سه شنبه، 22 اردیبهشت 1388  


برای دل آرا دارابی
سی سالگی ام را به ناخن جوییدنی تف کن
زن زیبا
ایستگاه حافظ از کدام طرف می رسد
که زندگی ام در فال کودکان خیابانی حراج شد
"پتوی پلنگی" را در من بلند بخوان
بلند
به تازگی شعری برای دل آرا سروده ام
و لم داده ام تا ته سیگار تنهایی ام
غبطه می خورم
به همه زنانی که از سرطان سینه مرده اند
کابوس در تابوتی که زندگی را آروغ می زند
و این همه قبر
که نمی دانم نقاشی است!
دامن ها را حراج کرده اند در جمهوری
فلسفه عمیقی ندارد
دامن چسبان کوتاه
که باد را شاعر کرده است
دل آرا را می گفتی !!...
از بوم و نقاشی ودار!!!
سی سال در اندیشه کلامی که گفته باشم
آوازی که خوانده باشم
به دف و چنگ!
هی !
به ناخن جوییدنی مراتف کن

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 28 فروردین 1388  

...

و دلتنگی سایه پوتین سربازی مردی است
در من
که هر صبح وداع می کند
و شب با قنداق تفنگی از راه می رسد
در لابلای درز احساس زنانه ام می گردد
که معشوق سالها
در قطار زمانی سر خورد و...
حالا خیابان و...
ازدحام پوتین های سربازی مردانی
با قنداق تفنگ هاشان

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 24 فروردین 1388  

...
آمده بود
زیر باران یک ریز
باروسری بی امانش!!
و سلانه سلانه...
بی تفاوتی بی قانونش را
شتک می زد
بر هوایی که بوی حسرت می داد
و می برد مرا
به مقیاس ننگین آفرینش
کودکی ات در عشق مرده بود
و بلوغ چه حجمی دارد
که صدای دورگه ات
بوی همخوابگی می دهد...

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 30 دی 1387  

پاورقی..

امروز روز آخر دی ماه است
و این منم زنی تنها
که تولدش را به گریه نشسته است

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 2 دی 1387  

پاورقی 14

مردد!
در بسامد شک و یقین
ازرسیدن کفگیر به ته احساس
عشق را دریغ کسان خودو
بر ناکامی شان سوختن
چه حاصل؟!
ما در هراس
از سرمای بی پیر دی ماه
بسترآهنگ هزار پینه مان را
وصله می زدیم
با رویای مردی
که روزی عاشقانه ها را
لباسی تازه
بر قامتمان
درخواهد رسید

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 25 آذر 1387  

پاورقی 13
من!
این وسوسه مرد را
از چه رو کندو کاو کردی
که از خواب اساطیری ام به در بردی
اکنون!
که از پس دیوارهای مخوف
تردیدو شک!
به ازدحام آدمیانم کشانده ای
با کدامین تمثال
راهی ام خواهی کرد؟

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 31 تیر 1387  

پاورقی12
نگاهت کردم
سری برای تکان دادن نداشتی
شبانه زنی را از دار بالا کشیده اند
و صبح میان پتوهای کهنه پیر می شود
که بوی نفتالین امانم را برید
وتکلیف انسان که روشن شد!
حالاماه را از پلکانش پایین بکشید
که مادرم از آسمان بالا می رود
اینجا، اینجا میان خواب های من
مردی روییده است
و روی سینه هایم آروغ می زند
وعکس تاریخی ات با چادری که در خاطره ام سیاه می شود
و سیاه میشوی
ومن که می دانی
هنوز عاشق کافه هایی هستم
که فرانسه را متمدن کرد
نگاهت کردم دوباره و دوباره
کشف شده بودم
عریان با بوی علف
حتی اگر سری برای تکان دادن نداشتی
پیداست که شماره ام را عوض کرده اند
گفتم این تابوتی که می برند منم
عقده هایم باز نشد
زبانم سوخت و حرفم بالا نیامد
ودست آخر می دانم
ماییم و تکلیفی که روشن نشده است

