سه شنبه، 22 اردیبهشت 1388  

كتاب هايي كه دزديده مي شوند، كتاب هايي كه مي دزديم.

قبل از هر چيزي بگويم كه من حافظه فوق العاده اي دارم . از بچگي فلسفه مسخره اي داشتم كه "هيچ چيز در اين جهان گم نمي شود." خب باور به همين فلسفه باعث شد كه توي خانه ما هر كي و خصوصا پدر مرحومم (خدا رفتگان شما را هم بيامرزد) هر چيزي را گم مي كردند ، من موظف بودم تا آن را پيدا كنم. و البته بعد از پيدا شدن آن وسيله كذايي نه تنها تشويق مي شدم كه متهم به قايم كردن آن وسيله و به رخ كشيدن حافظه ام مي شدم و از شما چه پنهان بعضي وقتها از پدر مرحومم (خدا رفتگان شما را هم بيامرزد) پاداش هايي مي گرفتم.
اين مقدمه چيني ها را كردم تا بگويم اين قضيه به صورت نهادينه از كودكي با من بوده است. مثلا در دانشگاه بچه ها محل كتابهاي كتابخانه ، نام ناشر و ... را به جاي برگه دان از من مي پرسيدند و يا اين روزها در سر كار به جاي خريد نرم افزار دبيرخانه ، جواب نامه ها ، موضوع و ... را به صورت كاملا وحشتناكي به خاطر دارم. نكته غم انگيز ماجرا اين است كه با بالا رفتن سنم گويا اين مساله به طرز مسخره اي تشديد شده است و خب همه همه اينها را گفتم تا بگويم كتاب دزد هاي عزيز كتاب هايي كه از من امانت گرفته ايد را برگردانيد چون من اصلا و تقريبا تا روز مرگم چهره شما ، نام كتابهايم و آن روز كه قول داديد كتاب را بر مي گردانيد را فراموش نخواهم كرد. پس شروع مي كنم:
- نيلوفر رضايي: كتابهاي مكتب هاي ادبي سيدرضا حسيني عزيز و مرحوم و قمار عاشقانه دكتر سروش...... خوابگاه گلستان 3 تابستان 1378
- سميه فصاحت: سووشون سيمين دانشور
- ناهيد كاظمي: هزاران خورشيد تابان خالد حسيني و شالي به درازي جاده ابريشم
- علي اكبر بيگدلي: نقد عكس تري برت و مجموعه مقاله هاي عكاسي سوزان سانتاگ عزيز تر از جانم
- سارا كلهر : تقريبا تمام منابع اصلي پژوهش هنر كه اي كاش خر نمي شدم و كتابهايم را به شما امانت نمي دادم تا اينجوري غيب نشوي دختر.
- ليلا منادي (خواهر شوهر عزيز): آيين خوشتيپي (بابا اون كادو بود) ، باران خلاف نيست ، يوكابد گريه نكن و كتاب ليلا طبري . در ضمن قبلا يك سي دي در مورد آرامش و ريلكسيشن هم داده بودم كه خب مي دانم نبايد سراغش را بگيرم فقط مي خواستم ببيني چه حافظه وحشتناكي دارم ( :
- احسان مهتدي (شوهر خواهر عزيز): كتاب مدرسه پداكوژي
- باور مي كنيد من مي توانم اين ليست را همين جوري تا دوره راهنمايي و ابتدايي ام ادامه بدهم؟
همه اينها را گفتم تا بلكه يكي از شماها اين متن را بخواند و كتابها را به من بازگرداند تا كمي از حافظه تسخير شده ام آزاد شود. گفتم كه تقريبا وحشتناك است چون از آن طرف اسامي همه آنهايي كه من از آنها كتاب دزديده ام نيز هر روز در مغزم قطار مي شوند.

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 22 اردیبهشت 1388  

كتاب هايي كه دزديده مي شوند، كتاب هايي كه مي دزديم.

قبل از هر چيزي بگويم كه من حافظه فوق العاده اي دارم . از بچگي فلسفه مسخره اي داشتم كه "هيچ چيز در اين جهان گم نمي شود." خب باور به همين فلسفه باعث شد كه توي خانه ما هر كي و خصوصا پدر مرحومم (خدا رفتگان شما را هم بيامرزد) هر چيزي را گم مي كردند ، من موظف بودم تا آن را پيدا كنم. و البته بعد از پيدا شدن آن وسيله كذايي نه تنها تشويق مي شدم كه متهم به قايم كردن آن وسيله و به رخ كشيدن حافظه ام مي شدم و از شما چه پنهان بعضي وقتها از پدر مرحومم (خدا رفتگان شما را هم بيامرزد) پاداش هايي مي گرفتم.
اين مقدمه چيني ها را كردم تا بگويم اين قضيه به صورت نهادينه از كودكي با من بوده است. مثلا در دانشگاه بچه ها محل كتابهاي كتابخانه ، نام ناشر و ... را به جاي برگه دان از من مي پرسيدند و يا اين روزها در سر كار به جاي خريد نرم افزار دبيرخانه ، جواب نامه ها ، موضوع و ... را به صورت كاملا وحشتناكي به خاطر دارم. نكته غم انگيز ماجرا اين است كه با بالا رفتن سنم گويا اين مساله به طرز مسخره اي تشديد شده است و خب همه همه اينها را گفتم تا بگويم كتاب دزد هاي عزيز كتاب هايي كه از من امانت گرفته ايد را برگردانيد چون من اصلا و تقريبا تا روز مرگم چهره شما ، نام كتابهايم و آن روز كه قول داديد كتاب را بر مي گردانيد را فراموش نخواهم كرد. پس شروع مي كنم:
- نيلوفر رضايي: كتابهاي مكتب هاي ادبي سيدرضا حسيني عزيز و مرحوم و قمار عاشقانه دكتر سروش...... خوابگاه گلستان 3 تابستان 1378
- سميه فصاحت: سووشون سيمين دانشور
- ناهيد كاظمي: هزاران خورشيد تابان خالد حسيني و شالي به درازي جاده ابريشم
- علي اكبر بيگدلي: نقد عكس تري برت و مجموعه مقاله هاي عكاسي سوزان سانتاگ عزيز تر از جانم
- سارا كلهر : تقريبا تمام منابع اصلي پژوهش هنر كه اي كاش خر نمي شدم و كتابهايم را به شما امانت نمي دادم تا اينجوري غيب نشوي دختر.
- ليلا منادي (خواهر شوهر عزيز): آيين خوشتيپي (بابا اون كادو بود) ، باران خلاف نيست ، يوكابد گريه نكن و كتاب ليلا طبري . در ضمن قبلا يك سي دي در مورد آرامش و ريلكسيشن هم داده بودم كه خب مي دانم نبايد سراغش را بگيرم فقط مي خواستم ببيني چه حافظه وحشتناكي دارم ( :
- احسان مهتدي (شوهر خواهر عزيز): كتاب مدرسه پداكوژي
- باور مي كنيد من مي توانم اين ليست را همين جوري تا دوره راهنمايي و ابتدايي ام ادامه بدهم؟
همه اينها را گفتم تا بلكه يكي از شماها اين متن را بخواند و كتابها را به من بازگرداند تا كمي از حافظه تسخير شده ام آزاد شود. گفتم كه تقريبا وحشتناك است چون از آن طرف اسامي همه آنهايي كه من از آنها كتاب دزديده ام نيز هر روز در مغزم قطار مي شوند.

