یکشنبه، 10 خرداد 1388  

رستاخیز 5 ( از آدم تا مهدی )
صدا که آمد تمام سرزمین جدیدش به لرزه افتاد . و او در تاریکی بی تعادل رستاخیز ، بر زمین خورد و یگانه حجت برای وجودش در رستاخیز که از اجدادش – آدم تا مهدی – به او رسیده بود از دستانش رها شد و در تاریکی رستاخیز گم شد .
نوای اسرافیل خاموش شد و او را افتاده در سرزمین تاریک و سردش ، دوباره تنها رها کرد .

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 3 خرداد 1388  

رستاخیز 4 ( صور اسرافیل )
گام دوم را که بر زمین نهاد ،صدایی مهیب تمامی فضای سرزمینش را که گمان می برد تنها مالک آن است ، پر کرد .
صدایی بلند که بعدها دانست "صور اسرافیل " است . اسرافیلی که سالهاست – سالیانی بیشتر از او - در انتظار دمیدن در آن بوده و تنها با فتح در رستاخیز رخصت دمیدن در آن را می داشته .
گویی اسرافیل نیز همانند او در تمام این دوران به تنهایی در اتنظار فتح باب رستاخیز توسط او بوده .
و او در انتظار فرمان تو .

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 20 اردیبهشت 1388  

رستاخیز 3 (امید)
چون در بسته شد نوری که از عالم نبردش به داخل می آمد نیز رفت و او ماند و تاریکی بی آغاز و پایان رستاخیز ، و دیگر در را نیافت .
گویی راهی که می رفت برگشتی نداشت و او به اجبار ، همانند سالیان پیش می بایست بی هیچ نگاهی به عقب ، تنها پیش می رفت تا وقایع او را اتفاق افتد .
و باز مانند گذشته تنها امید به دیدار " تو " بود که ایمانش را در طی این طریق راسخ می گرداند .
امید به "هستی تو " در پس در ، دری که او تنها قادر مسلم به فتح آن بود .

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 17 اردیبهشت 1388  

رستاخیز 2 ( سرزمین رستاخیز )
همچون سالهای گذشته که نمی دانست از برای چه این همه تنهایی را باید بدوش بکشد و کسی نمی یافت تا او را دریابد ، با جهلی سنگین قدم به سرزمین در پس در گذاشت . سرزمینی که بعدها دانست " رستاخیز "نام دارد .
چون از درگاه در عبور کرد ، در بسته شد و چون در بسته شد نوری که از عالم نبردش به داخل می آمد نیز رفت و او ماند تاریکی بی آغاز و پایان رستاخیز .
حال دیگر خود هم را نمی دید ، گویی خود را هم نداشت .
و این دگر گونه تنها بودن را برای نخستین بار می چشید .

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 9 اردیبهشت 1388  

رستاخیز 1 ( تنهایی )
تنها شده بود ، دوباره .
بعد از سالها نبرد ، دوباره همانند گذشته ها تنها شده بود . اما اینبار در پایان راه بود .
تنها در صحرای برزخی اش رو در روی دری بسته ایستاده بود و خورشید داغ در بالای سرش آتش می ریخت .
درست همانند سالهای تنهایی در غیبتش به به آنچه در پس در به انتظارش بود می اندیشید .
به دری که بنا به وعده ات در پس آن در انتظار آمدنش بودی .
تمام آن چهار هزار سال زندگی مخفی و تمام آن جنگها از او مردی صبور و مقاوم ساخته بود اما حال دیگری نه صبری ، نه توانی و نه دلیلی برای باز نکردن در نبود .
حال با وجود زخم های تنش که در جنگها به یادگار از دوستان و دشمنانش گرفته بود که با هر نسیمی به سوزش می افتاد ، صبری برایش نمانده بود و " تو " که درمان هر دردی بود و به وعده ات در پس در به انتظارش بودی ، دیگر صبری و توانی برایش نمی گذاشت.
تمامی آنچه از وجود داشت ، دستی شد برای باز کردن در موعود و در بی هیچ صدای سایش لولایی باز شد گویی هر ساعت کسی آن را برای باز شدن اماده کرده اما در پس چیزی نبود .
نه نوری ، نه نوایی ، نه بویی و نه کسی در پس در نبود .
هیچ مرهمی برای زخمهایش و هیچ شریکی برای سالها تنهایی اش نبود و او تنها قدم به درگاه گذاشت و از آن گذشت .
ادامه دارد ...

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 1 اردیبهشت 1388  

عصبانیم یه زلزله 10 ریشتر توم
از آدمهای تو تاکسی که موقع پیاده شدن کرایه کم میدن ، عصبانیم
از راننده تاکسی هایی که کرایه زیادی میگیرن و هیچ حرفی رو هم نمی فهمند ، عصبانیم

از راننده هایی که بی توجه به وجود بقیه تو خیابون ویراژ می دن ، عصبانیم
از خودم که سعی نمی کنم حتی با یک بوق به این ویراژ اعتراض کنم ، عصبانیم

از ماشینهایی که با زرنگی تو صف پمپ بنزین جلو می ایستند ، عصبانیم
از راننده هایی که به این زرنگی ها اعتراض نمی کنند ، عصبانیم

از کارگرهایی که زیراب بقیه رو می زنند ، عصبانیم
از کارفرماهایی که از این زیراب ها استفاده می کنند ، عصبانیم

از موسیقیدانهایی که هنوز زمان رو درک نکردند و هر موسیقی بجز موسیقی سنتی و هر سازی بغیر از تار و کمانچه رو قبول ندارند ، عصبانیم
از این دله خواننده ها که هر روز هم تو رادیو و تلوزیون بیشتر و بیشتر میشند و هر جفنگی رو به عنوان موسیقی تو گوشمون می کنند ، عصبانیم

از این مسئولان ترسو و جاهل که مردم – ما – رو خر گیر آوردند و هر جفنگی رو میگن و افتخار هم می کنند ، عصبانیم
از خودمون که می ذاریم هر چیزی رو بهمون بگن ، عصبانیم

از تلویزونی که فقط خوبی پخش میکنه ، عصبانیم
از این روزنامه هایی که تنها از بدها می نویسند ، عصبانیم
از دست اینهایی که میرن و میگن "آه وطن " ، عصبانیم
از دست اینهایی که نمیرن تا ما راحت بشیم و هر روز در حسرت اون ورند ، عصبانیم

ز این وبلاگ های غرغرو مثل "علک " ، عصبانیم


راستی چرا هر روز امیدمان به آینده بی رنگتر میشه ؟
چرا دیگه خدایی در این نزدیکی نیست ؟

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 19 فروردین 1388  

این قرار عاشقانه را عدد بده
بنام "علی " تعداد "110" سکه تمام بهار " آزادی "
و خداوند یکیست و علی تنها یک بنده اوست .
و فکر ما را تنها اعداد پر کرده و بس
و ما فکر نمی کنیم که چه عددی برای چه کس یا چیزیست تنها به عددی اهمیت بیشتر می دهیم که بزرگتر است . و مسلماً علی 110 بسیار بزرگتر و بهتر است از خدای 1 تایی .
و البته که این اعداد تنها برای استحکام این رابطه است .
و ما فکر نمی کنیم که اتصال فلزات با جوش است نه با خمیر نانوایی
و اینکه پیوند دو نفر موجب پیوندهای دیگری نیز می شود و خانواده ای تنها عروس نمی اورند شاید او دختری باشد و یا تنها داماد گرفتن نیست و بلکه پسری به خانواده اضافه می شود اما نه پسری که 110 سکه بدهد .
چه خوب بود برای تحکیم این پیوند این جنبه قضیه را می دیدیم که دختر می گیریم نه عروس و پسر می آوریم داماد پس دیگر 110 علی نیازی نداریم و خود علی را بیشتر نیاز داریم .
و اینکه
"ببین احاطه کرده است عدد فکر خلق را . "

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 11 فروردین 1388  

آری ، زندگی هم دردیست اما...
چند وقت پیش پیامی گرفتم با این عنوان که " بهاری نخواهد بود ، ای کاش انسانها اجازه می دادند بهاری هم می آمد "

