|
کودکی که از تو بزرگ می کنم
چشمهایش به من رفته
که گریه می کند
و مثل تو حرفهایش را در دلش نگه می دارد
تا کفرم را در آورد
کودکی که از تو عاشق شدم
در کافه دودزده
بر میزی که ترک کرده ای
منتظر می ماند
و هر روز
تلخ می خواند
فال قهوه را
کودکم
نامادری هایش را هم به بهشت فرستاده
چه برسد به من
که ناخواسته
آمده بودم تا دنیا را نجات دهم
و افتادم بر خشت اول
و سرم شکست
خطوط کف دستهام هنوز هم کج اند
که به تو نمی رسم
وگرنه کودکی که از تو می شناسم
خیلی با من فرق دارد
|