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 12 اردیبهشت 1388  

مدرسه چيني ها*

صبح ساعت پنج و نيم بيدار مي شوند، رختخواب را مرتب مي كنند . لباس هاي خود را مي پوشند و دندان هايشان را مسواك مي زنند. بعد كمي نرمش مي كنند و صبحانه مي خورند. ساعت هفت و نيم سر كلاس مي روند و تا يازده درس مي خوانند. دو ساعت براي ناهار و استراحت ( ناهار و نماز ) اختصاص دارد. و دوباره از ساعت دو بعد از ظهر تا نه و نيم شب در مدرسه درس مي خوانند. نه و نيم شب به خوابگاه يا خانه مي روند و لباس هايشان را مي شويند و براي فردا خود را آماده مي كنند. اين برنامه بچه هاي چيني است كه از كودكي با تلاش ، انضباط و سخت كوشي آغاز مي كنند.
تصور اين برنامه براي من كه مثلا دانشجوي دكتري هستم ، وحشتناك است. يعني حتي نمي توانم اين برنامه را براي يك روزم پياده كنم. نكته غم انگيز اين است كه من روزي دو ساعت هم درس نمي خوانم و دلم مي خواهد جهان گلستان شود و مثل همه ايراني ها گمانم بر اين است كه ما ملت تيز هوشي هستيم و در همه جا در حق مان اجحاف شده است و ... باقي تحليل ها و غرزدن ها بماند براي بعد.

* عنوان مستندي است كه اين شبها از بي بي سي فارسي پخش مي شود.

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 19 فروردین 1388  

طرح نو
رو به پنجره اي كه در آن دو تا كاج كج و معوج جا كرده اند، نشسته اي و به خيال خر خودت داري براي سال جديد مثل پنه لوپه مي بافي و مي بافي. مثل هميشه چيزي يا كسي هست كه نگذارد اين ابرهاي كپه كپه نرم از سرت بالا برود. مثلا افاضات رئيس يا ديدن قيافه مربع همكار هميشه فاضل ات يا نمي دانم پيدا شدن ناگهاني يكي از استادان اجباري رساله در پستوي بوفه دانشگاه و حتي افزايش يك گاماي كوفتي در برگه آزمايش ات و ... همه كافي است تا بنشيني سر جايت و با خود تصميم بگيري كه بچسبي محكم و دو دستي به صندلي كه در آن نشسته اي ، به خانه اجاره اي كوچكي كه در آن سالها مسكن گزيده اي ، به ديدن همه آدم ها ، به زدن همه حرفهاي تكراري و باز بخزي در آن هزار توي تاريك خودت.

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 8 اسفند 1387  

من گم شده ام

وقتی که سالها خودت را در کوچه ای تنگ و تاریک گم می کنی ، پس از مدتی گمان می کنی که خانه تو همان کوچه کثیف و پلشتی است که گاه عابران خیابان ته مانده های شب را بر سنگ فرش آن تف می کنند. حکایت بی برگی این روزهای من ، همان حکایت کوچه تاریک است که تنها با کثافت دیگران پر شده است. مدت هاست که کتابی نخوانده ام ، فیلم تازه ای ندیده ام و بدتر از همه اینها کسی را ندیده ام تا روحم را تازه کند. تقریبا بعد از تعطیلی شرق، نوشتن جدی در روزنامه و وبلاگ را تعطیل کرده ام. با هیچ دوست یا استاد و ... حتی سلام و علیک نکرده ام و از همه جمع ها و نگاهها فرار کرده ام.
در تمامی این روزها دو دستی چسبیدم به همان کوچه. نمی دانم اما به گمانم دو سال ساکن شدن در آن کوچه تاریک، مرا تبدیل به همه آنهایی کرده است که کارشان در این دنیا تنها به گه کشیدن همه خیابان هاست.

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 4 اسفند 1387  

مالیخولیای دوست داشتنی

تصمیم ام را گرفته ام. بروم دانشگاه و در جیبهای پت و پهن پالتویم دو تا شیشه کوچولو قایم کنم. سعی کنم توی راهرو تنگ گروه ، در ساعتی نحس آن دو استاد عزیز را صدا کنم و در حالی که پروپوزالم را با نهایت احترام به هر دو آنها تقدیم می کنم .همین طور آرام و در نهایت ادب ، شیشه های کوچولو را در بیاورم و بپاشم توی صورت هردو ی آنها.
دلم می خواهد جوری از ریخت بیافتند تا ظاهر و باطن شان یکی شود. و از آنجا فرار کنم بروم توی گاوداری آقاجان خودم را دار بزنم. اما قبلش یادم می آید که مهدی بیچاره چه گناهی کرده . صورت رنگ پریده اش را با ته ریشی که روی صورت اش هاشور زده در مراسم ختم ام می بینم. عجیب است اما دو تا زن از ریخت افتاده را می ببینم که سعی می کنند با بدبختی صورت شان را بپوشانند . خواهرم سعیده با حس ششمی که دارد، خم می شود روی خاک قبرم تا صورت آن دو را ببیند. اما نمی تواند چیزی به جز دسته ای کاغذ که روی آنها اسم من را نوشته اند، ببیند. درست همین لحظه عمه رباب انگار که جرقه ای به سرش خورده باشد، شروع به شیون می کند. توی کلمات شمالی که او سعی می کند با جیغ و گریه بگوید، فقط یک جمله را می توان فهمید: "مه برار زا دکتر بیه" (برادر زاده من دکتر بود)
دو تا زن کج و کوله با شنیدن این حرف، کاغذها را روی قبرم پخش می کنند و مثل گرگ قصه شنگول و منگول، دم شان را می گذارند روی کول شان و فرار می کنند. موبایل کسی توی مراسم زنگ می زند. می گویند از طرف فامیل های شوهر اون خدابیامرز پیام تسلیت تلفنی فرستادند. همه صلوات می فرستند و خواهرم یکی از آن ورقه های پخش شده روی زمین را بر می دارد تا برای دخترش یک قایق کاغذی درست کند.

