یکشنبه، 13 اردیبهشت 1388  


کودکی که از تو بزرگ می کنم
چشمهایش به من رفته
که گریه می کند
و مثل تو حرفهایش را در دلش نگه می دارد
تا کفرم را در آورد
کودکی که از تو عاشق شدم
در کافه دودزده
بر میزی که ترک کرده ای
منتظر می ماند
و هر روز
تلخ می خواند
فال قهوه را
کودکم
نامادری هایش را هم به بهشت فرستاده
چه برسد به من
که ناخواسته
آمده بودم تا دنیا را نجات دهم
و افتادم بر خشت اول
و سرم شکست
خطوط کف دستهام هنوز هم کج اند
که به تو نمی رسم
وگرنه کودکی که از تو می شناسم
خیلی با من فرق دارد

لينک مطلب نظرات

 1   تعداد بازديد کننده امروز
 9   تعداد کل بازديد کننده
   

  آرشيو
مشخصات
همه ستون کاغذي
دالان سبز
برسد به بخش مسابقه
يكي بود و يكي نبود
  mail

از زندگی
رویا صدر
ستون كاغذي
روجا چمنکار
مسعود بهنود
انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران
توکا نیستانی
زن موزون