پاشنه ام را ور می كشيدم
هر روز ...
هر روز
بي آنكه خواب
تسلسلي قيصر را
به تعبير بكشم
زماني ... !
صابون هاي كف
آلود !
از نگاه هيز
كلاغان مترصد
رو مي گرفتم
!
پسامدرن
،
توده هاي بي شكل
جنيني كه از
چگونگي اش جز گماني تاريك نمي تواني داشت
وارهيده از داشته
ها
پر از بو اما
!!
پر از طعم
معلق در مرگ
،
در زندگي
در لذت
در نيستی
و پوچ
و پوچ
و پوچ
...
اسماعيلي به
قتلگاه نمي رود ديگر
و نه ابراهيمي
پر يقين
!
پر
صلابت !
شعور آويزان
از ريسمان های تزلزل
در خلا مي
رقصد ،
در ضرباهنگ
الكل ...
ضرباهنگ نيچه و
ضرباهنگ ميكده
هاي قديم ،
حمام مي تواني
كرد
به همراه
ماياكوفسكي !!
به دنبال
ساختار نگرد
زنگ صدا
ارتباطي به
نگاهمان ندارد
سكوت
اهرام و رخوت فراعنه
تمسخري است
هم پاي
مترسكان
و ستون هاي
تخت جمشيد
در صداي
مكنيتي رسوخ كرده است
( شام ؟!
لنگستون هيوز و لوركا و اگر ميل داري ده فرمان را هم مي بينيم ... و من چند خطي
بنويسم . قبل از خواب متاليكا را مسواك كنيم با خمير دندان داستايوسكي ، اين
روزها آخر هوس كرده ام ابله را دوباره بخوانم ! هر چند نسخه قديمي اش را گير نمي
آورم ... راستي با ارزش هاي دختر فلسطيني همذات پنداري كنيم و كفش هاي نوك تيز
خردسالك مرا واكس بزنيم و قله توچال را سر بخوريم و زن گداي سر كوچه را هم ... )
آدم نمي شوم
آدم نمي شوم
پرونده ام را ببند ...
سندبادها
در ساحل مي چرخند
مي چرخند
سرگردان
بي هدف ...
كافه
گلستان پر از جغدهايي است
كه بوف كور
هدايت را
در زمان فوت
مي كنند
افكار آل
احمد ؟!
نمي داني
هنوز بر ظرف هاي آشپرخانه ام
مي ماسد
پر چرب
چرك
آلود
شهر
فرنگ غريبانه
لبهاي گوشتي
زنان و
پك هاي عميق
سيگار را
در صداي
مادونا
هضم مي كند
هضم مي كند
...
حافظ از
دستهاي ماركسيستي جوانان بالا مي رود
در بته جقه
هاي اصفهان
و كاشي هاي
آبي فروغ
تنظيم شده
است ،
ساعت شماطه
دار پدري ام
در زماني كه
بر من تعلق ندارد
پاشنه ام
را ور مي كشم
بي آنكه خواب
تسلسلي قيصر
تعبيري داشته
باشد ...