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 26 بهمن 1387  

تناقض

ديروز توي جاده پوشيده از برف شمال، چشمم به شيشه ماشيني افتاد كه پشت شيشه اش با خطي درشت نوشته بودند: سلطان قلبها، مادرزن!
مهدي كنار من خواب بود. براي لحظه اي شاد شدم.

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 29 دی 1387  

آن دانه ترد برف

او همیشه آنجا بود، توی خانه کودکی ها و جوانی پدرم. خانه ای که روزگاری همیشه درش باز بود و روی ایوان پیرزنی زیبا و سفید روی چونان دانه برفی درشت و شفاف انتظار می کشید، انتظار همه نوه ها و بچه ها را. حالا چند روزی است که مثل آن گلوله برفی آب شده است.
برای من آن خانه بدون حضور او یعنی تمام شدن تمام کودکی ها و سرخوشی ها. آن در آبی بسته شد و بعید می دانم تا سالها سال در آن خانه، جای آن دانه ابریشمی، جوانه ای سبز شود.

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 2 دی 1387  

اعتراف


تنها بودم، آن قدر كه حتي او هم رفت.
تنهاتر شدم!

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 1 دی 1387  

پندهایی به دخترم(1)

ببین عزیزم، اشتباه نکن، همه چیز با بی رحمی تمام نمی شود، تنها با مهربانی است که هر چیزی آغاز می شود. ***

اول از آن گوشواره های فیروزه ای که با شوق خریدی، شروع کن. مهربانی را تمام کن و آنها را به من ببخش!

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 24 آذر 1387  

نیازمندی ها

-کسی هست که بتواند مرا در کثافتی که این روزها در آن دست و پا می زنم ، برهاند؟

از کتابخانه خراب شده ای چند تا رساله بدزدد و بیاید بدون تشویش نام مرا روی آن بنویسد و بدهد یا نه، بزند توی سر این استادهای احمق مان که مثل ذخیره آخرتشان، به فکر مقاله در آوردن از چرندیات دانش جویان هستند. کسی هست که مر از شر تمام آن کتاب های خوانده و نخوانده نجات دهد؟

- کسی هست که روزها زودتر از من به خانه برسد، ظرفها را بشورد و به دو برود یک غذای خوشمزه درست کند تا وقتی کلید را می اندازم گرمای لذت بخش خانه مرا در آغوش گیرد؟

- کسی هست که مثل یک فرشته مهربان تمام تمرین های کتاب انگلیسی را حل کند و بتواند به جای من سر کلاس درباره صفحات زرد سخنرانی کند؟

- کسی هست تا آخر هفته با کفش و کیسه و ... برود الوند و دقیقا شکل من باشد تا مهدی وسط آن همه برف، مثل گری کوپر دلش نگیرد و مدام نگوید باید بیایی!

- کسی هست بتواند برود شمال، یک هفته پیش دخترهای خواهرم (نوشا و نسیما ) بماند و آنقدر با آنها بازی کند و غش غش خنده شان را بلند کند تا آنها من را فراموش نکنند.

- کسی هست تا ...

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 17 آذر 1387  

کار (1)

کی به خانه برمی گردی ؟ با تو هستم ، دختری که بازیگوشانه در خیابان قدم می زنی و عاشق جوراب های رنگارنگی، با تو هستم که هنوز در خیابان سرت را بر می گردانی تا سایه ای را ببینی .
کی به خانه برمی گردی؟ وقتی که تمام کبریت ها را فروختی ؟ وقتی که تمام جوراب ها را بافتی و یا زمانی که تمام کاغذها را به عابران خسته و عبوس بخشیدی. هنگامی که در خیابان هیچ سایه ای نیست با بی آر تی به خانه بر می گردی، توی آینه دستشویی ته مانده آرایش صورت ات را پاک می کنی و خواندن"هزاران خورشید تابان" را از سر می گیری.
صبح که از خانه بیرون می زنی، کسی در درون ات با سماجت می پرسد: کی به خانه برمی گردی؟

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 22 آبان 1387  

زندگي و زمان(1)


بعضي وقت ها فكر مي كنم كه ما در زمان غرق مي شويم. انگار كه اصلا نبوده ايم. گه گاهي ديدن چهره اي دور ، يا بويي آشنا و شايد شنيدن نوايي به يادمان بياورد كه انگار زنده ايم.
براي من تنها بوييدن شيشه خالي از عطر كاج، ديدن صورت مهدي كه صبح ها مثل سفيدي قله ها صورت اش از پتو زده بيرون و همچنين مزه مزه خاطرات كودكي ام در ييلاق است كه مرا به زندگي باز مي گرداند.
بعضي وقتها گمان مي كنم كه ما از زمان بيرون مي افتيم و تنها در اين زمان ها است كه انگار زنده ايم. تنها در آن زمان كه عاشقيم، گشوده مي شويم و تنها در اين فصل هاست كه انگار زندگي كرده ايم .

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 27 شهریور 1387  

بوي مهري كه نمي آد.

از انتخاب واحد جا موندم. زنگ زدم دانشگاه كه با مسئول آموزش صحبت كنم. يكي گوشي رو برداشت. ديدم استاد ماست كه شروع كرد به گپ زدن و از اين حرفها. آخرش گفت، تحقيق شما چي شد؟ حرفي نداشتم بزنم. گفتم چشم استاد . هنوز تا مهر چند روز مانده. هنوز تا مهر چند روز مانده و من دوست ندارم مهر بيايد و ...

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 25 تیر 1387  

تابستانی (1)

می دانی من و تو (دوست عزیز)داریم رنج دیگری را هم تحمل می کنیم. ما دور از خانواده و در غربتیم. ما داریم جایی زندگی می کنیم که هیچ ابری بالای سرمان نیست.
ما آدم های بدون خانواده، بدون پدر، بدون مادر و خویشاوند داریم در این آفتاب سوزان می سوزیم. ما آدم های بدون ابری هستیم که مدت هاست طعم خنکای هیچ سایه ای را نچشیده ایم!
و هر از چند گاهی یکی می آید و یک لیوان یخ دربهشت مهمان مان می کند و می رود.

