|
مثل همه بهمن ها 2-87
ديروز ترديد رو ديدم. كار فوق العاده ي واروژ كريم مسيحي.
يه اقتباس آزاد از هملت كه از هر طرف كه مي چرخيد ضربه اي مي زد. يه اثر لايه لايه كه رو قاعده اي حساب شده سوار شده بود. بيشتر از همه از برخورد استهزائي با نسل روشنفكر نوكيسه اش حال كردم.
برخورد كنايه اي با مسيوهاي قهوه خور قهوه اي پوش كافه هاي كرم قهوه اي مه گرفته!
ترديد، چند داستان رو لابلاي خودش پيچيده بود و با طرح مسئله ي برادركشي تاريخي بشر به شكل نمادين به نقد وضعيت فرهنگي، سياسي و اجتماعي امروز پرداخته بود.
درباره ي اين كار اونقدر كه بايد، بايد نوشت.
امروز هم هفت و پنج دقيقه ي محمد مهدي عسگرپور، در نوع خودش اميدوار كننده است.
عسگرپور خيلي ساده آدم رو غافلگير مي كنه و مي شه انتظار هر چيزي رو ازش داشت.
يكي از اونها اتفاق شخصيت به ياد موندنيه بابك حميديان تو قدمگاهه. شخصيتي كه به سختي مي شه فراموشش كرد.
فردا هم وقتي همه خوابيمه بهرام بيضايي.
گاهي وقتها فكر مي كنم كارگردانهاي بزرگ ما كاش جوونمرگ مي شدن و ما رو با كارهاي خوبشون تنها مي ذاشتن. بهرام بيضائي يا داريوش مهرجويي عزيز و خيلي هاي ديگه كه كاش با خاطره هايي شبيه سهراب شهيد ثالث ما رو به حال خودمون مي ذاشتن تا انتظار هميشه ي تكرار ناموفق تجربه هاي موفق!
مثلا يه پديده اي مثل بهمن فرمان آرا به خدا اگه صدبار مي مرد بهتر از ادعاي نچسب بوي كافور و يه بوس كوچولوش بود.
يادمه كه در حاشيه ي بوي كافورش گفته بود اينكار رو براي اين ساخت كه بگه كه هنوز زنده است!
و من چقدر از اين زنده بودنش بيزارم.
|