جمعه، 13 اردیبهشت 1387  

همانگونه ها(2)


اول
راهروهای تودرتو، تالارهای خاموش اما پرهیاهو، چشمانی که از درون قابها و تصویرها به تو می نگرند. از سالیان دور، پیش ازآمدن تو، تا همین سالهای نزدیک ، بوده اند تا تویی بیایی و نگاهشان را سلامی بدهی.
موزۀ هنرهای معاصر، نمایشگاه عکاسی ایران " چشم درون". یک ساعت با تصاویری از ایران وگاه نقاطی دیگر از این دنیای پهناور همراه میشوی، می روی و می روی. سفری از هیاهوی گرم بزرگ شهر تهران به خنکای عکس هایی از زندگی. همه هستند، همه آمده اند تا به تو بگویند که چه ها دیده اند وچه ها شنیده اند، با آنها هم می خندی، هم می گریی. نیکول فریدنی در همان آغاز سفر چنان چشمنوازی می کند که محال است وقتی آنهمه زیبایی را می بینی ، نگویی خدایش بیامرزد! و بر دیوار میانی یکی از تالارها تک عکسی از جوانی با پیشانی بندی قرمز است که با لبخندی بزرگوارانه مادر را می نگرد که با دستانی پیر صورت جوان را در دست گرفته و می گرید که دگر بار کی صورت یوسفش را می بیند، و تو ناگاه به صدای بلند می پرسی کس می داند او هرگز برگشته است یا نه؟
می گویند این سازۀ زیبا و رازآمیز را دیبا، پسرعموی فرح دیبا ساخته است یا به پیشنهاد او ساخته شده است و مدتها خود او رئیس این موزه بوده است و البته می گویند که او انحرافات اخلاقی نیز داشته و گواه آن نقاشی های معروف اما مورد داری است که در گنجینۀ این موزه خاک می خورند. وقتی آن راهروی حلزونی را در انتهای مسیر سفرت بالا می آیی و سعی می کنی در خاموشی آن اثر بزرگ، عجیب و سیاه رنگ اما به ظاهر سادۀ راز فکر و ماده یا همان زیستن را بیابی با خود می گویی روحت شاد، هرچه بودی یا نبودی، آنچه از تو مانده بس زیباست زیباست.

دوم
برای اکثر آنهایی که ناظری رامی شناسند، آلبوم ها و آوازهایش را شنیده اند شاید آخرین کارهایش چندان دلچسب نباشد. امروز "مولویه" را گرفتیم. ناظری اینک همچون شجریان به تماشای ثمرۀ زندگیش نشسته است. حافظ اش بازگشته، با دستی پر برگشته است. نوشتۀ حافظ ناظری را می خواندم، آنچنان زیبا و پرمغز بود که نشد احسنت نگویمش. فکر کردم آن انشای قدیمی " علم بهتر است یاثروت" را اگر اکنون می نوشتم، می گفتم ثروت هم خوب است بسیار خوب است اگر ثروتت هم مال باشد هم جان وخرد. شهرام ناظری پسر را روانه ینگۀ دنیا، آمریکا، می کند و پسر در نیویورک باز سر در موسیقی سنتی دارد اما می خواهد که طرحی نو دراندازد. بی صدا و بی ادعا، می گوید که سعی کرده در نواختن سه تار کاری کند نو. و عجب کاریست! تکنوازی سه تارش در این آلبوم زیباست و تمام زیباییش در دیگرگونه بودنش است، سیمهای سه تار آشنا این بار در دستان حافظ سخنی تازه می گویند. با اینهمه لذت اما شرمنده بودم که روزی نه چندان دور از ناظری هم نا امید شده بودم که او هم دیگر شکوهی نمی آفریند. فکر کردم چرا ما مردمان اینهمه به قضاوت عجولانه تن می دهیم. چرا صبر نکردیم و آرام و از سر صبر این چنداثر آخر او را به حساب سرگشتگی درخلق دنیایی جدید در موسیقی ایرانی نگذاشتیم که هنرمند مجبور است آنچه می آفریند با دیگران قسمت کند تا شنیده شود تا دیده شود تا درنهایت بشود آنچه که باید بشود و تمام شجاعت آنهایی که پا در عرصه های نو می گذارند در همین است. و ایکاش ما هم شجاعت پذیرش آنها را داشته باشیم نه آنگونه که ما دلمان می خواهد بلکه همانگونه که آنها هستند. سخن ناظریها غریب نیست، قریب است.

سوم
امروز خوشحالم، چرا که دانستم زیر این پوستۀ رو به مرگ و پوسیدگی این سرزمین نغمه ای جدید درحال تولد است.

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 8 اردیبهشت 1387  

همانگونه ها(1)
اول
دلم می گیرد وقتی تیتراژ پایانی فیلم سنتوری بالا می آید. مدام پیش خودم می گویم حتما اشتباهی شده...حتما اشتباهی شده. چیزی از درونم می خواهد فریاد بکشد چه بر سرهامون آمد وقتی دوباره نفس کشید!
فکر می کنم چرا هیچکس چیزی نمی گوید؟ چرا کسی به مهرجویی اعتراضی نمی کند؟ اینکه فیلم ممنوع شد و بعد قاچاق شد( که فوری هم شایعه شد که کارخود تهیه کننده بوده!) آیا باعث می شود دهان ببنیدیم؟ یا اینکه همه مثل من هنوز شوکه هستند؟! با چه حسابی این سنتوری شکسته وداغون را به هامون و گاو و لیلا متصل بدانم! دلم گرفت و فکر کردم ای وای! یک مهرجویی داشتیم آن هم رفت به فنا؟ چرا؟ قبول دارم سیاستهای غلط فرهنگی وفشارها و بی عقلی های حوزه فرهنگ و هنر این مملکت را که گاه مو برتن راست می کند، اما یکی بگوید مگر مهرجویی هم بلد بود شعار بدهد؟؟ مهرجویی که در گاو شعار نداده بود و لطافت تصویر را با هیچ چیز عوض نکرده بود، چطور امروز از فرط بی حوصلگی یا شلختگی بجای ساختن تصویر، با گذاشتن چند جملۀ تکراری در دهان پرسوناژهایش می خواهد قال قضیه را بکند! بدتر ازآن اینکه اصلا چه می خواهد بگوید در این کپی ناشیانه و هول هولکی از هامون؟! اینکه همۀ عالم دارند گند می زنند به هیکل مثلا هنرمند! فیلمش( که خود آن آدم و اطرافیانش صدتا اما واگر دارند)، پس خود آن آدم چه؟ او چه کاره است؟ خود او چه؟ هیچ؟ چرا هیچ مسئولیتی به گردن او گذاشته نشده (حتی کشتن معشوق آنگونه که برای هامون خواست!) .
گاه بیش از این می ترسم، که نکند مهرجویی به عمد اینگونه هنرمند و به اصطلاح روشنفکر امروزی را شلخته وار نشان داده، حوزه زندگی بی دروپیکرش، نوع عشق و چگونگی روابط شلخته اش، تفکرات بازاری با رنگ و لعاب مدرنش آیا به اعتقاد مهرجویی هنرمندان نسل جدید اینگونه اند که اینگونه با بی سلیقگی و تفرعن به آنها نظر انداخته! و نکند واقعا هدف اصلی او من جوان بودم نه سیاست پردازان و فرهنگ گذاران!!! که وای به حال ما.