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 27 خرداد 1387  

این روزها(1)

دلم می خواهد کرکره را پایین بکشم و در جواب نگاه های فضول اهل محل بگویم ، حالا حالا باز نمی کنم در این خراب شده را.
دلم می خواهد کوتاه بیایم و عقب بکشم از همه ماراتن های احمقانه دور و برم. کار و درس و خانه را ول کنم. بروم بنشینم جایی ساکت و دنج و بدون ترس از دیده شدن هی با خودم حرف بزنم بلند بلند.
دلم می خواهد همه تلفن ها و زنگ ها قطع بشود و من بروم بالای تختم در اتاق 213 خوابگاه مثل "بارون درخت نشین" بست بنشینم و تکان نخورم و اینجوری حرص منیژه و فرزانه را در بیاورم.
دلم می خواهد یک شب بروم پیش زهره و با هم بنشینم و به آن عهدنامه کذایی بخندیم و غیبت مریم را بکنیم و تا صبح آه بکشیم و ...
دلم می خواهد فاطمه محمدی شوهر نمی کرد و یا لاقل اینقدر درس خوان نبود و با هم قرار می گذاشتیم تا دوباره به خوابگاه برگردیم و جیغ بکشیم ومن اوج احساسات آدمی را در صدایش دوباره ببینم.
دلم می خواهد بعضی وقتها با بچه های قدیمی ، امیر و آذر و شفیعی و بابک از دانشگاه تا امیر آباد پیاده برویم. خصوصا اگر باران بیاید و ما مثل همیشه بی پناه باشیم.
دلم بعضی وقت ها می خواهد مهدی را با همان سرگشتگی و آشفتگی در اتاق 117 همراه با علی رنجی و احسان ببینم. راستی آدم بعضی وقت ها چقدر دلش برای بعضی نفرات تنگ می شود، برای مهدی بدون افسانه، احسان بی مینا و علی!
حالا این وسط، من می خواهم برای نرفتن به کلاس زبان، درس نخواندنم دم امتحان، نشستن ظرفها و ...خودم را خر کنم و بگویم می خواهم کرکره را پایین بکشم. اما باور نکنید روزهای خدا در راه است و من که دلم می خواهد مثل اسب بدوم برای این زندگی و دیگر هیچ!

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 10 اردیبهشت 1387  

درباره ماریه (1)

برای نوشتن از ماریه باید خیلی سخت و مغرور بنشینی پشت میز و حتما چند مداد تیز دم دست داشته باشی. چرا که او باهوش ترین، باشعورترین و منظم ترین انسانی بود که من می شناختم. مطمن هستم که لطف روزگار از این شخصیت شاید معلمی در روستایی دوردست ساخته باشد.
ماریه را قبل از اینکه ببینم از تعریف های پدرم می شناختم. پدر ماریه با پدرم در دبیرستان همکار بود و پدرش از دختر استثنایی اش برای پدرم قصه ها گفته بود. به گمانم بابا هم برای اینکه در دفتر دبیران سرشکسته نباشد،باید چیزکی از من گفته باشد ، چون روزی که او را را دیدم ، مرا تا حدودی می شناخت.
ماریه اولین کسی بود که مرا با بعضی چیزها آشنا کرد ، او مرا با نام های مخملباف، دستفروش ، شعر شاملو و ...آشنا کرد . کلمه مورد علاقه ماریه "آماتور" بود. به گمانم او در سالهای رنگ باخته بلوغ ، بجای "پنجره " و "برباد رفته " کتاب های میرشکاک و یا دکتر سروش می خواند. نمی دانم اما او در هر چیزی که امتحان می کرد بهترین بود و برای من که مثلا در طراحی یا خوشنویسی بدک نبودم ماریه از بچه درسخوان خر خوان خنگ اعاده حیثیت و اسطوره زدایی کرده بود.
حالا او بعد از 15 سال بی خبری آمده بود و دوباره به یادم آورد که من بخشی از شکل او در تمامی این سالها بوده ام. بی آنکه خود بدانم در تمام این سالها نقش نوجوانی ماریه را بازی کرده ام و حالا... او آمده بود و برایم در نامه ای آرزوی شادی و شادی کرده بود.

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 25 فروردین 1387  

شکل نو


توی تاریکی مرد داشت برای خودش فریاد می کشید و زن سعی میکرد زل بزند به ته مانده سفیدی دیوار روبه رو. زن سعی می کرد آنقدر آرام و بی صدا تغییر شکل دهد که وقتی فریادهای مرد تمام شد متوجه نشود که او تغییر کرده است. چرا که مرد به تغییرات زن بسیار حساس و زیرک بود.
صبح روز بعد، مرد آنقدر دستپاچه و هول از خواب بیدار شده بود که حتی متوجه مورچه کوچکی که بر روی بالش راه می رفت، نشد.

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 9 تیر 1386  

بوران شکوفه (برداشت آزاد از کتاب ذن و عکاسی)


وقتی خستگی توی خونم می رود، و با مغز استخوانم قاطی می شود احساس می کنم که همین روزها می میرم. در یکی از همین روزهای تب آلود گرم من می میرم. اما دلم می خواهد آن روز باران بلند بلند گریه کند نه برای من که مثلا مرده ام و آنجا زیر پای پدرم در پای آن چناران و گردوهای پیر به خواب ابدی فرو رفته ام. دلم می خواهد آنروز زمین گل آلود باشد و صدای پای کفش های تو بر چسبناکی گل و لای نشانه ای باشد از اینکه تو می مانی و مرا ترک نمی کنی. می دانم دعای بدی است در حق تو، اما دلم می خواهد با هم بمیریم در عصر یک روز تب آلود وقتی که مست و گیج خوابیم!

مثل آن عکس" بوران شکوفه " صورتمان را بگیریم روبه روی بارانی که در نبود ما همین جور می بارد. به گمانم همان لحظه هم خوشبختیم !

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 30 فروردین 1386  

"کاش می شد که نباشم"


گریه روی نوک مژه هام بود، می خواستم عینهو بوشوگ بپرم بغلش و ببوسمش . بگم که می دونم خیلی سخته و براش از زمین و زمان بگم. همه حرفهای مسخره ای رو که بلد بودم بهش بگم. اونم با گیجی نگام کنه و توی دلش از دیوونه ای که امروز جلوش سبز شده بخنده و برای حتی یه لحظه هم که شده یادش بره !
یادش بره که دکتر همین امروز صبح به اون و همسرش گفته که پسرک هیچ وقت خوب نمی شه و پسر هم در تمام این مدت با سر و کله باد کرده به تصویر گربه های پشمالوی رو دیوار زل زد.
-بعضی وقتها چون شعور و شجاعت انجام کاری رو ندارم دعا می کنم که توی یک لحظه دیوونه بشم یا اقلکم یه بچه تخس !
-امروز وقتی دست پسرک رو توی دست مرد مغرور و غمگین دیدم و پشت سرش صورت خیس مادری که سعی می کرد تمام توانش رو جمع کنه تا جلوی بیمارستان ولو نشه و زار نزنه، فهمیدم که دکترا پسر رو جواب کردند. این رو از حلقه دست پدر که مثل شالی دور سر پسرک پیچیده شده بود و از مهربانی غیرعادی اش فهمیدم.
-خیلی وقت نیست که توی کله ام افتاده یه مجموعه قصه برای بچه ها بخوونم و بتوونم برای یه لحظه هم که شده رنجهای اینجهانی رو برای روح کوچیک اونا کمتر کنم.
-امروز روبه روی بیمارستان تخصصی کودکان بالهای شکسته فرشته ای رو دیدم که به آهستگی لابه لای ماشین ها گم شد.

