دوشنبه، 21 بهمن 1387  

مثل همه بهمن ها 2-87


ديروز ترديد رو ديدم. كار فوق العاده ي واروژ كريم مسيحي.
يه اقتباس آزاد از هملت كه از هر طرف كه مي چرخيد ضربه اي مي زد. يه اثر لايه لايه كه رو قاعده اي حساب شده سوار شده بود. بيشتر از همه از برخورد استهزائي با نسل روشنفكر نوكيسه اش حال كردم.
برخورد كنايه اي با مسيوهاي قهوه خور قهوه اي پوش كافه هاي كرم قهوه اي مه گرفته!
ترديد، چند داستان رو لابلاي خودش پيچيده بود و با طرح مسئله ي برادركشي تاريخي بشر به شكل نمادين به نقد وضعيت فرهنگي، سياسي و اجتماعي امروز پرداخته بود.
درباره ي اين كار اونقدر كه بايد، بايد نوشت.

امروز هم هفت و پنج دقيقه ي محمد مهدي عسگرپور، در نوع خودش اميدوار كننده است.
عسگرپور خيلي ساده آدم رو غافلگير مي كنه و مي شه انتظار هر چيزي رو ازش داشت.
يكي از اونها اتفاق شخصيت به ياد موندنيه بابك حميديان تو قدمگاهه. شخصيتي كه به سختي مي شه فراموشش كرد.

فردا هم وقتي همه خوابيمه بهرام بيضايي.
گاهي وقتها فكر مي كنم كارگردانهاي بزرگ ما كاش جوونمرگ مي شدن و ما رو با كارهاي خوبشون تنها مي ذاشتن. بهرام بيضائي يا داريوش مهرجويي عزيز و خيلي هاي ديگه كه كاش با خاطره هايي شبيه سهراب شهيد ثالث ما رو به حال خودمون مي ذاشتن تا انتظار هميشه ي تكرار ناموفق تجربه هاي موفق!
مثلا يه پديده اي مثل بهمن فرمان آرا به خدا اگه صدبار مي مرد بهتر از ادعاي نچسب بوي كافور و يه بوس كوچولوش بود.
يادمه كه در حاشيه ي بوي كافورش گفته بود اينكار رو براي اين ساخت كه بگه كه هنوز زنده است!
و من چقدر از اين زنده بودنش بيزارم.

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 20 بهمن 1387  

مثل همه ي بهمن ها 1-87


امروز تيتر خبري جشنواره اي روزنامه ايران اين بود:
سونامي «اخراجي ها 2» شروع شد.
بعد شرح مفصلي از حضور مسلم مردم در صفوف سينماهاي نمايش دهنده ي اين فيلم در دو صفحه ديده مي شد و درخصوص مظلوميت عدم شركت اين فيلم در بخش مسابقه ي ايران توضيحاتي ارائه شده بود و اينكه پيش بيني شده بود كه اين استقبال تكان دهنده منجر به پذيرش حضور اين فيلم در مسابقه ي سينماي ايران، توسط هيات منتخب، خواهد شد.
ته دلم گفتم: خدا وكيلي ها!

نمي دونم مطلب من رو تو حاشيه ي اخراجيها 1 خوندين يا نه؟

چيزي كه مسلمه اينه كه ماجراي اين پروژه به دليل استقبال چشمگير مردم هميشه در صحنه، طبق بيانات حبيب اله كاسه ساز، قراره به 3 هم كشيده بشه.

وقتي بچه بودم يه فيلم كوتاه آموزشي ديده بودم از بچه ها دزدي كاره بديه.
يه سكانسي داشت كه مداد يكي از بچه ها گم شده بود. معلم با احترام رو به شاگردا گفت: بچه ها كيفهاتونو بذارين رو ميز من ببينم مداد مثلا حالا .... اشتباهي تو كيف شماست يا نه؟
يه دفعه مثلا مسعود ده نمكي دستشو بالا برد و گفت:
اجازه به خدا ما برش نداشتيما!
معلم كه از قضا يه كم مودب بود گفت:
مسعود جان پس فقط كيف تو رو مي بينيم پسرم!

ايادي پروژه اخراجي ها بعد از اولين حضور اين فيلم تو جشنواره ي قبلي با مظلوم نمايي ها و كنار گذاشته شدگي ها و طرد شدگي ها همين كار رو كردن و جالبه كه ايندفعه بيشتر از قبل به اين مسئله بها داده شد و علاوه بر محروم شدن از جوايز، قرار شد كه به طور كامل، اين فيلم از ليست رقباي سينماي ايران حذف بشه. بعد هم كه تهيه كننده و كارگردان فيلم دور افتادن تو اين ور و اون ور كه به خدا ما رو كسي حمايت نمي كنه. مي بينين؟ ما رو دعوا مي كنن. مي بينين؟ ما رو بازي نمي دن. مي بينين؟ به خدا دوربيني كه باهاش اخراجي ها 2 رو گرفتيم و از قضا اولين باريه كه با اين دوربين گرون و درست و حسابي كه از فرنگستون وارد شده فيلمي تو ايران ساخته مي شه، هيچ پشتيباني مالي پشتش نيستا.
به خدا ما بي گناهيم!

حالا هم كه سوناميه اين قضيه، ملته هميشه در صحنه رو غافلگير كرده و ديگه چي بايد گفت؟
بگذريم،

تو اين چند روز صداها رو ديدم. كه كار قابل توجهي بود از فرزاد موتمن و البته انتظارشُ هم داشتم.
عيار 14 رو ديدم از پرويز شهبازي- چيزي معلق بين نفس عميق و متنه به آهستگي كه البته به نفس عميق متمايل تر بود و به نكته ي جالبي تو كارهاي شهبازي رسيدم كه مثل نخي از وسط كارهاش رد شده: تمايل به رهاشدگي در سفر. كندن و رفتن. به آب و آتش زدن...
و توفيق اجباري در ديدن دو تا فيلم،كه چهره به چهره فقط يه وقت گذرونيه غم انگيز بود از علي ژكان و به كبودي ياس كه يه مانيفست جنگي بود از نسل جديد سازندگان جنگي. دلم شايد براي رسولهاي ملاقلي پور و ابراهيم هاي حاتمي كيا تنگ شد كه گاهي وقتها به استخوون جبهه ها مي رسيدن.


لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 8 بهمن 1387  

سه خبر مهم!


1- از اتفاقات خوب جشنواره امسال بازگشت واروژ کریم مسیحیه با فیلم تردید. تردید برداشتی آزاد از هملته و با ذهینتی که از سازنده ی پرده ی آخر سالهای دور دارم، کاملا به این کار معتقدم.
بهرام بیضائی هم دوباره سکوت طولانیش رو شکسته و امسال شاید با کار متفاوتی حضور داشته باشه:
وقتی همه خوابیم، درباره ی یک برخورد اتفاقیه و اسم بهرام بیضائی هم به اندازه ی کافی در ایجاد اشتیاق برای دیدنش موثره. هر چند سگ کشی، آب پاکی بود که هنوز هم تونسته دستهای منو مرطوب نگه داره.
نفس عمیق، منو برای دیدن به آهستگی به سینما کشوند که کله امو محکم به دیوار کوبید و حالمُ بد کرد. قضیه ی این کجا و اون کجا بود البته اگه فقط 50 درصد گناه رو بشه گردن شهبازي انداخت. و اگه بشه یکی در میون حساب کرد، شاید بشه عیار 14 رو امیدوار کننده دید.
محمد مهدی عسگرپور هم می تونه با هفت و پنج دقیقه بهونه ی خوبی باشه.
و حمید نعمت اله با بی پولیه بعد از بوتیک
فرزاد موتمن با صداها
و عبدالرضا کاهانی با بیست
کار دیگه ای که فکر می کنم دیدنش بهتر از ندیدنش باشه صندلی خالیه سامان استرکیه، که می گن توی فرم کارهایی کرده که اونهم قضاوتش باشه برای بعد از دیدنش.
با تمام این اوصاف، اتفاق سنتوری در کارنامه ی مهرجویی به من ثابت کرد که به هیچ عنوان نمی شه با اتکاء به نام های بزرگ، متوسط یا کوچیک درباره ی کاری خوش بین یا بدبین بود. همونطور که قبلا نوشته بودم با دیدن سنتوری پر و بال من ریخت و هنوز فکر می کنم که این کار به زور اسلحه به مهرجویی تحمیل شده!
جشنواره ی سال 84 هم با چهارشنبه سوری، در حدی غیرقابل انتظار منو غافلگیر کرد. طوری که بنا به قضاوتهای قبلیم، اصلا تصمیم نداشتم این فیلم رو ببینم ولی خوب دیدم و بهتر از هر چیزی بود که تصور کرده بودم.
2- تهمینه میلانی طبق معمول هر سال با ادعای دیگه کاری به فمینیست پیش پا افتاده ام ندارم و این یه چیز دیگه است و من یه چیز دیگه ام، امسال با سوپراستار حاضر شده که هیچ علاقه ای به حتی رد شدن از کنار سینماهای نمایش دهنده اش هم نخواهم داشت.
3- راه نیافتن اخراجی 2 به جشنواره ی امسال، از خبرهای خوبیه که حال آدم رو جا میاره.
هرچند که راه نیافتن درباره الی کار اصغر فرهادی به همون اندازه مایوس کننده است.

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 22 دی 1387  

يه خبر مهم! يه خبر مهم!


ديروز يه بنده خداي كاملا معمولي تا سوار تاكسي شد به راننده گفت: آقا راديوتو روشن كن. يارو گفت: مگه چه خبره؟ اون بنده خدا جواب داد: مي خوام اخبار مناطق اشغالي رو بشنوم!
تو دلم گفتم: بابا اينكاره!

اين واقعيت دردناك رو همه مي دونيم: جامعه ي خبري بيمار ايراني، مردم رو به شدت به شنيدن خبرهاي بد عادت داده.
ملتي كه آمادگي لازم رو براي از دست دادگي ،ويراني، خون و كفن پيدا كرده و براي حفظش بايد بخشي از هزينه ها رو براش كنار گذاشت.