دوم
"خدا آخر وعاقبت همۀ ما را به خیر کند!"
وقتی ابراهیم حاتمی کیا، با تاملی بسیار با شک و آشفتگی این جمله را در مورد محسن مخملباف گفت، کلامش همچون حکمی نهایی بود که شاید باید به احترامش دیگران سکوت می کردند. اینکه امروز مخملباف یا آنگونه که برخی دوست دارند بگویند و عجیب که از این گفتار کهنه و سادیسمی خود خسته نمی شوند، محمل باف، آنچنان به وادی تجربۀ حوزه های جدیدی از زندگی افتاده و شاید آنقدر چیزهای جدید یافته که چون کودکی از شوق زیاد دانستن نطقش کور شده برای من جای تعجب ندارد، فقط ایکاش کسی ازجلویش نگاتیوهای بی زبان را جمع می کرد تا بقول خودش آنهمه درخت برای هذیان گویی های او به زمین نمی افتاد!
چرا؟ نمی دانم. اما هنوز هم فکر می کنم هنرمند( که چون سالیان گذشته معتقدم مخملباف هنرمنداست) اگر از ریشه کنده شود هرگز دوباره رشد نمی کند، سبز نمی شود. اینکه الان ادعای جهان وطنی می کند باشد. باشد تا روزی که ثابت کند واقعا جهان وطنیست. آنچه که عباس کیارستمی بی هیچ ادعا و حرفی، هست. زبانش زبان همه دنیاست از جمله ایران، نه مثل مخملباف ودیگرانی که اصرار می کنند زبانشان جهانی باشد الا ایرانی! آخرین باری که دیدمش چقدر دلم می خواست بهش بگویم که باید بگریزی از همه آنهایی که دوره ات کرده اند و همچون بره هایی بی پناه و گشنه چشم به تو دوخته اند. که اگر فرزندانت را هنری باشد بگذار خود بجوشند بی کمک تو، بی حضور تو. به قول خودش آنقدر که آن روزها می گفت و می آموخت خودش هیچ نمی آموخت. اما نمی دانم چرا فکر کرد اشکال از این خاک و این آسمان بود، به بهانه عدم صدور مجوز برای آخرین فیلم نامه اش( که خدا ممیزی را برای این کارخیر ثواب دهد) گذاشت و رفت که رفت. اشکال اینجاست که او هم مثل خیلی ها فکر می کرد ظرف مشکل دارد نه مظروف. ظرف اگرچه بی اشکال و خالی از ترک نیست اما مظروف هم هنوز تکلیفش با خودش روشن نیست، شاهد اینکه آثار اخیر مخملباف حتی برای خودش هم قطعا جای سؤال دارد.


سوم
"خدا آخر وعاقبت همۀ ما را به خیر کند!"

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 30 بهمن 1386  


چشمانش می درخشند، باتمام خستگی اما چشمان شازده کوچولوی من می درخشد. ومن فکر می کنم آیا همچنان لیاقت تماشای این درخشش وعشق را دارم؟ او ذوق زده تر ازانچه فکر می کردم به عکس نگاه میکند و من بانگاه او احساس می کنم که بله هنوز هستم، هستم، هستم.
تولدش برمن مبارک!

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 27 بهمن 1386  


روز ...اُم ؛
امروز با دلشوره آغاز شد، با بی حوصلگی ادامه پیدا کرد. و البته حداقل امروز خشم سرکار نیامده بود!
امروز باز یک روز بلاتکلیف بود. هنوز حتی نتوانستم برای شام تصمیم بگیرم، این قسمت واقعا بد ماجراست. چون آشپزی تنها چیزی بود که شاید من را کمی سرحال می آورد. امروز بازهم نشد نامه ای را که باید، بنویسم.
دیروز در روزنامه آگهی تورهای هند وچین، ازدم قسط ، را دیدم. بنظرم فوق العاده آمد. شاید روزی همچین کاری کردیم. اگرچه دلم می خواهد آن روز خیلی نزدیک باشد. شاید بی حوصلگی امروزم بخاطر رویا بافی های دیشبم باشد. تعجب می کنم چرا اسم من هیچ رقم ادامه ای مثل باف و ساز نداره با این همه رویا سازی وخیال بافی!!
بهرحال چیزی که مسلم است اینکه من در حال حاضر دوباره کمی وا داده ام، و شدیدا منتظرم که امروز به هرجهت تمام بشود.
شاید که فردا روز بهتری بود. اگرچه هنوز مقاله را تمام نکرده باشم و حتی تصور بیرون زدن از خانه وحشتناک ورعب آور باشد.

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 2 بهمن 1386  


ای خدا ببخش!
ای خدا..اگه هنوز...
من امروز کلامی از نفرین ونفرت برزبان آوردم...نه، پس نمی گیرم آنچه ازتو خواستم. نه اینبار.
ای خدا تو شنیدی که چه گفتم. من امروز برای اولین بار با تمام وجود واز ته قلب همه انهایی را که قلبهای پاک را ملعبه گذران عمر می کنند نفرین کردم و تو شاهدی که صادق بودم در همه انچه ازتو خواستم.
خواستم نبخشی....نبخشی....نبخشی
نبخشی کسانی را که می شکنند قلب وروح آدمهایی را که همه وجودشان را همگام با لبخندهای دروغین انها می کنند.
خدایا! تو شاهدی بر ضجه هایم وقتی از خشم واستیصال دست محکم بر میز می کوبیدم که آنچنان پرخشم بودم که همان دستهاباور کن درآن لحظات اگر آن چنان موجودی جلویش بود گره خورده بردور گلوی او فشرده می شد و فشرده می شد...
ای وای بر من در حافظیه آن شب...ای وای برتو حافظ....وای برتو ..... می دانستم ومی دانستی...کاش همان جا ... دست بر دستش کوبیده بودم بر سرمزار تو..که بگو سلام صادقی...وای برتو...وای برمن...

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 27 دی 1386  


بنگر مرا!
که چون بی سر٬ غرق خون لايق عشقش شدم.

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 23 آبان 1386  

شايد که آينده از آن ما*

شايد که فردا باران باريد
شايدفردا آسمان دلش بحال برگهای زرد غبارگرفته بسوزد
شايد فردا از باران پاييزی صورتهای ما تر شود
شايد فردا خدا يادش بياد که پاييز از نيمه گذشته و روح ما هنوز خيس باران نشده
شايد فردا يادمان بيايد کاين درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود
شايد فردا يادمان بيايد که تادير نشده باید یک عکس دسته جمعی بگیریم
شايد فردا کمی با خودمان مهربان تر باشيم؛ CD سنتوری نخريم! لايی نکشيم! تک سوار ماشين مان نباشيم! ناهار اداره را به شام وصبحانه فردا پيوند نزنيم!
شايد فردا کمی آنچه که هستيم را باور کنيم
شايد فردا کمتر به ايران و ايرانی ناسزا نثار کنيم
شايد فردا سنگ مرمر گور آن شهيد گمنام بالای کلک چال را به مهر و سپاس بشوريم
شاید فردا مولانا و ابن سینا و لوح سنگی کوروش را به ما برگرداند
شايد فردا اين سرزمين از آن ما شد
و شاید که آینده از بودن امروز ما کمتر خجالت کشید.


* از خوانده های محسن نامجو

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 26 مرداد 1386  


ای بهترین انسانها، کسی که با شادی و رنج آشفته نمی گردد و در هردو حالت مصمم وثابت باقی می ماند، مسلما شایسته رهایی است.