میگن روزی پسری کنجکاو از گوره خری پرسید
- آیا تو خری هستی سیاه با خطهای سفید یا نه خری سفیدی با خطهای مشکی ؟
یادم نیست که شل سیلوراشتاین چه جوابی از طرف گوره خر داده بود اما نکته ای که مهمتر از رنگ خر بود ، خود خر بودن خر بود و اینکه خریت یک خر سفید با خریت یک خر سیاه به یک اندازه است و رنگ خر ابدا در خریت خر تاثیری ندارد .
چند سال پیش سوالی در ذهنم می چرخید – دوره اتمام خدمت نامقدس سربازی بود – که زندگی درد است که گاهی شیرین می شود وزیبا یا نه کلاً زندگی زیباست که گاهی دردآور می شود ؟
تا اینکه پیام های این رفیقمان دوباره ذهنم رو به گذشته ها برد و دوباره همان سوال قدیمی .
بازهم یادم نیست اون موقه به چه نتیجه ای رسیده بودم اما حالا می دونم که " زنده بودن درد است " و جنس زندگی از درد است و زنده ها همه دردمنداند و اصولاً زنده بی درد نداریم و حال ایمان دارم که زندگی دردیست اما...
آری زندگی دردیست اما دردی زیبا
تقدیم به دوست پیام گذار و به یاد املت های نیمه شب های رشت

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 15 اسفند 1387  

فنا
از بودن خسته بود .
سنگینی تحمل ناپذیر وجود له اش می کرد .
خسته بود .
از این همه بار که هستی بر دوشش گذاشته بود بیزار بود .
دیروز مرد .
گمان می کرد سنگینیی نخواهد بود اما ...
حال خدایی شده بود با سبکی تحمل ناپذیر "خدایی"

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 4 اسفند 1387  

مناجات
تو را می خوانم
با تمام وجودم
چرا که محتاج توام
در اشکهایم غرق می شوم
تا ایمانم را باور کنی
هرچند هرگز آنرا فریاد نزدم
اما در عشق شکی نیست

تو را می خوانم
در تمام عمر و زندگی ام
تا در راه کشف حقیقت ، تو را بیابم

حاشا ؛ حاشا
محتاج کسی نیستم
ترسی از کسی ندارم
کسی را نخواهم خواند الا تو
یکتای من

تو را می خوانم
با تمام شادی ها یم
تمام عشقم
که از تو می آید

عمرم را بنگر
شب و روزم را
چقدر عالیست
چرا که در انتهای هر روز
تو را برای خودم و عشقم دارم

تو را می خوانم
وقتی که تمام غم هایم محو می شوند
تو را شکر می کنم
حاشا ؛ حاشا
محتاج کسی نیستم
ترسی از کسی ندارم
کسی را نخواهم خواند الا تو
یکتای من

نفس ایمان بسیار پیچیده است
تو را درست زمانی که مستقیم بسوی دوزخ می رفتم ،یافتم
کسی را قابل قیاس با تو نمی یابم
چرا که هرگاه حتی به خود دورغ می گویم از تو مخفی نمی ماند
بگمانم باید سپاسگذارت باشم
کلمات تو ، مرا تغییر داد
که رفتار گذشته و حال و آینده م آشکار است
بگذریم

ندای من را در خانه ات بشنو
و بدان که تمام این مناجات از عشق می اید

عاشقت می شوم ، دلتنگت می شوم ، فراموشت می کنم .
و هیچ گاه نمی گذاری تو را سجده کنم و همیشه کنارمی
هزاران توبه برای تمام ساعاتی که تو را از خود رنجاندم
تو را فریاد می زنم ، می خوانم ، می شنوم
آن زمان که تند باد روزگار شدت می گیرد و طغیان می کند
مرا توان می دهی
تو را می خوانم و حس می کنم

محتاج کسی نیستم
ترسی از کسی ندارم
کسی را نخواهم خواند الا تو
یکتای من
محتاج کسی نیستم




برداشتی آزاد از ترانه Iam calling U از گروه outlandish

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 19 دی 1387  

باز کی رفت
شاید خیلی درست نباشه نوشتن این قصه . شاید بعضی بگن " به تو چه بچه ! زندگی خودشه ! "
خب راست میگه هرکی میگه . من هم خیلی مایل به نوشتنش نبودم اما دیروز یه نامه الکترونیکی بدستم رسید که خیلی حالم رو گرفت . متن نامه انگلیسی بود و اون لحظه اونقدر عصبانی شدم که پاکش کردم و البته الان کاملاً پشیمونم اما کلیت نامه که به زبان انگلیسی برای دوستان فارسی زبان نوشته شده بود به شرح زیر بود
" آل مای فرندز ، وی آر گوئینیگ تو کانادا این دیس ویک سو وی سی گودبای تو یو ایف وی دیدنت سی یو " !!!
متن همانطور که گفتم بسیار تعجب آور بود و تنها جمله ای که قبل از پاک کردن این نامه گفتم این بود :
"ای بابا این هم که رفت " که این جمله با نگاه نگران نازی همراه شد و این جمله که :" باز دیگه کی رفت؟ "
درسته "باز " دیگه کی رفت . این رفتن ها اونقدر برایمان عادی شده که درست مثل حمله اسرائیل به غزه فقط میگیم " باز " ، باز چند نفر مردن ؟
چند وقت پیش یکی از دوستان داخلی _ این تقسیم بندی این روزها خیلی مرسوم است ، دوستان داخلی و خارجی ، عوامل داخلی و خارجی ، دشمنان داخلی و خارجی – و بسیار عجیب و دوستداشتنیمان در یک اقدام سلحشورانه یک حمله یک تنه و بسیار تند به عده ای کثیر از دوستان خارجی خود نمود که پاسخ های بس عجیب تر و تند تر از خودش مواجه شد . درست یادم هست پس خواندن اولین خط از متن وی جو گیر شدم و در حالی که از شدت هیجان مشت گره کرده خود را به نیابت از دهان استکبار بر بالش بینوا می کوبیدم فریاد بر آوردم : الله اکبر و درست لحظاتی بعد نازی در کنارم دوتایی این شکایت نامه را خواندیم و صدای صلوات و هورا و کف و صوت تا خود صبح حتی پس از دیسکانکت شدن هم می امد !
اما آنچه دوستمان نوشته بود چیزی جز یک درد دل ساده نبود که سالهاست در دل ما داخلی مانده بود اما ما هرگز راضی به بازگو کردنش نبودیم . چرا ؟ نمی دانم !!
حرف بر سر رفتن بود . مهاجرت . مهاجرتی بدون بازگشت . رفتنی که شاید اصلاً به ما مربوط نیست ولی بر ما اثر منفی خود را دارد .
دیروز از هیربد – خارجی – نامه ای دریافت کرده بودم که بنا به درخواستم برایم یک عکس از خودشان در مالزی فرستاهد بود !
با هزار ذوق غریب عکس را دانلود کردم و وقتی دیدم یخ زدم . عکس بسیار بد بود . هیربد در یک قیافه کاملاً جدی و یخ . با خودم گفتم چرا اینقدر اصرار کردی که یه عکس بفرسته مگه از هیربد کم کس داری . نشمردم اما می دونم که شاید بالغ بر 300 عکس از هیربد در حالت های مختلف دارم . جالب اینکه که من اولین زوجی رو که ازشون عکس گرفتم این دوتا بودند . بگذریم .
حرف اخر همین الان بگم .
من نمی دونم اینا برای چی می رن . برای زندگی بهتر که خب آسمون همین رنگه ، گاهی آبی و گاهی خاکستری . برای پول می رن که خب این ور راحتره که یا ... هرچی
حرف اینکه من از اینکه اینا میرن ناراحتم . ناراحتم که نیستند هرچند که وقتی هم بودند زیاد نمی دیدمشان اما بودند . همین هیربد رو فکر کنم در حدود شش ماه بود که ندیده بودم و وقتی هم که رفت ندیدمش اما می دونستم که بود . نمی گم نباید می رفت هرکس آزاده هر کاری دوست داره بخوره اما من از رفتن اینا غمگینم . از اینکه هر روز صبح از آشناهای من در این کشور کمتر میشه ناراحت می شم . از اینکه هر وقت نامه هام رو چک می کنم باید منتظر یک خداحافظی انگلیسی باشم کفرم در میاد .
گاهی برخی از آشناهای آدم قسمتی از هویت آدمند و وقتی حضورشان کم رنگ میشه ، آدم کم کم اون قسمت از هویت خودش رو از یاد می بره .
پدرام دوستی که داره میره کانادا قسمتی از هویت من بود . بهنامی که دیگر نیست و فقط از پشت مونیتور می شه نوشته هاش رو خوند هویتی بود که رفته و هیربد یک تاریخ بود که الان فقط تو دفتر خاطرات میشه دنبالش گشت .
اینه که خیلی درد داره . خیلی درد داره . شدیم یک سری آدم با دوستانی در کاغذ و اینترنت . کی هستیم ؟ نمی دونم !
امیدوارم هرجا هستید خوش بگذره . ماهم سعی می کنیم بگذره هرچند که سختش کردید .

