سه شنبه، 10 دی 1387  

پیر می شویم-2

در سالگرد 31 سالگی ام بسیارخوشحالم که با او عمرم را تمام میکنم .
پیرشوی دختر که اینقدر دوستت دارم.
برای افسانه

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 11 آذر 1387  

پیر می شویم-1

1-درخانه را که باز می کردیم با کله می رفتیم توی شیشه ، توی آب.
جایشان را کوچک کردیم چون خودمان جا نداشتیم .
ماهی های من را که یادتان هست:نارنجی و زرد! چند روزی چند تا ماهی مهمانشان بودند که همگی مردند و رفتند پی کارشان.
از بین تمام ماهی هایی که خریده بودم فقط آن یکی را که فروشنده مفتکی داده بود ،هنوز زنده مانده.
افسانه اسمش را گذاشت "اشانتیون" .
حالا من سه تا ماهی دارم که همگی دخترند.
یادم رفت "لجن خوار اسپورت" هم مرد ،چند روزی بود که مرده بود و من نمی دانستم
عادت بدی داشت که می رفت یک گوشه بی حرکت می ایستاد تا مرا بترساند ،من هم یکی به شیشه می زدم که یعنی برادر از این بازی ها در نیاور .قدیمی شده است
...
فکر می کنم شاید به خاطر کهولت سن مرده باشد ،احسان می گوید وقتی آن ماهی ات مرد یعنی وضع آب و هوای ماهی ها افتضاح بوده ،ولی صدایی که نمی شناسمش می گوید :تو تنها بازمانده آن بازی کثیفی هستی که با لجن خوار سر آن ماهی شیطان سیاه در آوردید و او را کشتید.

2-تازگی ها علاقه زیادی به تاریخچه آدم ها و غیر آدم ها پیدا کرده ام. اینکه تمام این ربط ها را پیدا کنم ،اینکه اگر مثلا یک برادر داشتم چه می شد ،حالا عموی کدام برادر زاده بودم.
هنوز وقتی فرمی را پر می کنم که تاریخ به دنیا آمدنم را می پرسد ،یاد نصیحت پدر می افتم که هیچ کس نباید بفهمد که من کی بدنیا آمدم.
می گفت با این کارش من یک سال جلو افتادم،10 دی ماه 56 را در شناسنامه نوشته بودند 10 شهریور 56 تا زودتر بروم مدرسه.
آن موقع ها این تقلب کوچولوی بابا ،برای من یک راز بزرگ بود که نیاید لو می رفت.
حالا من هنوز یک سال از تمام هم سن و سال های خودم جلو ترم.

3-ام پی تری پلیر سفید یخچالی را توی گوشم فرو می کنم، یکی از آن آهنگ های رقصی را انتخاب می کنم و سوار اتوبوس تندرو می شوم .
جا برای ایستادن هم نیست، فکر میکنم حالا که توی صورت اینهمه آدم رفته ام فردایش حتما مریض می شوم.
هر چه جلوتر می رویم انگار بیشتر سرما می خورم .
.....
پیرمردی که چشمهایش از خستگی دارد کور می شود انگار می خواهد دستم را بگیرد و تا انتهای خط ایستاده برایم برقصد.
هر چه جلوتر می رویم ،نمی رسیم ولی پیرمرد دارد همینطور می میرد .

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 23 شهریور 1387  

رضایت شغلی(1)
ثواب سلام

با اینکه می تونست موقعیت شغلی مناسبتری داشته باشه ولی داوطلبانه خواست که اونو به بخش "کنترل گذرنامه فرودگاه" منتقل کنن.
وسط ادعیه های زیر شیشه ی میز کارش، یه تیکه کاغذ دست نویس بود که روش نوشته شده بود:
Hello
Здравствуйте
Salut
Olá
Witaj
Ciao
Ahoj
Zdravo
Hei
Bonjour
...

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 10 شهریور 1387  

طرح تحول اقتصادی
آنقدر چاق و درشت شده ایم که در نیمکت های مدرسه جایمان نمی شود،خلاصه اش می شود خرفت

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 22 مرداد 1387  

بی نتیجه
1) تور دانش آموزی – کارمندی
بدو بدو خودشان را می رسانند به هم تا بروند اردو،هم اشان کلی بیست جمع کرده اند و باید خستگی درس و مشق 9 ماهه را در کنند.
وسط سالن انتظار یک عالمه رنگ های صورتی،زرد و بنفش می بینی که دائم تکان می خورند.
-آقا پسرها، دختر خانم ها با احتیاط سوارشوید

2)ماهی های زنده من
دوتا هستند و هنوز اسمی ندارند،نارنجی و زرد
دوستشان دارم
به گمانم هر دوتا شان دختر خانم باشند ،یک آقا بالاسر ترسناک هم دارند که همیشه سرش به کار خودش گرم است.
با اینها که قاطی نمی شود هیچ، خودش هم نمی داند پی چی می گردد.
یکبار دو نفری دست به یکی کردیم و سر آن ماهی سیاه و شیطانی که کارش مردم آزاری بود زیر آب کردیم.
طفلکی را آنقدر ترساندیم تا مرد.
من خیلی ناراحت شدم ...

اینها همه اش حاشیه بود و اصل قضیه این است:
خوراکی مورد علاقه این ماهی های گوشت خوار ،کرم های منجمدی است که من در فریزر خانه امان نگهداری می کنم.
کرم های قرمز که در آب باز می شوند تازه دعوا شروع می شود

بازهم بگویم که اینها همه اش حاشیه است و اصل قضیه این است که نارنجی و زرد بیشتر از اینکه فکر سیر کردن شکم خودشان باشند ،حواسشان به این است که دیگری گرسنه بماند.
راستش اصل قضیه این است که زمانه،زمانه خوبی نیست و ما هم مردمان خوبی نیستیم.