بهاگاواد – گیتا( آیه 15)

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 3 تیر 1386  

دستان پر سنگ
شايد تقصير اول از من بود، که با ديدن جملات تيز وغليظ نسيمم، برآشفتم و شايد روز اول خشمگين شدم، پس سکوت کردم.
براي شروع: من هم اعتراض نامه عليه سنگسار را مثل همه مخالفين امضا کرده ام. اين يعني مسئله؛ سنگسار اري يا خير نيست.
سمانه عزيز در اولين نظراتش حرفي زد که مدام اين روزها از دل من هم مي گذشت: کودکان چه کرده اند که اينگونه بايد عقوبت بشوند!
نگذريم از اين سوال سخت به راحتي....کودکان فقط فرشته هاي کوچولوي زندگي ما نيستند، آنها آينده ما و جامعه بشري هستند. که هرکدام از آنها با خراب شدن خود نسلي و جامعه اي را خراب و تباه خواهند کرد.و تنها گذشتگان آنها در تباهي آنها مقصر اول خواهند بود اگر مقصر آخر هم نباشند.
اگر نسيم من، فقط و فقط چند جمله کوتاه را در نوشته هايش ننوشته بود، شايد من امروز اينگونه برنمي آشفتم -مسئله اصلا قبول نظر مخالف نيست، چون نسيم را انقدر مي شناسم که نسيم من را و مي دانيم تا کجا نظراتمان شايد مخالف و يا متفاوت از هم مي تواند باشد- نسيم من! قلم، چه کليدهاي کيبورد باشد چه قلم ني، براي تو هميشه حرمتي داشته است به پاس همه آنچه در طول حيات آدمي گفته و نوشته. قلم را هروقت من انسان به قلب سپردم يا فقط به عقل، آنکه اين ميان باخته فقط من بوده ام. مي دانيم، تو و من، که هروقت چيزي مي شنويم که مستقيم شايد روح و روان را ما را نشانه مي گيرد، بايد همان جا بايستيم و بگذاريم قلب متلاطم ما آرام گيرد بعد، قدمي برداريم يا کلامي بگوييم، مي داني که وظيفه اي که داري چقدر سنگين است.
علي را مي دانم که بهتر از من مي داني اش. و مي دانم که چقدر براي تمام آنچه گفته و کرده حرمتي بي پايان قائلي، به حرمت عشقش، به حرمت صبرش. پس مي داني همانطور که من و همه ما مي دانيم- اين يک مورد را بارها بارها همين کتابهاي ديني آبکي ما براي ما قرقره کرده اند که ايکاش يکبار اما درست بيان ميکردند- علي وقت خشم شمشير قضاوت را از نيام بر نکشيد. که من فکر مي کنم، برندگي قلم هزار بار بيشتر از شمشير است.
دو انسان، راهي را انتخاب مي کنند چه به جبر محيط و ديگران، چه به دلخواه. چه کسي منکر ظلم و نامساواتي حقوق زن و مرد در اين ديار خسته است؟ من نيستم. اما نسيم کدام اجبار تو را مجاز مي کند که به چاهي عميق بپري آن هم نه به تنهايي، با جماعتي! اگر همسران آن دو گناهکار بودند، فرزندان آنها که نبودند!! سمانه من مي گويي، آيا بايد مي سوخت و مي ساخت من مي گويم هرگز! اما چرا زندگي زني ديگر را مثل زندگي خود به تباهي بايد مي کشاند؟؟ و ان مرد، به حکم کدام لطف و مرحمت زندگي کودکان خويش را به اين بازي پر سياهي کشاند؟-مي گوييد آن زن هم شايد بد بود که مرد به سراغ زني ديگر رفته؟- کودکان آن مرد چه؟ آنها هم ؟....و آن کودک11ساله چه؟ مگر نه سمانه؟ تو هم همين را مي گويي. گاه فکر مي کنم به قول دوستي، حال که جماعتي به بلاهت وحماقت راه شسته شدن اين اشتباه را سنگسار مي دانند پس آن کودک را نيز ميان پدر ومادر بگذارند وسنگ برآن محکمتر بکوبند که تا پايان عمر سنگسار انگ حرامزادگي نشود. مي بينيد کلافيست سردرگم! حق با کيست؟ من نمي دانم و هنوز مي گويم واي بر من! واي بر من اگر به جهالت قضاوتي کنم! چه نيک چه بد! که حکم نيک جاهلانه مي تواند مسبب ستمي بزرگ تر باشد.
نسيم من، ليلاي من، نغمه جان... همه اينها را گفتيد، اما دلم مي خواهد که با علم بر همه چيز گفته باشيد، نکند از دور دستي بر اتش داشته باشيد. مطمئن باشيد در ميان جماعت درگير اين مصيبت، هست کسي که بي گناه تاوان اين عمل ديگري را مي دهد. فقط لحظه اي فکر کنيد، نسيم من هم همانطور که گفتي اگر عزيز تو يا من يا ليلا بود چه؟ اگر او با ما اين کار را کرده بود، يا عزيزي از ميان آنها که دوستشان داري باز به اين راحتي مي توانستي بگويي به جرم دوست داشتن؟ يا آنچنان در هم خرد مي شديم و از هم مي پاشيديم که فکر مي کرديم خدايا ايکاش تمامش خواب وسرابي بيش نبود؟ ما هيچکدام قاضي نيستيم، عادل هم نيستيم، يادتان هست: چکش قضاوت را زمين بگذاريد، از ميز قضاوت پايين بياييد، کار شما حکم دادن نيست. نسيم جان يادت هست؟
ايکاش آن چند جمله را ننوشته بودي و شايد بهتر بود همه ما همصدا مي گتفيم: اين دو انسان با هرجرم وگناهي، سنگسار مجازات صواب برآنها نيست، که اگر بود، ديگر هرگز کودکي با انگ حرامزادگي نبايد در دنيا مي بود.
و يادمان باشد براي مبارزه با آنچه بر ما به ظلم روا مي شود، ريشه خود را از ته به نبر نفرت از گروهي قدرتمند نشکنيم و خرد نکنيم. باور کنيد بي وفايي در هيچ روزگار و فرهنگي پسنديده نبوده، آن مرد بي گناه نيست، و شايد آن زن. اگر جامعه اي راه به ادامه حيات داشته باشد تنها در سايه نظم است و قانون. قانونمان ظالمانه است؟ ما چرا بياد به ديگري – که فرزندمان باشد- ظلم کنيم؟ نسيم نکند عينک جامعه شناسي ات را کنار گذاشته اي؟؟
نسيم من يادت که هست: عاشقي جرم قشنگيست! خورشيد و مهربان هم اگر سنگسار شدند، به جرم صبوري و مقاومت در عاشقي پرسنگ شدند. عاشقي پاک تر از آن است که کودک بيگناهي را تا پايان عمر سيه روز لذت لحظه اي خود کند.

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 26 خرداد 1386  

خوشبختي

خداوندا، ما را هرگز به خود وامگذار!

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 20 خرداد 1386  


آهاي! من خسته ام!
کو تاب و توانم؟
کو شاخ جوانم؟
کو آب روانم؟
. . . کو؟من خسته ام.

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 4 خرداد 1386  


دوم خرداد ده ساله شد،
من ده سال پيرتر شدم،
درختهاي دانشکده 10سال بزرگتر،
نيمکتها 10سال فرسوده تر،
و خاطرات آن سالها، اين روزها ده ها برابر قوي‌تر وحسرت بارتر...