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 29 آبان 1385  

اعترافات یک ذهن پریشان (قسمت اول- فراق تو)


پس از خواندن چند باره نامه پدربزرگ تو خصوصا آن جایی که می گوید "دلش تنگ است" سوار قطارفس فس کنانی می شوم که مرا می برد به شرجی آبادان، در اتاقک بیمارستان نفت که دیوارهای زردی دارد ، پدربزرگ را می بینم که وقتی دارد در میان آن همه ملافه چرک این نامه خوشخط جاودانه را می نویسد بیکباره دریافته که خیلی زود می میرد و دلش تنگ است برای همه !
من خوشحالم که دوباره نوشتنم می آید واین نوشتن مثل شاش داشتن است که خب با کسی تعارف ندارد و حتما باید بروی و جایی خودت را خلاص کنی !
عزیزم ، من اکنون دارم سبکی از نوشتن پسا مدرن را تجربه می کنم که هر روز از گوشه راست سرم بیرون می آید و مرا می کشاند مثلا به حمام قدیمی خانه آقاجان ، همان حمامی که خزانه بزرگی داشت و هیچ چراغی نداشت.من از ابهام آن خزانه تاریک و از آن لگن شکسته قرمز رنگ می ترسم .
دوباره نخی یا شعاعی از افکار پریشانم درست وسط استدلال های "فریتیوت شوان" درباره تفاوت هنر قدسی و هنر سنتی مرا می برد به یونجه زاری که در آن غلت می زدیم و سرازیر می شدیم. عجیب است در تمامی این رجعت های پروست گونه من حتما باید گرمای شعاع خورشیدی را زیر پوستم احساس کنم.
من حتی وقتی با صدای بلند از عقاید "لوکاچ" می خوانم باز دارم میان عمه پیر مامان که ما به او می گفتیم "عمه مامان" و خاله آمنه ریز ریز می خندم و یواشکی به تکه های چرب و شور قیمه آبجی ناخنک می زنم.
تقریبا نزدیک به یک سال یا به گمانم بیشتر است که من به این عارضه لذتبخش مبتلا شده ام . بارها و بارها وقتی آن گوشه راست سرم متصل به جایی دیگر بود تو مصرانه می خواستی که بگویم به چه فکر می کنم.
و به گمانم این بدترین قسمت ماجرا بود چون هول هول نخی را که مثلا از پنج سالگی تا ده سالگی ام در کوچه و خیابان و مدرسه و بازار و باغ گیلاس آقاجان رها بود تند تند می کشیدم و جمع می کردم ودرحالی که آن کلاف دوست داشتنی را از تو پنهان می کردم با لبخندی موذیانه می گفتم : هیچی.
همه اینها که گفته ام دلیل بر آن است که حالم خراب است و بسی دلتنگ توام و البته بیشتر از من سطل زباله آشپزخانه !
راستی درباره آن"بامیه قفقازی" به کسی چیزی نخواهم گفت.

قربانت : افسانه

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 18 تیر 1385  

خداحافظي


مدتهاست كه احساس مي كنم از آن دختر ديوانه خبري نيست. آرام آرام قرار مي گيرد و پريشاني اش رنگي ديگر دارد. انگار آن دخترك رفته است و بجايش زني ايستاده تا با اطمينان از خيابان بگذرد. پس از سه سال روزمرگي هاي آپاچي تمام مي شود و " درباره نشانه " بهانه اي مي شود براي تامل . تامل در متن زندگي روزمره ،نشانه ها و ....

از اينكه در اين سه سال نيوشاي من بوديد سپاس.
http://www.onsign.blogfa.com>

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 12 تیر 1385  

براي خودم و خودم


بگذريم
شب هاي زيادي گرسنه خوابيدي
و من روز به روز فربه شدم
و خون تو را مكيدم.
عزيزم اجباري نيست مرا
با ياس هاي فلسفي ام تحمل كني.
من در خيابان يك طرفه اي قدم مي زنم
كه گاهي ملاقات هايي از سر اتفاق
در آن جريان دارد.
انزواي كوچكم را با sms آلوده نمي سازم.
حاشيه امن كتابها
تنها مامن آرامش من است.
مي دانم خسته اي
و من ميل به كنترل امور دارم.
بارها و بارها تصميم گرفتم
بروم و به دالاني هزارتو بخزم.
امروز همه نشانه ها را به تو مي سپارم
و گم مي شوم .

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 17 خرداد 1385  

بازی های دوگانه معنا


خانه پدري را فروخته اند. حلا ديگر تصوير پدر را مي توان به گونه ديگري ساخت ، دستكاري كرد يا فراموش نمود!
چن تا كاشي هفت رنگ مزين شده با عبارت بسم ا.. ، انبوهي از عكس هاي روزگاران شير و شربت و صندوقچه اي چوبي كه صداي تق تق كودكي همسرم را مي دهد ارثيه پدري اوست كه به خانه ما مي آيد.

در صندوق چوبي را باز مي كنم و در تاريكي ، پسر بچه طلايي رنگي را مي بينم كه با اشتياق به تصاوير روي پرده زل مي زند و سرش زير نور كمرنگ آپارات چون فلس ماهيان دريا برق مي زند. كودكي همسرم دارد توي تاريكي مري پاپینز ، گربه هاي اشرافي سيندرلا و...نگاه مي كند . توي هرم گرماي جنوب خنكاي آرامش يك زندگي ساده را مي توان اينگونه ديد.

******************************

فقدان بعضي چيزها ، مفهوم برخي از لغات را بي معني مي كنند . پدرم سالهاست كه مرده و مادرم حاضر نيست به هيچ قيمتي از آن درخت توت ، باغچه پر از شمعداني و سقف هاي چوبين و تاقچه هاي هلالي دل بكند . مادرم نمي داند كه سالهاست ما خانه پدري را از دست داده ايم . مفهوم خانه پدري سالهاست كه ويران شده است . فقدان بعضي از چيزها ، معناهاي ديگري مي آفريند كه نشان از غياب دارد، از چيزي كه ديگر نيست. حالا آن خانه آرميده در حصار درخت توت ، هياهوي گنجشكان و نمناكي صبح هاي شمال ، خانه مادرم هست و ديگر خانه پدري نيست. چه زود معنا ويران مي شود .

در خنكاي يك صبح تابستاني ، دو پاي كوچك ،‌آرام و دزدانه به صندوقچه كهنه اي نزديك مي شود.با دستپاچگي دو دست كوچك در صندوقچه را باز مي كند و خانه سرشار از شادماني پسرك طلايي رنگي مي شود . صداي قيژ قيژي خوشايند كودكي هاي همسرم را روي ديوار بخش مي كند. لكه هاي آفتاب روي بازوان پدر و پسر پهن مي شود و من به دالان تاريك واژه ها و معنا ها مي خزم.