لعنت به پدر پدرسوخته ي كسي كه دلش براي يه بچه ي چند ماهه ي جزغاله شده نسوزه.
مگه نشون دادن اين صحنه كمكي به مردم بي دفاع غزه مي كنه؟
شنيدن صداي بهم خوردن دندوناي بچه هايي كه تا حد مرگ ترسيدن؟
ديدن صورتهاي خوني شون؟
ديدن صحنه هاي لرزيدن انسانهاي در حال جون كندن، اجساد تكه تكه شده، جزغاله شده، خون هاي پاشيده شده و لخته بسته ي تو خيابونا، سرهاي له شده و..

هنوز يادمه آخر سالي كه با روي آنتن رفتن صحنه هاي داغ و دست اول موشكباران بغداد، روزگار ايراني هاي درگير سال تحويل به سياهي عاقبت يزيد شده بود و اين موضوع به شكل پراكنده تا همين امروز ادامه داره.

بعد از زلزله بم، تلويزيون ايران تبديل شده بود به تلي از خاك. چنان گرد و خاك دور و برتُ گرفته بود كه اگه اون شب تو بم بودي حداقل يه دفعه مي مردي و كارت تموم مي شد.
از آژير ناگزير آمبولانسهاي سرگردون كه بگذريم،
اين موضوع گسلهاي خاك خورده ي تهراني رو به تيتر روزنامه هاي روز تبديل كرده بود (چيزي كه بعدها تقريبا فراموش شد) و شبهاي سرد مردم دربدرُ تو پاركها به اشتراك گذاشته بود.

عقب تر كه مي رم ياد يه روز فراموش نشدني تو دانشگاه زنجام مي افتم.
غروب يكي از روزهاي هفته دفاع مقدس بود از نوزده سالگي من. من و شبنم صانعي گشتي تو حياط دانشگاه مي زديم كه وارد نمايشگاه عكس دانشگاه شديم كه به همين مناسبت برپا بود.
عكسهاي واضحي از افرادي كه توسط كوموله ها پخته شده، تكه تكه شده و جزغاله شده بودن. همينطور امحاء بيرون پاشيده شده ي رزمنده هايي كه تكه هايي از خودشون رو از دست داده بودن و چيزهايي به مراتب توصيف ناپذيرتر از اين حرفها.

اگه قرار بود منِ نوزده ساله بفهمم كه كسي به كسي ظلم كرده چرا بايد اينطوري مي فهميدمش؟

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 10 دی 1387  

Wordless World
يه سايت خوب درباره ي Body Language پيدا كردم.
تو اين سايت تمام وضعيتهاي بدني رو كه منجر به ايجاد ارتباط بدون كلام مي شن به 16 دسته تقسيم كرده:

• Aggressive body language: Showing physical threat.
• Attentive body language: Showing real interest.
• Bored body language: Just not being interested.
• Closed body language: Many reasons are closed.
• Deceptive body language: Seeking to cover up lying or other deception.
• Defensive body language: Protecting self from attack.
• Dominant body language: Dominating others.
• Emotional body language: Identifying feelings.
• Evaluating body language: Judging and deciding about something.
• Greeting body language: Meeting rituals.
• Open body language: Many reasons for being open.
• Power body language: Demonstrating one's power.
• Ready body language: Wanting to act and waiting for the trigger.
• Relaxed body language: Comfortable and unstressed.
• Romantic body language: Showing attraction to others.
• Submissive body language: Showing you are prepared to give in.

و به شكل قابل ستايشي وارد جزئيات گروهها شده. چيزي در حد بندهاي انگشت حتي.
و توخيلي از موارد به شكل قابل قبولي وضعيتهاي ايجاد شده رو در بستري منطقي و رواني تحليل كرده.
بد نيست شما هم ببينينش:
Changingminds.org

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 15 آبان 1387  

كردانيزيشن
علي كردان صبح ديروز استيضاح پرماجراي ديگري را به دولت احمدي نژاد هديه كرد.
كردان در مقدمه ي دفاعيه خود با نسبت دادن موارد اتهامي خود به استكبار جهاني و ايادي داخلي اش و اداي شهادتين با اصرار معترضين حاضر در جلسه بالاخره به اصل مطلب خود پرداخت. برخورد او با نمايندگان مردم به گونه اي بود كه به لطايف و ظرايف شباهت بيشتري داشت. او تقريبا از هر چيزي براي مظلوم نمايي و نمايش بي گناهي خود بهره گرفت.
استفاده از آيات و روايات متعدد، توسل به اسامي اشخاص معين، ارائه مرثيه نامه ي خانوادگي با نام بردن تك تك فرزندان و مصيبت هاي وارده به آنان از جمله بيماري سخت و ناگفتني همسر، استفاده از سهميه جانبازي در سردشت و اضافه بر آن عمل پيوند استخوان، واگذاري استيضاح كنندگان به دادگستري خداوند و..
اما عدم تسلط ناخودآگاهش در اداي درست كلمات و جملات كليدي، آيا دليل آشكار و پنهاني بر پذيرش اتهام وارده از جانب خودش نبود؟
تعدد جملات نابسامان و كلمات تحريف شده در صحبتهاي ديروز او، نشان دقيقي از عدم انطباق ذهن و زبان اوست به اين جمله ي كاملا روشن دقت كنيد:
ما شيفتگان خدمت و تشنگان قدرت (كمي تامل) و نه تشنگان قدرت

او با رد اتهامات وارده نه تنها از پيشگاه مردم به دليل عدم صداقت سي ساله ي خود كه به كرات به دوران خدمت درخشان از آن ياد كرد، عذرخواهي نكرد. كه تهمت ناروا، بهتان و دشمني را به آنان نسبت داده و آنان را ايادي استكبارجهاني در ايجاد جنگ رواني قلمداد كرده و با صداي بلند با قرائت آيه ي باي ذنب قتلت؟ خود را در كنار مظلومان تاريخ قرارداد. وي عنوان كرد جواناني كه شور خدمت در سر دارند با ديدن سرنوشت علي كردان دچار سرخوردگي و نگراني خواهند شد!!
و در نهايت اذعان داشت از ظلمي كه در حقش شده در مي گذرد و در پُستي ديگر پايدار مانده و خاري خواهد بود به چشم مردم معترض يا همان ايادي داخلي استكبار.
اگر چه به شخصه دوست داشتم نطق موافقين اين مرد شريف را بشنوم ولي انگار به اصرار خودش آنها خويشتنداري كرده و به جاي ارائه توضيحات بيشتر در خصوص رفع اتهام از ايشان، تنها به دادن راي اعتماد اكتفا كردند.
سوال من اين است. از جمعيت 256 نفر نماينده ي مسلم مردم ايران، كه در ابتداي راي گيري در مجلس حضور داشتند، 9 نفر به دلايلي خارج شدند و از بين 247 نفر باقيمانده تنها 188 نفر با آراء مردم موافق بوده و از 59 نفر مقابل ، 14 نفر در رودربايستي قرار گرفته و 45 نفر در كمال ناباوري مخالف نظر مردم راي داده اند.
آيا بهتر نبود به نمايندگي از اين 45 نفر مخالف، حداقل يك نفر براي ارائه توضيحات در خصوص راي صادره كه مسلما در برابر مردم قرار داشت دعوت مي شد؟
آيا دليل قانع كننده اي براي عدم حضور رئيس جمهور محترم منتخب مسلم مردم در جلسه ديروز مجلس وجود داشت؟ و اگر داشت چرا عنوان نشد؟
و سوال بزرگتري كه در اذهان عمومي ايجاد شده اين است كه يازده استيضاح براي دولت محترم سه ساله چقدر قابل توجيه است؟

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 2 مهر 1387  

و در تمام شهر قلب چراغهاي مرا تكه تكه مي كردند.


تابستون 84، تمام نوشته هامُ نابود كردم: شعر، داستان، يادداشت، وبلاگ و هر چي كه مي تونست باشه.
حالا يه دوست قديمي بيشتر غزلهاي از دست رفته امُ كه بين سالهاي 78 تا 80 اتفاق افتادن، نگهداشته و بعد از 7 سال بهم پس داده. مواجهه با كلماتي كه سالها پيش توليد شده و بخشي از تاريخ منُ تشكيل ميده در وهله اول غافلگير كننده بود.
با فاصله اي كه از فضاي موجود در اونها گرفتم خوندنشون خالي از لطف نبود. اونها از طرفي به من متعلقند و از طرفي ديگه به فضاي ادبي كه توش قرار داشتم . خب براي من تفكيك كلماتي كه متعلق به خودم هستن و چيزهايي كه از بيرون وارد شدن كار سختي نبود.