نوشته پايين را يکي از دوستانم برايم فرستاد، اگرچه با خود اين سيد (نبوي) کمي مشکل دارم، اما دليل نميشه که وقتي نوشته اش خاطراتش رو خوندم به ياد اون روز گريه ام نگيره....ياد باد!
........................................................................................................................
دوم خرداد 1376
ده سال گذشت، به همین سادگی. فردا دهمین سالگرد دوم خرداد است. این نوشته را برای آن روزها نوشتم، روزهایی که خوب و ساده بود و سخت و دشوار شد. اما هرچه بود ملال و کسالت و دلمردگی نبود.زندگی بود و زندگی بود و زندگی
باورت نمی شود اگر بگویم همیشه سر انتخابات شناسنامه ام گم می شد. حالا یا می خواستم رای بدهم یا رای ندهم، فرقی نمی کرد، همیشه گم می شد. سال 1354 بود یا 1355. هنوز زمان خدای قبلی بود، انتخابات مجلس بیست و چهارم مجلس شورای ملی. من 16 ساله بودم، یکی از دوستان بابا مرا قرض گرفت تا شبانه برویم در حوزه شمارش آرا که رای بنویسیم، دو ساعتی چند نفر از دوستان داشتیم اسم کاندیداها را می نوشتیم روی برگه های سفید رای گیری، در کرمان، باشگاه کارگران، گاهی هم رای مردم را می شمردیم. بعد که انقلاب شد، از همان رفراندوم جمهوری اسلامی عضو حوزه رای گیری شدم، و مطابق معمول هیچ وقت شناسنامه نداشتم، در نتیجه این شانس را هم نداشتم که رای بدهم. باز هم انتخابات می آمد و می رفت و درست روز انتخابات شناسنامه من گم می شد. دو سه باری حتی عضو رسمی شعبه رای گیری بودم و طبیعتا به دلیل فقدان شناسنامه رای ندادم. تا اینکه شد سال 1372 و انتخابات هاشمی در دور دوم، یعنی ششمین انتخابات ریاست جمهوری. آن زمان در مجله گل آقا کار می کردم. خیلی هم موجود عصبانی و دیوانه ای بودم و به اندازه سه بار عملیات انتحاری از هاشمی رفسنجانی بدم می آمد. مشغول کارهای غرفه گل آقا در نمایشگاه بودیم، عصر که بیرون آمدم دیدم که یک موجود عجیب و غریبی با یک دوربین نامعقول مشغول پرسیدن نظر مردم است. با برادرم جواد که آن روزها در گل آقا کار می کرد و اصلا از کله شقی های من خوشش نمی آمد، داشتیم می رفتیم که یارو گیر داد به من که نظرت درباره انتخابات چیست و آیا در انتخابات شرکت می کنی یا نه؟ دوربین هم روشن، نور، صدا، آماده، می گیریم... من هم در حالی که هرچه به دهانم می آمد، و نباید می آمد گفتم... که این آقای محترم دزد است و دروغگوست و سازندگی اش هم دروغ است و من هم در انتخابات شرکت نمی کنم. مثلا می خواستم چیزی بگویم که طرف ول کند و برود، می دانستم که صدا و سیما نظر مرا که پخش نمی کند. اما به شکل عجیبی انگار طرف عاشق من شده بود، گیر داد که به چه دلیل شرکت نمی کنی، من هم هاشمی و انتخابات و دولت و حکومت و همه را شستم و گذاشتم کنار. در حال حرف زدن دیدم جواد یواش یواش از من دور می شود و عده ای مسلح به ریش و چفیه به من نزدیک می شوند و از روبرو و پشت سر فشار می آورند و یکهو صلوات فرستادند و یکی حمله کرد و دعوایی شد جلوی دوربین. یک عیلیجناب ریشیلیو آمد به بحث کردن که واجب است و مستحب است و موکد شرعی است و عجیب اینکه دوربین داشت به فیلمبرداری ادامه می داد. من هم تا لحظه کتک خوردن دعوا کردم و پیش رفتم تا طرف دوربین را خاموش کرد و قبل از اینکه امت شهیدپرور هجمه کنند، سوار وانت آبی گل آقا شدم و جواد گاز داد و رفتیم که رفتیم. این گذشت تا در جشنواره فیلم فجر رسول ملاقلی پور را دیدم. گفت: سید! تو دیوانه ای؟ گفتم: تقریبا، ولی در چه باب؟ گفت: مرد حسابی! تو همین جوری جلوی دوربین هرچه دهانت می آید می گویی؟ گفتم: کجا؟ چی؟ من و دوربین؟ یادم انداخت آن روز را و فهمیدم که تصادفا در یک استودیوی مونتاژ صدای من را از اتاق بغلی شنیده که دارم در مورد بخش تحتانی و فوقانی دولت و حکومت حرف می زنم و کنجکاو شده و فهمیده است که برادران وزارت دارند فیلمی می سازند درباره نظرات مخالفین در مورد انتخابات. به من گفت: جان مادرت! از این به بعد جلوی هر دوربین روشنی حرف نزن. گفتم چشم و این هم گذشت. از شش ماه قبل از دوم خرداد، من که در اصفهان بودم و به شکل عجیبی با همه چیز دشمن خونی شده بودم و اصلا علاقه ای هم به سیاست نداشتم، شنیدم که خاتمی کاندیدای ریاست جمهوری شده. برایم تا حدی عجیب بود، چرا که مهم ترین دلیل کنار گذاشتن کار مطبوعاتی ام بعد از 1372 رفتن دوستان خاتمی از ارشاد بود، رفتن خودش که خورد توی پوزم و رفتن دوستانش هم داستان را تمام کرد. اول با شکنجه و بعد با تردید و سرآخر با شوق وارد تبلیغات انتخاباتی شدم. و نکته اینکه تقریبا به همین دلیل تصمیم گرفتم از اصفهان برگردم به تهران و کاری را که با نشریه « مهر» با امضای سید جلال مزینانی شروع کرده بودم، ادامه بدهم. به تهران آمدم و تبلیغات انتخاباتی و کار در مجله و هرچه که از دستم برمی آمد. آن روزها با یوسف رفیق بودم، آنقدر که یا او خانه ما بود یا من خانه او. سر انتخابات دوم خرداد یک بیانیه مسلحانه علیه خاتمی صادر کرد که وقتی دست به کاغذش می زدی، بوی باروت می آمد، من هم تلفن برداشتم و تق تق تق، یحث و فحش و خشتک و بادبانی بر فراز دریا و هرچه که می گفتم، او هم کم نمی آورد. ولی رفاقت مان سرجایش بود. روز اول خرداد با علی میرفتاح سردبیر « مهر» رفتیم مشهد، دو هزارسالی می شد که مشهد نرفته بودم و نمی دانم چه شد که رفتم، به نظرم علی قاط زده بود و می خواست مشهد برود و حوصله تنهایی سفر رفتن را نداشت و یک چنین چیزهایی. من هم رفتم و در حقیقت دوم خرداد را در راه مشهد به تهران بودیم و برای اولین بار در تاریخ شناسنامه ام گم نشده بود. حالا مشکل این بود که در این شهرهای وسط راه کجا رای بدهیم؟ نمی دانم در گرگان بود یا گنبد کاووس یا جایی شبیه این که ساعت 8 شب بالاخره رسیدیم و به خاتمی رای دادیم. تقریبا این رای دادن برای من مثل یک لجاجت بامزه بود، و می شد گفت تردیدی نداشتم که ناطق برنده انتخابات می شود. تقریبا هیچ شانسی برای خاتمی نمی دیدم. قبل از انتخابات هم یکی از دوستان که در طول تاریخ فقط خبرهای محرمانه داشت، می گفت: پیش بینی رای خاتمی 38 درصد و رای ناطق 45 درصد است و این گفته مربوط به 2 روز قبل از انتخابات بود. صبح که شد، ساعت شش و پنجاه دقیقه رسیدیم به خانه یوسف در مجیدیه، زنگ زدیم و یوسف را که معمولا همان ساعت شش تازه می خوابید، از خواب بیدارش کردیم و ساک و چمدان را بردیم بالا و علی رفت پی کارش و من ماندم و یوسف که به مناسبت رسیدن ما نیمرو درست کرده بود و رادیو را هم روشن کرده بود تا خبر ساعت هفت صبح اولین نتیجه انتخابات را بگوید. مثل دو تا قمارباز نشسته بودیم روبروی هم، او رستش را گذاشته بود روی ناطق و با سه تا شاه و دو تا سرباز فول شاه آورده بود و منتظر بود تا رادیو دست من را هم اعلام کند. رادیو گفت.... ... به نظرم می آمد درست نشنیدم، نه، نمی توانست درست باشد، در هیچ حالتی، نگاهی به من کرد و من هم به او نگاه کردم. رادیو گفته بود که در شمارش اولیه از هشت میلیون رای، خاتمی شش میلیون و ناطق 2 میلیون رای آورده است و بلافاصله پیام تبریک ناطق نوری را برای خاتمی خوانده بود. آن روز چیزی را در عمق نگاه یوسف دیدم که هرگز نمی توانم براحتی توصیفش کنم. مثل فرمانده ارتشی بود که با اشغال کشوری که اشغالش کرده مخالف است، اما تا آخرین لحظه هم جنگیده و حالا دارد خبر شکستش را می شنود، ولی از اینکه شکست خورده خوشحال است. من داشتم بال درمی آوردم، احساس می کردم انگار در یک لحظه میزان آلودگی هوا و میزان فشار هوا کم شده است و اصلا هم نمی خواستم چیزی بگویم که یوسف که حالا داشت تمام دارایی اش را می باخت، ناراحت شود. نگاهی به من کرد و گفت: سید! خوب شد خاتمی رای آورد. نمی دانستم چه بگویم. آن سالها گذشت، خاتمی با خنده ای آمد که از عمق جانش برمی آمد. و وقتی برای بار دوم خواست نیاید، ما به او گفتیم که باید بیاید، او با گریه آمد. شاید می دانست که در این چهار سال دوم تمام آنان که خاتمی را بر دوش گرفتند و به خلق نشانش دادند و خواستند که ایمان بیاورند، مزه تلخ زندان و سکوت و نومیدی و تبعید و دوری و سختی را خواهند کشید و به همین دلیل نمی خواست بیاید، شاید شانه هایش طاقت باری که ما می خواستیم حمل کند نداشت، به ما گفته بود و ما قبول نمی کردیم. خاتمی شریف و بزرگوار و منزه و آزاده بود و هست. شاید پاک تر از یک سیاستمدار، شاید راستگوتر از یک رهبر سیاسی، شاید شریف تر از یک دیپلمات. تجربه روزهای خاتمی به من می گوید گاهی اوقات، مردانی که آزادی را ممکن می کنند، ممکن است به اندازه آزادی، شریف و پاک و زیبا نباشند. حالا از آن روز ده سال گذشته است و من 39 ساله آن روز می روم که 49 سالگی را تجربه کنم. از زمانی که در سن 27 سالگی سیاست را کنار گذاشتم و دوازده سالی را در خلوت سینما و داستان نویسی گذراندم، تا به امروز، اگر بخواهم چشمانم را ببندم و به این فکر کنم که چند سال را با شور زیستن و خود بودن و اثرداشتن و تغییر دادن گذراندم، بی تردید سالهای طلایی خاتمی برای من غنیمتی است. ممکن است برای تو که در آن روزها سختی کشیدی و امیدت را از دست دادی، روزهای خاتمی فریب و نیرنگ و دروغ باشد، به تو حق می دهم. ممکن است برای آن دیگری روزهای خاتمی هشت سال انتظاربیهوده باشد و از همین رو کامش از آن روزها تلخ به نظر برسد، او هم می تواند چنین احساس کند. اما برای من و برخی چون من که روزهای خاتمی با شوق نوشتن چیزی تازه و رفتن به جنگی هر روزه برای رسیدن به آزادی بیشتر و استفاده از فضای آزادی برای نوشتن و نوشتن و نوشتن گذشت، آن روزها همه عمر است. من در آن روزها انسان خوشبختی بودم، می توانستم بنویسم، چاپ کنم، دیوانه وار و تا حد خستگی انگشتان دست کلمه بسازم و خوانده شدن کتاب ها و مقالاتم را با چشم ببینم. این خوشبختی مرد نویسنده است. حتما نیما به من یادآوری خواهد کرد که من برخلاف تمام قواعد انسانی فقط به جرم نوشتن در دوران خاتمی زندانی شدم، بله، این هم بخشی از واقعیت است. اما من مطمئن هستم که در سرزمینی زاده شدم که نفرین استبداد همیشه در خانه نویسندگان و شاعرانش چونان وردی سیاه زمزمه شده است. من می دانم نوشتن در آن سرزمین یعنی رنج کشیدن، رنجی که می بریم تا احساس کنیم که می توانیم از رنج های آینده بکاهیم، از رنج های خودمان، فرزندان مان و فرزندان شان. من در آن روزها مرد خوشبختی بودم. و حالا می دانم که خوشبختی یک سراب نیست، من آن روزها را احساس کردم و می دانم آنچه که در گذشته اتفاق افتاده است، در آینده نیز می تواند به شکلی دیگر اتفاق بیفتد. شاید این بار همه چیز به صورت کمدی اتفاق بیفتد، نمی دانم، شاید. دوم خرداد 1386
ابراهيم نبوي