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 27 اردیبهشت 1385  

شكل رنج ، شكل دلبستگي

براي دل كوچك بي قرار ياسمن ، براي ترنم كوچك اش


همه عروسكها ي اين شهر بزرگ را براي تو مي خرم ياسي ! همه همه شونو تا بتووني هر كدوم از اونها رو به همه بچه ها ببخشي ! براي تو تا بتوانم پرنده كوچكي را كه از شادي بال بال مي زند ببينم .

مهم نيست كه حالا دير شده باشد و چند سالي از زندگي خوابگاهي به سراشيب زندگي فرو افتاده باشيم . مهم نيست كه آن خانه نقلي در نيشابور هنوز به انتظارم باشد و در آبي نيمه باز .
مهم نيست ياسي بيا دوباره به بازارچه پارك لاله برويم ، چيزهاي كوچك احمقانه
بخريم . راستي تو هنوز از دزدي خنده ات مي گيرد؟ تو هنوز رنگ روي شيشه مي ريزي ، تو هنوز صورتت مثل صبح باران خورده تازه است؟ هنوز آن پرنده بي قرار زير مژگانت بال بال مي زند ؟ تا يادم نرفته،هنوز مي خندي ياسمن ؟!


خسته كه ميشوم ، به ياد پدرم مي افتم . هيچ گاه در هنگامه شادماني ام به يادش نمي افتم . آنروز هم به يادش افتاده بودم در تلي از كاغذ هاي پايان نامه كه انگار هيچ وقت تمام نمي شد . آمده بود بي خبر با قابلمه اي بزرگ. گمانم با آن قابلمه سبزي كه به اندازه يك تابستان در آن گوجه پلو خورده بوديم . آمده بود تا كمك كند بلكه آخر اين شاهنامه خوش شود . و تا صبح خنديديم و از آن قابلمه خورديم و كار كرديم .
اصلا همين خنديدن با او بود كه به دوستي ما عمق داد مي گفت: " مي بخشي روز هفت پدرت خيلي به ما خوش گذشت" و من مي دانستم كه دروغ هم نمي گويد.


رنج را نمي توان پنهان كرد ، شكلي دارد عجيب كه زود خودش را لو مي دهد و تقريبا به هر شكلي نزديك است . به شكل صداي توست وقتي كه از مشهد تا تهران ميان ما فاصله است و تو با آن غرورات نمي گويي كه مدتهاست رنج مي كشي و صدا خسته است و تو خش خش تلفن را بهانه مي كني .
رنج شكل سكوت ميان كلمات توست وقتي كه من سمج از تو ، همسرت و ترنم كوچكت مي پرسم .
شكل تشويش توست وقتي كه نمي تواني پنهان كني
دلبسته كودك ات هستي و دلبستگي آرام آرام دارد به شكل رنج مي شود.
وقتي دلبسته چيزي مي شويم رنجي را نيز به جان مي خريم ، رنج ويراني را به جان مي خريم ، رنج دلبستگي را همه اينها را مي داني و اشك مي ريزي براي ترنم كوچك خانه ات . وقتي كه مي گويي : تو مادر نيستي تا رنج كودك دو ساله ات را .....


- تمام عروسك هاي شهر را براي خودم مي خرم ، براي تو يكي ترنم كافي است تا بال بال پرنده اي بي قرار را زير مژگانت ببينم وقتي كه كودك ات سلامت باشد. همه عروسك هاي شهر را براي خودم مي خرم ، پنجره را باز مي كنم نفس عميقي مي كشم و به ياد پدرم مي افتم . هيچ گاه در هنگامه شادماني ام به يادش نمي آورم.

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 16 اردیبهشت 1385  

دوست


مثل بچه ها قهر كرده ام. . در خانه كسي منتظرم نيست .
پشت ميزم نشسته ام و به توانايي آدم ها در آزردن هم فكرمي كنم .
به اينكه هر كدام از ما چه نيروي اعجاب برانگيزي براي ويران كردن هم داريم .
كارگران خدماتي مشغول كارند و تقريبا اتاق خالي خالي است جز افكار مغشوشي كه مدام هياهو مي كنند.
" آنهايي كه دوستشان داريم توانايي آزردن مان رادارند. "
چراغ ها يكي يكي خاموش مي شود و موسيقي همچنان نرم و مخملي زير گوش ات زمزمه مي كند : dance with me
به معاني نبايد فكر كرد ، به معاني نبايد معني داد ،معاني در ماست .
كارگران مشغول كارند و صداي شستن ظرف ها با صداي اتوبوس و موسيقي درهم مي شود .
خورشيد روي ميز كار پهن مي شود و معاني به سايه مي خزند.

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 30 فروردین 1385  

روزي روزگاري ستون (1)

يادم مي آد اون روزايي كه من تازه بچه ها رو شناختم . انگار همه چي زلال تر بود
يا ...
يكي دو بار رفته بودم توي پرشين بلاگ تا يه وبلاگ داشته باشم و چيزكي بنويسم . طرح هاي اتاق 117 رو خودم زده بودم توي كانون اميد ، مهدي منادي اونقدر گير داد و 8 ساعت نشست توي اون اتاق گرم دم كرده كه من يكي يكي طرح هايي رو كه مي خواست كشيدم .
بهترينش هم اون خونه روي تپه بود كه كنارش يه گلدون بود. و دري كه كنارش يه گوسفند بر بر داشت مارو نگا مي كرد. ا
تاق 117 يه سال دوام آورد و بعد به آرشيو رزومه هاي كاري من و مهدي پيوست. اما ستون موند . ا
گه نگم ستون باعث آشنايي خيلي ها شد لااقل خيلي دلا رو بهم گرم كرد و يه رابطه خانوادگي ايجاد كرد.
اصلا به من چه كه بگم اين ستون اونقدر تو خودش عروسي ديده كه بقول دوستان بنگاه شادمانه شد . مرگ هم كه اي .....باباي مهدي ، ...
يه عده آدم تب دار هم بودند توي اين ستون مثل صمد ، مهران ، شرقا و... من نوشته هاي همه اشون رو مي خوندم . آها يادم اومد چقدر با اين علي رنجي سر كامنت هاي نوشته هامون كا داشتيم . مي شد واسه يه مطلب 20 تا كامنت داشته باشيم.
يه سري متنا توي ستون جاودانه شدن مثل اشپيل الك ، ماجراهاي سينمايي اتاق 117 صمد ، با ايناي مهدي ، مسيح در حمام احسان ، هذيون هاي علي رنجي و ...
اولين نشست يه بهونه بود تا بچه ها همديگه رو ببينن :
سلام آپاچي هستم
- خوشوقتم ، منم شرقا يا غربا ....اصلا چه فرقي مي كرد اسم هاي مجازي مون آشناتر از فرخنده و مژگان و صمد و علي و ....بود . ***