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 30 بهمن 1386  

پاورقي 11
تا وسط اتاق آمدم، خيره!! نگاهش كه كردم آرام سرش را پائين انداخت از چه بود اين شرمندگي اش، حاليم نشد و هنوز هم! گفتم اين روزها چرا همه اش اينجاست، مگر نمي خواهد برود، لبش را گاز گرفت و گفت خجالت نمي كشي، كجا برود! و من مي خواستم كه او برود كه روزهاي خوش زندگي ام برگردد و او نرفت و نرفت و هنوز هم... گفتم مي روم وسايلش را مي آورم، چرا بايد آنها را ببخشد كه داد زد ،طوري كه موهاي سرم سيخ شد به تو ربطي ندارد و بعدها هم هميشه فرياد مي كشيد...
ثريا كه از خواب پريد رفتم برايش آب آوردم گفت هيچ معلوم است چه كرده اي، تا صبح اين تلفن ده بار زنگ زد خودت را به خواب زده اي فكر كرده اي من خرم... رفتم پنجره را باز كردم تازه سپيده زده بود و نسيم خنكي زد كه عرق پيشاني ام خشك شد... برگشتم طوري كه چشم تو چشم باشيم، هر طور دوست داري فكر كن من همينم وقتي مي گويم همينم خيالم راحت مي شود فكر مي كنم با همين يك جمله همه چيز تمام مي شود، بعد بق كردم و نشستم يك گوشه گاهي اين طوري مي شود به خصوص اگر كار اشتباهي مرتكب شده باشم... گفتم اگر يك بار ديگر داد بزني مي روم تهران و ديگر مرا نمي بيني، ساكت شد مي دانست كه دروغ نمي گويم،
مثل هميشه سرش پايين بود، آب را كه خورد گفتم چرا ازش جدا شدي تو كه اينقدر بي تابي مي كني، نگاهش به دورها بود" بعضي چيزها را نمي شود توضيح داد يعني هيچكس نمي فهمد فقط خود آدم مي داند و بس" رفتم سرم را گذاشتم روي پاي مادرم، دستش كه آمد طرف موهايم گفتم مي خواهم بميرم، خسته شد و پير، گفت مواظب خودت باش، شهر بزرگ است نكند برايش اتفاقي بيفتد اين را با صداي خفه گفت، و دنبال اتوبوس آمد... پيرزني كه كنار دستم نشسته بود گفت تنها مي روي تهران سرم را تكان دادم يعني كه بله لبهايش را جمع كرد...
گفته بود چرا دروغ گفتي پيش خودت چه فكري كردي، او كه مي فهمد بهش دروغ گفته اي، و من لج كردم خوب بفهمد، خوب اينطوري شبه پيش مي آيد كه تو مثل خانم رضايي هستي، نگاهش كردم گذاشتم هرچه دلش مي خواهد بگويد، نشستم يك گوشه و اصلا حرف نزدم گفت لج آدم را درمي آوري زل ميزني و هيچ نمي گويي، پتو را كشيدم روي سرم، گلويم ورم كرده بود خواستم بگويم ببين دارم خفه مي شوم بهت كه گفته ام اين طور موقع ها نمي توانم حرف بزنم، زبانم قفل مي شود... آمد پتو را كنار زد و گفت قهري؟ سرم را تكان دادم يعني كه نه! "پس حتما زبونت رو موش خورده" راست گفته بود زبانم را موش خورده بود به گمانم،
زير چشمي از لاي نرده ها نگاهش كردم ديدم خيلي تو فكر است كتابم را بالاتر آوردم يعني كه دارم مطالعه مي كنم،"داريم مي رويم بازي خانه بابا حاجي" مستقيم نگاهش كردم و دوباره سرم را برگرداندم روي كتاب، كمي اين پا و آن پا كرد و آرام گفت دوچرخه هم مي آورم، طوري نگاهش كردم يعني كه برو با ان دوچرخه ات... گيج بودم، چرا آمده بود؟ هميشه دير دير مي امد ولي حالا آمده بود خيلي زود، رفتم تا وسط اتاق، ايستادم و نگاهش كردم سرش را پائين انداخت، گفتم مادر نمي خواهد برود، لبش را گاز گرفت طوري كه خون ازش جاري شد... آمد تا بالاي سرم پاسورها را از دستم گرفت و گفت دختر پاسوربازي نمي كند نبينم ديگه اين ورق ها دستت باشد...
غمگين نگاهش كردم گفت عصر بيا خانه ما، هميشه روز اول سخت است آدم جاي خالي اش را همه جا مي بيند ولي بعد عادي مي شود و من تائيد كرده بودم ولي خوب مي دانستم كه همه روزهايش سخت است. گفتم بلند شوم آب بخورم شايد عذابم كم شود و اين ورم گلو بخوابد، بطري آب را برداشتم و نگاهش كردم حواسش اينجا نبود، نمي دانم به چه فكر مي كرد آب خوردم و بازهم ولي گلويم خشك بود تمام مدت به دروغ بي خودي كه گفته بودم فكر كردم ، فكر كردم بروم پيش انديشه خيلي وقت بود انگار كه نديده بودمش... عمه ام را كه ديدم همه چيز دستگيرم شد، به ثريا گفتم نكند كه جواب مثبت بدهي، ساكت بود، گفتم من مطمئنم كه اگر صبر كني مي آيد... و فكر كردم كه چه؟ و بعدها خبر آودند كه گم شده است، باورم نشد توي مدرسه بودم گفت اگر باهاش ازدواج مي كردي اينطوري نمي شد، بلند شدم و از خانه شان زدم بيرون مادرم اما نشسته بود، صبور و ساكت، او هميشه آبروداري مي كرد. و حالا شنيده ام كه عمه ام مي خواهد برود كربلا...
گفتم سرم را از پنجره بيرون كنم شايد حالم بهتر شود و اين افكار بي پير رهايم كند، دستم را گرفت و گفت برايت كمي آجيل گرفته ام سعي كن توي مدرسه دختر خوبي باشي، شبانه روزي است ديگر من و مادرت نيستيم سخت است بايد تحمل كني، گفتم تحمل مي كنم و راه افتاديم...
پريدم وسط حرفش كه من تخم مرغ ها را مي برم، نمي دانم چه بود قحط سالي بود يا! فقط خوب يادم هست سالهاي جنگ بود 65 بود فكر مي كنم، كوچه شان پر از گل بود و من افتادم طوري كه حتي يك تخم مرغ سالم نماند، تمام طول هفته در تب مي سوختم و جرات نداشتم به پدرم بگويم و عمويم كه آمد با صداي بلند گفت پس تخم مرغ ها راشكستي و خنديد و تب من قطع شد و اكنون سالهاست از ترس آن روز شبها تب مي كنم و از خواب مي پرم،
پارو را برداشتم و تند رفتم طرف پشت بام،پشت سرم داد زده بود كه مواظب باش، برف آب شده بود و سنگين بود و من زورم نمي رسيد، "مواظب باش وقتي پارو را جلو مي آوري با سنگيني آن پائين نيفتي" اين را پسر همسايه مان گفت و من بهش پشت كردم يعني كه لازم نيست تو بگويي خودم مي دانم، ولي پارو را كه جلو مي بردم احساس مي كردم چيزي مرا به پايين مي كشد، تند از پله ها بالا آمد و گفت چه كسي گفته تو پارو را ورداري و بيايي اين بالا خيلي سرخود شده اي، دستم را كه از سرما سياه شده بود كردم توي دهانم و گفتم تورو خدا من دوست دارم، لازم نكرده است زود بيا پايين، بچه كه پدر بالا سرش نباشد همين است و از پله ها پايين رفت برف خودش آب مي شود نيازي به پارو نيست، و سقف چكه مي كند اين را در جواب حرفش گفتم ولي نشنيد... گفتم اين تخته را بگذاريم روي پي ساختمان و الا كلنگ بازي كنيم، زود آمد و نشست روبروي من، با اخم نگاهش كردم يعني كه نمي خواهم با تو بازي كنم ولي نشستم، ثريا پريد و نشست پشت سرم و او يك دفعه بلند شد و پرت شد روي زمين، به سرعت رفتم بالاي سرش، ترسيده بودم كه چشمش را باز كرد و دستش را دراز كرد كه يعني كمك! و من رفته بودم بي آنكه دستش را بگيرم...

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 16 بهمن 1386  

پاورقي 10

به حسن حکمت دمیر

جلاد آمده بود
با صندلي قديمي اش
و زير پاي همه را خالي مي كرد...
مي دانم
تو را نه براي شعري كه من گفته ام
و نه شاعر ديگري نيز
تو براي شعري كشته شدي
كه كسش نسروده است
سفير باد بود يا
زوزه ء گلوله اي
و حالا به صندلي چه حاجت
پاهايي كه در برف جامانده است...

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 19 دی 1386  

پاورقي9
سالي با اعدام شروع شد
پشت به پشت جنازه بر جنازه
وآسمان كه شب يلدايش را در
در شب مرگي اينچنين به ضيافت نشست
سالي با اعدام شروع شد
بي محتواي نان
در حسرت دستاني كه در استين فرو رفته اند
تا از زير چشم بيند و بشنوند
سالي با اعدام شروع شد
در پتوهاي چرك زمستاني
از لابلاي جا خواب هايي كه در پياده روها آب گرفته اند
كه شب بي امان سرمي رسد با سرمايش به اعدام

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 20 فروردین 1386  

پاورقي 8
گیسوی ثریا را گرفته بود و دور خودش تاب می داد و من باور نمی کردم که این روزها چیزی از درونم زبانه کشیده است، می خواستم دنیا را قی کنم و بالا بیاورم، طول اتاق بود که روی سرم راه می رفت باید بدوم و یا بازی کنم و از کوه بالا بروم با این حالی که نمی توانم، و تو ایستاده بودی انگار شبیه همیشه و تب دار نگاه می کردیم، می گفتم این چیست که هی قی می کند در چشمهایم و زل می زدم به دورها که شاید تو بتوانی، که بتوانی بخوانی ام و هی نگاه می کنی، فرو می روی و راه می روی روی دراز نشست هایی که تند و تند باید نفس، نفس بزنم. شبیه هر روز بلند شده بودم و توی تخت راه می رفتم و يا مي دويدم و يا هنوز خواب بودم، يك گوشه نشستم و به همه روزهايم فكر كردم، مثلا فكر كردم اولين روزي كه رفتم دانشگاه هوا چه رنگي بود و يادم نيامد و شب خواب ديدم دارم توي زل آفتاب كشاورزي را تا خوابگاه آواز مي خوانم و با هيچ كس دوست نمي شوم و شب ها همچنان كافكا و داستايوسكي مي خوانم و عاشق صادق هدايت هستم و شجريان و ناظري گوش مي دهم و همه را ذله كرده ام از بس كه مذهب را به نقد كشيده ام و جالب است كه يك شب خواب ديدم كه مهران دارد از پشت دانشگاه كشاورزي مي رود به جايي كه نمي دان و هي مي رود و من هرچه فرياد مي زنم صدايم را نمي شنود و باز دلخور مي شوم و تصميم مي گيرم در اولين فرصت ازش جدا شوم و تا صبح به خاطر اين تصميمي كه گرفته ام گريه مي كنم. مستقيم توي چشم هاي مادرم نگاه كردم و گفتم نمي خواهم با پسر عمويم ازدواج كنم و شب رفته بودم بهشت و مادربزگم گفته بود كه چرا دلش را شكسته ام، و چرانمي خواهم سوار دوچرخه اش شوم، و دوچرخه نداشتم و هميشه مجبور بودم سوار دوچرخه اش شوم، مادرم دوست نداشت دخترها سوار دوچرخه شوند، يك روز هم يادم است كه سوار دوچرخه اش آنقدر چرخيد و چرخيد كه سرم گيج رفت و افتادم و سرم شكست و من بلند شدم و محكم زدم تخت سينه اش و ديگر هيچ وقت سوار دوچرخه اش نشدم. به ثريا گفتم نمي خواهم بروم دبيرستان شبانه روزي و تا صبح گريه كردم و دو روز اول توي مدرسه غذا نخوردم كه زنگ زدند خانه مان و مادرم كه آمد ثريا طوري نگاهم كرد كه خواستم برگردم و برگشتم و ديگر ناهارها جمع مي شديم با نرگس و نگار كه گاهي دلم پر مي كشد براي ديدنشان و بلند مي خنديديم و همه دوست داشتند با ما دوست شوند و ثلث اول انضباتم شد 14. و حالا كه فكر مي كنم مي بينم كه خيلي دوست داشتم با مريم دوست شوم ولي ريشه هاي مذهبي اش دوستي مان را شكست و فقط زير چشمي با همديگر دوست بوديم... و سال سوم كه بودم يكي از بچه هاي سال اولي مرا خيلي دوست داشت و هميشه مي آمد جلوي كلاس ما مي ايستاد و حسابي اعصاب مرا به هم ريخت، براي تولدم به من يك آلبوم عكس داد و يك دفتر خاطرات كه پر از شعرهاي عاشقانه بود، بلند مي شوم و مي روم ببينم هنوز آن دفترچه را دارم يا گم كرده امش، و سرم گيج مي رود و وسط اتاق زمين مي خورم، من هنوز ميان وهمي عظيم به زندگي سرك مي كشم و گاهي آنقدر بدبين مي شوم كه فكر مي كنم اسمم را چرا بايد فرخنده مي گذاشتند... مادربزرگم توي بهشت برايم نيمرو درست كرده بود و مي گفت بيا يكي از اين اتاق هايم را بدهم به تو كه بنشيني و ساعت ها فقط بنويسي، گفتم من كه خانه دارم تازه الان هم منتظرم كه كي پرواز مهران به زمين مي نشيند؟؟ و گفتم من عاشق مهران هستم و گفتم من دوچرخه نمي خواهم و هي دلم مي خواهد بنويسم كشدار كنم اين توهم عظما را...