** كلماتي مثل ناگهان، خالي، گم، دست، زرد، آوار، بغض، پرتاب، خواب،درد،اتفاق، زخم، مبهم، طوسي، ديوار، گلو، اشتباه، شانه، بال، احتمال، كلاغ، ترس، پيله، ريشه، شكسته و مهمتر از همه پروانه كه به شدت تكرار شدن و فضاهاي تعليق، بي اعتمادي، جاماندگي، ناتمامي و ازدست دادگي كه دقيقا متعلق به شخص مريم قهرماني سالهاي هفتاد و هشت تا هشتاد هستن:
اين پله هاي ترس مرا ساده مي كنند/ اين پله هاي گم شده در يك اتاق زرد
شكلي شبيه باد كه خط خطي و عجيب/ در حجم زرد پنجره ها زوزه مي كشيد
نه آن كسي كه گفت مي آيد، نيامد و/ من در خودم شبيه كسي را بريده ام
دار را بازتر از قطر گلويم بستي/ حلقه ي فاصله را يك گره محكمتر كن
گرچه از پيش و پَسَم بن بسته ايد از تارها/ كوچكيد اما براي وسعتم ديوارها
پايان نمي رسد انگار، اين شرح حال من امشب/ اين انتظار نمردن، در ابتذال من امشب
يك نيمكت هميشگي از ترسهاي زرد/ وقتي كه ماجراي مرا اينچنين كشيد..
ديگر حالا كه شبيه بغض هاي مرده ام/ مي رساني ام فقط تا نيمه راه شانه ات
ده مرتبه از روي بال اشتباهم مي نويسم/ پرواز را در زخمهاي راه راهم مي نويسم
نه، بغضهاي من كه به جايي نمي رسيد/ آنقدر هم به گريه نيامد كه درد شد
دارم غروب مي كنم و سرد مي شوم/ پشت محال تازه ي بن بست واره ام
ديرم شده تكان كدام آرزو بگو/ تاخير شانه هاي مرا مي برد به خواب؟
با درد مي روم كه مرا خواب گم كند/ يا داد مي نويسم و از خواب مي پريد
من تا هميشه موازي، با قصه هاي رسيدن/ شكل كلاغي دچار برگشتن از نيمه راهم
در اعتياد كوچه ي شب پرسه هاي من/ ديگر به اعتبار تو فردا نمي شود
آيا شما كه دختري از شانه هاي سخت/ را چند سال هست كه بر دوش مي كشيد!
شب شد چراغ هاي خودت را نمي بري/ تا دختري كه گم شده در سايه ي زمين
شايد اينجا يكنفر دارد مرا گم مي كند/ تا قدمهايي كه با من در شتابي شيشه اي است
آواز دستها كه به مقصد نمي رسند/ از كوچه هاي خالي همواره كاغذي
جاماندي و تمام مسيرت حراج شد/ حالا دوباره يكسره مرداب مي شوي
خواب مي بينم تمام خوابهايم را كسي در خواب مي بيند
و...

** البته به اينها كلمات تقريبا ساختگي رو مي شه اضافه كرد كه تعلقشون به صميميت قبليا نيست: بردار، طول، عرض، مساحت، مختصات، شعاع، قطر، مستطيل، مربع،مثلث، پاره خط و...
امشب مساحت تن من جور ديگر است
تبديل مختصات من و بيقراري اش / در محور تمام تو به خط ساده اي
اضلاع ديگرش به همين شكل هر كدام/ هي فكر مي كنند مرا مثل يك عدد
ام. جي . شتاب آدم و حوا و اچ = زمين
بي قطر، بي طول و بي عرض، بي عمق، شكل گناهم/ درمحوري انتزاعي، بُرداري از اشتباهم
كم بسنجيدم به طول و عرضتان بُردارها
و...

** و فضاهاي نرم اما كم مثل اين كه با تكرار سين ها و گرد شدن تصوير حسي مثل خواب رفتگي رو توليد مي كنه:
سلام ساعت كوكي! چه گرد و ساده مي آيي/ كه بشكني نفسم را به سرفه هاي بريده
يا:
آيا كسي مي تواند من را صميمي بخواند/ حالا كه در خواب شيشه، شكلي شبيه عروسم؟

** تركيبهاي نچسبي مثل نفس ترين غزل اكسيژن يا گربه خوابهاي سرِظهرِچاقِ زرد با مضافهاي سردرد آور. كه البته هيچ تصويري به اين اندازه نمي تونست به اون چيزي كه مي خواستم اشاره بكنه.

** و عاشقانه هايي مثل:
من ذره ذره، ذره ذره دست مي شوم- بعلاوه مي شوم به دو دستم به خاطرت
آغوشي از تمام خودم باز مي كنم- اندازه ي تمام تو محكم به خاطرت
اكسيژن هواي تو از نوع بهتر است/ در تو نفس كشيدن من جور ديگر است

** و اين كه تقديم شده به معصوميت «ش.ج»:
نمي شود كه بباري به بار چندم من/ تو تازه دانه اي و در بهار چندم من
نمي شود نشماري كه چند تيك تمام/ و چند كوچه گذشت از قرار چندم من
هميشه فرصت تو يك حباب خالي بود/ هميشه سمت درست مدار چندم من
بزن بزن كه بلرزد به ضرب مضرابت / دوباره پشت غزل روي تار چندم من
و ساعت ده و در رويداد شب پيچيد/ صداي قصه ي تو در هزار و چندم من
تو ابر ساده اي از اتفاق تازه اي و / نمي شود كه بباري به بار چندم من

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 11 شهریور 1387  

در كوچه باد مي آيد(2)


: خدايا يه چرخش، يه حركت/ يه اينوري يا اونوري

دارم درباره مهرجويي حرف مي زنم: گاو، هامون، بانو، پري، سارا.
به ليلا مي رسم. به درخت گلابي

:تب و غصه و درد توي بدن لاغرم مي چرخد.

علي بيگدلي رو اولين صندلي رديف سومِ سمت راست نشسته. بعد از صحبتهاي من غلطهامو مي گيره. ازش دلخور مي شم. خودشم مي دونه كه داره چيكار مي كنه. سعي مي كنم به خودم مسلط باشم.
مژگان صانعي وقتي خيلي خوشحاله محكم دستتو فشار ميده و بغلت مي كنه. دستت داره از جا كنده مي شه.
غروب شده.
***
تو ميدون آزادي جمع شديم.
اگه نبود آهنگي كه دستهامونو بهم گره بزنه بايد چيكار مي كرديم؟
چطور مي شه اينهمه اي رو كه فقط پشت يه ترانه ي ساده پنهان شده توضيح داد؟
چطور مي شه سيدمحمدخاتمي رو تو شاديهاي دسته جمعي ناديد گرفت؟
اصلا مگه قرار بود چيكار كنيم كه نكرديم؟
جز اينكه تو ميدون آزادي جمع شديم. ترانه خونديم. كتك خورديم. و 16 آذر رو جشن گرفتيم؟
بعد مژگان صانعي نوشت
: امروز مرغها را كشتار مي كنيم.
تازه اگه ميدون استقلال ته زنجان نبود و ميدون آزادي اولش. مژگان چطوري مي تونست بگه: از استقلال تا آزادي چقدر راهه؟
جالبتر اينكه از ميدون آزادي تا اتوبوسهاي ترمينال هم راهي نبود؟
ستون آزاد، تريبون آزاد، ميدون آزاد، گلوي آزاد ... ؟
***
جزوه زمين شناسي ايرانُ زير برگه ام گذاشتم. وقت زيادي ازم نمي گيره. سوالُ مي بينم و تو جزوه جوابشو پيدا مي كنم. يه واو هم جا نمي ندازم. فقط به 20 فكر مي كنم.
دكتر مقصودنيا بلند مي شه به طرفم مياد. طوري كه انگار داره براي بچه ها چيزي رو توضيح مي ده و براي مثال برگه ي منو بلند مي كنه. نگاهي به جزوه ام مي ندازه ( خيلي تميزه با سه رنگ نوشتمش: رنگ سبز تيترهاي اصلي، رنگ قرمز تيترهاي فرعي و رنگ آبي توضيحات. ) و يه نگاه به خودم. منم نگاش مي كنم.

اون واقعا بيسته منو بهم ميده.
اگه جاي اين آدم بهشت نيست پس كجاست؟
اينو شهلا شكيبا مي گه.
خب ما هيچ كدوم حوصله ي خوندن زمين شناسي ايرانُ نداشتيم. حالا فوتبال ايران و آمريكا به من ربطي نداشت به بچه هاي ديگه كه مربوط مي شد

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 4 شهریور 1387  

در كوچه باد مي آيد(1)


تو خوابگاه شقاقي مي چرخم و بو مي كشم.
من و شبنم صانعي با بچه هاي عمران و معماري بيداريم: نوران راستگو، مهسا مهرگان، بهاره كزازي، آتوسا دانشگر، ،مرجان خانمحمدي...

: قصه من و غم تو/ قصه ي گل و تگرگه
ترس بي تو زنده بودن/ ترس لحظه هاي مرگه...

با مهسا رو ديوار حال مي نويسيم: اسمامونُ، تاريخُ و ساعتُ.
بچه هاي رياضي تو اتاق بغلي خوابن. بچه هاي شيمي تو اتاق روبرويي.
پشت اتاق ما يه كوچه ي باريكه كه هيچ كسي ازش رد نمي شه. يه خونه ي عجيب اون روبروه. با پنجره هاي هميشه بسته. ته كوچه سمت چپ، مي خوره به يه ديوار. پرده هاي شديدا آبي اتاق. شيشه هاي رنگ زده.
ما رو با پارتيشن از حال جدا كردن. كليد كولر بالاي سر شبنمه. بچه ها مي يان و مي رن. يكي مي خواد خاموش كنه يكي مي خواد روشن كنه. شبنم حوصله اش سررفته.

تب كردم. تو رختخواب جابجا مي شم و به امتحان نقشه برداريم فكر مي كنم. سر امتحان سرم گيج مي ره و مي افتم. شبنم سوار آمبولانسم مي كنه. تو بيمارستان شفيعيه ايم.
: علائم سرماخوردگي نداري. يه آزمايش برات مي نويسم. مشكوك به تب مالت!

احتياجي به آزمايش نيست. شبنم ترسوندتم،
تو حال خوابيدم: پاشو پاشو يكي تو حمومه. يه دفعه شير آبو باز كرد!
: اينجا كه كسي نيست.
شبنم مي خنده و چال رو گونه هاش مي افته.

نقشه برداريمو از دست مي دم. خرداد 77 همين نقشه برداري لعنتي با ژئوشيمي ام مي افته تو يه روز. صبح يكي، عصر يكي. بدون فرجه. به خاطر همينم هست كه تو چله تابستون 78مي كوبم مي رم دانشگاه. 4 ساعته مي رسم. 2 ساعت منتظر دكتر ابوالفتح تو دانشكده علوم مي چرخم و يادداشتهاي روي ديوارارو مي خونم(فقط زمين شناسي – فقط زمين شناسي). دكتر مياد و فقط 2 تا سوال مسخره ازم مي پرسه و من پترولوژيمو پاس مي كنم. ساعت سه شده. زمان زيادي تا رسيدن به قطار ندارم. هوا به شدت مرداديه.

***

با مريم مكي رو پله هاي راهرو خوابگاه دانشگاه نشستيم. آخرين شبه.
تو اتاق بچه هاي زمين شناسي ام. ميزو كشيديم وسط داريم رو نقشه زمين شناسي اندآباد كار مي كنيم.
ليدا مي گه: راهنما رو بدين مريم بنويسه.