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 16 اردیبهشت 1387  

بازی دوست داشتن
1-(زیر دوش آب داغ یا توی وان جوش) برای خودم
دوست دارم یک وان گنده داشته باشم ،شبها که خسته می آیم خانه بروم داخلش بخوابم و تنم از گرمای آن تاول بزند ،این را چند باری گفته ام و چندین باری جواب داده ام که " تو این خونه ی اجاره ای فسقلی که حموم توالتش یکیه ،این دیگه خیلی گنده گوزیه پسر"
توضیح و پوزش: از اینکه از کلمات بی تربیتی استفاده کردم عذر می خواهم ولی اینطوری کمی دلم خنک می شود از اینکه وان نداریم و یک جورهایی حس خوبی به من می دهد .
2-(خانه ،خانه ی توست) برای بابای گلم
دوست دارم یا شاید داشتم ،بابا عصر یک پنج شنبه ی داغ تابستانی ، می آمد خانه امان در رودسر ،افسانه برایش ماء الشعیر می آورد و کمی هم قربان صدقه اش می رفت ، بعد زنگ می زدیم به مامان تا او هم بیاید ، زیر کولر می نشستیم و هیچ نامحرمی نبود تا موهای مامان در هوا پرواز کند.
3-(بیا با هم بریم سفر دبی دبی!!) برای مادر مهربانم
دوست دارم یک سفر دسته جمعی برویم مشهد یعنی یک قطار را کلا اجاره کنیم و همه ی فامیل برویم مشهد ،مادر من با مادر افسانه که زنی است بسیار مهربان و از صمیم قلب دوستش دارم در مورد اشتیاقشان از زیارت بگویند .
همه باشند ، عمه اقدس کنار عمو خسرو و من آن عکس قدیمی را که عمه دارد عمو را می بوسد نشانشان بدهم و هیچ کس نگویند جای بابای تو و پرویز و معصومه و مهری که با قطار قبلی رفتند خالی.
جای هیچ کس خالی نباشد و این خالی بودن جا را مامان هیچ وقت نفهمد.
4-( تو دختر کی هستی؟) برای افسانه من
دوست دارم تا آخر اردیبهشت گواهی نامه رانندگی بگیرم،دوست دارم امسال فوق لیسانس برق یا حداقل یک فوق لیسانس بگیرم!!!!،دوست دارم زبان انگلیسی ام را خوب کنم ،دوست دارم چاق شوم ،دوست دارم خیلی جاها رودر بایستی را کنار بگذارم،دوست دارم خوش تیپ باشم ،دوست دارم ولخرجی نکنم و ....
راستش هیچ کدام را دوست ندارم ولی به خاطر افسانه که از همه بیشتر دوستش دارم قول می دهم تنبلی را بگذارم کنار
5- ( دوستت دارم عصای دست من) برای محمد رضا
پسرعزیزم خوب می دانی که ما حسابی با هم جوریم درست نیست بگویم تا چشم مامان افسانه در بیاید ولی ما از همه با هم جورتریم این را به مادرت نگو پنج شنبه همین هفته نمی خواهد بروی مدرسه ، ازعمو یعقوبی ،گواهی پزشکی برایت می گیرم من هم نمی روم سرکار با هم می رویم شهربازی و ناهار هم پیتزا مهمان منی .ضمنا مرا ببخش که اسمت را آخر نوشتم منظوری نداشتم.
* من هم افسانه کامران، احسان مهتدی ،محمود محمدی نسب،علیرضا پورصباغ و مجتبی صفری را دعوت می کنم

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 20 اسفند 1386  

پیام گیر 84932302
الو سلام مهران
ما ماشینو درست کردیم ، قربانت خدافس
از باطریشم بود،خدافس خدافس

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 11 دی 1386  

تولدت مبارک یکی یک دانه بابا
دیروز سی سالم تمام شد
بدون هیچ تصویری واقعی به 30 سال پیش فکر می کردم ، به گمانم مادر درد دارد و پدر دارد از خوشحالی می ترکد .
شادی پسر دار شدن چیز دیگری است هر چند هیچ وقت این جمله را از دهانش نشنیدم درست مثل این کلمه "پدر"که هیچ وقت صدایش نکردم ،"بابا" خیلی صمیمی تر و دوست داشتنی تر است.

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 5 آذر 1386  

می شنوی چه می گم؟
دقیق نیستم. اوایل فکر می کردم خیلی ها مثل منند ،ولی اشتباه می کردم.
مثلا شما می دانید کاشی های حمام - توالت ،خانه اتان چه رنگی است ؟

دیروز وقتی داشتم "توماس" عروسکی که به پسر خواندگی قبولش کردیم را از وسط خانه جمع می کردم ،دیدم گوشش توی دست من است
تا قبل از آن گوشهای کوچکش را اصلا ندیده بودم ،باید بیشتر دقت کنم
می شنوی چه می گم ،پسرم!

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 23 آبان 1386  

حکایت کفش های دامادی
امروز پایم روی خط کشی عابر پیاده لیز خورد و نقش زمین شدم
معجزه شاید جانم را از دست چرخ های ماشین نجات داد
اینبار صورت راننده خودرو " سی ال او "را فقط از داخل آینه دیدم چیزی نگفت و من هم نمی توانستم چیزی بگویم،برایش دست تکان دادم که یعنی برو
امان از این کفش های لیز دامادی
گفتم این را اینجا بنویسم تا یادم بماند چقدر ترسیدم

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 19 آبان 1386  

من خیلی گاوم
سرنشینان کوچولوی خودرو ایستاده نگاهم می کردند و دور می شدند
"تو خیلی گاوی" این جمله را راننده ی سیبیلو و عصبانی خودرو پژو آردی یشمی رنگی به من گفت که گمان می کرد موقع عبور از خیابان اور را ندیدم.
درست می گفت من خیلی گاوم

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 19 فروردین 1386  

زلف بر باد
صدای محسن نامجو را به تازگی می شنوم . ترانه" واو لیلی" اش را هم یک هفته در ستون پخش کردیم.
تب محسن نامجو همه را و همه جا را گرفته (و البته مرا)
این کلیپش که خانم زهرا امیر ابراهیمی در آن حضور دارد را حتما ببینید، بسیار زیباست
لینک به کلیپ

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 21 اسفند 1385  

جستجوی بابا
کاش می شد تنها سر سفره عید می دیدیمشان،یعنی همین یک روز را اجازه داشتند برای برگشتن.
امروز گذرم به اینجا افتاد
( http://www.tehran.ir/Default.aspx?tabid=591 )
مثل وقتی که دنبال اسمم در لیست قبول شده های دانشگاه می گشتم ،مضطرب بودم
اسم بابا بود ،تنهای تنها