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 20 دی 1385  

پاورقي 7
New Page 1

زمان ...

پاشنه ام را ور می كشيدم

هر روز ...

هر روز

بي آنكه خواب تسلسلي قيصر را

به تعبير بكشم زماني ... !

صابون هاي كف آلود !

از نگاه هيز كلاغان مترصد

رو مي گرفتم !

پسامدرن ،

توده هاي بي شكل

جنيني كه از چگونگي اش جز گماني تاريك نمي تواني داشت

وارهيده از داشته ها

پر از بو اما !!

پر از طعم

معلق در مرگ ،

در زندگي

در لذت

در نيستی

و پوچ

و پوچ

و پوچ ... 

اسماعيلي به قتلگاه نمي رود ديگر

و نه ابراهيمي
 

پر يقين !

 پر صلابت ! 

شعور آويزان از ريسمان های تزلزل

در خلا مي رقصد ، 

در ضرباهنگ الكل   ...

ضرباهنگ نيچه و

ضرباهنگ ميكده هاي قديم ،

حمام مي تواني كرد

به همراه ماياكوفسكي !! 

به دنبال ساختار نگرد

زنگ صدا
 

ارتباطي به نگاهمان ندارد 

سكوت اهرام و رخوت فراعنه

تمسخري است

هم پاي مترسكان

و ستون هاي تخت جمشيد

در صداي مكنيتي رسوخ كرده است


 

( شام ؟! لنگستون هيوز و لوركا و اگر ميل داري ده فرمان را هم مي بينيم ... و من چند خطي بنويسم . قبل از خواب متاليكا را مسواك كنيم با خمير دندان داستايوسكي ، اين روزها آخر هوس كرده ام ابله را دوباره بخوانم ! هر چند نسخه قديمي اش را گير نمي آورم ... راستي با ارزش هاي دختر فلسطيني همذات پنداري كنيم و كفش هاي نوك تيز خردسالك مرا واكس بزنيم و قله توچال را سر بخوريم و زن گداي سر كوچه را هم ... )

آدم نمي شوم 
  آدم نمي شوم
پرونده ام را ببند ...

سندبادها در ساحل مي   چرخند

مي چرخند

سرگردان

بي هدف ...

كافه گلستان پر از جغدهايي است

كه بوف كور هدايت را
 

در زمان فوت مي كنند

افكار آل احمد ؟!

نمي داني

هنوز بر ظرف هاي آشپرخانه ام

مي ماسد

پر چرب

چرك آلود 

شهر فرنگ غريبانه

لبهاي گوشتي زنان و

پك هاي عميق سيگار را

در صداي مادونا

هضم مي كند

هضم مي كند ...

حافظ از دستهاي ماركسيستي جوانان بالا مي رود

در بته جقه هاي اصفهان

و كاشي هاي آبي فروغ

تنظيم شده است ،

ساعت شماطه دار پدري ام

در زماني كه بر من تعلق ندارد

پاشنه ام را ور مي كشم

بي آنكه خواب تسلسلي قيصر

تعبيري داشته باشد ...

 

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 5 دی 1385  

پاورقي 6

كلنجار مي روم با خودم و باز با تو و شايد همگاني كه اين روزها نمي توانمشان... از كرج به تهران و سيگار كه وقتي پنجره را پايين مي كشيم دودش مي پيچد بين دست و پايمان و باز تصميم بگيريم كه يكي در ميان سيگار بكشيم اول من و گاهي هم اول تو، پنجره ام را پايين بيار و از ميان گلويم فوت كن اتوبان شلوغ است مثل هميشه هاي ديگرو ما دير مي رسيم حتما... چه اهميتي دارد وقتي كسي به فكر تمييز كردن خانه مان نيست و (مورج ) خيال بلند شدن ندارد. صداي الهه مي پيچد در دل و روده ام و سعي مي كنم پيچش صدايم را به او شبيه تر كنم و مي خوانم كاش اي كاش .... حالا شب شده است چه زود شب مي شود و تاريك و من مي نشينم به جاي تو و سعي مي كنم كه به جايي نزنم و از توي آينه نگاه مي كنم، و اجازه مي دهم همه سبقت بگيرند و از من جلو بزنند... چه فرق مي كند ما كه براي رسيدن عجله اي نداريم، و اين ستون كاغذي كه گاهي خوره مي شود و مي افتد به جان من و چند روز همينطوري خيره مي شوم و زل مي زنم به دورها و حرف نمي زنم تا لج تو در مي آيد و مي گويي باز چه ات شده است و فكر مي كنم زندگي با من چقدر سخت بايد باشد و سعي مي كنم شبيه آنچه همه مي خواهند بشوم و نمي توانم و كلافه مي شوم و به يكباره همه چيز در سرم مي چرخد و مي چرخد و من دوست دارم با تمام كودكان عالم بروم سرسره بازي و از توچال بالا روم و تو هي وعده مي دهي و هي مي گويي فردا، كه مي داند شايد فرداي مان هيچوقت نرسد... سعي مي كنم در مهماني بلند نخندم آخر اينجا با همه ي جاهايي كه بوده ام فرق مي كند راستي من كه ربطي به اينجا ندارم پس اينجا چه مي كنم اصلا به درك ... ثريا كه رفت ديگر طاقت نياوردم رفتم داخل اتاق و پقي زدم زير گريه تنها بودم و اين خوب بود تا توانستم گريه كردم و كسي هم آنجا به سراغم نيامد همه افسرده بودند و هيچكس به گمان اين نرسيد كه من كجا هيچ شده ام. دلم مي خواست ميان شبهه اي كه او را مي برد بدوم و برقصم و از تار و پودم رها شوم و بلند گفتم اين رسمش نبود و بلندتر سرش داد زدم بايستي بداند كه من از اين معامله رنجورم مثل خودش كه از فلسفه اش به تنگ آمده ام بايستي داد مي زدم چرا نبايد بداند كه من از تنهاييش به زجر آمده ام. به كس ديگري كه رسيدم صبح شده بود و اتاق خلوت بودم مادرم بود كه مي گفت چشمهات چرا قرمز است و هيچكس دختري كه از رحم من بيرون آمده بود را نديد. بلند داد زدم شايد همه بفهمند و بدانند كه اين رسمش نبود، سرش را بلند كرد، من روزها بود كه اين گوشه مرده بودم، گفت حالت چطور است چشمهام پايين افتاد مثل هميشه هايي كه حرفي ندارم، اصلا براي چه گريسته بودم چرا نمي دانستم و او توضيح مي داد، مي خواستم بگويم چه شده مگر، فكر مي كني از من بهتر مي داني و يا شايد به گمانت رسيده كه من نمي فهمم و او مي دانست خيلي بهتر از من و داد مي زدم كه ... ولي داد نمي زدم او ميان درگاه ايستاده بود گويي حرفش تمام شده بود و يا ... حرفم را خورده بودم و نگاهش كردم سرم گيج مي رفت، دود ميان حلقم مي پيچدو تصميم مي گيرم كه يكي در ميان سيگار بكشم... اين روزها هوا چه زود تاريك مي شود.