: لحظه هر لحظه پس از تو/ شب و گريه در كمينه
تو ديگه بر نمي گردي / آخر قصه همينه

ژيلا چاي مي ريزه. بغض داره خفه ام مي كنه
. دفتر يادداشتم داره دست به دست مي چرخه.

: فسيلا مال خودمه.

***
چكشها رو به صف كرديم. زهرا داره قيمه درست مي كنه. تازه از كوه برگشتيم.
اندآباد. بوي تنور مي ده. بوي يونجه، گوسفند، پنير محلي.
ليدا اينا ظرفها رو مي برن سر چشمه. با ژيلا اتاقُ مرتب مي كنيم. صداي گوسفنداي فاطمه خانوم از حياط مياد. داره مي بردشون طويله

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 19 مرداد 1387  

ساعت سه
تمام شب خدا به پنجره مي زد،
تمام شب
ميان خواب و بيداري
دستهاي ترسناكي
سايه ام را
روي پرده خط خطي كردند

و پشت شيشه هاي دم گرفته
يكنفر،
عكس خدا را توي باران رنگ مي زد.


نمي دونم چرا ديشب حدوداي ساعت سه ياد اين شعر افتاده بودم.
توسالن مطالعه خوابگاه دانشگاه گفتمش. البته اينطوري كه شنيدم خوابگاه دانشگاه ديگه يه دونه نيست. احتمالا همون خوابگاهيه كه الان اسمش فاطميه يك شده.
از خواب پريده بودم و بي خواب تو رختخواب غلت مي زدم.
به بهونه ي يه كتاب از پله ها پائين خزيدم و تا صبح اونجا دراز كشيدم.


ديشب يه اتفاق ديگه هم افتاد.
فيلم اتوبوس رو بعد از سالها ديدم. بچه كه بودم مثل بقيه ي فيلمها ديده بودمش. ولي ديشب به جزئياتش فكر مي كردم به شخصيتهايي كه چقدر خوب از آب دراومده بودن.«نعمت» با تركيب صورت استخوني هادي اسلامي و با ظرافتهاي درخور توجه ، «حيدر» با چهره ي معصوم، مغموم، مصمم و ناچار. فضايي كه با ظرافت تمام ساخته شده بود. اگرچه كاراكترها به زبان فارسي صحبت مي كردند (جز معدود صحنه هايي كه توي قهوه خانه مي گذشت) ولي فيلم به شدت لهجه تركي داشت.
به يدالله صمدي فكر كردم. كارگرداني كه فراموشش كرده بودم. و به اينكه سينماي دهه 60 ايران آثاري رو در خودش به وجود آورد كه با در نظر گرفتن همه ي ضعفها مي شه بهشون جدي تر نگاه كرد. اگرچه سينماي دهه شصت سينماي انتقام جويانه اي بود كه دليل عمده اش به تحولات قبل و حين خود برمي گشت.
و اينكه چرا سينماي دهه ي هفتاد به بعد به سمتي نااميدانه رفت؟ منهاي برخي آثار كه تك و توك اتفاق افتادند

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

آنچه گذشت...

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

آرامش با موبايل
چهار شنبه، 28 آذر 1386

يه دفعه چند سال پيش خواب مي ديدم يه حيووني شبيه سوسك كه تو چسبندگي هم جنس هشت پا بود داره دنبالم مي كنه و نمي تونم از خونه بيرونش كنم. اون حيوون هي خودشو به من مي چسپوند و از وحشت مغزم و قلبم تو دهنم مي كوبيدن.
حالا چند وقته كه بيقرار و دلتنگ مي شم و حس اون حيوون لعنتي سراغم مياد و از هر طرف بهم مي چسبه. بيشتر از همه رو سينه ام و دوروبر قلبم محكم حلقه مي زنه و سنگيني اش بيقرارم مي كنه.
گاهي وقتا اينقدر حالم بد مي شه كه نه تنها قرص نمي تونه حالمو بهتر كنه كه هيچ كاري نمي تونه بهم آرامش و اشتياق بده. وقتي هم مي خوابم كابوس مي بينم. وقتي بيدارم بدتر. از اين حس لعنتي بيزارم. بيييييييييزار.
گاهي وقتا موبايلمو مي ذارم زير سرم كه خوب بتونم بخوابم.
نظرات 6

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

وقتي يه هزارپا با يه جوجه تيغي ازدواج مي كنه!
دوشنبه، 26 آذر 1386

آقاي آهنچيان يه كتاب جالبي بهم داده كه قرار شده هر روز كه مياد پيشم يه جمله ي جالب از اون كتاب براش بخونم امروز كه همينطوري داشتم ورقش مي زدم داستان جالبي رو خوندم كه ميدمش آقاي فرقاني هم بذاره رو برد.
تو اين داستان يه هزارپا شاد و خوشحال و لي لي كنان راه مي رفت تا رسيد به يه قورباغه.
قورباغه هه برگشت بهش گفت: ببين هزارپا براي من جالبه كه تو چطوري اينقدر خوب مي توني را بري؟ تو اول كدوم پاتو مي ذاري بعد كدومو؟
هزارپا هه كه تا حالا به اين موضوع فكر نكرده بود، پاهاش بهم پيچيد و ديگه نتونست را بره.
از اين داستان هم خنده ام گرفت هم فكرم. به اين فكر كردم كه منم خيلي وقتا با سوالايي يه دفعه يادم رفته كه چطوري راه مي رفتم مي خنديدم و زندگي مي كردم. وقتي اين موضوع رو براي آقاي آهنچيان تعريف كردم گفت مشابه اين حكايت رو هم بذار من برات تعريف كنم. گفتم باشه.
گفت يكي از نزديكان دربار فتحعلي شاه (كه مي دونين ريش خيلي بلندي داشته) يه بار جرات كرد ازش يه سوالي بكنه.
اون گفت: اعليحضرتا من امنيت جاني دارم كه سوالي از حضور شما بكنم؟
فتحعلي شاه گفت: بله چرا كه نه!
يارو پرسيد: براي من سواله بزرگيه اعليحضرتا، كه شما وقتي مي خوابيد ريشتون رو زير پتو مي ذارين يا روي پتو؟
فتحعلي شاه يه مقدار فكر كرد و بعد گفت فردا بياييد تا پاسخ سوال شما را بدهيم.
شب شد و فتحعلي شاه يكدفعه ياد سوال يارو افتاد و هر چه كرد خوابش نبرد. چون نمي دونست بالاخره بايد ريشش رو زير پتو بذاره يا روي پتو. و هي به يارو فحش مي داد و مي گفت تو فردا بيا ببين چه بلايي سر تو خواهم آورد.
واقعا همينطوريه وقتي قراره فكر كني به كاري كه داري انجام ميدي يا مي لنگي و تلوتلو مي خوري يا بن كل نمي توني راه بري.
اينم حكايت ماست.
نظرات 5

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

غمگينم
سه شنبه، 20 آذر 1386

دلتنگي عجيبي يه دفعه سراغم مياد. تصاوير خودمو تو حالتهاي مختلف تو گذشته مي بينم. انگار كه از يه اسلايد بزرگ تيكه تيكه رندوم ديده بشه. يه وقتايي مي بينم (اين تصوير رو خيلي مي بينم) دارم از پله هاي يه هتل تو آبادان بالا مي رم. فرش روي پله ها قرمزه. هي و هي اين تصاوير مي رن توهم و من واقعا از كنترلشون عاجزم اين چيزا هيچ ربطي به هيچ چيز نداره بعد از تصادفم اينطوري شدم. وقتي رو يه كاري متمركز مي شم يه تصوير اونقد تو كله ام تكرار مي شه كه كلافه ام مي كنه ولي بايد دليلي داشته باشه كه بعضي تصاوير زياد تكرار مي شن.
غمگينم. درست مثل اين سرماي كمرشكني كه خوردم، دلتنگي هم با تب و درد تو هم پيچيده. اولين شبي كه تب كرده بودم خواب مي ديدم تب داره با بقيه ي دردام مي جنگه و هي دور مي زنه و فرو مي ره تو بقيه. منم به نفع بقيه مي خواستم تبمو بيرون كنم اين جدال تا صبح ادامه داشت. علي رغم ناتوانيم صبح اول وقت خيلي زودتر از بقيه ي روزا رفتم سركار و تا ظهر نشده با كله برگشتم و تا صبح امروز خواب بودم.
چيزي كه خيلي مهمه الان بهش اشاره كنم اينه كه ممكنه تحملم تموم شده باشه. ولي سعي مي كنم با همه چيز مبارزه كنم
نظرات 7

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

قرص بازي
شنبه، 10 آذر 1386

ديشب بالاخره رفتم و اتوبوس شب و ديدم با محمد رفتيم دم عصر جديد و اونها هم مثل هميشه كلاس الكي اومدن كه ظرفيت تكميله و از اين حرفها منم يه دفعه ياد تصوير تبليغاتي اتوبوس شب افتادم و سينما بولوار مثل پتك خورد تو سرمو گفتم محمد اگر چه سينما بولوار خطر ريزش مصالح داره ولي عوضش دست خالي بر نمي گرديم. به همين خاطر بدو خودمونو رسونديم و محمد واقعا از نزديك ديد كه سينما در معرض جدي سقوط مصالحه. به سانس 8 نرسيده بوديم ولي مسئول فروش بليط براي اينكه مشتري نپرونه ساعت 8:20 دقيقه به ما بليط داد و پريديم تو سينما. تو سينما هم چند بار با خطر جدي پارگي فيلم و نا اميدي مواجه شديم ولي با تلاش مسئولين به خير گذشت. اتوبوس شب فيلم خوبيه يعني مي شه گفت كيومرث پوراحمد نهايت تلاشش و مي كنه كه اتوبوس خوبي دربياره. ديدنشو پيشنهاد مي كنم به همه تون. قراره يه چيزي روش بنويسم تموم كه شد مي فرستمش اعتماد و ميذارمش تو خرگوشها. شب هم كه رسيديم خونه فيلم گاو مهرجويي يه دفعه ديگه شور مهرجويي پرستي رو دوند تو رگهام. گاو واقعا در زمان و نوع خودش شاهكاره البته تلويزيون سعي كرده بود تيكه تيكه نشونش بده ولي با همه ي اينها بازم مثل سابق ازش لذت بردم. صحنه هاي عشق بازي قشنگ مش حسن با گاوش همينطوري قبل از خواب با قرصهايي كه خورده بودم قاطي شده بود و فكرشو بكنين كه چي از آب دراومده بود. خوشحالم كه امروز حالم خوبه.
امروز چند بار احساس كردم كه حال خوبي دارم و اين مي تونه يه تصميم جديد و واقعي باشه.
نظرات 5