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 5 دی 1385  

بازی یلدا
سلام
اين افسان عزيزبود که مرا بازي داد!
حالا که توپ زير پاي ماست بهتر است زودتر پاس بدهيم به:
حکومت حقيقي تهران
پرهاي لالايي
هذيان
همچون کرگدن تنها
مي دونم که اونجايي
1-عرق ملي! ما در حوزه ورزش اين مملکت دارد شورش را در مي آورد.
مثلا نمي دانيد چه زجري کشيدم تا بازي سپکتاکراي ايران و ويتنام را بصورت LIVE از سايت بازيهاي آسيايي دنبال کنم.
امتيازها يکي يکي رد و بدل مي شد و من فقط اعداد را مي ديدم و مدام حرص مي خوردم که چرا ما همش عقبيم،آخرش هم از اين بازي سر در نياوردم که تا چه امتيازي بايد بازي را ادامه داد.
2-اين از من به شما وصيت! کوچولوهاي دور و ور شما زياد هم از ماچ و بوس ما آدم بزرگها کيفور !نمي شوند.
هنوز آن دوتا دويست تومني که پدربزرگم در جشن تولدم (بيست و چند سال و پنج روز پيش) از کتش در آورد با بوس تقديمم کرد از خاطرم نرفته.
براي شادي روح پدربزرگ صلوات.
3-تحت تاثير فيلمي هر وقت مي خواستم آب به دست پدرم بدهم کمي از آن مي خوردم تا از سلامت آن مطمئن شوم تا مبادا آب آغشته به سم باشد و اگر باشد که پيش مرگ بابا باشم...
شايد باور نکنيد هنوز هم اين عادت در سرم مانده و گاهي که مي خواهم ليوان آب را به دست افسان عزيز بدهم يواشکي کمي از آن را مي نوشم( ای زن ذليل...)
4-سال اول دانشگاه شهيد چمران اهواز که بودم به سرم زد کمي از پولم را پس انداز کنم ،همين جا بگويم من هنوز که هنوز است از اين اصطلاحات بانکي و بازاري هيچ چيز نفهميده ام.مثلا نمي دانم چک به حساب خواباندان يعني چه ،يا اينکه وقتي مي خواهم حقوقم را از بانک بگيرم 50 بار صفرهاي روي برگ چکي که نوشته ام را مي شمارم .
داشتم مي گفتم از آنجايي که کلا آدم مرموزي هستم تصمصيم گرفتم يک حساب در بانک صادرات باز کنم تا از جوايز مادي و البته اجز معنوي ! آن بهره مند شوم 50-40 هزار تومني در حسابم خواباندم!!از جایزه خبری نشد که نشد ،مدتي گذشت با خودم گفتم بگذارم اين پول مدتي در حسابم بماند تا لااقل سودش را بگيرم .
بعدا که به دانشگاه زنجان آمدم و کمي چشم و گوشم باز شد فهميدم به حساب قرض الحسنه سود تعلق نمي گيرد .
بلافاصله در سفري که به اهواز داشتم رفتم تا پولم را برداردم ولي کارمند بانک مرا وسوسه کرد تا به اندازه قرعه کشي پول در حسابم بماند من هم به اندازه 10 هزار تومن در حسابم گذاشتم.
گاهي وقتها که به يادش مي افتم قند در دلم آب مي شود که يعني مي شود من برنده شده باشم ...
5-اين را ديگر هر کسي که مرا بشناسد مي داند که بابت 8 هزار تومني که در دانشگاه بدهي بالا آورده بودم مجبور شدم شرط بندي کنم که مي توانم زلفهاي نازنينم را از ته بتراشم ،و نگاه دخترها هم هيچ برايم اهميت ندارد.
کار سختي نبود،خدا کمک کرد و از زير دين مردم بيرون آمديم ولي راضي کردن مادرم که به خدا قسم کميته مرا نگرفته و موهايم را نزده خيلي سخت بود.

5+!- مي خواهيد باور داشته باشيد يا نه هر چند به من نمي آيد ولي عاشق شنيدن نوارهای حميرا هستم البته در تاکسي يا در خلوتي که کسي مرا نپايد.
عاشق کراواتم(هنوز دلم در آن کرواتي صورتي رنگی است که افسان موقع خريد عروسي برايم نخريد)
علي رنجي را دوست دارم ولي دلم نمي آيد کاري برايش بکنم
دلم براي آقا ناصر لک زده است . آقا ناصر منو ببخش من مي خوام تو رو ببينم.

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 29 آذر 1385  

طلب حلالیت...
صداي خدا در صحرا به گوش ميرسد، از هر ذره اي اين ندا بر مي آيد، هر کسي آنرا خطاب به خود مي شنود، ميشنود که خدا دارد او را مي خواند: لبيک الهم لبيک ! و تو همچون ذره حقير براده آهني که به مغناطيسي قوي جذب ميشود، احساس ميکني که ديگر اين پاهايت نيست که تو را ميبرد، تو را مي برند...
کعبه نزديک ميشود و نزديک تر، و هيجان پريشان ميشود و پريشان تر، صداي قلبت را بدرستي ميشنوي ، احساس ميکني که از خودت بزرگتر ميشوي، ديگر در خودت نمي گنجي، گويي اندک اندک در فضايي مملو از خدا فرو ميروي، حضور او را بر روي پوستت، بر روي قلبت، بر روي عقلت، در عمق فطرتت، حس ميکني، مي بيني، فقط او را مي بيني، فقط او را مي يابي، فقط او " هست"، جز او همه موج اند، کف اند، دروغند........
با عنايت به اينکه به فضل الهي عازم مکه مکرمه مي باشم، از کليه همکاران محترمي که موفق به زيارت آنها نشده ام ، طلب حلاليت و خداحافظي مي نمايم.

توضیح:شاید این بامزه ترین پیغامی بود که تواین یه سالی که اینجام خوندم . درست نمی دونم این متنو خودش نوشته یا از جایی Copy و paste کرده
قاطی یه مشت نامه اداری یهو می خونی همکارت داره می ره خونه خدا
فقط فرصت کردم بهش بگم خوش بگذره خانم قربانی !

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 6 تیر 1385  

رفاقت های گهی!
این یک تصمیم آنی است!
می شه گفت حالم از همتون بهم می خوره !
توضیح:
اینکه رفتم واسه خودم یک بلاگ زدم تا دیگه نبینمتون.

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 23 خرداد 1385  

تازگی ها
(1)
تازگی ها دوباره خواب می بینم
مثلا همین دیشب خواب دیدم با افسان عزیز داریم می رویم مکزیک.
دوتایی سوار بر پیکان سفیدی هستیم که با سرعت دارد از روی پل رد می شود.
من تمام مسیر از درخشش آبی که زیر پل بود لذت می بردم و تنها نگرانیم این بود که افسان ناقلا کی گواهی نامه پایه 2 اش را گرفته و به من نگفته!
نمی دانم ، شاید توجیه خوبی نباشد ،افسان می گوید باز شام زیادی خورده ای!
(2)
من کلا از دوچرخه ی افسان راضی ام .هر چند زرق و برق دوچرخه های در و همسایه ،دوست و فامیل را ندارد.
حاضرم همین امروز با تمام دوچرخه هایی که گفتم کورس بذارم تا ثابت کنم دوچرخه افسان از همه بهتر است(خوشبختانه احسان تهران نیست!).
بگذریم.
شاید دارم تعصبی حرف می زنم !
دیشب که داشتم می رفتم قارچ بخرم برای سوپ، گربه کوچولویی را دیدم که قبلا هم دیده بودم . دم در ایستاده بود و از من می خواست بغلش کنم .
من کلا از حیوانات می ترسم ولی دلم برایش گرفت . فقط توانستم صدای زنگ دوچرخه را در بیاورم که یعنی چطوری !
تا یادم نرفته بگویم تازگی ها بعد از بازی با مکزیک دلم برای علی دایی هم می سوزد!
(3)
راستی فردا تولد احسان عزیز است.
رفیق خیر بیست و نه سالگی ات را ببینی.
تازگی ها به ما سر نمی زنی !