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 20 آبان 1385  

پاورقي 5

 از تنگ سالي برگشته اي  

    و سينه مادر را

    چونان لاشخوران به درون مي كشي

    شهوتت را تصفيه مي كني

    نيمي از آن تو

    نيمي از آن خداي تو

كسانت به زيان برخاستند

     آنسان كه كتاب خواندي

      بي سيگار

      بي زمان

      بي مكان

      در آرواره هاي خيابان

      از پشت عينك رهگذران

 قحطي آدمي نيست كه

      قحطي خدا و

      كتاب هم

      حالا هي رنگ روي رنگ...

 ناشكيب شده اي!!!

 مريم عذرا بكارتش را قاب مي گيرد

 و عيسي از تعميد يحيي بالاتر است مگر؟

  سال تنگي بود

       خوب مي دانم

      همدردي نتوانستم

      مثل هميشه هاي ديگري كه ...!!

      حالا برگشته اي!

      چونان كه از تنگ سالي

و مادرت را براي لالايي كه نه؟!

       نيمي ازآن تو

       نيمي ازآن خداي تو...

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 3 شهریور 1385  

اعتماد
اعتماد پشت پنجره سوت مي زد
وقتي خدا هم براي يغماي من آمده بود

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 28 تیر 1385  

پاورقي 4
New Page 1

براي مرضيه ،براي انديشه، براي زهرا، براي مهسا، براي الهام، براي مهران، براي هاني، براي ليلا، و براي فروزان، براي من و براي همه شما كه از حالتان بي خبر مانده ام اين روزها

 

 

آه اي رفيق

اين روزها...

آنقدر خورشيد را اسراف كرده ايم كه

به هرجا سرك مي كشم

جز خميازه هاي بعد از ظهر

 وجز تنهايي برهنه تابستان

بر روي شكم هاي لخت خياباني ها

چيزي عايدم نمي شود

برگرد...

بي هيچ شكي برگرد!

و از انگورهاي ساكت شهرت

در انزواي تابستان

برايم شراب بيار

تا بوي خرمگس هاي پير وترديدهاي انديشه

در مستي شبانه از سرم بپرد...

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 4 تیر 1385  

اين خيلي بهتر از اون چيزي كه مي خواستم بنويسم
New Page 1

سال ِ بد
سال ِ باد
سال ِ اشک
سال ِ شک.
سال ِ روزهاي ِ دراز و استقامت‌هاي ِ کم
سالي که غرور گدائي کرد.
 

 

سال ِ پست
 

 

 

سال ِ درد
 

 

 

سال ِ عزا
 

 

سال ِ اشک ِ پوري
سال ِ خون ِ مرتضا
سال ِ کبيسه...
 

        *

زنده‌گي دام نيست
عشق دام نيست
حتی مرگ دام نيست
چرا که ياران ِ گم‌شده آزادند
آزاد و پاک...
 

      *

من عشق‌ام را در سال ِ بد يافتم
که مي‌گويد «مايوس نباش»؟ ــ
من اميدم را در ياءس يافتم
مهتاب‌ام را در شب
عشق‌ام را در سال ِ بد يافتم
و هنگامي که داشتم خاکستر مي‌شدم
گُر گرفتم.

زنده‌گي با من کينه داشت
من به زنده‌گي لب‌خند زدم،
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم،
چرا که زنده‌گي، سياهي نيست
چرا که خاک، خوب است.
 


 

من بد بودم اما بدي نبودم
از بدي گريختم
و دنيا مرا نفرين کرد
و سال ِ بد دررسيد:
سال ِ اشک ِ پوري، سال ِ خون ِ مرتضا
سال ِ تاريکي.
و من ستاره‌ام را يافتم من خوبي را يافتم
به خوبي رسيدم
و شکوفه کردم.
 

تو خوبي
و اين همه‌ي ِ اعتراف‌هاست.
من راست گفته‌ام و گريسته‌ام
و اين بار راست مي‌گويم تا بخندم
زيرا آخرين اشک ِ من نخستين لبخندم بود.

    *

تو خوبي
و من بدي نبودم.
تو را شناختم تو را يافتم تو را دريافتم و همه‌ي ِ حرف‌هاي‌ام شعر شد
سبک شد.
عقده‌هايم شعر شد همه‌ي ِ سنگيني‌ها شعر شد
بدي شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمني شعر شد
همه شعرها خوبي شد
آسمان نغمه‌اش را خواند مرغ نغمه‌اش را خواند آب نغمه‌اش را
خواند
به تو گفتم: «گنجشک ِ کوچک ِ من باش
تا در بهار ِ تو من درختي پُرشکوفه شوم.»
و برف آب شد شکوفه رقصيد آفتاب درآمد.
من به خوبي‌ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبي‌ها نگاه کردم
چرا که تو خوبي و اين همه اقرارهاست، بزرگترين ِ اقرارهاست. ــ
من به اقرارهاي‌ام نگاه کردم
سال ِ بد رفت و من زنده شدم
تو لب‌خند زدي و من برخاستم.
 

*

دلم مي‌خواهد خوب باشم
دلم مي‌خواهد تو باشم و براي ِ همين راست مي‌گويم

نگاه کن:
با من بمان!

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 23 اردیبهشت 1385  

پاورقي 3
New Page 1

بخواب!!!

 عزيز زمستاني ام

تازه بهار هم كه بيايد؟!

حالا هی نرسيده به انتها

 آخر قصه را شتاب كن!!

به خواب تمام قهرمانان

شاهزادگان عروسان شب اند!

سخاوت امسالم؟!

شراب سينه های چركين دختران گرگ زده!

وتو باز به انتظار حبه انگور

 و پايان قصه

از روی فصول پريدی

همين است كه پاييز و زمستان

تازه بهار هم كه بيايد؟!!!...

عزيز زمستاني ام

 

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 19 اردیبهشت 1385  


New Page 1

رف ها و

بغلی های شراب

پاهايم از سقف آويزان می شود

در گلوی مردی

که چرک و خونابه زايمانم را سر کشيد

به تمامی !

به آنی ...

چشمهايم را قورت داد

و شهوت ابدی را بر لبانم ليسه کشيد

تنها پاشنه کفشم در گلويش

گير کرده بود ...

اين متن مال ارديبهشت 83 بود! همين!!

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 19 فروردین 1385  


پاورقي 3

 

نه از كلام افسرده ام

نه زنگ هاي پياپي تهوع آور

 كه رسوايي خواهرانه را گوشزد مي كند

بهار است...

و من دگرديسي پروانه ها و خرمگس ها را با هم به تكامل مي رسم

افسردگي اكنونت را با خميازه هاي دير

به مهماني بيار

در انتظار لحظاتي كه بايستي بميرند

اينجا هنوز حجمي از نبودن

در آرواره هاي من آواز مي خواند

و خيابان ها جز آرايش هاي جديد

 چيزي براي حاجي فيروزهاي خردسال نداشت

كه امسال را با دلهره به گدايي هنوز هم مي رقصند

من نه از كلام افسرده ام

نه زنگ هاي پياپي

از بمب هاي هسته اي نيز

و مانور موشك هاي دور برد

افسردگي ام را برآنم بهانه اي بهتر بيابم

تو نيستي ...