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 26 اردیبهشت 1386  

خوشبحال آفتاب، خوشبحال ما

سلام؛
سلام دوست خوبم، کجايي؟ کجاي اين دنيا، کجاي زمان ايستاده اي؟ فکر کنم آسمان بالاي سرت همچنان آبيست. اما نمي داني و نمي دانم چرا آبي آسمان، دلمان را پر نميکند! چرا باراني که اين روزها بي دريغ مي بارد غمهايمان را نمي شويد، چرا کامي نمي گيريم از بهار! چرا نمي توانيم کامي بگيريم از بهار. چرا شيشه رنگارنگ غم را هرچه برسنگ شادي مي کوبيم، نمي شکند.
يادت هست، يادم هست روزي را هرکدام از ما تصميم گرفتيم وارد دنياي آدم بزرگها بشويم اما خاک زمينشان دامن گيرمان نشود، گفتيم اين هم يک تجربه، هرچند آدم بزرگها فقط به درد باد کردن مي خورند. از آن روزها، روزها مي گذرد، گاهي دلم براي خودم که دنيا را از پشت شيشه هاي رنگي کودکي مي ديد تنگ ميشود. فکر مي کنم يعني من هم آدم بزرگ شدم! به همين سادگي؟
آه! نگران نباش، من خوبم، چون هميشه. تو مي داني که چقدر پوستم کلفت است، اگرچه شايد آن پوست کلفت را مدتهاست کنده ام! بايد دوباره پيدايش کنم.
نگران نباش، چون دردي نيست که درماني بخواهد، شايد اين بي درديست که درد بيشتري دارد. اينکه نمي داني چرا در اين روزهاي بهاري اينهمه درد باخودت حمل مي کني، حتي قلم هم حوصله نوشتن ندارد. گفتي نطقم کور است، خواستم نشانت بدهم که مي فهمم، چون حالا دارم به جان کندن برايت مي نويسم، انگار همه آن چيزهايي که بايد مي گفتيم و مي شنيدم تمام شده است!! اما مي خواهم باور کني، که اين روزها مثل خودمان انقدر مي بينم که از ديدن ديگر خسته شده ام، بيماري واگير دار براي آدمهايي که يک گناه مشترک در دفتر زندگي همه آنها نوشته شده: تولد در يک دوره زماني، يک نسل. بهانه درد هرچه باشد، درد يکيست!
اما دوست خوبم، بگذار چيزي را که به تازگي فهميده ام برايت بگويم: اينکه با تمام اين دردهاي بي دردي وغم وبي حوصلگي، ما آدمهاي خوشبختي هستيم، مي داني چرا؟ چون هنوز شازده کوچولوي ما به سياره اش بازنگشته!
باور کن.
که اگر رفته، امروز من و تو اينگونه از دردي به خود نمي پيچيدم، نگاه کن، آنهايي را که هر روز صبح ، به روز مرگي زندگي سلام مي دهند! و باکي ندارند از اينکه در دايره اي کوچک راه مي روند و راه مي روند ومي خوابند و باز ازنو! من اين درد را دوست دارم، چون يادم مي آورد، که به جز، قسط خانه و خريد ماشين و اقدام براي تحصيل و گرفتن يک پروژه جديد، دليل ديگري هم براي زندگي کردن هست و بوده که اين مدت من، من، فراموشش کرده ام. نگذار ماهي کوچک قرمز تنگ بلور باشي! راستي مي داني که ماهي گلي عمرش در تنگ بلور خيلي خيلي کمتر از برکه ي پرجلبک و خنک جنگليست؟!....
بازهم خوشبحال ما... آهاي تويي که اون بالا نشستي، بگو که درست ميگم....حرفم را زمين نزن، مرسي.
شاد باشي.

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 25 اردیبهشت 1386  

سر گذر
دل من نگران است،
دل من... دل من نگران تمام دلخوري هاي عجولانه اش از رفيقي است
دل من، نگران تمام قضاوتهاي جاهلانه خويش است.
دل من، غمگين رنج کسي است درآن ورآبها.
دل من، حيران بي دلي آدمهاست.
دل من... نمي داند چرا گاه خدا يک موضوع را 3بار براي کسي تکرار مي کند.
دل من، چشم انتظار آمدن همراه دل عزيزيست.
دل من، نگران جان خسته مادري است.
دل من، اين روزها زود گريه اش مي گيرد.
دل من، آه دل من چه جوان است و چه مي داند!
دل من، خام است هنوز...
.
.
.
قربون دستت، آتيشش رو تندتر کن، بلکه زودتر کباب شه!

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 18 اردیبهشت 1386  

76-86

ده سال!
من درست بعد از 10سال از دانشکده علوم اجتماعي فارغ التحصيل شدم، دانشکده اي که بهترين روزهاي عمرم رو روزگاري در آن سپري کردم، و متاسفانه امروز به سختي و با کمترين رغبت واردش ميشم....
10سال گذشته، از روزي که من مثل خيلي از دوستانم، تمام آرزوهايم رو با يه تکه کاغذ در صندوق انتخابات انداختم، ...
10 سال گذشت از روزي که فکر مي کردم، قدمي به جلو گذاشته ام و جبران همه شور و هيجان سرکوب شده در مدرسه و خانه را در دانشگاه در جواني به جا مي آورم، ...
10سال گذشت از ناب ترين لحظات عاشقي و حيراني، ...
امروز در مرزعبور هستم، همچون جامعه ام در مرحله گذار هستم، همانقدر آشفته، همانقدر سرگشته، همانقدر خسته، همانقدر اميدوار و آرزومند و همانقدر حسرت به دل روزهاي رفته، کو تا روزي که من و ايران، يک دل سير بخديم.

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 29 فروردین 1386  

روزهاي بي تابي و حيراني
گفتم که بوي زلفت گمراه عالمم کرد.... گفتا اگر بداني هم اوت رهبرآيد
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت... گفتا تو بندگي کن کو بنده پرورآيد
گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد..... گفتا خموش حافظ کاين غصه هم سرآيد

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 28 فروردین 1386  

28فروردين 1686
معلم: ايران را در دهه 80قرن چهاردم، توصيف کنيد.
راستي اگه ما يکي از شاگرد مدرسه اي هاي 300سال آينده باشيم، ايران امروز رو چطوري تعريف مي‌کنيم؟؟ ايران قرن چهاردم هنوز داراي پاسارگارد بوده، و شاعري بنام مولانا داشته! و در 28فروردين 1386 مولانا شاعري ترک محسوب ميشه حتي براي فرزندان ما، و پاسارگارد انگار جايي بوده حوالي شيراز!! چه مي‌کنيم؟ چه مي‌کنيم....مولانا را نه براي خود مي خواهم و نه به سنگهاي ساختمان قديمي دلبسته‌ام، آنچه هست عدم حمايت و حفظ هويتي است که تمام اينها آن را ساخته اند، من به عنوان يک انسان حق دارم و بايد خودم را و هويتم را منتسب به جا و مکان و انديشه‌اي بدانم، براي 300سال آينده چه باقي مي گذاريم؟ ياد همه ما هست که چطور از دوره قاجار و کودتاي 28مرداد 1320خشمگين وناراحتيم، از مردماني که فکر مي کنيم چندان کاري نکردند و گذاشتند هرآنچه شد برسر اين خاک بيايد، جدي براي آيندگان چه جوابي خواهيم داشت؟؟؟ اگر ديروز آذربايجان را ازما گرفتند، امروز مولانا را که شعرش در روح همه ما ايراني‌ها جاريست گرفته‌اند. ايکاش قلم تاريخ براي اين صفحات از تاريخ خشک شود و ننويسد.
بشنو اين ني چون شکايت مي‌‌کند.... از جدايي ها حکايت مي‌کند
کزنيستان تا مرا ببريده اند...... در نفيرم مرد و زن ناليده اند
درغم ما روزها بيگاه شد.... روزها با سوزها همراه شد

شرم باد!

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 19 فروردین 1386  


من در ابرها گام بر نمي دارم
اما زمين سخت هم زير پاهايم نيست
من شايد تب دارم
هذيان مي بينم
شايد از داغي تب است که چشمانم باز نمي ماند
و دستانم چون دو تکه گوشت بي فايده شده اند
حتي اينها را هم که مي نويسم
بايد خوب دقت کنم تا توالي منطقي حرفها حفظ شود
چه فايده
هيچ چيز جدي نيست
هيچ چيز...