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

بابولی
جمعه، 9 آذر 1386

از وبلاگ الهام حیدری برداشتم. برای چهل و چندمین روز از دست دادن بابک بخشی
در هر خیابان فکر می کنم به نیستی
به اینکه نبودن چقدر به تو نمی آید
به اینکه چقدر سفید و تپل هستی برای نبودن
به زنگ که نمی زنی
به اینهمه بی خیالمی
به روزهای مانده بی تو
به فصل های مفصل
برف و برف پاک کن
جاده و باران
کوه و درخت
به آن میدان عوضی که عمدا از روی قصد گرد است
به آن فلزی که خودش را زده به پل بودن که رد شدنم نمی آید
به دست هایی که از دست دادم
و به دوستت که نداشتم ...
به دوستت که نداشتم. و کامنت غم انگیز من...
نظرات 7

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

بدون چتر
یکشنبه، 4 آذر 1386

خيلي ابريم. هر چي مي بارم تمومي نداره. انگار بايد يه اتفاقي بيافته.

ولي ديدن بچه هاي ستون حالمو خوب كرد. ياد سالها پيش افتادم كه تو راهروي كشاورزي بهم بر مي خورديم و از بعد هم خبر نداشتيم. حالا دورتادور پله هاي فرهنگسراي پايداري نشسته بوديم و ساندويج گاز مي زديم و عكس مي گرفتيم.
چه كسي بهتر از ديگري مي دونه كه قراره چي بشه؟
چهره ي همه ي بچه ها مثل توپهاي بيليارد تو كله ام به هم مي خوردن و هي از افسانه مي پرسيدم اين چقدر آشناست ولي يادم نمي ياد كيه؟
تا چند روز پيش دوست داشتم حافظه امو تو تصادف از دست مي دادم ولي اگه اينطوري بشه اونوقت اين توپها همه اش ساكت واي ميسن و هميشه همه چيز به يه شكل مي مونه.
يعني درست وقتي كه دوست داري از بيمارستان فرار كني ديگه جايي براي رفتن و خوشحال شدن و ساندويج گاز زدن نداري.
قلب ابريم رو تقديم مي كنم به همه ي بچه هاي ستون.
نظرات 6

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

روزهاي باقي
چهار شنبه، 14 شهریور 1386

از پيچ و خم جواهر ده كه مي گذشتيم حسن فرهنگي گفت اينجا همون جاييه كه غزاله عليزاده خودشو خلاص كرد. سرم لابلاي درختهاي كنار جاده مي چرخيد و به زن تنهايي فكر مي كردم كه با طناب و سيگار به جنگل رفت و ديگه برنگشت. قبل از سفر هم احساس خوبي نداشتم. تعطيلات عيد رو اگر چه بد نگذرونده بودم ولي چون استراحت كمي داشتم تو فكر يه مرخصي طولاني مدت بودم و يه روز صبح كه براي تحقق اين موضوع نقشه مي كشيدم، بعدازظهر با تب و لرز بدي به خونه برگشتم و تا سه روز مريض بودم. بعد كه سركار برگشتم اول صبح خبر مرگ مادر بزرگمو شنيدم و دوباره رفتم تا چند روز بعد. دو هفته از اين ماجرا گذشته بود كه با تصادف هولناكي به خواب عميق رفتم. روزهاي سختي گذشت. سختي كه گذشت زمان هم چيزي از سنگيني اش كم نمي كنه. حالا يه روز تقريبا خوبه كه با خبر به كما رفتن يكي از همكارانم داره مي گذره. فكر مي كنم كه همين ديروز بود وقتي مهرنوش صفاوردي همكار ديگه مو در حالي ديدم كه موهاشو براي از دست دادن برادرهاش مي كند. و به همين راحتي مي تونم به تمام آدمهايي كه امروز كسائي رو تو خاك مي ذارن فكر كنم.
سه شنبه 13/6/86 ساعت 8:30

ديروز نزديكاي ساعت ده خبر ايست قلبي بابك بخشي رو كه چهار روز تو كما بود شنيديم. و بعدازظهرش به اتفاق گذاشتيمش تو خاك. اينجا غرق سكوته وقتي از كنار عكسش رد مي شيم. و وقتي از پله ها پائين ميام و فكر مي كنم كه هنوز اون گوشه وايساده و داره با موبايلش حرف مي زنه. بابك بخشي به همين راحتي تبديل به خاطره شد. و همه براي اين اتفاق ناگهاني متاسفيم.
و براي الهام حيدري به خاطر تكه اي كه از خودش كند.
چهارشنبه 14/6/86
نظرات 7

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

از همه چيز بي همه چيزتر
شنبه، 13 مرداد 1386

مدت زيادي مي شه كه چيزي نديده، نخونده و ننوشته ام. تغيير ناگهاني مسيرم تو يه روز ، باعث شد كه نسبت به هر چيزي كه از كنارم رد مي شه حساس بشم و شايد بخوام همه ي چيزهاي دور و برم رو به بدترين شكل تغيير بدم. چيزي كه الان بهش فكر مي كنم اينه كه كم كم بايد بلند شم و دور و برم رو نگاه كنم سعي كنم فني توئينهاي لعنتيم رو سرساعت بخورم و به اين فكر كنم كه فعلا مي شه چيزهايي رو كه اعتقاد بهشون نداري ادامه بدي و حتي مي توني كم كم چيزهايي رو كه بهشون اعتقاد داري فراموش كني.
فعلا دارم سعي مي كنم.
نظرات 3

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

چه كسي بهتر از مسعود ده نمكي
پنج شنبه، 24 اسفند 1385

پرداخت طنز به مسئله جنگ تحميلي، براي اولين بار با ليلي با من است در زماني كه هنوز با جنگ به عنوان مسئله اي در رابطه مستقيم با فرشته گان برخورد مي شد به صورت جسارت آميز اما با تبصره هايي چون استفاده از خبرنگار (انسان عادي) به جاي يك رزمنده آسماني و مواردي از اين قبيل، صورت گرفت كه تا حدودي به آشتي مخاطبين خسته از فرشته خويي، با سينماي جنگ انجاميد. در ليلي با من است با غرايز و صفات طبيعي يك انسان مواجه بوديم چيزي كه تا پيش از آن در سينماي جنگ به هر دليل مصلحت آميزي ممنوع بود. تا پيش از آن مخاطب با رزمندگاني تنومند و شكست ناپذير و تك و توك شهيد شدني مواجه بود كه رشته ي ناگسستني با خلق و خوي فرشتگان داشتند. به گونه اي كه سوال بزرگي را به ذهن مي رساند كه چگونه بسيج مي توانست با اين خصوصيات، گروهي از ميان مردم برخاسته باشد؟ و اينكه جنگ با دشمن هميشه مست و لايعقل و بي تدبير و شكست خورده چگونه توانسته است به تعداد بي شماري شهيد و انواع مختلف از دست رفته انجاميده باشد؟
پروژه اخراجي ها كه توسط يكي از مساله سازترين عناصر راستي گذشته، با اتكاء به مورد مشابه امتحان پس داده قبل از خود (مارمولك)، در زماني مناسب و با استفاده از طنز همجنس مردم و دقيقا استفاده از فيلمنامه نويسي جواب داده در شبكه تلويزيوني مطلوب مردم و گزينش ليست بلند بالاي بازيگراني كه هريك به تنهايي قادر به فتح گيشه هستند براي طرح مسئله اي با اهميت جنگ تحميلي براي نظام، آيا سوالي را بهمراه جواب روشنش به ذهن نمي كشاند؟
مارمولك و اخراجي ها هر دو دست روي نقاط حساسي گذاشته اند: آيا بهتر نيست براي نزديك شدن به حريف، خودمان را زير سوال ببريم؟
در جهت اين هدف غائي بايد نوشت كه اخراجي ها در هر چه نزديكتر كردن جبهه ها و كوچه هاي مردم موفق و سربلند بيرون آمده است شايد بتوان گفت اخراجي ها تنها فيلم درباره جنگ تحميلي است كه با صراحت اعتراف مي كند كه جنگ متعلق به شهيداني است كه همنام كوچه هايشان هستند. تصوير درشت تانك مهاجم دشمن در برابر رزمنده اي كه قادر به تكان دادن خود نيست تصوير اعترافي مسعود ده نمكي در نمايش واقعيت جنگ تن در برابر تانك است به خصوص در نمايي كه مجيد سوزوكي با قمه به مقابله با تانك دشمن پيش مي رود. مسعود ده نمكي با صراحت نشان مي دهد كه در ميان شهيدان بودند كساني كه اصول و فروع دين را از هم تشخيص نمي دادند و فرمول نمازجمعه و شب و روز و .. شهيد را به هم مي زند. موجي كه از زمان جنگ ، شروع شده و اثرات آن هنوز توسط رسانه ي نيمه مردمي صدا وسيما با پخش مكرر خاطرات خانوادهاي شهدا ادامه داشته است.
مسعود ده نمكي با جسارت حتي مجيد سوزوكي را در حالي از دنيا مي برد كه هرگز در سينماي جنگ نظير آن ديده نشده است. ناهماهنگي در فرم لباس رزمندگان (اخراجي ها و خوديها) اشاره اي تصويري است به نايكدستي آدمهايي كه با هدفي مشترك تكه تكه مي شدند.
اخراجي ها تعلق جنگ را از فرشتگان پرادعا گرفته و بين مردم درگير با آن تقسيم مي كند. و به نمايش تاكيدي و تكان دهنده ي كوچه هايي مي پردازد كه با اعلاميه هاي معصوم شهدا كاغذ پوش شده اند.
اين در حاليست كه اخراجي ها آمده است تا به هر طريقي كه ميسر است، بخنداند. با وفاداري به اينكه اگر قرار است دوستت داشته باشند بايد بتواني مثل خودشان حرف بزني. (اگر چه به شخصه اعتقاد دارم بيرون زدگي اغراق و بي احتياطي در سوار كردن عناصر قصه و پرداخت شخصيتها از اثرغير قابل انكار است)
مسعود ده نمكي هنوز مانند سابق در گفتگوي مطبوعاتي اش با جملاتي نظير : اصلا به كسي ربط ندارد؟ / من نمي توانم در موردش توضيح بدهم/ به كوري شما ادامه خواهم داد/ اساسا از روز اول تصميم گرفته شده بود كه فيلم من ديده نشود و...پذيراي مخاطبين خود است. حق هم دارد اگر قرار است درباره اخراجي ها (صرفا بعنوان يك اثر) حرفي زده شود نبايد ربطي به شخص مسعود ده نمكي و سوابقش داشته باشد ولي آيا نمي توان با نشانه هاي قابل شناسايي اخراجي ها را پروژه اي دانست كه با انتخاب زيركانه اي به نام (چه كسي بهتر از) مسعود ده نمكي، انجام شده است؟
نظرات 3