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 19 دی 1387  

دور زدن ممنوع
" آقا نمیشه دور زد ، حالا تو هی فکر کن که میشه . اصالاً اگه ممنوع هم نباشه که هست باز هم نمی تونی ؟ می گی نه امتحان کن ."
مرد باز با خوشحالی سعی کرد اما نشد . با ناامیدی گفت : " حالا نمیشه یه جوری ... ! " شونه هاش رو تو خودش جمع کرد و قیافه مظلومان ای گرفت .
" ای بابا آقا مثل اینکه حالیت نیست . اینکه جاده آسفالت نیست که فرمون بچرخونی و تمام . بنده من ! این عمرت که رفته و دیگه هم برگشتی نداره . نفر بعد ... ! "
باریتعالی با بی حوصلگی مرد رو کنار زد و به نفر بعدی که تو نوبت قضاوت بود نگریست.
" جان ! نمیشه ! این راه یک طرفه است . ...


تا ابد ادامه دارد ....

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 7 دی 1387  

خاک سرد است .
و چه خوب که خاک سرد است ، وگرنه کسی را تاب زیستن در این کره خاکی نبود .
و چه خوب که باریتعالی "فراموشی" را هم در حافظه آدمی گذاشت وگرنه "یادها" ادمی را مجنون می کرد .
و "مرگ "برای دیگر زنده باید تنها جابجایی "یادها" باشد .
مادر می گفت : "ذهن ما جای چیزهای مهم است و قلب ما محل عزیزان "
و مرده ها بسیار عزیزاند اما اصلاً مهم نیستند پس دیگر در ذهن نیستند یا نباید باشند و این سردی خاک است که عزیزان را از ذهن ها به قلبها هل می دهد .
آه چه خوب است این خاک سرد .
وقتی مادربزرگ را در خاک جای می دادند ، مادر هقی زد و آرام گرفت و دیگر نگریست .
و براستی چیست در این " آشنایی ها " که این " جدایی ها " را بدین سان دردناک کرده است .
دوستی داشتم که در بالاترین نقطه کشورش گفت : " بس که می ترسم از "جدایی ها" می گریزم از" آشنایی ها "
هرچند خود هرگز به دردجدایی مبتلا نشد و از همه زودتر رفت اما ..
... آنچه شاید این "آشنایی ها" را لذت بخش می کند همان "شجاعت" دل کندن است . وچه خوب دل کندند و رفتند .
یادشان گرامی


بعد از مراسم تدفین مادر بزرگ که کنار پدر بزرگ ، درست در چند قدمی امیرحسین آرام گرفت .

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 12 آذر 1387  

سلام به همه معلمان شریف من
گاه خواب می بینمتان . گاه در خیابان کسی شبیه می بینم . گاه یقین می کنم که نه همه آن روزها رویایی بیش نبوده که کم کم کابوس شده است .
شما را کجا گم کردم ؟
من دیگر آنگونه نیستم که بودم . شما هم ؟
نه دوست ندارم شما طوری دیگر باشید . بهنام باید خود بهنام باشد ، خدام باید خود خدام و داوودها هم .
من دیگر آنگونه که بودم نیستم.
آیا شما هم تغییر کرده اید ؟ این مرز پر گوهر این روزها شاید کمتر گوهری داشته باشد . هنوز می خوانید ؟ یا در سر شما هم در این شبها شوری هست ؟ یا بهاری دلنشین دارید و یا پاییزی که بیاید تا در طراوت باران لانه کفتری را خیس کند ؟ رودی خروشان در شما هست تا بخروشد و همه بدی ها را پاک کند و در دریا الهی بریزد ؟
دیگر کوچک نیستم و حس حقارتم در برابر گروه ترسی بیش نیست .
شما آیینه های من بودید و من خود را زیبا می دیدم و اکنون چگونه خودم را خواهم یافت . هنوز هم زیبا یا ...
شما که هنوز هم آییه اید دیگر ؟
از من بگذرید . سالهاست که در آیینه ننگریسته ام .

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 25 آبان 1387  

ما خرافاتی نیستیم پس درخت ها را قطع می کنیم .
درخت کاشته شده توسط زرتشت به علت شیوع خرافه پرستی ، بخطر افتادن مذهب اسلام بخصوص حکومت اسلام از بیخ و بن کنده شد . در این رابطه تمام درختانی که بنوعی موجب گسترش خرافه پرستی هستند قطع شده اند و اگر تا حالا نشده اند بعداً حتماً میشن !
اینجا ایران است . تنها کشوری مذهب مردمش از خود مردمش مهمتر است چه برسد به درختان مردمش .
مشکل اینجاست که این پز روشنفکری درست در دوره ای که دولت مردان در ابتدای کار نامه ای بلند بالا برای حضرت غایب نوشته اند و پست کردند در چاه . البت میشه گفت که اداره اوقاف نمی تونه هیچ چاهی رو قطع کنه و گرنه حتماً دریغ نمی کرد !
میگن وقتی مکه رو محمد بدون کشتن فتح کرد اولین دستورش این بود :
" خانواده ابوسفیان در اماندند . اهالی مکه همه در اماندند.هیچ کس حق ندارد به آنها توهین کند . حیونات مکه همه در اماندند آنها را نکشید . درختان مکه همه در اماندند آنها را قط نکنید . "
قطع درخت در دین ما ، اسلام ما ، عملیست مکروه درست مثل زبح حیوان و گفته اند افرادی که مدام در این کار هستند بهتر است هر چند وقت سر کار دیگری بروند .
حال ما درخت 4000 ساله ، تاریخ زنده یا بقول دوست زیست شناسمون فسیل زنده رو قطع می کنیم .
البته اینجا ایرانه تنها کشوری که برای مبارزه با بد حجابی ، بدحجاب رو می گیرن ، برای مبارزه با ماهواره ، از رو پشتبوم دیش جمع می کنند و خب حالا هم برای مبارزه با خرافه پرستی ، راحت ترین کار اینکه درخت رو قطع کنی نه خرافه پرستی رو درمان کنی . که البته تو ین بردن ها و جمع کردن و قطع کردن ها یک درآمدی هم نصیب یه عده مبارز میشه که بماند .
درختی که قطع شد ، شد . کاری دیگه نمیشه کرد اما این تازه اول کاره . کم کم روزی میرسه که اگه خودمون ریشه هامون رو قطع نکنیم و مثل خیلی ها نریم ( چند روز پیش هیربد هم همچون بنفشه ها در جعبه ای کوچک چوبین رفت ) قطعمون می کنند و پرتمون می کنند بیرون تا نکند خدای ناکرده اسلامی در خطر بیافتد .

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 16 آبان 1387  

حافظه
داشتم حافظه کامپیوتر فروخته شده رو خالی می کردم که تو فایلهای نوشتاری چشمم به شماره اتاق آشنای 117 خورد .
کرگدن ، سیم خونی ، اینک بهار ، هذیان و هراس ، شرقا و حکومت تهران دروغین ، قوطی کنسرو ، تعطیلات آبی ، چتر بنفش .....
داشتم حافظه کامپیوتر روخته شده رو خالی می کردم . باز صد شرف به این کامپیوتر ، هنوز هم که هنوزه همه خاطره های رو سالم سالم نگه داشته بود .
خواستم حافظه کامپیوتر فروخته شده رو کاملاً خالی کنم اما ..
" جناب من هارد رو برای خودم می خوام مشکلی که نداره "
" چند گیگ هست ؟"
" کمه ! همه اش 5 گیگه "
" نه بابا نمی خواد واسه خودت یادگاری نگه دار . "

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 20 مرداد 1387  

این آدم های معمولی 1
یه بشقاب برنج و اضافه کاری
سبد گوجه رو پرت کرد یه طرفی و به سمتم اومد .
- اقای مهندس یه بشقاب برنج هست من بخورم . بخدا تا 10 شب گوجه می ریزم .
یه نگاه به ساعت کردم ، هنوز 2 ساعت از وقت ناهار نگذشته بود که اسماعیل همچین خواهشی داشت .
- اسماعیل اگه حالت خوب نیست بگم حسین بیاد گوجه بریزه و تو برو خونه
با ترس یه قدم عقب رفت و بلند بلند گفت :
- نه بابا ! خسته چیه ! من گشنم .
- آهان ! امروز ناهار برنج نبود تو سیر نشدی ! اخه رشتی تو اگه یه روز بهت برنج ندن میری که .
- ها . اخه بدون برنج آدم سیر نمیشه . از نون شب مهمتره برنج .
و بعد خنده ای کرد و دندون های چند ماه مسواک نکرده اش معلوم شد
آشپز رو صد کردم و گفتم اگه از برنج دیروز چیزی مونده بده اسماعیل بخوره . اون هم اشاره کرد که هست .
10 دقیقه هم نشده بود که اسماعیل با چشمایی که برق می زد از آشپز خونه در اومد و در حالی که با دستای بازش به ساعت ده اشاره می کرد به سمت حسین که داشت جای اون گوجه خالی می کرد رفت .