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 28 اسفند 1384  

سال نو مبارک

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 21 اسفند 1384  

وقایع نگاری ستون کاغذی
"احساس می کنم دیگه نوستالوژیک نیستم" -ابی کریمی-
سال خوبی بود و من خوشحالم.
شاید همش رو باید مدیون دعاهای سر سفره ی عید باشم ،شما هم بخونید بد نیست.
.... هیچ چیز بیشتر از این نمی تونست اولی سالی تو جمع بچه ها تو کاشون منو اینقده خوشحال کنه که یه دفه بهم زنگ بزنن و بگن آقا از فردا پاشو بیا سرکار .
منتها من این خبر رو به هیچ کس نگفتم به قول افسان من کلا آدم مشکوکی هستم .
البته مشکوکی خوب !!!
شاید تکرار پارسال و سال های دیگه باشه ، ولی سال که می خواد نو شه باید کاری بکنیم این جزء مراسم ستونه .
دوست دارم یه چیزایی از پارسال(84!) ستون بنویسم هر کی می تونه کمک کنه دستشو ببره بالا.

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 8 اسفند 1384  

جیکو بیگو
آفتاب نزده پیداش می شه.
چن مشت دونه تو دامن قرمزش می ریزه و تا خود باغ می دوه.
به وسط باغ که می رسه شروع می کنه به چرخ زدن.
چرخیدن و چرخیدن و چرخیدن.
اون می رقصه و دونه ها بین زمین و آسمون وا می ایستن.
جوجه ها همگی گل های سفید روی دامنش رو دنبال می کنن تا سرشون گیج بره و نقش زمین شن.
اما من هر روز تموم این رویا رو بیدارم و چشم بسته آواز می خونم.

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 27 آذر 1384  

پرنده اي که هنوز زنده اس
ساعت 11:14 روز 27 آذر 84 است.
و اين آخرين خبري است که در هيچ کدام از سايت هاي خبري منعکس نشده است.
پرنده اي پشت پنجره سبز رنگ خانه پدري مهدي منادي در انتظار کمک است و هنوز نفس مي کشد.

مامان مي گه نمي دونم کي با چي زده تو سينه اين پرنده به اين خوشکلي و اونو به اين روز در آورده
چاق ،سفيد و چله.
و باز مامان مي گه،هوا سرده مي خوام برم ورش دارم بيارمش تو خونه شايد بشه واسش کار کرد ،سينه اش پر خونه.
چينه دونش پاره شده ولي ليلا مي گه نه ، ممکنه آنفولانزاي مرغي بگيري .
بذار بخوابه تا بميره.
انگار مامان منتظره تا نظر من رو هم بدونه مي گم آره مامان ليلا راس مي گه .......

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 9 آذر 1384  

بدون عنوان
نيازي به زنگ ساعت نبود ، ولي هميشه خدا کوکش مي کرد.چهار بار در جهت خلاف عقربه هاي ساعت تا خواب نمونه.
بعد مي رفت جلو آينه واميستاد و تيغ رو اونقدر روي صورتش بالا و پايين مي برد تا هيچ نقطه سفيدي تو صورت سرخ و تپلش باقي نمونه.
يه لبخند مي زد و خودش رو بدو به قاب عکس رو ديوار مي رسوند.
صورتش رو به شيشه قاب عکس مي چسبوند و فقط مي خنديد تا به سرفه بيافته.

همه جا تاريک مي شه و تصوير روي قاب عکس زوم ميشه:!Please Click Me

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 17 شهریور 1384  

از بابا بزرگ به عمو پرويز عزيزم!
نور چشمي عزيزم پرويز جانم
اميدوارم سلامت بوده باشي.والده ات را از قول من سلام برسانيد.آقاي جابر را دعا مي رسانم.معصومه جانم را با نور ديدگانش پروين خانم و حجت آقا از دور ديده بوسي مي نمايم.عبدالله و اقدس و مهري و خسرو جانم را ديده بوسي نماييد.
اگر از احوالات من خواسته باشيد فعلا زنده ام شکر . زيرا تا کنون بهبودي حاصل نکردم.
از قول من آقاي قديمي را با اهل خانه دعا برسانيد.تمام همسايگان را احوال پرسي نماييد.
هر که باشد ز حال من پرسان
در عوض سلام من برسان
خلاصه فرزند جانم سعي نماييد صداي شما در نيايد و به مادرت احترام کن که بعدا پشيمان مي شوي.
به هر حال حوصله کاغذ نوشتن ندارم همين قدر به شما سفارش مي کنم
آقاي صيون هاروني را سلام برسانيد و از چگونگي کار خودتان و از وضع بندر شاهپور مفصل براي من بنويسيد.
ديگر حال ندارم بيشتر شرح دهم
بطوريکه تلگرافا اطلاع دادم از روز 11/5 در بيمارستان راه آهن بستري شدم .فعلا در بخش ١ اتاق 8 بستري مي باشم و تا کنون چندين مرتبه آزمايش خون و از 5 قسمت شکم و کمرم عکس برداري نمودند ولي اقدام معالجه ديگري نکردند مگر همان دواهاي اولي
پسر جانم جواب نامه را فوري مرقوم داريد تا من نگران نباشم .
عرض ديگر روزهاي ملاقات خانم اخوي محمد و کربلايي حسين به ملاقات مي آيند خيلي دلم تنگ مي شود فقط غصه شما را مي خورم که از ديدن شما محرومم.
امضا:عباس منادي
روي پاکت بنويسيد بيمارستان راه آهن بخش طبي يک
اطاق 8 عباس منادي
18/5/38

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 13 تیر 1384  

من تو طبقه 6 یه ساختمون بزرگ کار می کنم !
انگاری هر و قت که می بینمش ، تو رو تو چهره پیرمردی که زونکن های کت و کلفت رنگی رو محکم توی بغلش چسبونده و ازم می خواد تا شماره 4 آسانسور رو براش بزنم می بینم.
خدا می دونه چن تا امضا توی این زونکن های کهنه و سنگین خوابیده.
اینجا تو این ساختمون 13 طبقه ، فقط اونه که هنوز تو رو خوب یادشه .
اونه که بیشتر از همه به کارش چسبیده و نگرانه که امروز یا فردا با یکی از همین امضاها برای همیشه بمیره .

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 17 خرداد 1384  

بدون عنوان
می گه : جلو کولر نخواب ، این صد دفعه . مریض می شی ها.حوصله مریض داری ندارم.
می گم : دروغ نگو ، تو اصلا منو دوست نداری .
بعد تندی می گه : اصلا امشب دیگه نوبت منه،دراز به دراز بیفتم رو کاناپه و سرما بره تو تموم وجودم.
بلند بلند می خندم و می گم : چی گفتی ،سرما بره کجات؟
ولی انگار نمی شنوه.
عین بچه ها می دوه و می ره جلو کولر می ایسته .
همینطور که چشماش رو بسته آروم می گه:سرما بره تو وجودم . توی وجودم توی وجودم توی و....
و همینطور صداشو تا جایی که می تونه بالا می بره .
می گم : نصفه شبی خل بازی در نیار ، تو هم چه توقعاتی از یه کولر آبی چسکی داری ها؟
و باز می خندم، خوب می دونم این کارم اونو دیوونه می کنه.
بعد سرمو می کشم زیر پتو ،جوری که نفسم بند می آد.
داد می زنه: می خوام بدونم تا کی می تونی اون زیر بمونی ها . تا کی .

