|
پیر می شویم-1
1-درخانه را که باز می کردیم با کله می رفتیم توی شیشه ، توی آب.
جایشان را کوچک کردیم چون خودمان جا نداشتیم .
ماهی های من را که یادتان هست:نارنجی و زرد! چند روزی چند تا ماهی مهمانشان بودند که همگی مردند و رفتند پی کارشان.
از بین تمام ماهی هایی که خریده بودم فقط آن یکی را که فروشنده مفتکی داده بود ،هنوز زنده مانده.
افسانه اسمش را گذاشت "اشانتیون" .
حالا من سه تا ماهی دارم که همگی دخترند.
یادم رفت "لجن خوار اسپورت" هم مرد ،چند روزی بود که مرده بود و من نمی دانستم
عادت بدی داشت که می رفت یک گوشه بی حرکت می ایستاد تا مرا بترساند ،من هم یکی به شیشه می زدم که یعنی برادر از این بازی ها در نیاور .قدیمی شده است
...
فکر می کنم شاید به خاطر کهولت سن مرده باشد ،احسان می گوید وقتی آن ماهی ات مرد یعنی وضع آب و هوای ماهی ها افتضاح بوده ،ولی صدایی که نمی شناسمش می گوید :تو تنها بازمانده آن بازی کثیفی هستی که با لجن خوار سر آن ماهی شیطان سیاه در آوردید و او را کشتید.
2-تازگی ها علاقه زیادی به تاریخچه آدم ها و غیر آدم ها پیدا کرده ام.
اینکه تمام این ربط ها را پیدا کنم ،اینکه اگر مثلا یک برادر داشتم چه می شد ،حالا عموی کدام برادر زاده بودم.
هنوز وقتی فرمی را پر می کنم که تاریخ به دنیا آمدنم را می پرسد ،یاد نصیحت پدر می افتم که هیچ کس نباید بفهمد که من کی بدنیا آمدم.
می گفت با این کارش من یک سال جلو افتادم،10 دی ماه 56 را در شناسنامه نوشته بودند 10 شهریور 56 تا زودتر بروم مدرسه.
آن موقع ها این تقلب کوچولوی بابا ،برای من یک راز بزرگ بود که نیاید لو می رفت.
حالا من هنوز یک سال از تمام هم سن و سال های خودم جلو ترم.
3-ام پی تری پلیر سفید یخچالی را توی گوشم فرو می کنم، یکی از آن آهنگ های رقصی را انتخاب می کنم و سوار اتوبوس تندرو می شوم .
جا برای ایستادن هم نیست، فکر میکنم حالا که توی صورت اینهمه آدم رفته ام فردایش حتما مریض می شوم.
هر چه جلوتر می رویم انگار بیشتر سرما می خورم .
.....
پیرمردی که چشمهایش از خستگی دارد کور می شود انگار می خواهد دستم را بگیرد و تا انتهای خط ایستاده برایم برقصد.
هر چه جلوتر می رویم ،نمی رسیم ولی پیرمرد دارد همینطور می میرد .
|