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 12 فروردین 1387  

رستاخیز 1
پیروزی
پشت در ، یکبار دیگه از وجود گنج با ارزشش مطمئن شد ، بعد در رو سریع باز کرد . صدای شیپور محیبی از دور دستها یه گوش رسید اما برای او چیزی جز راساندن خبر پیرروزی اهمیت نداشت .
- ما پیروز شدیم ! من اشپیل رو ...
اما صداش در خلوت سالن پشت در پیچید و دوباره به خودش رسید .
فکر کرد که حتماً کسی فکر نمی کرده که اونا به این زودی پیروز بشیند . با این فکر آرام آرام وارد سالن شد . صدای برخورد کفشهاش با کف سنگفرش شده سالن در همه سالن می پیچید و عاقبت به سمت خودش برمی گشت .
- قربان گلویی تازه کنید !

ادامه دارد ...

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 16 بهمن 1386  

دستگیره دست کیه ؟
- درختی !
جمعیت دنبال ماشین نصف خیابون رو گرفته بودند و ترافیک شدیدی رو درست کرده بودند. دیگه هم عصبی و هم خسته شده بودم، هیچ ماشینی درختی نمی رفت. البته فقط کافی بود که بگی دربست.
تقریباً تمام تاکسی های خط درختی اونور خیابون پارک کرده بودند و رانندهاشون هم الاف منتظر دربستی بودند . تا ماشینی برای مسافر سوار کردن ترمز می کرد ، کسی به کسی امان نمی داد و سریع بدون توجه به سن و سال و جنس در ماشین رو می گرفتند و سوار می شدند . پیاده ها به هیچ چیز جز ماشین خالی اهمیت نمی دادند و برای سوار شدند حاضر بودند هر اصولی رو زیر پا بگذارند. کسی به سن و سال و زن و مرد بودن اهمیتی نمی داد.
همه برای سوار شدن تاکسی برابر بودند و تاکسی خالی درست مثل َ« خدا » بین هیچ کس فرق قایل نمی شد ، البت مگر اینکه ندای تاکسی خالی ها رو لبیک می گفتی و صدا می کردی : تاکسی ! دربست . اون وقت همون خدا بنده تو بود و هرجا که می خواستی ، هر جور که می خواستی می رفت که البت همه اینها بستگی به مسافر داشت ، بقولی هر کی اندوخته بیشتری داشت ، خدا بیشتر بنده او بود .
- درختی !
و ماشین ها یکی یکی رد می شدند و ما همچنان کنار خیابون تو سرما . بیشتر مسافرها پسر و دخترهای دبیرستانیی بودند که تقریباً یک ساعتی از تعطیلی دبیرستانشون گذشته بود و اونا هنوز کنار خیابون منتظر ماشین بودند . بعضی ها که اکثراً دختر هم بودند با نگرانی ساعت نگاه می کردند و با عجله دنبال ماشین بودند ، اما بعضی ها هم فرصت رو غنیمت می شمردند و واسه همدیگه شماره تلفن یادداشت می کردند یا اگه خیلی واسه طرفشون مایه می گذاشتند تاکسی دربست می گرفتند .
- درختی !
در کمال ناباوری ماشین درست در چند قدمی من توقف کرد . انگار که دنیا لحظه ای تصمیم گرفته باشه یه حالی به ما بده ، از همون لحظه خودم رو تو خونه کنار شومینه احساس می کردم . به سمت دستگیره در که خیز بر می داشتم خداوند متعال را در کنار خودم احساس می کردم که نظر لطفی نسبت به من داره و من چقدر قدرناشناسم که یهو با یه ضربه به کناری پرت شدم .
- هوی آقا چه خبره ! ماشین رو ما گرفتیما !
مرد گنده و میانسالی جلوی در ایستاده بود و با خشم من رو نگاه می کرد . زیاد وقت رو تلف نکردم به طرف مرد که دو تا خانم هم پشت سرش بود رفتم و گفتم :
- ماشین رو ما گرفتیما ، برو کنار !
مرد تا بدنش جلوی در ماشین رو گرفت و گفت :
- هر کی گرفته واسه خودش گرفته ! دستگیره دست کیه ؟ هان !
و بعد با چشم به دست رو دستگیره اشاره کرد و بدون معطلی در رو باز کرد و دوتا خانم سوار شدند . بعدهم خودش سوار شد و رفت .


ادامه دارد ....

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 2 بهمن 1386  

خدای نابنده
آورده اند که شیخی در بیابانی شیطان را دید که باریتعالی را ستایش می کرد . شیخ متعجب از او پرسید :
- ای ابلیس تو که سر از بندگی باریتعالی برداشته ای ، این ستایش دیگر چیست ؟
آورده اند که شیطان رو به آسمان کرد و گفت :
- آری ، من دیگر بنده نیستم ، اما او هنوز هم خداست . !.

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 23 آذر 1386  

از خدا تا مردگی
همراه با آرزوی مرگ من برای تمام آنانی که دوستشان دارم

و آندم که باریتعالی " زندگی " را به آدم بخشید ، دریافت که دیگر وصال او و آدم میسر نخواهد بود . پس " مردگی " را آفرید و او را عاشق " زندگی " گردانید تا خود به آدم برسد و" مرگ " را پیام وصل این دو عشق نامید .
و " عمر" دمی است برای بشر تا خود " مرگ " را برای وصل فرا بخواند ، نه "مرگ " او را .
و عالم در انتظار "عزرائیل " این نادی " مرگ " . از خدا تا مردگی

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 17 آذر 1386  

نگرانی
وقنی چشمه آب حیات رو پیدا کرد خیالش راحت شد که می تونه با خوردن روزی یک لیوان از چشمه تا ابد زنده بمونه و دیگه چیزی بنام مرگ نگرانش نکنه اما اگه چشمه خشک بشه چی ؟

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 10 آذر 1386  

بلا / بخت
آورده اند روزی چندین ملخ جست و خیزکنان در حال گذر از جنگلی بودندی . به ناگه چون به زیر پای خود نگر نکردندی چاله ای بس گود را ندیدندی و دو تن از آن چند تن به درون چال بیافتندی . اول دو ملخ بسیار زور بزندندی که بیرون آمدی ، اما فایده ای نیامد . دیگر ملخان نیز بحال زار و خوار آن دو بسیار غم بخوردی .
یکی ازملخان درون چاه به دیگری گفت : آخر این چه بلایی بود که بر سر ما نازل بشدی .
در همان دم غوکی عظیم آمد و تمام ملخان بیزون چاه را بخورد و چون آن دو در درون چاه بودی پس ندیدی و برفتی .
آورده اند که آن دو ملخ در همان چاه با هم وصلت بکردی و ملخکان بسیار بدنیا بیاوردی ، اما همچنان در همان چاه ماندی تا بمردی