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

اين يه جمله نيست يه عكس تو تاريكيه
چهار شنبه، 23 اسفند 1385

درست همون موقع هاست كه به اين نتيجه مي رسي. آشفتگي رو به عيد داره كم كم مي خوابه. سال تحويل هم با ‹بوي عيدي› شروع مي شه و يه بغض همينطوري تا مرداد مياد وميره. تو داري وقت تلف مي كني و اينو فهميدنه كه آويزونت كرده. داري وقت تلف مي كني كه يك بشه سه بشه پنج.. و ... همون موقع است كه كسي بهت مي گه تجربه ي يه پرواز خواهي داشت. و تو فكر مي كني كه مي دوني يعني چي. ولي بعدهاست كه مي فهمي بعضي آدمها عادت دارن حرفهاي مزخرف بزنن و اتفاقن زمانيكه دارن اقدام به اينكار مي كنن تو داري به چيزي فكر مي كني كه اونا مي تونن حدسش بزنن. اونا فقط مي تونن درست حدس بزنن.‹ تو دست و پا خواهي زد›. اين اون چيزيه كه بايد بگن.
همون جاست كه پياده مي شي و با خودت مي گي: و در تمام شهر قلب چراغهاي مرا تكه تكه مي كردند. اگه ازت بپرسن چرا؟ مي گي اين تيكه ي فروغ رو خيلي دوست دارم.
آيا همون موقع نيست كه مي نويسي: ‹آبي› رو ديدمش؟ كه انگار حتما بايد مي ديديش. مثل ‹ پيشگوئي هاي مرد شاپركي› تو شبي كه واقعا دلت مي خواست رو همه چي بالا بياري. بايد اينكارو مي كردم. وقتي تو سينما جاي سوزن انداختن نبود و دو نفر تو دستشويي داشتن راجع به يه مانتو مهم صحبت مي كردن.
هميشه همينطوري بود. وقتي تو ماشين نشسته بودي و لحظه به لحظه به چالوس نزديك مي شدي، يه دفعه كنار لاله فروشي، دچار آرزو مي شدي و مي زدي كنار. يا وقتي موجها محكم به صورتت مي كوبيدن و پولاتو تو جيبات خيس خيس مي كردن. هميشه همينطوري بودي.
اونروز هم همين و مي گفتي. بهشت زهرا داشت زير پاي مرداد مي سوخت و تو به يه سنگ سياه خيره شده بودي: اين اون چيزي بود كه جلوتر از تو از پله ها بالا رفت. تو اون تاريكي فقط مي شد شكل موهاش و دامنش رو ديد. تو عقب تر ايستاده بودي. تو ايستاده بودي. نه نشسته بودي نه خوابيده بودي و نه حتي راه مي رفتي.
اونروز هم همين و گفت: خودت هم نمي دوني چرا وايسادي؟
كرايه رو حساب مي كني و مياي پائين. يه فروشنده كور داره جوراب مي فروشه. سرت داره گيج مي ره و به تي تاب و سانديس فكر مي كني:
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد
... وسعت پناه خواهم برد
...پناه خواهم برد...
... خواهم برد
... خواهم...
نظرات 0

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

اينروزها
سه شنبه، 15 اسفند 1385

مي گم حساب كه مي كنم مي بينم همه اش تو راهي يا سركار يا خواب.
مي گه آره دست رو دلم نذار. وقت نمي كنم به كسي زنگ بزنم.
فرخنده رو چند روزي مي شه كه پيدا كردم.
: يادته كي اولين بار همو ديديم. قرار بود يه سرود براي روز زن آماده كنيم يه شعر درپيت.
همونطوري نگام مي كنه مثل اون موقع ها نيست ديگه انگار تلخي اش كمتر شده. بعد تو خودتو معرفي كردي: فرخنده رحيمي
:آره
همينطوري بود كه سرصحبت يه دفعه به شعر و حسين پناهي كشيد و ما رو بهم دوخت.
روزهايي كه كنج اتاق گذشت.
يه روز باروني از بيرون اومده بود. يه شعر گفته بود و با صداي اون موقع هاش كه شايد بعضي ها يادشونه خوند: باد تند وزيد/ باران گرفت/ تنها يك پيچ مانده بود/ يك پيچ تا فلسفه ام كامل شود.
بعدها تكرارش مي كردم.
عكس فرخنده تو اتاق روشن درست مثل اون موقع هاست.
+ توصيه اي به مهرجويي تو خرگوشها
نظرات 2

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

گاهی وقتا، مثل حرف نگفته ای می مونه
دوشنبه، 7 اسفند 1385

به نظر من فرقی نمی کنه که هی بیخودی چیک چیک گریه کنی یا با یه سنگ ریزه رو شنای ساحل بنویسی : و در تمام شهر قلب چراغهای مرا تکه تکه می کردند و درست همون موقع یکی مچتو بگیره و عکستو بندازه. بعدش باید سعی کنی برای همه ی اونهایی که عکسو خواهند دید توضیح بدی که این نوشته از فروغه و ربطی به تو نداره.
ولی چقدر؟
به همین سادگیه. تازه از این هم ساده تر. وقتی تویه عکس، به یه قلعه شنی نیمه تموم بر می خوری و دستتو می ذاری روش و وانمود می کنی که داری تمومش می کنی.
بعدها می تونی به همه نشونش بدی در حالیکه خنده ی مخصوصت باعث می شه همه ازت بپرسن اینو تو ساختی؟!؟
نظرات 2

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

در حواشی جشنواره بیست و پنجم فیلم فجر
چهار شنبه، 25 بهمن 1385

قیمت خون پدر
یکی می گفت از ساعت 9 صبح اینجام! اینو یه خانومی که جلوی ما تو صف خون بازی ایستاده بود می گفت.
جلوتر که رفتم علامت سوال بالای سرم کوچکتر شد. بندگان خدایی که از ساعات اولیه روز در ابتدای صفوف جا می گرفتن و همینطور که به اکران نزدیکتر می شد به مبلغ پیشنهادی برای فروش جا اضافه می کردن. روششون هم به این شکل بود که مثل راننده های خطی همه پشت سر هم به نوبت ایستاده و گروههایی رو تشکیل داده بودن هر کدوم با یه اسم خاص. بعد می اومدن بین مردم و پیشنهاد فروش جا تو اول صف رو بهشون می دادن: بیا یه آشنایی به ما بده و برو توصف. این پیشنهاد برای کسائی که امیدی به خرید بلیط نداشتن مثل وعده های بهشت برین و تو این مایه ها بود.خصوصا که وقتی می دیدی بلیط مثلا اخراجی ها تا بیست هزار تومن داره دست به دست می شه.
به این ترتیب با فروش جای یک نفر به دست کم بیست نفر شکل اولیه صف که به صورت خطی بود گاها به شکل های توپی، مکعبی، مخروطی و.. در می آمد. لحظاتی قبل از شروع فیلم سران گروهها به ایجاد سرو صداهای کاذب و حواس پرت کن می پرداختن که در سیاهی ناآگاهی مردم افراد داخل گروهشون رو بی دردسر به مقصد برسونن. ناگفته نمونه که سران این گروهها افراد شناخته شده ای بودن که هر کدوم دم یه سینما پاتوق داشتن. به این ترتیب احتمالات ضعیف دستیابی به بلیط در سالهای گذشته، با روشهای جدید به سمت ناامیدی مطلق تغییر مسیر داد.