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 21 فروردین 1384  

برای" پاپ ژان پل دوم "
وقتی پشت سرم را نگاه کردم، جماعتی را دیدم که هیچ دوست نداشتند جای من باشند.
و انگار من انتخاب شده بودم ، یک انتخاب کاملا زمینی، با یک ابلاغیه که بیشتر به برگ ماموریت می ماند.
خلاصه اش این بود:" می روی ، به نماز می ایستی و باران می خواهی، تا بیاید"
زیرش هم نوشته شده بود :"اجرکم عندالله"

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 23 اسفند 1383  

براي خواهرم ليلا
نگران زنگ مي زنه و مي گه "پريا" از ديشب تا حالا داره غار غار مي كنه .
مامان سعي مي كنه نخنده ولي نمي شه. "خب دكتر برديش" و ...
"از بس غارغار كرده صداش در نمي آد"(راستش اون موقعي هم كه غارغار نمي كرد يادم نمي آد صداش در اومده باشه)
و خوب مي دونم مژده دوست داره با دستاي خودش خفه كنه آبجي كوچيكه رو كه غار غار كردن ياد بچه اش داده.
مي گم اين بار اگه اومد خونمون يادش مي ديم بپره و بره واسه خودش .
كاشكي ما هم يه خاله خوب داشتيم مث ليلا

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 21 بهمن 1383  

برای همبازی امان
گفت که فقط همین یک جمعه را برای استراحت دارد.
پتو را محکم چسبیده بود و می گفت : سردم است.
و طوری می گفت که ما اصلا باور نمی کردیم.
التماس می کرد بگذاریم بیشتر بخوابد و ما آنقدر پتو رویش انداختیم تا نفسش بند آمد و ...

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 4 بهمن 1383  

بیچاره لوسین
"پای دنی رو بهش برگردون ما هیچی از تو نمی خوایم ، هیچی."

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 14 آذر 1383  

براي "خدايي كه – فقط – نوشته مي شود" و براي تو
روزها وقتم را پشت آن ميز لعنتي مي گذراندم تا بتوانم پس از چند سطر ، دوم شخص جمع را ليلي جان خطاب كنم ، البته طوري كه خواننده هم خسته نشود .
اين حرفه ي من بود . حتي به خاطرش دانشگاه هم رفته بودم.
من در اين دنيا يك مسووليت بيشتر نداشتم كه آن هم با خط تقريبا درشت هر ماه يادآوري مي شد.
- مسوول صفحه شعر يك ماهنامه ادبي كه فقط جلدش رنگي بود.
...
از تاخير هميشگي ام گلايه كرد و من هم دير شدن پرداخت دستمزد ماهانه ام را بهانه كردم.
تعارف كرد تا بنشينم و عاشقانه ي اين شماره را برايش بخوانم .
كلمات در ذهنم نمي ماند تا از حفظ بخوانمش .
تمام روشنايي اتاق روي لبهايش پهن شده بود. "بوسيدني ترين " تعبيري ادبي نبود تا بشود چاپش كرد.
تمام شدني نبود ، يا شايد من نمي خواستم اين چند سطر را تمام كنم اما بايد چشمم را مي دوختم به كاغذ تا زودتر تمام شود.
از آن سالهاي دانشكده به بعد ، خيلي از هم دور شديم . شاگرد اولي دانشكده فقط يك ميز به من داد كه دو اتاق از او دورتر بود.
هنوز دوستش داشتم.
...
شعر كه تمام مي شد بايد دوباره مي رفتم پشت ميزم .
...
گفت كه جاي هيچ نگراني نيست و او هنور هم حاضر است بابت عاشقانه هاي بدون امضاي آن روزهاي من پولش را دور بريزد ، با يك روز يا حداكثر دو روز تاخير.

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 21 آبان 1383  

برای خداحافظی

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 30 مهر 1383  

برای کودکی همسرم!
انگار امشب خواب نداره این همسایه!
اوایل می گفتن کلاس موسیقی به راه انداخته و از این حرفا.
حتی می گفتن صدای خوبی نداره و فقط خوب می رقصه، ولی من هیچ وقت خدا، صداش رو هم نشنیده بودم . وای که چقدر این همسایه ها ، همه جا هستن.
...
سرتو که روی بالشت می ذاری، صدا همینطور قوی تر و قوی تر می شه.
هر چند خیلی دوست دارم ، حالا حالاها ادامه داشته باشه این صدا ، ولی وقتی به فکر همسایه و تلافی کردن می افتم ، قید لذت خودم رو هم می زنم و ...
چند شب پیش ، نصفه های شب تلفنی بهم گفت که همسرش ناراحتی اعصاب پیدا کرده و دویدن های گاه و بی گاه بچه های من ، سلامت همسرش رو به خطر انداخته.
می گفت : تن شوهرش داره مثل سگ می لرزه و باز می گفت که : بچه ها نباید همیشه بازی کنن اونهم هر جا . بچه ها نباید... و هزار تا جمله دیگه که همشون با " بچه ها نباید" شروع می شد.
اونشب ، منم همه حرفاشو قبول کردم ، درست مثل شبهای قبل.هرچند مدتها بود که به تنهایی زندگی می کردم. دقیقا از وقتی که من رفتم تخت بالا و اون موند رو تخت پایین.
طفلی عین بچه ها شده بود ، از بلندی می ترسید ولی باز اصرار داشت ،تخت هامون باید جدا باشه.شبا ضبط صوتش رو محکم بغل می کرد و مدام به ترانه های شاد قدیمی گوش می داد ، اونهم با آخرین درجه صدای ضبط. دقیقا از وقتی فهمید که بچه دار نمی شه...
تلفن رو از دوشاخه جدا می کنم تا صدای اعتراض همسایه ، اونو از خواب نازش بیرون نیاره، و بعد می خوابم . درست مثل هر شب ، سرد سرد.