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 11 آبان 1386  

سلام
خالی نمی شدم . هر روز سنگین تر از قبل . عین گوجه هایی که زیر بقیه گوجه ها موندن تا نوبتشون بشه ریخته بشن تو دستگاه ، اما دارن له میشن آبشون در می یاد ، داشتم له می شدنم و جونم در میامد .
از این گوجه های زیر مونده دیگه جز تفاله چیزی نمی مونه و ما هم فقط می ریزیم تو دستگاه که دور نریخته باشیم . این وسط فقط یه پولی بابت گوجه از جیب کارخونه می ره و یه زوری از اسماعیل بابت بلند کردن جعبه های گوجه .
کم کم داشتم عین گوجه های زیر مونده می شدم که اول سالم و رسیده و قرمز آبدار بودن و وقتی نگاهشون می کردی فقط دوست داشتی یه گاز آبدار بزنی ، اما اونقدر زیر بقیه گوجه موندن که له و چروکیده و خراب شدن حتی واسه ریختن تو دستگاه هم بدرد نخورن .
زیاد وقت نداریم باید گوجه ها رو زود ، قبل از اینکه خرابشن ریخت تو دستگاه .
حیف که زمان میگذره و گوجه های سالم توی جعبه خراب می شن و گرنه عجب ربی می شد ازشون گرفت .
حیف که زمان می گذره و آدما پیر می شن و فرصت زندگی رو از دست می دن و گرنه عجب زندگیی می شد کرد .
تنها فرقش اینه که آدما پیر میشن اما لزوماً خراب نمی شن و لزوماً اون خدای بالایی هم ضرر نمی کنه .
اما حیف که بذاریم گوجه های تو جعبه خراب بشن ، حیف که پیر بشیم و زندگی نکنیم ، حیف که زور اسماعیل واسه ریختن گوجه های خراب هدر بره ، حیف آدمی که پیر میشه ، خراب بشه ، حیف که زندگی نکنیم و اسیر زندگی بشیم ، حیف که ..... ، حیف که ننویسم و خالی نشیم

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 3 تیر 1386  

آشغال
آشغالا چيزاي خوبي نيستن ،اما خونه‌اي که شبها دم درش آشغال نباشه يا آدماي توش مردن يا آشغال خورند .

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 11 خرداد 1386  

گناه جمعي
بعد از 80 سال، اولين بار بود که اتفاق مي افتاد . حتي کدخداي ده نمي دونست چيکار کنه .
مردم ده در سکوتي سنگين همديگر رو نگاه مي کردند و همه از بايت گناهي مشترک عذاب مي کشيدند .
گناهي جمعي
تو تمام اين 80 سال هيچ کسي تصور هم نمي کرد که ظلمي در حق اين دو نفر روا مي داشته و اين دو چقدر به گردن همه حق داشتند .
همه از اينکه تو اين مدت 80 سال اونها رو مجبور کرده بودند از ده بروند و پشت باغ هاي ده خونه بسازند و همون جا زندگي کنند شرمنده بودند ، اما ديگه فايده‌اي نداشت .
گناه بزرگي روي دوش همه سنگيني مي کرد و هيچ کس حتي کدخداي ده هم نمي دونست بايد چيکار کنه .
جسد پير مرد و پير زن مرده شور ده تو غسالخونه مونده بود .

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 29 اردیبهشت 1386  

اسيرم
مي شينم رو صندلي اتوبوس و گوشي‌هاي Mp3 player رو مي ذارم تو گوشم
« من از آن روز که بند توام آزادم »
ديگه حواسم به هيچي نيست . نه به ماشين‌هايي که از اتوبوس ما جلو مي زنند ، نه آدمهايي که اون بيرون هي اين طرف اون طرف مي رن و نه به اونهايي که با عجله بالا ميان تا يه جا پيدا کنند تا مجبور نشند که سرپا به ميله‌ها بچسبند .
از همه اين مکافات‌هاي روزانه رها مي شم و فقط به آهنگ گوش مي دم و هر وقت که مي خواد تموم بشه کليد back رو فشار ميدم تا دوباره از نو بخونه .
« من از آن روز که بند توام آزادم »
اتوبوس که راه مي افته، آزاد و رها، اسير و عرق در آهنگم .
آهنگ تموم ميشه و وقتي مي خوام دوباره از اول بزنم، علامت باطري رو صفحه نمايان ميشه و بعد همه چيز خاموش ميشه .
آزادي تموم ميشه و من دوباره در اتوبوسي شلوغ و گرم، اسيرم .

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 16 اردیبهشت 1386  

جريمه
- پل سيدخندان
بالاخره بعد از ده تا ماشين يکي هم جلوي ما ترمز زد . يه پرايد که بنظر براي قراضه بودن خيلي نو بود، اما قراضه بود ، نگه داشت . وقتي خواستم سوار شوم متوجه شدم که چهارتا مسافر داره . فکر کردم که من بايد کجاي اين ماشين سوار شوم ؟ شايد منظورش جلو بود ؟ اما با وجود مرد گنده اي که جلو نشسته بود و همچنين پليس‌هايي که را به را جريمه مي کنند ، اين امر غير ممکن مي نمود .
اما وقتي که در عقب باز شد فهميدم که اصلاَ کسي با ما نبوده. اول يه زن چادري و بعد يه مرد لاغر پياده شدند . مرد رفت تا از پنجره جلو بقيه کرايه‌اش رو بگيره و زن چادري هم با اشاره به من فهموند که اول من بايد سوار شوم . من هم قبل از اينکه سوار شم دوباره از راننده پرسيدم و وقتي مطمئن شدم که سيد خندان ميره سوار شدم و بعد هم زن چادري .
مردي جووني که پياده شده بود داشت با راننده سر کرايه چونه مي زد، اما راننده بنظر پر رو تر از اين حرفها بود که کوتاه بياد و آخرهم بقيه صد تومن يارو نداد . فکر کردم هنوز بنزين سهميه بندي نشده اينطوري شده واي به روزي که سهميه بندي بشه که يهو راننده گفت :
- خانوم بخاطر بي ادبيش صد تومن جريمه‌اش کردما !
زن چادري که کمي هم عصباني بنظر مي رسيد گفت :
- نه آقا! آخه بعضي‌ها اونقدر بي‌شعور و بي‌غيرتند که وقتي سوار مي شن فکر مي کنند خونه خالشونه .
راننده درحالي که فکر مي کرد کشف بزرگي کرده گفت :
- خانوم اصلاَ حاليش نبود ، نديدي افغاني بود .
زن با بي اعتنايي به اين کشف راننده گفت :
- چه فرقي مي کنه ، جووناي خودمون از اينا بدترند ، نميشه آدم بخاطر يه مشت بي شعور بي غيرت گناه کنه که !
راننده هم که تمام اين مدت هم تخمه مي خورد و هم حرف مي زد که تخمه ديگه خورد و با اقتدار گفت :
- بله ! درسته ، درسته ! مام واسه همين صد تومن جريمه‌اش کرديم ديگه !
تازه متوجه نشستن زن شده بودم . يه کيف نسبتاَبزرگ بين من و خودش گذاشته بود و دو دستي پنجره نيمه پايين رو گرفته بود .
کمي خودم رو از زن دورتر کردم و به پسر بغل دستيم که خوشبختانه لاغر هم بود فشار بيشتري آوردم تا از اتهام بي‌غيرتي و بي‌شعوري دور بمانم بگذريم که پسرک بدبخت داشت له مي شد .
مرد راننده که انگار از اين بحث خوشش اومده بود ، دوباره گفت :
- حقش بود . اصلاَ اين پليس‌ها بايد اين بي غيرت‌ها رو هم مثل اين بدحجاب‌ها جريمه کنند ، تذکر و پرونده که کسي رو نمي ترسونه ، مهم پوله ! مردم واسه اينکه پول ندند حاضرند گوني هم سرشون بکشند !
مرد گنده‌اي که کنار راننده نشسته بود يه نيشخندي زد و گفت :
- آقا شما هم که عشق جريمه کردن داري ، خوبه افسر نشدي ، ببينم اگه درست بشينيم و باغيرت و شعور باشيم جايزه هم ميدي ؟
و دوباره يه خنديد، اما زن چادري که اصلاَ از اين شوخي مرد خوشش نيومده بود گفت :
- همشون رو بايد بگيرند و ببرند، اينا جامعه رو فاسد مي کنند ، هم خودشون گناه مي کنند و هم ما رو به گناه وا مي دارند!
راننده يه تخمه ديگه انداخت بالا و گفت :
- بايد جريمه بشند .
و بعد همه يهو ساکت شدند و هيچي نگفتند ، انگار که يه مهلتي براي فکر کردند به حرفهايي که زده بودند رو به بقيه داده بودند. معمولاَ همينطوريه ، يهو همه ساکت ميشن انگار که از اول هيچ حرفي زده نشده باشه . بالاخره زن چادري سکوت رو با دادن يه دوهزار تومني شکست و گفت :
- آقا من پياده مي شم !
راننده يه نگاهي به دوهزار تومني کرد و گفت :
- خورد بدين خانوم ، خورد !
زن هم گفت :
- ندارم ، دو هزار تومني خودش ديگه خورد ديگه !
راننده هم غرغرکنان از تو جيبش پول در آورد و هزار پونصد تومن داد به زنه و گفت :
- خورد ندارم . بقيه‌اش باشه طلبت !
اما زن اهميتي به اين قضيه نداد و گفت :
- باشه ، اشکال نداره .
و در رو بست . هنوز ماشين کامل حرکت نکرده بود که راننده گفت:
- زنيکه پررو ، فکر مي کنه همه بايد در خدمت خانوم باشند . بدبخت پسره افغانيه ، نانداشت از خودش دفاع کنه ، عمله بيچاره . تازه ميگه اين آقا هي خودش رو به من مي چسبونه ، خيلي دلت بخواد ، بدبخت آخه تو که نه از بالا برو رويي داره و نه از پايين ......... ديگه چي ميگي ، بي‌شعور ، پول خورد داشتما اما از قصد دويست تومن جريمه‌اش کردم !
مرد جلويي هم دوباره با همون خنده گفت :
- شما هم که بدت نيومد !
راننده يه نگاهي به مسافر جلويي کرد و هيچي نگفت .
- آقا ببخشيد ميشه حالا که جا باز شده يکم برين اون طرف تر ؟
پسر کوچکي که کنار دستم نشسته بود و تمام اين مدت زحمت پاک موندن من رو تحمل مي کرد، خواهش مي‌کرد .