طرح تهیه 685 سیمرغ برای جشنواره آتی
این طرح از طرف کیومرث پوراحمد برای پیشگیری از بروز پاره ای مشکلات در راه رسیدن افراد به حقشان در جشنواره 86 ارائه شد.
از زمانیکه نامزدهای دریافت سیمرغ اعلام شد موجی از نارضایتی کلیه افرادی رو که اسمشون توی لیست نبود در بر گرفت. همه ی اونها به اینکه کارشون دیده نشده و یا اینکه با دستهای خالی قراره از جشنواره بیرون برن اعتراض داشتن. آقای ده نمکی در جلسه پرسش و پاسخ فیلمش تو سینما فلسطین گفت که بچه های گروه به خاطر من دیده نشدند. منظورش از به خاطر من احتمالا همون خاطرات چماق برونش بوده! خانم پوران درخشنده هم آه و سوز و گداز حق خوری گروهی رو داشت که دست کم دو تا سیمرغ رو شکار کرده بودند! و.. از همه ی اینها جالبتر اعتراض بهرام رادان بود که خودش زورکی، با خوردن کاملا آشکار حق پژمان بازغی (دوئل)، دو سال قبل، موفق به دریافت سیمرغ شده بود. ایشون هم با خطاب قرار دادن همون داورایی که تحویلش گرفته بودن گفت: امسال حق خیلی ها خورده شد! از جمله استادم مهرجویی، گل شیفته و.. محسن چاوشی ! احتمالا باید آگاهان برای ایشون توضیح می دادن که تو مراسم اختتامیه جشنواره فیلم هستن نه موسیقی.
حالا اینکه مهرجویی نیاز به جایزه داشت و نداشت هم به نوبه خود بحث مفصلیه.
لازم به ذکره که خانم رخشان بنی اعتماد که بهترین اثر جشنواره امسال رو تو کارنامه ی خودش داشت با احترام به داوران هیچ نوع اعتراضی برای انتخاب فیلم روز سوم به عنوان بهترین فیلم نداشته علاوه بر این در هر 8 مورد نامزدی دریافت سیمرغ فیلم خون بازی از رقبای خودش یک و سر و گردن پیش بود.
با این اوصاف، ضمن اینکه برای حل مشکل خانم مریلا زارعی به ایشون پیشنهاد شد که در پشت درهای بسته یه دفعه دیگه فیلمهای باران کوثری رو با کلاه خودشون ببینن. برای رفع مشکلات دیگران با درنظر داشتن پیشنهاد کیومرث پوراحمد برای سالهای آتی جهت برنامه ریزی جامع و استراتژیک، راه حل های فوری و فوتی دیگری از طرف مسئولین به شرح زیر ارائه شد:

لامپ اضافی خاموش
امروز برندگان بخش جانبی جشنواره فیلم فجر به این ترتیب اعلام شد:
جایزه نیروی انتظامی به فیلم قفل ساز. من این فیلم رو ندیدم ولی ممکنه درباره ساخت قفل های ضد دزد بوده باشه! جایزه شرکت مترو به فیلم سنتوری به خاطر شروع فیلم با سر در مترو و راه رفتن علی در میان جمعتی که از مترو در حال خروج هستن!
سازمان بهینه سازی مصرف سوخت به فیلم پابرهنه در بهشت، آرامش در میان مردگان و پاداش سکوت شاید به خاطر استفاده از شیشه های دو جداره! شایددد
سازمان مالیاتی به فیلم مینای شهر خاموش ...
ستاد احیای امر به معروف و نهی از منکر به فیلم روز سوم ...
شرکت توانیر یادم نیست به کدوم فیلم جایزه داده ولی به احتمال زیاد باید فیلمی با لامپهای خاموش زیاد بوده باشه. مثلا یه چیزی مثل اتوبوس شب که با مصرف درست برق تونسته تمام صحنه هارو در شب بگیره.
تو این لیست ادارات و شرکتهای زیادی سهیم بودن که از حوصله بحث ما خارجه.
آقای شهیدی فر مجری برنامه مردم ایران سلام وقتی داشت لیست این جوایز رو می خوند گفت: کاشکی ما هم می گشتیم یه فیلمی پیدا می کردیم که از طرف برنامه مون بهش جایزه بدیم.
منم داشتم فکر می کردم به شرکت پیشنهاد بدم به دفتر جشنواره مراجعه کنه و ببینه آیا چیزی درباره اتومبیل های در راه مانده و یا چیزی شبیه به این گیر میاره که جایزه بده. شاید هم خود ایران خودرو بخواد دست به کار بشه. اینطوری فکر می کنم تمام فیلمهایی که به نوعی سکانس هایی تو خیابون دارن بتونن شامل این جوایز بشن. به هر حال هر چی که بود جایزه مریلا زارعی رو بهش دادن و اونهم با اشاره به نام فیلمش گفت خوشحالم که به نیابت از گروه همکارم به خاطر فیلم دستهای خالی با دست پر برمی گردم!
با این اوصاف من و فرهاد امروز داشتیم فکر می کردیم که برای شکار این جوایز که ارزش مادی شون خیلی بیشتر از سیمرغ بلورینه از این به بعد چه بلایی سر فیلمنامه ها خواهد اومد. حسابشو بکنین که مثلا یه فیلمنامه نویس باید تلاش کنه که به زور نماهایی از «ارائه بلیط نشانه شخصیت شماست»، «کاغذ زباله نیست»، fasten the seat belt، «فقط اتوبوس»، «ساعت بیست و یک را نکنی فراموش» با تصاویر مکرر از نحوه استفاده از انواع سطلهای زباله، نماهایی در ستایش درخت کاری، نمایش زحمات مامورین راهداری، انتظامی، راهنمایی و رانندگی، شهرداری، بهداشت، مخابرات، برق، آب و فاضلاب و.. و.. رو در متن خودش جابده و اینطوری اگه پیش بره خیلی ها از معاملات خونه و ماشین و سیم کارت به سمت جشنواره متوجه خواهند شد
نظرات 2

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

علی ماند و سنتورش
دوشنبه، 23 بهمن 1385

متاسفانه امسال علی رغم برنامه ریزی هایی که برای دیدن فیلمهای مدنظرم داشتم به دلایل مختلفی تنها موفق به دیدن خون بازی و سنتوری شدم و با چندین بار توی صف ایستادن و تحمل حواشی بالاخره نتونستم اخراجی ها رو ببینم همینطور اتوبوس شب، تک درختها و مثل یک قصه. البته با تعاریفی که از دوستان شنیدم تمایل به تماشای مثل یک قصه رو از دست دادم و با اشتیاق دیدن اتوبوس شب تا زمان اکران عمومی منتظر خواهم موند.
اشتیاق تماشای سنتوری آخرین اثر کارگردان قابل اعتماد من همزمان با تماشاش سرکوب شد. سنتوری با به دوش کشیدن نام داریوش مهرجویی از خبرسازترین آثار جشنواره امسال بود که در لحظه ی اکرانش طرفداران خود را با سوال بزرگی تنها گذاشت. تیتراژ فوق العاده اثر و نماهای اولیه آن با نمایش تصویر علی در ایستگاه مترو با نریشنی که می رفت تا سنتوری را به نفس تازه ی مهرجویی تبدیل بکنه، در همان ابتدا از نفس افتاد و خبر از فیلمنامه ای به غایت ضعیف، سطحی و غیرقابل باور در کارنامه مهرجویی می داد. تکرار اشتباه الماس 33 و برخورد ناشیانه با مخاطب با ارائه کلیشه های سنگ شده و آزادهنده، از فیلمسازی در آستانه چهلمین سال فعالیت هنریش، آشکارا به فاصله ی بزرگ او با تماشاگران آثارش اشاره داشت.
پیش از این تلاش او را برای نوشتن و ساختن در آخرین اثر به یاد ماندنی اش (درخت گلابی) شاهد بودیم.
من به شخصه معتقدم مهرجویی بعد از مانیفست درخت گلابی فقط تلاش کرد که فیلم بسازه و باشه. البته با در نظر گرفتن بمانی به عنوان اثری که می تونست بهتر باشه و میهمان مامان به عنوان یکی از خوش ساخت ترین کارهاش و دختر دائی گم شده به عنوان متفاوت ترینشون (یه بنده خدایی در مورد این فیلم نوشت: دختردائی گم شده مخاطبین سینما را به دو دسته تقیسم خواهد کرد یکی اونهایی که دیدنش و دیگه اونهایی که ندیدنش) هنوز به جمله ای که نوشتم اعتقاد دارم.
درباره سنتوری هم باید بگم که تقلای فیلمساز در حال جون کندنه. و نا امید کننده در یادداشت بعدی در حواشی ایجاد شغل کاذبی با عنوان «جافروشی در جشنواره فیلم فجر به قیمت خون پدر» مطالبی خواهم نوشت.
+ و آنگاه خورشید سرد شد... یادداشت خون بازی در خرگوشها نظرات 2

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

آب بازی در عصر جدید
سه شنبه، 17 بهمن 1385

در نظر داشتن نام رخشان بنی اعتماد به عنوان کارگردان اثری با نام تکان دهنده خون بازی (وحشتی که با ادای این کلمه به تو دست می ده. و تصویری از کسی که در حال آب بازیه، در حالی که به جای آب در حال پاشیدن خونه. چی بهتر از این کلمه می تونه نشاط رعب آور نئشه گی را به تصویر بکشد.) کافی بود که خستگی و باران زدگی عصرانه را از تن در بیآرم. خون بازی با دستمایه قراردادن معضل دامن گیر اعتیاد به زوال نسلی پرداخته که در آستانه آرزوهای از دست رفته شون رو به نابودی در حرکتند. خون بازی شکافتن یه زخم عفونیه که در زیر پوست بیمار شهر خفته و در کارنامه ی بنی اعتماد و باران کوثری اونقدر برجسته اس که فقط می شه دیدنشو پیشنهاد کرد. و اینکه یادداشت براش می نویسم و می ذارم تو خرگوشها.
نظرات 3

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

مثل بقیه بهمن ها
چهار شنبه، 11 بهمن 1385

با خودم قرار گذاشته بودم که دو روز تعطیل رو حسابی بچسبم به کتاب از نشانه های تصویری تا متن بابک احمدی و حداقل صد صفحه اش رو ببوسم و بذارم کنار که نشد عوضش 5 تا فیلم دیدم.مخصوصا ذهن زیبا. جشنواره فیلم فجر نزدیکه خودمو آماده کردم که آخرین ساخته مهرجویی (سنتوری) رو ببینم. هنوز به قوت گذشته به دیدن فیلم هاش اعتقاد دارم.اگه شانس اکران تو جشنواره ازش گرفته نشه. خون بازی از رخشان بنی اعتماد هم می تونه دیدنی باشه. البته دیدن اخراجی ها که کار مشترکی از مسعود ده نمکی و پیمان قاسم خانیه خالی از لطف نیست هنوز در شگفتم که همکاری این دو تا چی می تونه تولید کرده باشه. باید دید.
نظرات 3