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 15 فروردین 1385  

اولين روز من


اولین روز من
با صدای تو آغاز می شود
"آغاز این حادثه

کافی ست برای پایان تمام آثار هنری"
صفحه ی آخر
بسته می شود
از انتها

دوباره می خوانم
قفل من را می بندی
سرخ از صورت تو

کبود از تن من
در را باز می کنی
بی صدا

راه می روی
من
در انبوه لباس هایت

به خواب رفته ام
خیسی تن
در صبح گاه
بهار من
پشت پنجره ها
صدای پدر در خواب
صدای تو
از حنجره ی من :
"شکلات را نصف می کنم."
تن لخت درختان

در حسرت
قفس سینه ی من
شکسته

در آغوش تو
پرنده ام
پریده
هزار تکه شده

در بهار می چرخد.
بی صدا
در میان خواب های تو
راه رفتن
بی صدا
نفس کشیدن
بی صدا
زنده ماندن

"صبحانه حاضر است"
من
در درون فنجان چای
مربای گیلاس
در دست
شیرین

حل می شوم
بهار آمده است
"خداحافظ"
از خانه ی خود بیرون می روی
من
با تو می مانم
در خانه ی خودمان.

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 29 آبان 1384  

كاش شاعر اين شعر من بودم ، براي تو


حقيقت دارد
تو را دوست دارم
در اين باران
می خواستم تو
در انتهای خيابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دريا بريزم
دوباره متولد شوم
دنيا را ببينم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آينه نگاه کنم
ندانم پيراهن دارم
کلمات ديروز را
امروز نگويم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو يک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دريا صيد کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بميرم
تا زنده شوم. « احمد رضا احمدی»

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 16 آبان 1384  

ابتذال (2) آشپزي


بايد همه حواست باشه تا اول از همه هويج رو بريزي با مرغ ، رشته و قارچ رو هم بايد وسط كار اضافه كني .
نخود فرنگي رو واسه اينكه كمتر له بزنه و خودشه نشون بده بايد آخر سر بريزي توي سوپ.
حتما داغ داغ بشه .
فلفل توي سوپ بهتره تازه باشه .
پياز هم بايد ريز ريز باشه .
اگه روغن زيتون بدون بو هم داشتين مي شه يكي دو قاشق توش ريخت.
بايد سعي كني تا ظاهر و بوي سوپ خوب باشه .
اونو توي ظرفي بريزكه خودشو خوب نشون بده . چيني سفيد خيلي خوبه .
آها .... سبزي هم خيلي كم بريز اونقدر كه رنگشو عوض نكنه .
من خودم دوس دارم آبليمو بهش بزنم اما اون زياد دوس نداره ؟
-خب ذائقه ها فرق مي كنه .
-خب ممكنه اون اصلا سوپ دوس نداشته باشه .
-ممكنه اصلا گرسنه نباشه .
اما مهم نيس ، چيزي كه مهمه اينه كه وقتي ميز رو ديد ،خودشو خوشحال نشون بده و بگه چقدر خوشگله .
اين تقريبا صفتي هستش كه در مورد غذاهاي من صادقه .
چقدر قشنگه واسه يه غذا مي توونه يه فحش باشه اگه قراره باشه اون غذا خورده بشه .

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 14 آبان 1384  

ابتذال(1)


به سينما نمي رويم ، چون دليل ساده اي دارد : وقت نداريم .
تاتر هم نمي رويم براي دليلي ساده تر : پول نداريم
گاه و بي گاه به موزه مي رفتيم كه .....آن را نمي رويم
بر لبه پرتگاه مي نشستيم و چمن هاي سبز را زل مي زديم كه .....هه هه خنده دار است.
و دور از چشم ديگران به كوه مي رفتيم با زبان روزه كه معلوم است نمي رويم حالا
پرسه در كتاب فروشي هاي دور ميدان و ديد زدن حريصانه به روي جلد كتاب ها ،
و گفتگو در خلوت با خود
و قرارهاي زود زودمان با ديگري و اينهمه
ديگر ممكن نيست .
و آن همه نامه كه مطمئنا ياهو را خفه مي كرد و
دوست داشتن با آدمكي كه از شرم سرخ مي شد، ......
و اين اواخر حتي off line
ممكن نيست.
عزيزم
اردت من به تو هنوز بسيار است و بالعكس
و رشته علايق مان كوتاه
و بهانه ها ؟
به كسالت كه نمي رسيم ؟ نه ؟
خميازه ها در راه است.

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 27 شهریور 1384  

كاش كسي مي آمد.


من از عدم قطعيت بدم مي آيد ، حداقل اش اين است كه پس از از پايان " گيلانه " دلم مي خواست هيچ وقت تاويلي وجود نداشت ، دلم مي خواست واقعا " عاطفه " را ببينم كه مي آيد و با "اسماعيل " عروسي مي كند.
دلم مي خواست برق چشم هاي "ننه گيلانه " را مي ديدم وقتي كه دست عاطفه را توي دست هاي بي جان "اسماعيل "مي گذاشت.
تقريبا كودكانه و خنده دار است اما دلم مي خواست كسي مي آمد و اسماعيل را شفا مي داد و او را از تخت بلند مي كرد ، موهاي پريشانش را شانه مي زد و دوباره او را بر اسب مي نشاند .
مي دانم براي "گيلانه " حقير است اما دلم مي خواست حداقآ" حمام در خانه داشت تا شستن تن رنجور پسر او را رنجورتر نمي كرد و .......
********

خيلي وقت بود كسي از پشت سر يقه ام را نگرفته بود و سكندري نخورده بودم ، ديشب در تاريكي سالن كوچك سينما سپيده ، بني اعتماد بود و بازي معركه معتمدآريا كه بار ديگر گريبانم را گرفت و اشك ........

**********
مي دانم كمي سنتي و تقريبا" از مد افتاده ست كه بگويم " برويد و گيلانه را ببينيد " اما اين توصيه را به همه شما مي كنم .

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 26 شهریور 1384  

براي وروجك و........


يه دفعه سنگ از دست اش مي افته و مي شكنه ، مي گه واي شكست . حيف شد اين همه راه توي اسباب كشي سالم اومد و ....
مي آم بالاي سرش مي گم فداي سرت . يه جوري نگام مي كنه ، يعني اينكه هنوز يادمه .
جمله ام رو تصحيح مي كنم مي گم : قضا و بلا بوده و از تموم قلبم خوشحالم كه تنها نشونه كدورتمون توي اين يه سال از بين رفته .
مي گه اين يه سال خيلي زود گذشت .
مي گم معني ايش اينه كه خيلي بهمون خوش گذشت ، كاش يه كم بد مي گذشت تا طولاني تر بنظر مي رسيد . با اكراه تكه هاي سنگ رو توي كيسه زباله مي اندازه. معني ايش اينه كه ..............