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 10 اردیبهشت 1386  

وقتي هه خواب بودند
تقريباَ همه تو اتوبوس خواب بودند . راننده هم چراغ‌هاي آبي رو روشن کرده بود که هم داخل اتوبوس روشن باشه و ديده بشه و هم نور چشم مسافرها رو اذيت نکنه . خود راننده هم زل زده بود به جاده و بدون کم و زياد کردن سرعت مي روند . شاگردش هم به طرز عجيبي رو صندلي خودش چرت مي زد و هر از چند گاهي سرش از روي صندلي جدا مي شد .
ساعتم رو نگاه کردم . نيم ساعت از نيمه شب گذشته بود . ده ساعتي بود که تو اتوبوس بودم که البته من تقريباَ تا اون لحظه رو خوابيده بودم ، اما هنوز هم کمي گيج بودم و خوابم مي اومد . اصولاَ صندلي‌هاي اتوبس برام مثل گهواره ميمونه و من به محض تماس ، خوابم مي بره . احساس گرسنگي زيادي مي کردم . چيزي براي خوردن نداشتم . مطمئن بودم که راننده قبلاَ براي شام نگه داشته و من خواب بودم . چاره نبود و بايد تا صبح صبر مي کردم واسه همين دوباره جاي سرم رو صندلي ميزون کردم و بعد هم دستام رو روي شکمم گذاشتم تا کمي جلوي گرسنگي رو بگيره . خيلي زود با وجود گرسنگي خوابم برد .
هنوزچشمام گرم نشده بود که احساس کردم صداي زيري داره اذيتم مي کنه . صداي «بيب بيب» ساعت‌هاي کوکي. اول به گمان اينکه دارم خواب مي بينم اهميتي ندادم ،اما صداي «بيب بيب» حقيقي تر از اوني بود که خواب باشه . سرم رو بلند کردم که شايد محل صدا رو پيدا کنم اما چيزي جلب توجه نمي کرد . همه اتوبوس خواب بودند و کسي هم براي خفه کردن صداي «بيب بيب» حرکتي نمي کرد. دوباره سرم رو صندلي گذاشتم با اميد که الان قطع ميشه اما نشد .
به زحمت پاهام رو که به صندلي جلو تکيه داده بود و پايين آوردم و خودم رو صندلي جابجا کردم . صداي «بيب بيب» هنوز مي اومد . يه نگاه به راننده کردم که همچنان به جاده زل زده بود و شاگردش که هنوز خواب بود .
صداي «بيب بيب» خيلي دور بنظر نمي اومد يک يا دوتا صندلي با من فاصله داشت . با بي ميلي و به زور بلند شدم و به طرف صدا رفتم . بنظر مي اومد که صداي «بيب بيب» از داخل کيف آقاي مسني که خواب خواب بود مي اومد و خودش هم متوجه صدا نبود . خيلي آروم طوري که بقيه صدام رو نشنوند پيرمرد و صدا کردم ، اما پيرمرد بيدار نشد . بناچار يکم صدام رو بلندتر کردم و شونه‌هاش رو تکون دادم اما پيرمرد همچنان خواب بود . صداي «بيب بيب» هنوز مي اومد . زني که کنار دست پيرمرد خوابيده بود صدا کردم اما جرأت نکردم بهش دست بزنم . اون هم بيدار نشد.
از اينکه بقيه مسافر نسبت به اين صدا هيچ عکس العملي نشان نمي دادند و خوابيده بودند حرسم گرفته بود . کيف پيرمرد رو برداشتم تا خودم يه جوري صداي داخل اون رو خفه کنم . قبل از اينکه در کيف رو باز کنم يه بار ديگه پيرمرد رو صدا کردم اما بيدار نشد . با ترس در کيف رو باز کردم . خدا خدا مي کردم که کسي بيدار نشه چون فکري بغير از دزدي به ذهنش نمي‌رسيد که حق هم داشت . در کيف که باز شد دوباره پيرمرد رو نگاه کردم ، خواب خواب بود . صداي «بيب بيب» بلندتر شد . کيف مرد پر از کاغذ بود . صداي «بيب بيب» مال يک موبايل بود که کوک شده بود . صداي موبايل رو قطع کردم . سکوتي ترسناکي تو اتوبوس حاکم شد . تازه متوجه سکوت عجيب اتوبوس شدم . حتي صداي موتور هم داخل نمي اومد. وقتي خواستم موبايل پيرمرد رو تو کيفش بذارم ، يکي از کاغذهاي داخل کيف تا خورد متوجه شدم آگهي ترحيمه . فضوليم گل کرد . آگهي رو در آوردم متن تکراري رو خودنم .
« درگذشت پدري مهربان و مادري دلسوز ..... که براثر حادثه رانندگي ...... در روز چهارشنبه ... »‌
تاريخ با تاريخ امروز يکي بود . يه نگاه به ساعتم کردم تا از تاريخ مطمئن بشم . ساعتم هم همون تاريخ رو نشون مي داد و اما هنوز ساعت يک هم نشده بود .
هنوز داشتم قضيه تاريخ و ساعت رو تحليل مي کردم که دوباره صداي «بيب بيب» بلند شد . سريع موبايل رو در آوردم که خاموشش کنم اما صدا مال اين موبايل نبود . صدا از جلو و از طرف راننده بود . با عجله و با کمک صندلي‌ها خودم رو به راننده رسوندم . اون جلو از بقيه جاها روشن تر بود . صدا از طرف شاگردش بود که يه موبايل تو دستاش بود . ديگه براي بيدار کردنش وقت رو تلف نکردم و موبايل رو گرفتم و صداش رو قطع کردم . راننده و شاگردش هيچ کدم حرکتي نکردند شاگردش خواب بود و خودش هم همچنان عين اولين بار که ديدمش به جاده زل زده بود . موبايل دوباره تو دستاي شاگرد گذاشتم و يه نگاهي به جاده کردم . جاده خط نداشت . فکر کردم که لابد تازه آسفالت ريختن . تقريباَ هيچ ماشيني هم از جلو نمي اومد يعني اصلاَ‌ ماشيني بغير ما تو جاده نبود . براي اينکه راننده رو متوجه خودم بکنم پرسيدم :
- خسته نباشي آقاي راننده ! چقدر ديگه مونده برسيم ؟
اما راننده هيچ حرکتي نکرد و همون طور جاده رو نگاه مي کرد . يهو انگار که هواي سردي تو تنم رفته باشه موهاي پس کلم سيخ شد . گلوم خشک شد. به زور آب دهنم رو قورت دادم و دوباره گفتم :
- ببخشيد ...
دوباره صداي «بيب بيب» اينبار از ته اتوبوس اومد . بي اختيار به سمت عقب رفتم که چشمم دوباره به پيرمرد افتاد . به برگه‌اي تو دستم بود نگاه کردم . همون آگهي بود که از تو کيف برداشته بود و يادم رفته بود که بذارم سر جاش . عکس رو آگهي عين پيرمرده بود . صداي «بيب بيب» هنوز مي اومد ، اما من جرأت تکنون خوردن نداشتم . حالا ديگه تمام موهاي بدنم سيخ شده بود . از ترس سردم شده بود . يه صداي ديگه «بيب بيب» از يه جاي ديگه ماشين اومد و پشت سرش يه صداي ديگه و يه صداي ديگه . بعد لرزشي رو تو جيب خودم احساس کردم . موبايل خودم بود که داشت «بيب بيب» مي کرد . متوجه آگهي شدم که گاهي تغيير مي کرد . وقتي دوباره نگاهش کردم عکس خودم رو ديديم با اين عنوان تکراري : « همسري مهربان ..... » بعد با يه صداي «بيب بيب» ديگه عکس روي آگهي و متن مربوط به اون تغيير کرد . هوز موبايلم «بيب بيب» مي کرد ، جرأت خاموش کردنش رو نداشتم که يهو يه دست گرم تکونم داد و...
- آقا ببخشيد ميشه موبايلتون رو خاموش کنيد ، مزاحم بقيه اس !
من روي صندلي عرق کرده بودم . با گنگي به پيرمردي که دستم رو گرفته بود نگاه مي‌کردم . پيرمرد دوباره حرفش رو تکرار کرد . تازه متوجه شدم که چي ميگه . موبايل رو در آوردم و تا خواستم جواب بدم قطع شد . پيرمرد دستم رو ول کرد و يه لبخند زد و گفت :
- خواب سنگيني داري پسرجان ، اما فيلم رو از دست دادي ها ، خيلي قشنگ بود .
يه نگاه به تلويزيون اتوبوس انداختم . تيتراژ پاياني فيلم « وقتي همه خواب بودند » بود . دوباره به صندلي تکيه دادم ، عرقم خنک شده بود و اين خيلي لذت داشت، آرامش خاصي رو احساس مي کردم. در حالي که سعي مي کردم خوابم نبره به پيرمرد گفتم :
- آره مثل اينکه فيلم قشنگي بود .