و اين بهترين بهانه است

تا تمام عمر افسرده بمانم

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 5 اسفند 1384  

پاورقي 2
عزيزم مدت هاست چيزی خوشحالمان نمی كند!!!


به مويه هاي ما بند است
زمين!!!
گريستني بر مرگم اگر باشد
يعنی كه زندگي هنوز پابرجاست...

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 25 دی 1384  

پاورقي 1
كم شده ام و زياد انگار
درهم مي شوم از تندي نفس هايي كه دانشكده را به روزنامه پيوند مي دهد
كم كه نه
حضورم برفي شده است
بام تان را زياد كنيد!!
پيانوهاتان را در زير زمين نپوسانيد
به ياد بتهوون كه شايد
هيچ وقت در زير زمين خانه هامان نمرده باشد
نيازهامان كلمات را مي قاپد از هم
و شعر در خدا حضور مي يابد
و من ايستاده ام
اين جا
ميان دستهايت
علي رغم هميشه
تورم به شعرهاي من آسيب مي زند
ارزان بفروش تا چراغ خانه مان را نفرين نكنند

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 22 آذر 1384  



تاب مي خورم بندي را...
كه از بطن مادر آويزانم كرده است
و از فمينيسم
مي گويم
آرمان گرا شده ام باز!!!
ميان اشتهاي نيم روزي ام
تفاله هاي رژيم غذايي ات را سر مي كشم
تا شب
خسته و شرمگين
از پيه ي هايم چراغ خانه را بيفروزم
و آينه ها را به لكنت بيندازم
و منتظر مي مانم
تا گيسوان از گناه برگشته ام بلند شود! بلند!
آنقدر كه بتواني به دار بكشي ام

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 14 اسفند 1383  


يادت باشد
كلك زدی
و مثل هربار...
شماره ی ده را قورت نداده
آمدي

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 17 بهمن 1383  


New Page 1

بيدار نمي شوم

حتي اگر تمام زنگوله ها

حواشي خوابم را آلوده كنند

بيدار نمي شوم

نه در شكم گرگ

و نه آغوش مادري كه

 هميشه دير آمد

و كودكانش به غار تاريكي

 دندان پيري شان فروريخت

در انتظار كلاغي

كه مردمكان خواب آلود را

از كاسه به در آرد

تا نور

 گيسوان حبه انگورشان را شانه كند

نه

 اينجا

دور از آغوشي كه از آن من است

زماني حتي

بيدار نخواهم شد

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 11 بهمن 1383  


وزنجيرها كه از آشتي آمدند تازه شب شده بود زني صندلي چرخدارش را به سمت پل هل مي داد و مردي بدون سازدهني هميشه اش صداي گرمي داشت... من روي شب راه مي رفتم ،سردم بود و هيچ حوصله ام نيامد كه پتو را تا زير چانه مي شود بالا آورد گاهي ، و از جيغ چرخ و فلك ها به در نمي آمد اين بخت نابه جاو من مي انديشم كه قيژ ... قيژ ترمزها هم متوقفم نكرد شب بود و من از كدام راه نارفته برمي گشتم نه بوق اتومبيل ها و نه چراغ قرمزها ،تمام چهارراه ها را سرگردان آمده بودم بوي زنجير آشتي مي دادم و شب ميان بازوانم خواب مي ديد ، مجله هاي دكوراسيون را آورده بود و من مبلمان خانه ها را ورق مي زدم باران هم كه بند نمي آيد يك لحظه حتي و هر نيش ترمزي سراپا خيسم مي كند بوي زنجير آشتي مي دهم ،،،نويسنده زن روسپي اش را توي تحريريه تف مي كند و نگاهش كه به من مي افتد بوي شعرهايم را مي بلعد و لبهاي زنش تب مي كند ...تيتر درشت امروز شاخص درمرداب فرو رفت سردبير تيترهاي منفي را توي صورتم تف مي كند سياست روزنامه?! كاهش جزيي شاخص !!! نيتم كه فراموشم شد كاغذ را برداشتم و زير زنجيرهاي آشتي قصه قديمي را از سر'گرفتم ،، يكي بود يكي نبود... يه شنگول و يه منگول بود ! مامان بزي زود برگرد -و من نه زود نه به هنگام كه دير آمدم و گرگ شنگول و منگول را دريد. بوي زنجير آشتي مي دهم. بيني ات را نگير قلعه هاي قديمي هميشه بوي عشق هاي ممنوع مي دهد و لبهاي نويسنده زن روسپي اش را چندش آور مي كند. قهقهه اش تنم را مي لرزاند زنجيرم را قايم مي كنم،گرگ هاي اين زمستان از دريدن سير نمي شوند، مي ديدم كه تازه شب شده بود و خبرنگارجديد سيخ سيخ توي تحريريه راه مي رود و سيگار مي كشد. داروهايت را فراموش نكرده ام ونه آمپول ات را... ماه تابان حواست كجاست؟؟؟

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 11 دی 1383  

سلول من( 5)
زنداني جديد را امروز آوردند حوصله بلند شدن و ديدنش را نداشتم اين بود كه همان طور كه پشت به اودراز كشيده بودم خودم را به خواب زدم چند بار تا بالاي سرم آمد به خيال خودش مي خواست ببيند من خوابم يا بيدار،
زندان بان كه آمد سعي كرد از او در مورد من چيزهايي بپرسد ولي او هيچ نگفت هيچ فقط قول داد كه او خودش به زودي از كار من سردر مي آورد...
چند دقيقه اي كه گذشت حس كردم بدنم مور مور مي شود مجبور بودم غلت بزنم و بي خيال اين بازي شوم اين بود كه به طرفش غلت زدم چشم كه باز كردم زل زده بود توي چشم هايم حس كردم آشنا به نظر مي رسد درست مثل هميشه كه در مورد همه به اين فكر مي افتيم كه آشناست و قبلا جايي او را ديده ايم!
خواست به من بقبولاند كه ناراحت است از اینکه خلوت مرابه هم زده است و اينكه سعي مي كند مزاحمتي براي من ايجاد نكند
در عوض خواستم بگويم زودتر جل و پلاسش را جمع كند و مرا تنها بگذارد ولي حوصله سرهم كردن اينهمه جمله را نداشتم براي همين فقط نگاهش كردم
! زندان بان كه آمد انگار ذوق زده شد بلند شد و خودش را جلوي دريچه سلول رساند نمي دانم به هم چه گفتند كه هم سلولي سرحال برگشت، سيگارم را روشن مي كنم و به پشت دراز مي كشم هنوز نيامده خودش را توي دل زندان بان جا كرده است.

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 4 دی 1383  


New Page 1

فكر مي كردم كه اين بار

خالي از كوتاهي دستهامان

  خواهم رقصيد و خواهم رقصيد و خواهم

...

گرمايي بي تعارف الكل و سيگار

افسوس

زمستان چه زود رسيد

پالتويت را بپوش تا فراموش كني

به انتظار گرما

چه اندازه شبها را شمارش كرديم

 

 

 

 

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 20 مهر 1383  

سلول من 4
از سلول كناري بوهاي عجيبي مي آيد. اول به فكر حلاچي افتادم كه بوي چيست؟ بوي ماندگي نمي تواند باشد اين را با اطمينان مي گويم همانقدر مطمئنم كه از مضحك بودن اطمينان براي يك محكوم به مرگ ....
سعي مي كنم فكرم را جمع و جور كنم،به موش ها نگاه مي كنم،آرامش شان باور كردني نيست.انگار اين بوي مست كننده از خود بي خودشان كرده باشدكه يك جا جمع شده اند و جيك نمي زنند. ....
از زندان بان هم خبري نيست.هر چه منتظر شدم نيامد.اين روزها كمتر به ديدنم مي آيد مگر اينكه مطمئن شود از من كار خطايي سر زده است. ....
باز به اين بوهاي عجيب فكر مي كنم.حس خوبي دارم شبيه حس موش ها... طول سلول را قدم مي زنم شايد به جوابي برسم.بو تند تروتندتر مي شود و اين آزار دهنده است و مرا بيشتر از قبل به كشفش تحريك مي كند.كاش ملايمش مي كرد مثل اول... ....
درست نمي دانم تا كي به بو و منبع بو فكر كردم وقتي بيدار شدم زندانبان جلو دريچه ايستاده بود و وراندازم مي كرد.چند بار چشمم را ماليدم تا بهتر ببينم، بعد طاقباز شدم و برايش دست تكان دادم ولي نگاهش را گرفت مگر من چه كار كرده بودم؟ من فقط به بو فكر كرده بودم... چشمم به نوشته روي ديوار مي افتد كه نمي دانم كدام زنداني در كدام روز باقي مانده از عمرش بر ديوار نقش كرده است وقتي حسي يا رابطه اي از بين مي رود هيچ جاي تاسف نيست. ....
يادم رفته بود فكر كردن در مورد هر چيز خوبي براي يك محكوم به مرگ در عين بي معني بودن تا چه اندازه مي تواند خطرناك باشد. ....
كاش موش ها نگاه كنجكاوشان را از من مي گرفتند... ....