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 7 فروردین 1386  

بهاريه
گاه بهار به قلب ما آدم ها ديرتر مهمون ميشه، اما يه روزي بالاخره مهمون ميشه.
اين هم تفال سال تحويل در حافظيه:


اي دل ان دم که خراب از مي گلگون باشي...بي زر و گنج به صد حشمت قارون باشي
در ره منزل ليلي که خطرهاست در آن.....شرط اول قدم آن است که مجنون باشي
ساغري نوش کن و جرعه بر افلاک فشان...چندو چند از غم ايام جگر خون باشي

بهارتان خجسته و دلتان شاد

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 30 بهمن 1385  


فردا تولدش است،تنها مادر مي داند که چه روزي بوده آن روز اما من مي دانم که چگونه هست هر روزه بودن با او تولد دوباره و دوباره است هر روزجديدي که با او اغاز مي کنم، من زاده مي شوم هر روز، با لبخند او . مهراست و سرور. شاهزاده کوچولوي قصه هاي من، اينک مردسفرهايم شده است. تولدش مبارک!

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 24 بهمن 1385  


روزيست آفتابي، و عجيب با نواي پيانويي که در ستون کاغذي مان پيچيده هماهنگ...
من هنوز هستم، و بودن را چون کودکي حريص به شيرمادر، مي بلعم...
دستهايم ازفرط ننوشتن ونگفتن خسته اند، بايد ساعتهايم را تقسيم کنم، روزها بنويسم وشبها بدوم و خواب باشد براي بعد...براي خوابيدن وقت بسيار خواهد بود به گمانم!

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 22 بهمن 1385  


صدايي که مي شنوم بايد از اعماق روح رنجور ملتي باشد که آرزوهايشان را در لابلاي سنگهاي بزرگ و فرسوده کاخي سوخته پنهان کرده اند و خود را به امواج سيال و خمار غولهاي افيوني رنگارنگ آن سو سپرده اند و در خلسه جذبه صداها وتصويرها با قمه هايي از جنس شعر وفيلم و نگاه خود را تکه تکه مي کنند ، اما هرگز نمي ميرند و هر صبح با اولين اشعه خورشيد جان مي گيرند و باز دلزده از زندگي در اين سرزمين، بر زمين وآسمان لعن مي فرستند اما مشت مشت خاک خانه خود را مي بلعند و تن هايشان را فداي آن مي کنند.

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 14 بهمن 1385  

براي استاد وسنتور اش

صداي تقه شکسته شدن مضراب سنتور؛
همه جمعند
زير « درخت گلابي»،
«پري» به ماهي هاي عاشق نور نگاه مي کند که در خاک جوون مي دهند،
«سارا» اين بار رخت«بانو» پوشيده است، غمگين وسياه ومستاصل.
«مامان» به دستهاي خالي شوهر نگاه مي کند ودلش هري مي ريزد،
بازهم به سيلي بايد سورت سرخ کند!
«مشد حسن» بي قرار است، مدام تکان تکان مي خورد و مي گويد:
علي کجايي سنتورت رو شکستن!
صداي ضربه هاي مضراب شکسته بر سيمهاي سنتور،
«هامون» با صداي ناکوک اما زيباي ساز چشمانش را مي بندد وزير لب تکرار مي کند:
آره، آره، آره...

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 8 بهمن 1385  


علم‌ها به سر برديم،
فرق‌ها شکافتيم،
گل‌ها بر سرماليديم،
و درهياهوي ناله‌ها وزنجيرها
راه را بر حسين
و هفتاد و دوتن
براي جاه وجلال ومقام،
براي آرزوها ونذرها،
در صحراي کربلا بستيم،
هرسال،
هر محرم،
هر عاشورا.

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 7 بهمن 1385  

سايت خود را به دست جراحان پلاستيک نسپاريد!

با مطرح شدن مصوبه فيلترينگ سايتهاي ايراني از طرف دولت و اعتراض مردم وبرخي نمايندگان به اين امر، آقاي سليماني، وزير ارتباطات، فيلترينگ را مسئله اي کاملا علمي ( وشايد هم پزشکي) عنوان کرد و گفت:

فيلترينگ يک بحث علمي است و هيچ مجموعه اي را نمي‌توانيد پيدا کنيد که فيلتر نداشته باشد. اگرگوش من و شما فيلتر نباشد نمي توانيم يک لحظه زندگي کنيم.

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 2 بهمن 1385  

کنترل تورم از افتخارات اين دولت ومجلس است*

با بالاتر رفتن قيمت سبزيجات وميوه در بازار، ديروز در صحن علني مجلس نمايندگان در مورد قيمت گوجه فرنگي (3000تومان کيليويي) به رئيس جمهور اعتراض کردند و جواب شنيدند:

بياييد از تره بار نزديک خانه ما خريد کنيد، چرا از جاهاي گران خريد مي کنيد؟ گوجه فرنگي نزديک خانه ما 1200است.


* محمود احمدي نژاد، روزنامه اعتماد، 2/11/1385
http://www.etemaad.com/PDF/85-11-02/P-01.pdf

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 30 دی 1385  

نمره بيست کلاس رو نمي خوام!

درپي اعتراضات مدوام به وزيرآموزش و پرورش به دليل بهم ريختگي وضعيت آموزش کشور و برکناري کيلويي مديران با سابقه، فرشيدي گفت:

دولت نهم علاوه بر دنيا به فکر آخرت مردم نيز هست.

آقاي وزير در روزهايي اين مطلب را ادا مي کردند که چند مدرسه در روستاهاي کشور پي در پي طعمه حريق شده بودند!

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 24 دی 1385  

زنها اين ور، مردها اون ور

در راستاي آرزوي برگزاري بازي هاي آسيايي در ايران، معاون رئيس جمهور، رئيس تربيت بدني ، اينگونه گفته اند که؛
مي توانيم بازي هاي آسيايي را در ايران برگزار کنيم به شرط آنکه، برادران در ايران بازي کنند و از خواهران در کشوري همسايه پذيرايي شود !!!!
( به صرف انواع مسابقات ورزشي)

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 17 دی 1385  


صدها دورند و دورتز ازآن، چهره ها
روزگار مي گذرد، اگرچه انسان ها فکر مي کنند باپرتاب آخرين آرزويشان به ماه، جاودانه خواهند شد...
روزگار مي گذرد، همچون لحظه تولد اولين انسان انديشمند از رحم حوا...
روزگار مي گذرد، و تمام شتاب زمان دست ساز بشر را درخود مي برد...
روزگار مي گذرد، همچون آخرين نفرين صدام برچوبه اعدام...
روزگار مي گذرد، همچون آخرين لحظه زندگي دايناسورها...
روزگار مي گذرد، همچون اولين لحظه طلوع خورشيد بر اهرام...
روزگار مي گذرد، همانگونه که بر آخرين لحظه «چه» گذشت...
روزگار مي گذرد، همچون لحظه وداع مريم با فرزند...
روزگار مي گذرد،
روزگار مي گذرد،
روزگار مي گذرد،
روزگار چه تو باشي، چه من نباشم مي گذرد...