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 6 اردیبهشت 1386  

رويا
روي لبه پرتگاه درفک ايستاده بود . باد به صورتش ضربه مي زد . مه غليظي تا نيمه هاي کوه‌هاي مقابل را گرفته بود و قله هاي کوچک مانند جزايري در درياي مه درفک ، تنها و آزاد خودنمايي مي کردند .
من از آن روز که در بند توام ، آزادم
خسته و بسته ، گذشته از شب خونين ، همانند ترنجي که ديگر تاب اين عالم را نداشته باشد ، ديار آشنايي را طلب مي کرد و برغربت خود در اين پهنه خاکي مي گريست و تنها آزادي در بند تو را طلب مي کرد .
من از آن روز که در بند توام ، آزادم
تا آزادي فقط يک گام مانده بود . پرواز در درياي مه درفک .


هي آقا ...آقا . رسيديم «آزادي» پياده نمي شي !
راننده تاکسي بود که سعي مي کرد از خواب بيدارش کنه .

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 27 فروردین 1386  

کي‌يک من
تو تاکسي نشسته بودم و گوشي ام‌ پي تري پليرم رو گذاشته بودم تو گوشم و يه آهنگ از نامجو رو مدام گوش مي کردم . بخصوص اون قسمت که داد ميزنه : « من از روز که در بند توام ، آزادم » رو چندين بار گوش مي کردم. لذت خاصي داشت .
او روز زياد راه رفته بودم . تنم خسته و عرق کرده بود و فقط به اين فکر مي کردم که زودتر برسم خونه واسه همين داشتم با تاکسي برمي گشتم . تو ماشين بغير از من يه زن نسبتاَ خيلي چاق جلو نشسته بود و يه مرد ميانسال هم کنار در ايستاده بود و با زن حرف مي زد . راننده هم رفته دنبال مسافر که زودتر راه يافتيم .
من رو صندلي پشت راننده لم داده بودم . چشمام رو بسته بودم و سعي مي کردم حواسم رو فقط جمع آهنگ کنم و وقتي که آهنگ تموم مي‌شه دوباره بزنم از اول و دوباره قسمت محبوب خودم رو ، « من از روز که در بند توام ، آزادم »‌، گوش کنم .
سرو صداي مبهم مجبورم کرد چشمام رو باز کنم و لحظاتي از آهنگ غافل بشم . چند متر جلوتر يه پرايد سفيد وسط خيابون ايستاده بود و رانندش داشت با يکي ديگه دعوا مي کرد . پرايد سفيد کل خيابون رو بند آورده بود و ماشين‌ها همه پشت پرايد مونده بودند اما راننده که سن و سالي هم ازش گذشته بود توجهي نمي کرد و همچنان دعوا مي کرد . کم کم راننده ماشين‌هاي پشت ترافيک از ماشيناشون پياده شدند. يه عده سعي مي‌کردند تو شلوغي دعوا صداشون رو به راننده پرايد سفيد برسونند که بره کنار ، اما موفق نمي شدند و يه عده هم با عصبانيت فقط هرس مي خوردند و احتمالاَ پدرمادر راننده پرايد سفيد رو فحش مي‌دادند . خلاصه اينکه کسي نبود جلودار راننده بشه و تو اين ميون من فکر مي کردم که لابد الان راننده ما هم وسط دعواست و اگه بر فرض محال مسافر هم بياد راننده ما نيست و تازه اگه راننده ما هم بياد راه بسته‌است و در نتيجه تا دعوا تموم نشه اينجا موندگاريم .
زن چاقي که جلو نشسته بود با مردي که کنارش بيرون تاکسي ايستاده بود داشتند در مورد ديوانه و وحشي شدن مردم حرف مي زدند و اينکه قديما اصلاَ اينطوري نبود و مردم خيلي زود با هم کنار مي يومدند که خب البته با توجه حوادثي در جريان بود ، بنظر مي‌اومد در مورد ديوانه شدن الان مردم تا حدودي راست مي گفتند ، حالا در مورد قديما ، نمي دونم !‌
خيلي خسته بودم ، خسته تر از اينکه بخوام بيشتر از اين فضولي کنم و علت دعوا رو بفهمم . دوباره چشمام رو بستم و وقتي حواسم رو به آهنگ دادم متوجه شدم که قسمت محبوبم که مي گفت : « من از روز که در بند توام ، آزادم » رد شده و من حواسم نبوده . دوباره آهنگ رو از اول آوردم و دوباره با دقت آهنگم رو گوش کردم و سعي مي کردم که يه حوادث بيرون اهميتي ندم .
يه مسافر ديگه هم اومد . مردي که با زن چاق حرف مي زد هم اومد و عقب نشست و در رو بست . اما از راننده خبري نبود . چشمام رو باز کردم و يکم جابجا شدم . دعوا همچنان ادامه داشت و راه همچنان بسته بود . احتمالاَ راننده هم وسط دعوا بود که الان سوار ماشين نبود ، هرچند که فرقي نمي کرد چون راه بسته بود . اين رو مردي که همراه زن چاق بود بودهم با گفتن « حتماَ داره دعوا رو نيگا مي کنه » تاييد کرد .
زن چاق که جلو نشسته بود گفت :
- اي بابا ! يکي بره گوش اين مردک رو بکشه راه رو باز کنه ديگه ! اه
هنوز حرف زن تموم نشده بود که راننده پرايد سفيد ماشينش رو کنار کشيد . راننده مام هم از وسط جمعيت در حالي که شکمش بخاطر دويدن بالا و پايين مي رفت پديدار شد . وقتي رسيد با سرعت غيرقابل انتظاري وارد ماشين شد و گفت :
- مرتيکه عوضي ...
درحالي با خجالت زن چاق رو نگاه مي کرد و زن چاق هم با خشم اون رو، حرفش رو عوض کرد و گفت :
- ... ببخشيد خانوم ، متوجه شما نبودم ، .... آخه اعصاب آدم رو خورد مي کنند ، با زور مي خواد بياد تو ايستگاه تاکسي پارک کنه هي هم ميگه الان به کي‌يک زنگ مي زنم ، الان به کي‌يک زنگ مي زنم . خب برو زنگ بزن ، آخه اگه اون کي‌يکت که بياد اول پدر خودتو در مياره .
راننده با همين طور که اين حرفها رو مي زد از تو پارک در اومده بود و راه افتاده بود . از کنار پرايد سفيد هم رد شد . راننده ماشين داشت با موبايلش حرف مي زد . مسافر همراه زن چاق در حالي که به راننده پرايد سفيد اشاره مي کرد با تمسخرگفت :
- لابد داره به کي‌يکش زنگ مي زنه !
مسافر بغل دستيم گفت :
- حالا مگه کي‌يکش کي هست ؟
مسافر همراه زن چاق با کمي عصبانيت گفت :
- کي‌يک موجوديست که اگه داشته باشي مي توني بدون کنکور وارد دانشگاه بشي . مي توني وام‌هاي ميلياردي بگيري و زندگيت لذت ببري .
زن چاقي که جلو نشسته بود سعي کرد به عقب برگرده تا يه جوري جلوي حرف زدن مرد رو بگيره اما با اون هيکل نمي تونست و فقط به يک چشم غره اکتفا کرد که خب تأثير زيادي روي مرد نداشت .
مسافر بغل دستي به شوخي گفت :
- البته گاهي اين کي‌يک‌ها ولت مي کنند و ميشي جزايري و مي يوفتي تو زندون .
مسافر همراه زن کمي بلندتر از حد معمول گفت :
- نه آقا! اين يه دونه لابد سهم کي‌يک و کي‌يک رو نداده که اين بلا رو دارن سرش در ميارن ، وگرنه چرا بقيه اين طور نميشن .
اين بار ديگه زن به هر زحمتي بود برگشت و در حالي که دندوناش رو رويهم فشار مي داد گفت :
- محمود !!
و بعد يه چشم غره ديگه رفت که فکر مي کنم کارساز بود .
تو اين ميون هرچي سعي مي کردم که حواسم به آهنگ باشه ، نمي شد چندين مرتبه از اون قسمتي که دوست داشتم ، « من از روز که در بند توام ، آزادم » ، رد شده بود و من نفهميده بودم .
- ما که فقط يه کي‌يک داريم ، اونم خداست .
اين رو راننده که تا حالا ساکت بود گفت .
- بله آقا ديگه از خدا بالاتر که کي‌يکي نيست ، تازه سهمي هم نمي خواد که بخاطرش ما رو بندازه تو زندون .
مسافر بغليم انگار که از اول منتظر اين حرف بود گفت .
اما مسافر همراه زن چاق که انگار گوشش از اين حرفها پر بود با ناراحتي گفت :
- نه آقا! شمام دلتون خوشه ...
اما ديگه حرفي نزد . انگار از چيزي ترسيده باشه ، مثلاَ از چشم غره هاي زن چاق جلويي ، از هيکل گنده راننده ، از سکوت من که تا حالا چيزي درا ين مورد نگفته بود يا شايد هم از کي‌يک مرد راننده .
فکر مي کردم که خب حالا کي‌يک من کيه ؟
- من از آن روز که در بند توام ، آزااادم
اينبار ديگه اون قسمتي رو که دوست داشتم کامل شنيدم .