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 12 مهر 1383  


New Page 1

و ما براي هميشه

در انتظار زندگي

مانديم...

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 1 مهر 1383  

سلول من 3
New Page 1

زندانی سلول 90 خودکشی کرد . این خبر را امروز زندان بان برایم آورد. خیلی نمی شناختمش فقط چند باری توی هواخوری دیده بودمش ، آدم افسرده ای به نظر می رسید، جفنگ می گویم! اینجا همه افسرده اند، اصلا اینها را به جرم افسردگی به اینجا آورده اند.
نا مزدش ترکش کرده بود و او خودکشی کرد زندان بان می گوید، و من به نامزدش حق می دهم می روم می ایستم جلوی در سلول و منتظر زندان بان می شوم که بیاید و خبر جدیدی بدهد، نمی دانم چرا این کار را می کنم نه حوصله دیدن دارم و نه شنیدن اخبار، با اینحال نیم ساعت جلو در می ایستم و زندان بان که نمی آید نا امید بر می گردم و سر جایم می نشینم.
سعی می کنم بفهمم که اگر نامزدت ترکت کند چه حالی می شوی؟

بارها شنیده بودم که به بچه ها گفته بود هیچ علاقه ای به نامزدش ندارد. ولی حالا!

 پاک گیج شده ام مگر می شود؟

 اصلا من نمی توانم بفهمم که یک محکوم به مرگ چگونه می تواند به یک زن عشق بورزد.
زندانی سلول 90 خودش را کشت و من فکر می کنم این مرگ بهتر است یا مرگی که من تجربه می کنم، جرعه جرعه مردن...

 آیا به زندگی امیدی دارم؟!

 آیا منتظر آزادی هستم؟!

 یا به دنبال زندگی تازه ای می گردم؟!

 چقدر مضحک! تا همین دیروز فکر می کردم هیچ امید و آرزویی ندارم، و هیچ چیز برایم ارزشی ندارد، اگر این طور است پس چراخودکشی نمی کنم چرا نمي خواهم خودم را نابود کنم ؟!!!!!!!!

 

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 15 شهریور 1383  


New Page 1

تمام ديشب برف می بارید
و خوابهاي مرا سفيدپوش می کرد
حياط كودكي ام را زلزله اي با خود برده بود
و مادرم در شكوه زمستاني اش در خوابی خوش
عروسی مرا به کام می کشید
تمام ديشب بر خوابهاي من برف می بارید
صداي مرداني از پشت خطوط
تلفن ها را به معاشقه زنانشان مي برد
تا از هم آغوشي مردان خياباني به در آيند
تمام ديشب برف می بارید
و ثريا از خواب هايم
عبور مي كرد
از بوي خوابمانده عرق
به وحشت كابوسي ام
پناه بردم
با صداي سوره هايي كه از مادر
به خاطرم جا مانده بود
تمام ديشب برف می بارید
و خيابانهايي كه بر من خش مي انداخت
با جيپ هاي سرگردان
اندوه تنهايي زني را
در من به تعقيب بود
تكانه هاي زمين كسي را به فرار دعوت نمي كرد
و من
زمين را محكم گرفته بودم
تا پدر با صلوات بلندش
از خواب بپرد
و مادر را در حياط سوت بزند
تمام ديشب بارش يكريز برف امانم را بريده بود
و رختخوابم در تعرق وحشت مي سوخت
و كسي از تيترهاي مبهم روزنامه
در من رسوخ مي كرد
و شهر
از شكوه هاي پنهان من
به ازدحام اتومبيل ها پناه مي برد………

 

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 24 مرداد 1383  


(به هراس)