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 3 دی 1385  

مجله فيم و بربري

روي پيش خوان دکه روزنامه فروشي بدنبال روزنامه اي مي گردم که درآن اخبار معقول تري در مورد قطعنامه تحريم هسته اي ايران نوشته شده باشد. روزنامه را مي خرم( براي احتراز از تبليغ، نام روزنامه آورده نشده است) و نگاهي ديگر به پيش خوان م ياندازم که چشمم به مجله فيم ديماه مي خورد، برمي دارم زير عکس گلزار وافشار ( دو بازيگر افسانه اي تهيه کنندگان تجاري!!!) نوشته شده تله !...
به نانوايي که مي رسم، دوتا بربري مي خواهم که شاطر با چشم آب مرواريد آورده اش با کمي مکث مي گويد:
- سردن ها! نگاهش مي کنم، با خودم فکر مي کنم مگر نمي داند تحريميم...
- اشکالي نداره!
نون ها را مي گيرم و تا مي کنم و مي گذارم کنار مجله فيلم در ساک دستيم.... نگاهي به ساکم مي اندازم ...نان بربري در کنار تله!!! باخودم مي گويم اينهم همه آن چيزي که احتياج داشتيم...خوب حداقل فعلا کسي نون بربري و مجله فيلم را برما تحريم نکرده است!

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 2 دی 1385  

دلگرمي روز اول زمستان

حديث سرو و گل ولاله ميرود....وين بحث با ثلاثه غساله ميرود
مي ده که نو عروس چمن حد حسن يافت...کاراين زمان زصنعت دلاله ميرود
شکرشکن شوندهمه طوطيان هند.... زين قند پارسي که به بنگاله ميرود.

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 13 آذر 1385  

کودکان گمشده*
او مي خندد،
او آهسته اما پرغرور مي خندد.
آه! انسان چه آسوده عظمت خلقت را به لرزه انداخته اي،
او بيدار است وهوشيار،
نگاه مي کند و خدا مي داند که معناي نگاه پرطعنه او چيست،
او مي گويد؛ مي خواستي سرسجده به پاهاي اين موجود فروآورم؟ اين؟!
خدا ساکت است ومن نمي دانم چرا ساکت است!
فرزندان آدم؛ کودکاني با پوست سياه ، چشماني زرد و وحشتزده، با دستاني کوچک اما خونين.
کودکان فقير وگرسنه آن مي کنند که جلادان سرتعظيم فرومي آورند.
آنها تن مادران وفرزندان، سربازان وپيران را تکه تکه مي کنند تا مگس ها هم بتوانند تکه اي ازآن را تحفه بردارند.
آنها مي ترسند پس مي کشند تا کشته نشوند تا قطعه قطعه نشوند.
آنها متعلق به هيچ جا نيستند، کسي آنها را دوست ندارد، حتي مادر.
آنها قاتلند و خدا مي داند که چه سخت وچه غمناک اهريمن خشونت در لباس مسيح آنها را به کام نيستي مي کشد.
آه خدا! چقدر انسان بودن دراين روزگار دشوار است. خدا بودن چطور؟
................................................................................................................
* نام فيلمي مستند ساخته يک فيلمساز ايراني (علي صمدي احدي) ويک فيلمساز آلماني(اليور استولز) درمورد کودکان نجات يافته از دست ارتش شورشيان در اوگاندا.
توضيح: طي جنگهاي داخلي چندين ساله کشور اوگاندا، هر سال تعدادي کودک که ازکشتارمردم توسط شورشيان جنگل جان سالم به درمي برند به چنگ اين ارتش شورشي مي افتند. آنها طي شکنجه ها وآموزش هاي سخت تبديل به سربازان قاتل مي شوند. اين کودکان به دستور فرماندهان خود در حمله به روستاها وشهرها هم وطنان خود را به بدترين وضع مي کشند. بعضي از اين کودکان بعد از مدتي فرار مي کنند که اغلب آنها درمسير به دست خود شورشيان کشته يا مجازات مي شوند وتنها تعداد اندکي موفق به فرار مي شوند. اين کودکان در بسياري از مواقع بعد ازآزادي از طرف خانواده هاي خود نيز طرد مي شوند.
جنگهاي داخلي اوگاندا ريشه در سياستهاي خارجي آمريکا براي دستيابي به نفت سودان، کشور همسايه اوگاندا دارد.

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 3 آذر 1385  


سوز سرماي آذرماه،
عصر جمعه،
صداي ناکوک آکاردئوني قديمي باآوازي قديمي به لهجه افغاني،
طعم خاک گرفته خرمالو حياط،
آه! چه خوش شانس خواهي بود اگر از همه اين لحظات غمناک وطربناک لذت ببري،
بي آنکه بياد داشته باشي؛
ايران در مرز تحريم است،
و همه جاي آن را فضاحت انديشه هاي باطل ولجن مال گرفته است.

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 1 آذر 1385  

براي قوي سياه
ابرآذاري برآمد باد نوروزي وزيد ... وجه مي ميخواهم زمطرب که مي گويد رسيد
.
.
گوئيا خواهد گشوداز دولتم کاري که دوش... من همي کردم دعاو صبح صادق ميدميد
.
.
تولدت مبارک.

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 28 آبان 1385  


نرگس را مي بويم... پاييز است... شاعرمي شوم من.
عطرمريم، هوش مي پراند از عقل... پاييز است... بنده تو مي شوم من.
سرخي آتشين رز، قلب را مي لرزاند... پاييزاست...عاشق مي شوم من.
من بنده شاعرعاشق تو مي شوم درپاييز. تو چه مي شوي درپاييز؟

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 20 آبان 1385  


من هنوز هستم،
و هنوز آنکه را در آئينه به من نگاه مي کند مي شناسم،
هنوز مي توانم باران رامزه مزه کنم و هنوز طعم گس خرمالو را مي دانم.
آري هنوز هستم،
هستم تا ازميان دود و غبار خستگي ها بي رمق ترين لبخندها را هم ميزبان باشم.

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 2 آبان 1385  


خنديد و گفت: ماه من آمد.
گريستم، ماه را نديدم، چشمانم را بستم
چشم که گشودم، آسمان گرفته و خاکستري اشک مي ريخت
خسته و خشکيده ، دامن خود شستم از هرگناه
فرياد کشيدم:‬ افسوس!
باز هم خنديد، آسمان لرزيد،
ماه را ديدم، به قطره اي تر شدم.

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 28 مهر 1385  

آنچه ناگاه به وقت برزبان آمد
عشقت رسد بفرياد گر خود بسان حافظ...قرآن زبر بخواني در چارده روايت

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 25 مهر 1385  


روزهاي ابري، عاشقيم
روزهاي باراني، شاعر.
روزهاي برفي، کودکيم
روزهاي آفتابي ...
آه! اين هم روزي همچون همه روزها!!!

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 20 مهر 1385  

اسطوره هاي گريزناپذير
گي دو موپاسان اغلب در رستوران برج ‬[ايفل] ناهار مي‌خورد، هرچند اعتنايي به غذا نداشت او مي گفت « اينجا يگانه جايي در پاريس است که مجبور نيستم برج را ببينم».

رولان بارت - ارغنون 19- ص 31

لينک مطلب نظرات

 1   تعداد بازديد کننده امروز
 53   تعداد کل بازديد کننده
   

  آرشيو
مشخصات
همه ستون کاغذي
دالان سبز
برسد به بخش مسابقه
يكي بود و يكي نبود
  mail

خط سوم
تصوير مخفي
آرتين - زندگي من
نيما
دغدغه
شاناي
دنياي متفاوت
همواره
رها
واحه اي در لحظه
علک
مسئولیت اجتماعی و آموزش و پرورش
نسيمک
قوي سياه
ياردبستاني
روزچهل وسه غروب
کپي برابر اصل
قدم زدن بر روی آب