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

where am I?
یکشنبه، 1 بهمن 1385

زمان زیادی می گذشت از تماشای آخرین فیلمی که منو تکون داده بود. منظورم آبیه. یکی از سه تایی های کیشلوفسکی البته بیشتر دوست دارم بگم blue چون با وجود ترجمه دقیقش به آبی نتونسته اون حسی که توش هست رو تو زبان انتقال بده. blue رو درست زمانی که باید، دیدم. و حالا بعد از مدتها فیلم کریستوفر نولان دوباره منو تکون داد. منظورم memento ه. البته ترجمه فارسی این کلمه هم چنگی به دل نمی زنه. دارم روش یه مطلب می نویسم که بذارم تو خرگوشها. سعی می کنم لذتی که ازش بردم، در به کارگیری جملات تحسین کننده دخالتی نداشته باشه. البته فقط سعی می کنم.
memento خیره کننده است. البته اگه بشه خیره گی رو اونطوری که توش هست تعریف کرد. برای دیدنش یه چیز حدود هفت سال دیر شده بود.. بین blue و memento اگه از من می پرسیدی آخرین فیلم خوبی که دیدی چی بوده؟ می گفتم: پرسونای برگمان. نظرات 2

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

محرمانه - مستقیم
شنبه، 27 آبان 1385

تو مطلبی که رو چهارشنبه سوری نوشته بودم به بحران امنیت زندگی ایرانی اشاره کردم. نکته خاصی که تو این فیلم هست تاکید به نصب پرده ها در سرتاسر فیلمه. پرده های نخی ضخیم یا پرده های توری با محافظهای نخی. این تاکید بر پوشاندن بعد از نماهایی از شکستگی شیشه که از بیرون ساختمان قابل مشاهده است و از نشانه های یک رویداد خصوصی است شکل می گیره. ایده ی نفوذ یه غریبه به حریم خصوصی.
استراق سمع از داخل حمام ( نه آشپزخانه و یا حتی اتاق خواب).. و روایت همه ی اینا تو یه روز نا امن که اتفاقا کاملا ایرانی است. (بحران امنیت زندگی ایرانی) البته در همه جای دنیا مشابه اتفاقاتی که تو اینجا می افته خونده و شنیده می شه ولی اتفاقات ایرانی از جنس خاصی هستند که دقیقا مبتنی بر فرهنگ غالبیه که در دهه های اخیر بر مبنای تغییرات سریع، شکل گرفته. اگر آمار خودکشی تو ایران رو با آمار جرم و جنایت (بدون تفکیک علل و عوامل آن) جمع بزنیم به رقم قابل توجهی خواهیم رسید. در این میان آمار آزارهای روانی هم با یه شمارش سر انگشتی در سالهای اخیر رقم رو به افزایشی داشته. از همه ی اینها که بگذریم این اضطراب در معرض دید قرار گرفتن – بحرانی که در این سالها به خلوتهای خصوصی و مهمانیها هجوم آورده و خشک و تر را با هم می سوزونه - چیزی نیست که به راحتی قابل توضیح باشه. این وضعیت بد روانی که برای همه ی ما پیش آمده و بدون توضیح و نگرانی برای آن فقط از سر احتیاط، نکاتی رو در خصوص عدم دسترسی به اسناد خصوصیمون رعایت می کنیم. اینکه وقتی تو جاهای عمومی هستیم از اضطراب نگریسته شدن توسط انواع و اقسام وسائل ثبت لحظات رنج می بریم. اینکه از مال خود بودن تو خصوصی ترین باهم بودنامون هراس داریم. اینکه حتی داخل یه اتاق تو یه هتل بخواهیم دنبال دوربین مخفی باشیم بخواهیم به چیزهایی که می شه در موردشون مشکوک شد حساس بشیم؟ نمی دونم این وسواسهایی که در سالهای اخیر در همه ی ما که به نوعی در معرضیم، تولید شده تا چه اندازه تونسته در ما ایجاد بحران کنه. آیا همه ی اینها ما رو به سمت عدم اطمینان بنیادینی که قراره همه چیز رو در ما به حالت تعلیق و بی اعتمادی در بیاره منجر نخواهد شد. اگر منظور از این ما، انسانیه که در دامن پیشرفتهای تکنولوژی به سرعت به سمت کوچیک کردن و در دسترس قراردادن و سرعت بخشیدن به همه چیز پیش می ره در بستری از فرهنگی که آمادگی پذیرش اونو نداره. تعلیق، عدم استقرار، بیقراری و بحران هویت و امنیت و تمایل به تنهایی ریشه ای عمیق در رویدادهای تاریخی دارن که خواسته و ناخواسته از ما تجربه شدن. این فضا آدمو یاد فیلم «شاید وقتی دیگر» می ندازه.بی اعتمادی مطلقی که تو این فضا «کیان» نسبت به روابط، هویت و گذشته اش داره و به همون اندازه این وضعیت به همسر او از طریق یه تصویر انتقال پیدا کرده. سکانس کابوس «کیان» تو فیلم در نهایت آگاهی طراحی شده ما «کیان» رو روی تختخواب متحرک بی تکیه گاهش می بینیم که وحشتزده سعی در کنترل حرکات اون داره. این سکانس در تاریکی و تعلیق اتفاق می افته و با توجه به ظرافت کارکرد عنصر تخت که دقیقا جای آرامش و اطمینان و اشتراک هست به صورت برجسته ای اشاره به بیقراری و ناآرامیی داره که تو بستر تعلیق و عدم اطمینان اساسی ایجاد شده...
نظرات 2

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

همون اندازه به تهران
یکشنبه، 9 مهر 1385

گاهی وقتا نخ های دل آدم به هم گیر می کنن و قیافه ها و اسمها با هم قاطی می شن. می ریزن تو مخت و شروع می کنن تو راهروی دانشکده کشاورزی راه رفتن. گاهی وقتا هم می ری از دم دفتر انجمن اسلامی رد می شی و سایه هایی رو می بینی که بعضی هاشون شبیه علی بیگدلی چند مترن و بعضی هاشونم شبیه وحید رجب. نیم متر. که یه دفعه همیجوری که داری رد می شی همه رو یه جا پیدا می کنی. تو ستون کاغذی. گاهی وقتا این اتفاق می افتاد مثلا وقتی هوس می کردی که سری به خیابون سعدی بزنی و قربونش برم یه دفعه همه ی بچه های دانشگاه رو می دیدی که مثل مور و ملخ در حال پیاده روی بی هدفن. هیچ فرقی هم نمی کرد برای چه کاری اومده باشن. قرار گاه بچه ها آب قلقلی بود. نمی دونم هنوزم هست یانه. پیاده روی های تاسلف رو هم مطمئن نیستم هنوز به همون شکل باشه. دور تا دور بی نهایت کویر بود و تو سوز و سرما و گرمای طاقت فرسا پیاده روی تقریبا ده دقیقه ای که بعضی وقتا بنا به دلایلی بیشتر طول می کشید. سروصدای بهم خوردن قاشق ها به هم و به دندونا و صدای ممتد ورزدنای همراه غذا و منظره کوههای اطراف شهر. عموسیبیلوی آشپز. که همه مون یادمونه. گفتم آشپز یاد آشپزخونه ی خوابگاه دانشگاه افتادم که هلاکمون می کرد. حسابشو بکنین جمعه ها 5 تا گاز 5 شعله به طور همزمان تو یه جای 12 متری بدون تهویه مناسبی می سوختن. احتمالا مسئولین محترم خوابگاه در پی شبیه سازی جهنم به چنین ابتکاری دست زده بودن. جمعه های خمیازه خوابگاه دانشگاه رو با یه من عسل نمی شد قورت داد . بیخود نبود که آخرترمی جامو عوض کردم و با هزار بدبختی رفتم پیش بچه های ریاضی محض تو خوابگاه شقاقی. اراده می کردی سه سوت وسط شهر بودی و بقیه ی سوتاتو هم اونجا می زدی ولی خدا نمی کرد روز جمعه ای تو خوابگاه دانشگاه هوس رفتن به شهر بکنی چون همه ی سوتات همونجا تو ایستگاه اتوبوس تموم می شد. اون آخریام که خوردیم به خاتمی بازی و همین طوری هی دنبال بهونه ای بودیم که ماجرا درست کنیم هم اینوریا هم اونوریا. حالا که دارم بهشون نگاه می کنم می بینم فرق اون موقع با اون یکی موقع در این بود که دست به سوتمون بهتر شده بود. شکر خدا که همه امون زنده موندیم و حالا وقتی دنبال مژگان صانعی و فرخنده رحیمی می رم تو گوگل یه دفعه همه ی دار و دسته قدیمی رو یه جا پیدا می کنم. حتما قضیه ی اون دو تا زن و شنیدین که بهشون حبس ابد خورده بوده یکی شون عفو می خوره و موقع جمع کردن وسایلش اون یکی می گه آره خواهر اومدم بیرون بقیه اشو واست تعریف می کنم. حالا من هم به مدد افسانه کامران و مهدی منادی عزیز اومدم تو این اتاق که بقیه اشو واستون تعریف کنم.
نظرات 7

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

سه و چهل دقیقه به تهران
یکشنبه، 9 مهر 1385

این ممکنه اتاق 14 طبقه ی دوم خوابگاه شقاقی باشه .یا انجمن اسلامی دانشکده کشاورزی. در هر صورت به خودم خوش آمد می گم.
نظرات 0

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 مرداد 1387  

همکلاسی سلام
یکشنبه، 9 مهر 1385

قدیمی های دانشگاه زنجان حتما اونو می شناسن راستش من قصد معرفیشو ندارم چون خودش باید اینکار رو بکنه ولی امید وارم حالا که ستون از اون شور و شوق دو سه سال پیش دور شده و بقیه قدیمی ها هم کمتر اینجا سر می زنن بتونه بنویسه و به اصلاح این خواب آلودگی تو ذوقش نزنه.
سلام و به اتاق 10 متری خوش اومدی
نظرات 1

لينک مطلب نظرات

 1   تعداد بازديد کننده امروز
 14   تعداد کل بازديد کننده
   

  آرشيو
مشخصات
همه ستون کاغذي
دالان سبز
برسد به بخش مسابقه
يكي بود و يكي نبود
  mail

Bullet Point II
شاید وقتی دیگر
Bullet Point I