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 14 شهریور 1383  

برای امروز
(1)
به این فکر می کنم تا چطور میشه با شیطون کنار اومد ،خدا رو گاهی دوست داشت، البته طوری که اون نفهمه .
به این فکر می کنم جای اینکه به چیزی یا کسی آویزون شد تا به آرامش رسید، مدام آروم بود ، آروم آروم.
هیچ تصوری از آدمی که گفتم ندارم ، البته احتمالا این آدم 8-7 تا بچه قد ونیم قد داره ،دو بار ازدواج کرده ،الان معتاده و گاهی اکس میزنه !!! و امروز فرداست که زن اولش رو بکشه تا بیفته تو زندون ،اونجا ایدز بگیره و یکی از همین شبها سرش رو روی بالشت بذاره و تا صبح اعدام آروم بخوابه .
به این فکر می کنم که چقدر راحت می شه مزخرف بهم بافت و اونو بخورد بقیه داد مثل همین چیزای بالا بعد یه سری از ما بهتران هم میان و کامنت می ذارن که ... یه سری هم کامنت نمی ذارن که....البته اونی که کامنت می ذاره ولو اینکه فحش هم بده دوست داشتنی تره
(2)
و حالا به بم فکر می کنم و دلم می خواد همتون هم به بم فکر کنین ، اینه که ایرج بسطامی گوش می دم . و وقتی میره به اوج آروم زمزمه می کنم . شک ندارم آقا رضا خدابیامرز ، حالا حالا ها می تونست با درد زنده بمونه.
کاشکی تابستون زودتر تموم می شد و کاشکی اون خدابیامرز اینقد از کلاه موتورسواری بدش نمی اومد . میگفت دلم می گیره یه چی تو این گرما بذارم سرم . و فحشو می کشید به این رژیم .
همیشه می ترسید سکته کنه و ناقص شه بیفته رو دست زن و بچه اش ، طفلی 6 بار بچه دار شد اما پسر دار نشد.تو رو خدا فراموش نکنین این کلاه موتورسواری خیلی مهمه .خیلی راحت میشه رفت زیر ماشین حتا با یه موتور قسطی.
(3)
امیر می گه یه بابایی بهش گفته رژیم تا اول مهر عوض می شه . و بهم پیشنهاد می کنه برای غارت اموال منزل آقای رفسنجانی آماده باشم . من کلا آدم ترسویی هستم ، اما اگه ابی پایه باشه منم هستم .
با ابی همیشه قوی هستم . اول مهر به روایتی روز تولد خود خرشه . شاید امسال جشن تولدشو در منزل آقای رفسنجانی گرفتیم .

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 18 مرداد 1383  

براي خانم شماره 363 امسال!
اين روزا شايد خوشحال تر از روزايي باشه که سرو کله" نسيما" پيدا شد،خيلي خوشحال تر از روزهايي که توالمپياد قبول شد.
حالا با اين عدد مي شه خيلي کارها کرد. مثلا بارو بنديل رو جمع کرد اومد تهرون و موي دماغ افسانه شد. يا اينکه نرفت الزهرا وقيد مردم شناسي رو هم زد .
يا اينکه تا تونست کتاب خوند ، تو بازار گشت ، کاکتوس پرورش داد ، فيلم ديد ، در اولين فرصت با يه تيکه ابر آشنا شد و جاي ازدواج باهاش ظرف شست، بچه دارشد و اسمه بچه رو هم گذاشت بلوط! با دختر عمو رفت روي درخت توي قبرستون و اداي جغد در آورد ، واليبال بازي کرد ، شعر خوند و ديگه تکرار نکرد پله را.... "پله، منم که تکرار مي کنم تو را ..."
رفت ناندل و ديگه هم بر نگشت ، با فرم انتخاب رشته يه موشک درست کرد و روش نوشت " نري نگي ها ".وبه هيچ کس نگفت که تروخدا برام کامنت بزارين تا به شوق بيام و بنويسم .

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 2 تیر 1383  

يك اتوبوس خوبي ، از اون موقع ها!
هوا تاريك مي زدم بيرون . يه بليط مي دادم و مي رفتم اون سر دنيا.
اگه صندلي خالي پيدا مي شد، ظرف غذامو بغل مي كردم تا بقيه از خواب نپرن.
هوا كه روشن مي شد ،مي رسيدم.
اونجا پر بود از سرو صدا. حرفي واسه زدن نبود . دادو بيداد هاي اوني كه زورش از هه بيشتر بود هم تو اون شلوغي شنيده نمي شد تا كسي ناراحت بشه!
همه جا نارنجي بود و بوي آهن مي داد.
گاهي دستي مي موند لاي دستگاه و گاهي خوني مي ريخت ، اما رييس نبايد مي فهميد تا ناراحت بشه!
پول هم مي دادن ،خسته هم مي شدم ،اوستا كار هم سگ نبود.
...
موهاي سفيدش از لاي روسري بفشش كه گلهاي جور واجور داشت ، بيرون ريخته بود.
وسط يه عالمه مرد نشسته بود روي صندلي،خيلي ها سر پا ايستاده بودن.
...
مردي كه بالا سر پير زن ايستاده ،عينك سياهي روي چشماشه و وسط سرش هم خالي خاليه.
مي گه: 40 سالشه و 14 ساله بوده كه زنش دادن . انگار يه اتوبوس حرف داره واسه گفتن.
مدام تكرار مي كنه كه بزرگ، كوچيك حاليشه . دارم فكر مي كنم پيرزن حتما سر جاي اون نشسته.
پير زن مي خواد بزنه زير گريه و بگه كه همه جاي تنش درد مي كنه.
- مادر جان ،ما اينطوري با ننه ،بابامون تا كرديم ،بچه هامون اينجوري جوابمونو مي دن .واي به حال بچه هاي ما. من بيمارستان بودم ،دختر بزرگم بعد از يه هفته اومد سراغم . منم تا پام رسيد خونه زدم در كون همشون و انداختمشون از خونه بيرون . گفتم برين دنبال زندگيتون .
(پير زن پير شده، بايدم همه جاش درد بكنه ، ولي مرتيكه احمق با اون عينك سياهش ،نمي فهمه و همينطور زر مي زنه)
-اون موقع ها ،دارو درخت زياد بود ،ما بچه بوديم تو محل آلبالو آورده بودن ،به آقامون گفتيم آلبالو مي خوايم ، آقامون هم رفت خريد .وقتي اومد خونه، گفت : پسر اول تركه مي خوري يا آلبالو . منم گفتم آلبالو ، چون وقتي كتك بخورم ديگه آلبالو بهم مزه نمي ده.
(مرد مي گه و مي خنده )
-آقام خدا بيامرز ، مرد بود.
...
مردي كه كنار پير زن نشسته ، زبونش وا مي شه . انگار اينجا همه بايد اول از همه بگن كه چند سالشونه.
- منم 43 سالمه.
پير مردي كه روي صندلي جلو نشسته ، با ريش هاش بازي مي كنه و من فكر مي كنم از اينكه 30 سال سابقه بيمه داره حتما خيلي خوشحاله.
و همينطور فكر مي كنم ، خيلي دوست داره اونم بگه چند سالشه و از همه قديمي تره.
...
حالا پير زن مي خواد پياده بشه و همه نگاش مي كنن و من فكر مي كنم وقتي اون بره اتوبوس بازم ساكت مي شه.
مرد عينك سياه ، با صداي بلند مي گه : مادر جان مراقب كيفت باش . جوونهاي امروزي ، نون حلال نخوردن.
و من فكر مي كنم كه همه دارن منو نيگاه مي كنن. پيرزن محكم كيفشو بغل مي كنه .
و من فكر مي كنم هنوز هم توي كيفش رژ پيدا بشه.
تندي مي رم مي شينم سر جاي پيرزن.
دارم فكر مي كنم برم سركار . يه بليط بدم برم اون سر دنيا ، درست مثل اون موقع ها!