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 22 شهریور 1384  

سلول هاي دوست داشتني


وقتي به مرگ فكر مي كنيم ، سكوت مي كنيم . و تقريبا همين جاست كه هستي خاموش و مقهور به چشم ما مي آد.
نمي دونم شايد سلول هاي خسته من اين روزها از تب كار و كلاس و درس و شور زندگي هيچ نمي فهمند.
اين موجودات مفلوك نمي فهمند كه آدم ها تواني دارند و وقتي تمام مي شن حتي تواني براي دوست داشتن ندارند.
اين سلول هاي احمق هنوز نمي تووند مفهوم فلسفي تنهايي رو درك كنند . اينكه هر يك از ما جزيره هاي دور افتاده بي نام و نشان هستيم.
اين سلولهاي دوست داشتني از درك ساده مفاهيم عاجزند ، اونها نمي توونند نسبت هاي سببي رو درك كنند . اونها از همه تقاضاي كمك و درك متقابل دارند . اونها اونقدر احمق اند كه نمي تووند عظمت مرگ رو درك كنند .

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 19 شهریور 1384  

بار ديگر دانشگاه


حالا مي شد از تب وهن خلاصي يافت. حال مي شد به راحتي فرو داد اين بغض يك ساله را كه يك هفته در گلويت گير كرده بود. و ترس كه مثل كژدم بالا آمده از حنجره ات و تو بودي كه مايوسانه نگاه مي كردي .
دو ساعت تمام از تهران فاصله گرفتي و در دامنه كوه و درخت قرار يافتي ، باد خنكي از جانب زنجان وزان است و در انبوه گل هايي كه نمي داني نامشان را ، غرق گشته اي.
گوشي در دست از حال خويش مي گويي كه خوبي و خوبي و دوباره خوبي .
و اين همه سرمستي را بهانه اي مي داني كه چون در دانشگاهي .
و باز آن حال خوب است كه به شوق مي آوردت . نگاهي به ساعت مي كني و رديف نام هايي كه در پوشه آبي رنگ جا خوش كرده اند، هيچ نام آشنايي نيست . تا اول مهر صبورانه انتظار مي كشي تا دوباره شكوفه دهي .

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 2 شهریور 1384  

هر چي خودت مي گي ؟
دلم مي خواد بگم كه دلم خيلي گرفته ، خيلي زياد و تقريبا كسي نيست تا بگي كه وقتي به كسي دربست اعتماد مي كني، ديگه نمي تووني از بي اعتمادي گله كني . بازم مي گم هر چي خودت مي گي ؟

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 2 شهریور 1384  

هر چي خودت مي گي ؟
دلم مي خواد بگم كه دلم خيلي گرفته ، خيلي زياد و تقريبا كسي نيست تا بگي كه وقتي به كسي دربست اعتماد مي كني، ديگه نمي تووني از بي اعتمادي گله كني . بازم مي گم هر چي خودت مي گي ؟

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 1 شهریور 1384  

خوابها (دانشگاه )


بعضي وقتا از خودم خيلي خوشم مي آد، تقريبا از اون قسمت ناخودآگاه وجودم كفم مي بره . همون قسمتي كه به خواب و روياهاي صادقه مثلا مربوطه .
مثلا همين چن شب پيش بود كه خواب ديدم دوباره دكترا قبول شدم . توي خواب سعي داشتم اين مساله رو گوشزد كنم كه من قبلا دكترا قبول شده بودم. خواب ديده بودم مثل همون دفعه رتبه علمي ام خيلي خوب بود .اين دفعه خوابم يه مقدار واضح تر بود .
دقيقا روي ورقه ام عدد 57 نوشته شده بود از 70 . تمام تلاشم رو كردم تا كسي خيال نكنه كه من خيلي درس خونده بودم . آره داشتم مي گفتم مثل همون دفعه واسه مصاحبه دير رفته بودم . نه يكي دو ساعت . تقريبا دو سه روز ديرتر بهم گفتن پاشو بيا .
مثل همون دفعه قبل هم گند زدم . و با افتخار اومدم بيرون . مثل اون دفعه بازم ته دلم اميدوار بودم . توي خواب نمي توونستم زنگ بزنم دانشگاه اما ديدم كه كارنامه ام رو بدون چك و چونه دادن دستم . گفتن معذرت مي خوايم .ظرفيت رو كم كردن و گرنه .......رتبه ام پنج بود .قبلا مي دونستم كه 5 نفر مي خوان .
مثل دفعه قبل گفتن برو دنبال بورسيه ات . برو يه نامه بيار . توي خواب حواسم بود كه يه پوز خند بزنم و بگم بله بله مثل دفعه قبل .
حالا باور مي كنيد كه خوابهام چقدر به واقعيت نزديكه . ببخشيد ببخشيد اين واقعيته كه به خوابهام شبيه .

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 25 تیر 1384  

گلايه


بدخلقي هاي تو
حكايت از دلتنگي است.
و بهانه اي براي من
كه به ياد آورم
هنوز
هنوز تنهايم.
و هيچ وقت اين راه تمام نمي شود.
حالا هي درخت و جنگل و دريا را بهانه كن
دل نمي كند اين پرنده
كه آشيان ندارد.

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 18 تیر 1384  


اون عكس دسته جمعي



همه ايستاديم كنار عروس و دوماد .عروس هنوز هم دلش مي خواست برقصه .اين بود كه خودشو يه كم كج كرد و تكيه داد به شونه هاي دوماد. دوماد هم خوشحال بود هم يه كم گيج و خسته . بقيه همه ايستاديم تنگ هم . چن نفر رو هم به زور انداختيم پايين.
من توي قاب نبودم . دكمه كليك كه زده شد انگار عروس سالها بود كه با يه زنبيل رفته بود خريد .
من توي عكس نبودم اما نمي دونم چرا خنديدم . توي آلبوم ، ميون اون عكس دسته جمعي انگار دستات پي چيزي مي گشت.

لينک مطلب نظرات

 1   تعداد بازديد کننده امروز
 77   تعداد کل بازديد کننده
   

  آرشيو
مشخصات
همه ستون کاغذي
دالان سبز
برسد به بخش مسابقه
يكي بود و يكي نبود
  mail

عجايب المخلوقات و غرايب الموجودات
دهلان
عبرت بي اعتبار
پوست نارنج
خبرهايي درباره گرافيك
در ابعاد بي شكوه اين ديوار