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
و اين منم
زني تنها
در آستانه‌ي فصلي سرد
در ابتداي درك هستي
آلوده‌ي زمين
و يأس ساده و غمناك آسمان
و ناتواني اين دست‌هاي سيماني
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دي ماه است
من راز فصل‌ها را مي‌دانم
و حرف لحظه‌ها را مي‌فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاك، خاك پذيرنده
اشارتيست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در كوچه باد مي‌آيد
در كوچه باد مي‌آيد
و من به جفت‌گيري گل‌ها مي‌انديشم
به غنچه‌هايي با ساق‌هاي لاغر كم خون
و اين زمان خسته‌ي مسلول
و مردي از كنار درختان خيس مي‌گذرد
مردي كه رشته‌هاي آبي رگ‌هايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده‌اند
و در شقيقه‌هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تكرار مي‌كنند
ـ سلام
ـ سلام
و من به جفت‌گيري گل‌ها مي‌انديشم
در آستانه‌ي فصلي سرد
در محفل عزاي آينه‌ها
و اجتماع سوگواري تجربه‌هاي پريد رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سكوت
چگونه مي‌شود به آنكسي كه مي‌رود اينسان
صبور،
سنگين،
سرگردان،
فرمان ايست داد.
چگونه مي‌شود به مرد گفت كه او زنده نيست، او هيچوقت زنده نبوده ست.
در كوچه باد مي‌آيد
كلاغ‌هاي منفرد انزوا
در باغ‌هاي پير كسالت مي‌چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقيري دارد
آنها تمام ساده لوحي يك قلب را
با خود به قصر قصه‌ها بردند
و اكنون ديگر
ديگر چگونه يكنفر به رقص برخواند خاست
و گيسوان كودكيش را
در آب‌هاي جاري خواهد ريخت
و سيب را كه سرانجام چيده است و بوئيده است
در زير پا لگد خواهد كرد؟
اي يار، اي يگانه ترن يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند.
انگار در مسيري از تجسم پرواز بود كه يكروز آن پرنده نمايان شد
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ‌هاي تازه كه در شهوت نسيم نفس مي‌زدند
انگار
آن شعله‌ي بنفش كه در ذهن پاك پنجره‌ها مي‌سوخت
چيزي بجر تصور معصومي از چراغ نبود.
در كوچه باد مي‌آيد
اين ابتداي ويرانيست
آن روز هم كه دست‌هاي تو ويران شدند باد مي‌آمد
ستاره‌هاي عزيز
ستاره‌هاي مقوائي عزيز
وقتي در آسمان، دروغ وزيدن مي‌گيرد
ديگر چگونه مي‌شود به سوره‌هاي رسولان سرشكسته پناه آورد؟
ما مثل مرده‌هاي هزاران هزار ساله به هم مي‌رسيم و آنگاه
خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد
من سردم است
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد
اي يار اي يگانه ترين يار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه كن كه در اينجا
زمان چه وزني دارد
و ماهيان چگونه گوشت‌هاي مرا مي‌جوند
چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي‌داري؟
من سردم است و از گوشواره‌هاي صدف بيزارم
من سردم است و مي‌دانم
كه از تمامي اوهام سرخ يك شقايق وحشي
جز چند قطره خون
چيزي بجا نخواهد ماند.
خطوط را رها خواهم كرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم كرد
و از ميان شكل‌هاي هندسي محدود
به پهنه‌هاي حسي وسعت پناه خواهم برد
من عريانم، عريانم، عريانم
مثل سكوت‌هاي ميان كلام‌هاي محبت عريانم
و زخم‌هاي من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق.
من اين جزيره‌ي سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و انفجار كوه گذر داده‌ام
و تكه‌تكه شدن، راز آن وجود متحدي بود
كه از حقيرترين ذره‌هايش آفتاب به دنيا آمد.
سلام اي شب معصوم!
سلام اي شبي كه چشم‌هاي گرگ بيابان را
به حفره‌هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي‌كني
و در كنار جويبارهاي تو، ارواح بيدها
ارواح مهربان تبرها را مي‌بويند
من از جهان بي‌تفاوتي فكرها و حرف‌ها و صداها مي‌آيم
و اين جهان به لانه‌ي ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست
كه همچنان كه ترا مي‌بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي‌بافند.
سلام اي شب معصوم!
ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ايست.
چرا نگاه نكردم؟
مانند آن زمان كه مردي از كنار درختان خيس گذر مي‌كرد . . .
چرا نگاه نكردم؟
انگار مادرم گريسته بود آنشب
آنشب كه من به درد رسيدم و نطفه شكل گرفت
آنشب كه من عروس خوشه‌هاي اقاقي شدم
آنشب كه اصفهان پر از طنين كاشي آبي بود،
و آنكسي كه نيمه‌ي من بود، به درون نطفه‌ي من بازگشته بود
و من در آينه مي‌ديدمش،
كه مثل آينه پاكيزه بود و روشن بود
و ناگهان صدايم كرد
و من عروس خوشه‌هاي اقاقي شدم . . .
انگار مادرم گريسته بود آنشب.
چه روشنايي بيهوده‌اي در اين دريچه‌ي مسدود سركشيد
چرا نگاه نكردم ـ
تمام لحظه‌هاي سعادت مي‌دانستند
كه دست‌هاي تو ويران خواهد شد
و من نگاه نكردم
تا آنزمان كه پنجره‌ي ساعت
گشوده شد و آن قناري غمگين چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن كوچك برخوردم
كه چشم هايش، مانند لانه‌هاي خالي سيمرغان بودند
و آنچنان كه در تحرك ران‌هايش مي‌رفت
گوئي بكارت رؤياي پرشكوه مرا
با خود بسوي بستر شب مي‌برد.
آيا دوباره گيسوانم را
در باد شانه خواهم زد؟
آيا دوباره باغچه‌ها را بنفشه خواهم كاشت؟
و شمعداني‌ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آيا دوباره روي ليوان‌ها خواهم قصيد؟
آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظار صدا خواهد برد؟
به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد»
گفتم: «هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي‌افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم»
انسان پوك
انسان پوك پر از اعتماد
نگاه كن كه دندان‌هايش
چگونه وقت جويدن سرود مي‌خوانند
و چشم‌هايش
چگونه وقت خيره‌شدن مي‌درند
و او چگونه از كنار درختان خيس مي‌گذرد:
صبور،
سنگين،
سرگردان.
در ساعت چهار
در لحظه‌اي كه رشته‌هاي آبي رگ‌هايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا زيده‌اند
و در شقيقه‌هاي منقلبش آن هجاي خونين راتكرار مي‌كنند
ـ سلام
ـ سلام
آيا تو
هرگز آن چهار لاله‌ي آبي را
بوئيده‌اي؟ . . .
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روي شاخه‌هاي لخت اقاقي فتاد
شب پشت شيشه‌هاي پنجره سر مي‌خورد
و با زبان سردش
ته مانده‌هاي روز رفته را به درون مي‌كشد
من از كجا مي‌آيم؟
من از كجا مي‌آيم؟
كه اينچنين به بوي شب آغشته‌ام؟
هنوز خاك مزارش تازه‌ست
مزار آن دو دست سبز جوان را مي‌گويم . . .
چه مهربان بودي اي يار، اي يگانه‌ترين يار
چه مهربان بودي وقتي دروغ مي‌گفتي
چه مهربان بودي وقتي كه پلك‌هاي آينه را مي‌بستي
و چلچراغ‌ها را
از ساقه‌هاي سيمي مي‌چيدي
و در سياهي ظالم مرا بسوي چراگاه عشق مي‌بردي
تا آن بخار گيج كه دنباله‌ي حريق عطش بود بر چمن خواب مي‌نشست
و آن ستاره‌هاي مقوايي
به گرد لايتناهي مي‌چرخيدند.
چرا كلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه‌ي ديدار ميهمان كردند!
چرا نوازش را
به حجب گيسوان باكرگي بردند؟
نگاه كن كه در اينجا
چگونه جان آنكسي كه با كلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رميدن آراميد
به تيرهاي توهم
مصلوب گشته است.
و جاي پنج شاخه‌ي انگشت‌هاي تو
كه مثل پنج حرف حقيقت بودند
چگونه روي گونه او مانده‌ست.
سكوت چيست، چيست، چيست اي يگانه‌ترين يار؟
سكوت چيست بجز حرف‌هاي ناگفته
من از گفتن مي‌مانم، اما زبان گنجشكان
زبان زندگي جمله‌هاي جاري جشن طبيعت‌ست.
زبان گنجشكان يعني: بهار. برگ. بهار.
زبان گنجشكان يعني: نسيم. عطر. نسيم.
زبان گنجشكان در كارخانه مي‌ميرد.
اين كيست اين كسي كه روي جاده‌ي ابديت
بسوي لحظه‌ي توحيد مي‌رود
و ساعت هميشگيش را
با منطق رياضي تفريق‌ها و تفرقه‌ها كوك مي‌كند.
اين كيست اين كسي كه بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمي‌داند
آغاز بوي ناشتايي مي‌داند
اين كيست اين كسي كه تاج عشق به سر دارد
و در ميان جامه‌هاي عروسي پوسيده‌ست.
پس آفتاب سرانجام
در يك زمان واحد
بر هر دو قلب نااميد نتابيد.
تو از طنين كاشي آبي تهي شدي.
و من چنان پرم كه روي صدايم نماز مي‌خوانند . . .
جنازه‌هاي خوشبخت
جنازه‌هاي ملول
جنازه‌هاي ساكت متفكر
جنازه‌هاي خوش برخورد، خوش خوراك
در ايستگاه‌هاي وقت‌هاي معين
و در زمينه‌ي مشكوك نورهاي موقت
و شهوت خريد ميوه‌هاي فاسد بيهودگي . . .
آه،
چه مردماني در چار راه ها نگران حوادثند
و اين صداي سوت‌هاي توقف
در لحظه‌اي كه بايد، بايد، بايد
مردي به زير چرخ‌هاي زمان له شود
مردي كه از كنار درختان خيس مي‌گذرد . . .
من از كجا مي‌آيم؟
به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد»
گفتم: «هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي‌افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم.»
سلام اي غرابت تنهائي
اتاق را به تو تسليم مي‌كنم
چرا كه ابرهاي تيره هميشه
پيغمبران آيه‌هاي تازة تطهيرند
و در شهادت يك شمع
راز منوري است كه آنرا
آن آخرين و آن كشيده‌ترين شعله خوب مي‌داند.
ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه‌هاي باغ‌هاي تخيل
به داس‌هاي واژگون شده‌ي بي‌كار
و دانه‌هاي زنداني
نگاه‌كن كه چه برفي مي‌بارد . . .
شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
كه زير بارش يكريز برف مدفون شد
و سال ديگر، وقتي بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه مي‌شود
و در تنش فوران مي‌كنند
فواره‌هاي سبز ساقه‌هاي سبكبار
شكوفه خواهد داد اي يار، اي يگانه‌ترين يار
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد . . .