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 21 خرداد 1383  


لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 15 اردیبهشت 1383  

مهمان مامان
"چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید."
خیلی وقت بود که می خواستم واست بنویسم...
از وقتی که دیگه بابا نیست می ترسم تو اتاقم بخوابم.
شبا باید بعد از همه بخوابم تا از خواب پریدنهای شبونم مامان رو نگران نکنه.
خیلی سخته آدم تو خونه خودش هم احساس راحتی نکنه.
ساعت بالا سر مامان هی زنگ می زنه و من اصلا به روی خودم نمیارم .مامان زیر چشمی بهم نگاه می کنه .
می رم تو دستشویی و هی صورتمو می شورم . مشتمو پر آب می کنم و محکم می پاشم تو صورتم . چند وقتی هست که خودمو تو آیینه ندیدم . می گن لاغر شدم . دودستی چسبیدم به مال دنیا و از همه چی غافل شدم .
مامان تندی می آد دنبالم .
- ریشاتو بزن ، سیبیلات رو هم کوتاه کن . اگه منو دوست داری یه جور حرف نزن با اون یارو که بهت کار ندن.
می گم چشم . ریشامو می زنم و صورتم پر خون می شه . تایید مامان رو هم می گیرم که به اندازه سیبیلامو کوتاه کردم یا نه. سفره صبحونه پهنه و من باید بخورم.
می پرسه اصلا خواب بابات رو می بینی . می گم نه . می گه اصلا . می گم نه ، وقت ندارم خواب ببینم . مامان ناراحت می شه. تنهاییش رو لمس می کنم اما نمی دونم باید چیکار کنم تا دلش وا بشه . پیرهن مشکیشو در بیاره و کمی بخنده.این موقع ها بابا اون جک تکراری های بی مزه اش رو می گفت و مامان غش می کرد....
تنها کاری که تونستم بکنم این بود که چند شب پیش باهاشون شام بخورم و بعدش هم یه فیلم سینمایی با هم ببینیم.
این روزا دارم از همه چی دور می شم .
می گه دیشب خواب باباتو دیدم ،خوشحال بود . نگاش می کنم و لبخندی می زنم . می گه تازگی رفتی سر خاک بابات . می گم چطور ؟ می گه سر خاکش گل بود . ساکت می مونم و هیچی نمی گم و مامان همینطور سوال می کنه. می خوام بهش بگم که من خودم هم از خودم حالم بهم می خوره.چایمو نصفه می خورم و تندی می زنم بیرون . می گم مامان قول می دم ساعت یک حتما برم برای مصاحبه ...
یاد روزای آخر بابا می افتم . روی مبل نشسته بود . کنارش نشستم . گفتم چیه بابا دمغی ؟ گفت یعنی چی میشه . گفتم درست می شه ، خدا بزرگه...
دلم برای اون روزایی که از زنجان می اومدم و بغلم می کرد، بهم می گفت آقای مهندس تنگ شده . فقط وقتی اون بهم می گفت مهندس خوشحال می شدم . نمی دونم شاید امشب وقت کنم تو رختخواب دلم کمی واسه بابا تنگ بشه.

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 6 فروردین 1383  

بااینا(22)


"علی کجاست؟
تو باغچه.
چی می چینه؟
آلوچه.
آلوچه ی باغ بالا
جرات داری ؟ بسم الله"

برای من که نه اهل ادبم و نه اهل ادبیات ، نوشتن خیلی سخته، البته کسی هم منو مجبور به نوشتن نکرده ، فقط خواستم بی ادبی کرده باشم و جا پای بزرگترا بذارم.
راستشو بخواین ، اونقدر مصمم به منتشر کردن این شماره نبودیم و می خواستیم خداحافظی کنیم ، اما باور کنین رومون نشد یا بهتر بگم ،روشون نشد . اینو بذارین به حساب با ادبیه بقیه ی همکارا و دوستای شیپور . بالاخره هر آدمی یه جایی کم می آره.
یادمه چند وقت پیشاهم یه بار باهاتون خداحافظی کرده بودیم . اون موقع ها به خودم می گفتم کاشکی شیپور همیشه دوست داشتنی باشه و یه روزی نرسه که فقط "علی بمونه و حوضش"،اما وقتی که علی هم رفت ،موند فقط حوضش . حوضی که علی به طرز بامزه ای اونو درست کرده بود. حوضی که پر بود از ماهی های بامرام . ماهی هایی که بعد از مدتی حوض رو ترک می کردن و خودشون رو می انداختن تو دریا ، دریایی که خیلی نامهربونه...
ما یه عده آدم بیکار و علاف نبودیم که از مسخره کردن آدما خوشمون بیاد، حالا هم که علی زده بود به دریا نباید بیکار می نشستیم تا کارمون بکشه به آب حوض کشی . این بو که با سایر ماهی کوچولوهای بامرام تو حوض صحبت کردم ، قرار شد دوباره شروع کنیم . یه یاعلی گفتیم ، بلند شدیم ، دستامونو از بالای سرمون آوردیم پایین و آستینامون رو زدیم بالا...
-به نام دوست
سلام و خداحافظ
....
این متنو بیشتر از سه سال پیش با وسواس خیلی زیاد نوشتم . یادمه روزهای آخر فارغ التحصیلی علی ، تو راه سلف بهش گفتم ،وقتی بره منم تموم کارا رو تعطیل می کنم.
اصلا نمی تونستم مثل اون با بقیه کنار بیام ،ناز همشون رو بکشم و به موقعش حالشونو بگیرم.
علی رفت و ما موندیم.موندیم دیگه...
خیلی بیشتر از این حرفا باهاش رفیق بودم از گرمابه و گلستان هم خیلی اونورتر ...
ولی کم کم ،کمرنگ شدیم یا شاید شدم.
بگذریم...
حالا هم وقتی ساعت دوازده شب سرزده می رم پیششش ،ته دلم داد می زنم : ریس علی ، ما هنوزم چاکریم ،اونهم دربست.

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 6 فروردین 1383  

صرفا برای پاره ای توضیحات!
" امیدی به معجزت هیچ مرده نیست زنده باش "
امروز واسه مردن روز خوبی نیست . امروز اینقده خوشحالم که دلم می خواد تموم دنیا رو ببوسم . خورشید می درخشه ...!
امروز واسه مردن اصلا روز خوبی نیست . بوسیدن صورت اصلاح نشده علی اونم تو روز تولدش تنها هدیه ایه که می تونم به زنده ترین آدم امروزم بدم .
... آخرین قطره ی آبی که واسش مونده بود رو با اندوه فراوون خورد و به راهش ادامه داد . می دونست دیگه تمومه ! یه گوشه آروم زیر آفتاب نشست ، کاغذ و قلمش رو در آورد ، شروع کرد به نوشتن : سلام . آنتوان عزیز حال من خوبه من برگشتم تا دوباره ببینمت . اما نبودی . تو رو خدا دیگه شبا گریه نکن . باور کن که من حالم خیلی خوبه . شبا دیگه آسمون رو هم نگا نکن . امروز تو زمین شما 43 بار غروب کردن خورشید رو دیدم . راستی داشت یادم می رفت، بره گل رو ، خیلی وقت پیشا ، چرید . باید خیلی چیزا رو فراموش کنم . خیلی چیزا رو ...

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 6 فروردین 1383  

حکومت حقیقی تهران
مثل احمقا جلوش می ایستم و بدون اینکه چیزی بگم کاغذای توی دستمو بهش نشون می دم .
با لهجه ی غلیظش می پرسه: پس شاکی شمایی؟چه نسبتی باهاش داشتی؟
می گم بابامه.
-خدا بیامرزدش.
و یه کاغذ دیگه می ده دستم.
می گم ممنون.
- قابلی هم نداره.!
یعنی مرتیکه پولش رو، یادت رفت بدی. درست با همون لهجه غلیظ .
و حوالم می کنه به طبقه بالا و باز بالا و بالاتر و باز ...
مژده می گه انگار بابا صد ساله که تو خونه نیست و مامان می گه خاک آدمو سرد می کنه.
و من نمی فهمم اینا یعنی چی . یاد نوشته علی- حکومت حقیقی تهران- توی مجله دماوند می افتم و همینطور سردم میشه.
سرمای توی قبر.
یادمه به علی سفارش کردم وقتی مردم واسم پتو بیاره و حالا همه از پتویی که روی بابا کشیده بودیم می ترسیم و باید توی کمد قایمش کنیم.یادم نمیاد هیچ وقت از بابا ترسیده باشم یعنی اون موقع ها از بابا قوی تر بودم ؟
یادم می افته بابا همیشه از سرمای تهران شکایت داشت و باز یادمه بابا تو گرمای 50 درجه ی جنوب هم کت می پوشید و من چقدر از خجالت عرق می کردم .
این روزا همش یادم می افته وهمش ...
احسان می گه آروم نباش و همین آرومم می کنه درست عین نوشته ی خواهران بیگدلی . آرومم می کنه تا بتونم بازم بنویسم.وای که من چقدر دوستای خوبی دارم .
یادمه قرار بود ماه رمضونی مهمونی باباها راه بندازیم .بابا طفلی چقدر ناراحت شد وقتی بهش گفتم مهمونی بهم خورده . یادمه جوراباشو اون شب از پاش در نیاورد و خوابید .
عین بچه ها...
ای بابای خوبم...ای...
می گن قوی باش عین درخت.
ممد حسین می گه دایی شیر بخور، قوی بشی.
و یادم می افته که بابا چقدر شیر دوست داشت ولی نمی تونست بخوره.
-همه ی باباها قوی هستن.
می رم پای یخچال دماغمو می گیرم و یه نفس شیشه شیر رو سر می کشم تا مامان خوشحال بشه، تا بشم عین قوی.
آخ که چقدر دوست دارم دوباره تموم کردن بابابزرگه الفی رو بشنوم با همون آدما .
از مهربونی فامیل حالم بهم می خوره، راحت تر بگم از همشون متنفرم .
هنوز فکر می کنن در حکومت امام علی نفس می کشن .خوب میدونم خیلیهاشون دوست دارن نون و شیر بیارن بزارن پشت در ،زنگ بزنن و فرار کنن.
ولی کور خوندن ما آیفون تصویری داریم.اینهم از محاسن حکومت حقیقی تهرانه.

این ستون هم که همش شده مرگ و عشق و روسپی گری!
راستی چشمتون روشن. دیروز معشوقه ی دوران جوونیمونو دیدیم .لابلای کلی آدم.یا شاید هم خودش نبود . نمی دونم ولی درست همون بو رو می داد.
یه بافتنی آبی تنش بود و همچنان زیبا به نظر می رسید .
خوشبختانه منو ندید .اگه هم می دید دیگه نمی شناخت...
یادمه تا 3-4 روز ریشامو نمی زدم بابا به زبون می اومد که: پسر چرا به خودت نمی رسی .
خب این هم قسمت عشقی پشقی ماجرا!
توضیح :( بعلت فوت ناگهانی پدر ،تا اطلاع ثانوی روسپی گری نداریم!)
صدای زنگ اونقدرطولانیه که یه لحظه من و مژده بهم زل می زنیم و سر جامون میخ کوب میشیم.
می گم باباست ؟
و می خندیم . بازم بابا سر آورده.و توی دلم می گم شاش داره این بابا .
و می آن تا اومده باشن ،عجله دارن و زندگی و سرعت و قدرت و شتاب.
یاد فیزیک می افتم و همین طور یاد رنجموره و خانم ازمه و باز خنده ام می گیرد.
می گم استامینوفن کودیین دارید؟
و یاد وبلاگ استامینوفن می افتم.
("یارب این وصل را هجران مکن."
ندا میرسد که بیلاخ.!)
و یاد پلاک 90 می افتم که خداحافظی کرد و شاید اگه عزا دار نبودم من رو هم حذف می کردن و برام می نوشتن :تاسف.
می گن قرص نخور خوب نیست. می گم بابا جان من حالم خوبه،فقط سرما خوردم .سرما. سرما که می تونم بخورم؟آخه کی با استامینوفن خودکشی کرده من بخوام دومیش باشم یا از این می ترسین معتاد شم؟
مامان بزرگ تعریف می کنه که باباها چقدر عزیزن ! برای مثال هم یادی از پدر مرحومش می کنه که پیارسال به رحمت ایزدی پیوست.
عزیز می گه باباش وقتی تو سن 117 سالگی مرد، هنوزم دوست داشتنی بوده.
(آقا ارواح خاک بابام!!این عدد 117 ساختگی نیست،117 سال زندگی، باورتون می شه)
یاد همه شما می افتم و دلم براتون تنگ می شه. و مامان بزرگ سعی می کنه گریه کنه ،می خندم تا مامان بزرگ هم بخنده.
به هر کی میرسم می گم این روزا سرم شلوغه . واژه بهتری پیدا نمی کنم .
گفتن بگو ان شالله عروسیتون و من به همه گفتم .
و من چقدر دوست دارم "زندگی از نو" رو بخونم . و چقدر دوست دارم" بوی باران" هدیه بدم.
ممد حسین می گه: دیگه گریه فایده نداره واسه بابایی قرآن بخونید.
و من باز سرم شلوغه.
زنگ می زنم خونه . این روزا همه سفارش می کنن که هوای مامانم رو داشته باشم .و من نمی دونم این هوای مامان دیگه چه کوفتیه؟
هنوز خونه گرمه و بوی سیب می ده.
در حکومت حقیقی تهران شوفاژ نقش بابا رو بخوبی بازی می کنه . حتا نیاز نیست برم نفت بگیرم .
-نون بگیرم.
یاد کلاه قرمزی و پسر خاله می افتم و باز می خندم.
سلام حالت خوبه(با صدای کلاه قرمزی بخونید)....

- سلام حالت خوبه مامان؟بابا چطوره؟
-سلام . خودت خوبی ؟ گواهی فوت رو گرفتی؟
و تازه یادم می افته ولی نمی تونم بخندم .... و باید خداحافظی کنم.

لينک مطلب نظرات

 1   تعداد بازديد کننده امروز
 119   تعداد کل بازديد کننده
   

  آرشيو
مشخصات
همه ستون کاغذي
دالان سبز
برسد به بخش مسابقه
يكي بود و يكي نبود
  mail