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 16 مرداد 1383  


در چشمخانه مي گردم
توتون هايم را عوض كنيد
بوي نا مي دهم
و هي فكر مي كنم
اين بوي توتون ديروز است
يا بوي مرداري من
سيگار و هي سيگار
عادت كرده ام شنيدن بي پاسخ را و
هي زل زدن به ديوار و
خواندن روزنامه هاي صبح
اخبار جنگ
و رسوايي آدم هاي سياسي و...
پيش ار آنكه زيستن آغازم....
با مرگ به بازي كودكانه بودم
از كابل تا بغداد
مردمان مرگ
بر افكار شاعرانشان مي رقصند
من اما رقص ناهشيوار مستان خياباني را دوست تر دارم
ومن هنوز
به دنبال لحظه اي هستم
كه پر شوم از وحشت
و سلولهاي قلبم از ترس ورم كند
و حس كنم كه تا مرگ
فاصله اي نمانده است

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 3 مرداد 1383  


از روسپيان شهر يكي در من به سماع است
يكي گيسوان مرا
به ندامت آتش مي كند
بر صورتم تف مي اندازد و
برپيشاني بلندم
مهر تن فروشي عاشقانه مي زند
از روسپيان يكي به آواز بلند
هر چه شعر فاخر مرا
در گوش ناشنواي شهر جيغ مي كشد
از روسپيان يكي
از روسپيان يكي
بر من از تقوا سخن مي راند ...

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 29 تیر 1383  


انقد چيز تو تحريريه هست كه بعد يه مدت خسته ات كنه و دوست داشته باشي زودتر بزني بيرون!
سر خيابون وارد مغازه مي شم، ديگه داره واسه ام عادت مي شه
وارد كه مي شم مي گه شاتوتي مون تموم شده و مي خنده منم با خنده مي گم عيب نداره آلبالويش رو بدين
مي گه فقط پرتغالي فقط پرتغالي اش مونده
امروز دير كردي ؟؟
كارم طول كشيد ... همون پرتغالي لطفا !!
بستني يخي رو مي گيرم و از مغازه مي زنم بيرون مزه اشو خيلي دوس ندارم ولي تو اين هوا مي چسبه!
هر تغييري بعد يه مدت عادت مي شه ولي هر عادتي كسل كننده نيست از جمله شاتوتي هاي امسال كه رفتن تابستون رو حيف مي كنه

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 19 تیر 1383  

سلول من 2
عجيب است اينجا لذات عجيبي را تجربه مي كنم، لذاتي كه يك عمر از آن بي نصيب بودم. مثلا همين ديروز دراز كشيده بودم يك گوشه سلول تا كمي استراحت كنم يكدفعه خودم را وسط يك باغ پر از گيلاس ديدم، مي دانم براي يك زنداني محكوم به اعدام اين رويا چقدر مي تواند عجيب باشد، بالا مي رفتم از درخت درست شبيه زمان كودكي و مي خواستم آخرين گيلاس را از روي بلندترين شاخه نصيب خود كنم.

قلم را زمين مي گذارم تا سيگار ديگري روشن كنم و فكر مي كنم هيچوقت مفهوم روز را به اين روشني درك نكرده بودم، وقتي مجبور شدم فرق ميان روز و شب را فراموش كنم، تازه خورشيد برايم معنا پيدا كرد.

به واقع كه اينجا چيزهاي عجيبي را تجربه مي كنم، درست به خاطر دارم يك روز موقعي كه از خواب بيدار شدم فقط منتظر ديدن زندان بان بودم، نمي دانم چند ساعت طول كشيد تا ببينمش، ولي عجيب دلتنگش بودم اين دلتنگي از تجربه هاي بكري بود كه از خاطرم رفته بود...

فكر مي كنم براي موشها اتفاقي افتاده است. تمام مدتي را كه اينجا نشسته ام تا چيزي بنويسم شاهد بي قراري شان بوده ام، توي سوراخشان را هم نگاه كردم مگر چيزي دستگيرم شود ولي بي فايده بود. سوراخ آنقدر كوچك و تاريك است كه با بعد چشم من همخواني ندارد.
امروز بر خلاف روزهاي گذشته حوصله نوشتن ندارم، مدام يك آهنگ قديمي را زير لب زمزمه مي كنم، سعي دارم تمام حسي را كه از شنيدن يك آهنگ مورد علاقه ام به من دست مي دهد را در خودم زنده كنم. سرم را به ديوار تكيه مي دهم و چشمهايم را مي بندم ، مي روم به طرف ضبط صوت دكمه را فشار مي دهم بعد از چند لحظه سكوت آهنگ شروع مي شود. آرام ، آرام همه چيز را در دهنم تجسم مي كنم، ولي بي فايده است، امكان ندارد بتواني آهنگي را فقط از روي تصوراتت گوش دهي و از آن لذت ببري، از كوره در مي روم و و قلم و كاغذ را به گوشه اي پرت مي كنم، مثل مواقعي كه خودت را از كسي كه دوست داري دور مي كني و سعي مي كني با تصوراتش زندگي كني حس احمقانه اي كه زياد تجربه كرده ام، امكان ندارد مگر مي تواني بدون لمس كردنش احساست را كامل كني، تمام اين افكار در ذهنم چرخ مي زند و به درستي مي دانم كه تمام فرصتهايم را از دست داده ام.
چند لحظه بعد كه به خودم مي آيم حسابي شرمنده مي شوم، به وضوح مي بينم كه هنوز رگه هايي از زيستن در من وجود دارد.
از چند ساعت پيش به اين طرف فقط رفت و آمد موشها را زير نظر داشتم، بلاخره دليل اينهمه جنب و جوش دستگيرم شد! موشها منبع غدايي تازه اي كشف كرده اند. اين را از آنجا مي گويم كه مقداري از آذوقه شان را در كنار من انبار كرده اند، اينها هم فهميده اند كه من هيچ خطري ندارم. فكر مي كنم در يك لحظه مي توانم تمام روياي شان را نابود كنم و تلاش شان به نظرم مضحك مي رسد و به شباهت نزديك زندگي خودم با آنها مي رسم و فكر مي كنم كسي هم هست كه زندگي مرا به سخره بگيرد !!!...

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 5 تیر 1383  

سلول من
اينجا فوق العاده نمور شده است و اين روزها نمی دانم با هجوم موشها چه بايستي بكنم.

از اين سو تا آن سوي سلول مرا يك قدم که برداري تمام مي شود ولي من هميشه در اين فكرم كه اين بعد و اين مسافت را با چه مي توانم پر كرد.

كف سلول لخت لخت است وموقع خواب نياز نيست دردسر زيادي بكشي نه رختخواب و نه لباس اضافه اي كه مجبور باشي از شرش خلاص شوي.تنها راهم به بيرون دريچه كوچكی است كه هر از گاهی زندان بان از آن سرك می كشد مضحك است كه فكر كنم نگران من است، به گمانم می خواهد از وجود من مطمئن شود، شايد فكر می كند خودم را از شر خودم خلاص كرده باشم و يا از سوراخ موشها فرار نكرده باشم. بی شك نمی تواند درك كند كه من چه اندازه به اين سلول عادت كرده ام و هيچ انگيزه ای برای فرار ندارم .

سيگارهايم ته كشيده بود، ‏‏قرار است مسئول سلول در ازاي تنها يادگار زنم سيگار يك ماهم را تامين كند، با مشقت زيادي توانستم آن را با خودم بياورم و حالا فكر نمي كنم يك گردنبند ارزشي بيشتر از يك بسته سيگار داشته باشد.

اينجا بيشتر از هر چيزي به كاغذ و قلم احتياج دارم و به سيگار، درست نمي دانم از كجا شروع كنم و يا اصلا چه چيز را مي خواهم اعتراف كنم...

من دوباره اومدم دلم تنگ شده بود همین

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 15 اردیبهشت 1383  

بی اجازه صاحب خونه
دختر این بار چندمته که خودکشی می کنی ، کی میمیری که دیگه کار واسمون درست نکنی . به هر حال خوش اومدی .

لينک مطلب نظرات

 2   تعداد بازديد کننده امروز
 42   تعداد کل بازديد کننده
   

  آرشيو
مشخصات
همه ستون کاغذي
دالان سبز
برسد به بخش مسابقه
يكي بود و يكي نبود
  mail

فلات فلاسفه

نوشته هاي من
پراكنده ها
روز چهل و سه طلوع
گل نرگس