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 19 فروردین 1386  

اتوبوسي بسوي جهنم
هر چي تندتر راه مي رفتم بيشتر گرمم مي شدم و اين بهترين راه براي غلبه بر سرماي زمستون بود .
اما هر چي هم تندتر راه مي رفتم ، بيشتر نفس مي كشيدم و اين بدترين كار تو اين هواي دودي بود .
درست مثل وقتي كه داره بارون مياد و براي خلاصي از بارون مي دوي اما بيشتر خيس مي شي ، يا مثل وقتي كه تو كوه بريدي اما سعي مي كني با تند تند راه رفتن زودتر به مقصد برسي تا استراحت يا مثل آدمي كه تو باتلاق افتاده و براي رهايي از باتلاق دست و پا مي زنه اما بيشتر فرو ميره !!!
آدميزاد هميشه براي رهايي از يه دردي تقلايي مي كنه كه همين تقلا بيشتر مايه دردش ميشه در حالي كه گاهي "صبر" مي تونه خيلي بهتر جواب بده .
اما در اين مورد يعني رسيدن به ترمينال اتوبوس ها "صبر" خيلي كار ساز نبود چرا كه دود و سرما حالا حالا ها از اين شهر خاكستري نمي خواد بره .
ترمينال اتوبوس هاي كرج و حومه در ميدون آزادي قرار داره . ميدوني كه اسير در ميان ماشينها و دود شده . اين ترمينال منبع بزرگ دود تهران به شمار مي آيد . اتوبوس هاي قديمي بنز فسيل شده كه همراه با حمله متحدين وارد ايران شد و اين روزها اونقدر كه و دود دارن ، زور ندارن اما همچنان دارن كار مي كنند .
ترمينال در و پيكر خاصي نداره و از هرجايي ميشه وارد اون شد و از هرجايي هم از اون خارج شد براي همينه كه وقتي وارد ميشه بسته به تبحر فرد در جهت يابي بين 4 تا 104 ثانيه تو ترمينال گيج مي زني .
من بايد سوار اتوبوس هاي مهرشهر كه در انتهاي ترمينال قرار دارند بشوم . تقريباً بايد تمام طول ترمينال رو طي كنم و از كنار تمام اتوبوس هاي روشن كه دود سياه بد بوي از ته شان خارج ميشه ، رد بشم . اينكه چرا اين اتوبوس ها روشن مي مونند تا راه بيافتند خودش يه فلسفه اي داره كه جالبه . راننده ها ميگن همون طور كه ما صبح بيدار ميشيم و تا شب بيداريم ماشين ماهم بايد صبح كه روشن ميشه تا شب كار كنه !
حالا موندم با زياد شدن قيمت سوخت تو ايران بازهم اين راننده ها حاضر هستند ماشين ها رو خاموش نكنند يا اينكه بالاخره تصمبم مي گيرند كه ظهرها بخوابند تا شايد ماشين ها رو خاموش كنند .
دود سياه بد بو خيلي گرم و داغ است و تو اين سرماي زمستون باعث گرمي ترمينال ميشه اما به قيمت خفه كردن مردم !
اينجاست كه آدم فكر مي كنه بهتر كه سردش باشه و از سرما بلرزه تا اينكه گرمش باشه و خفه بشه !
مثل بعضي از مردها كه براي سالم موندن خانواده هاشون اونها رو تو خونه زندوني مي كنند ، انگار كه خفه مي كنند !
بعد از اينكه از تمام دودها و منابع دود موجود در تو ترمينال رد مي كني ، پشت پرده اي از دود كم كم رديف اتوبوس هاي مهرشهر پديدار ميشه . از اينجا به بعد انگار كه آخر يه مسابقه باشه سرعت آدم تند تر از حالت عادي ميشه و براي رسيدن به اتوبوس تلاش بيشتري ميكنه در حالي كه معمولاً فرق چنداني نميكنه .
اون روز ، همينطور كه به سمت انتهاي رديف اتوبوس هاي مهرشهر راه مي رفتم ، يه مردي با يه كيسه بزرگ از كنارم رد شد و به اتوبوس رسيد و سوار شد . معمولاً اين نوع حركت اين موضوع رو القاء مي كنه كه اتوبوس پر شده ، حالا تا چه حد اين موضوع القاء شده حقيقت داره بايد صبر كني تا برسي و ببيني .
البته اين روزها بهترين راه براي فهميدن ، ديدن با دو چشم غير مسلح است . اصولاً تو ايران پيش بيني هايي كه بر اساس ديده هاي قبل از واقعه انجام مي شود درست از آب در نمي ياد و آدم اگه مي خواد ضايع نشه بهتره كه اصولاً زياد نظر نده و اگه مي خواد حرفي بزنه با توجه به شواهد القايي غيرمنطقي ترين نتيجه ممكنه رو پيش بيني بكنه ، اين قضيه در همه موضوع ها از پيش بيني فوتبال ايران تا آب وهوا و ...... صدق مي كنه .
داشتم با فكر اينكه امروز هم بايد سرپا برم ، سوار مي شدم كه ديدم جز من فقط چند مسافر تو اتوبوس نشستن . مرد كيسه بدست هم آخر اتوبوس نشسته و كيسه بزرگش رو هم گذاشته بود جلوي پاش . يه نفس راحت كشيدم و يه نگاه به اطراف كردم تا يه جا انتخاب كنم ، اما يكم سخت بود .
خيلي كم شده بود در اين چنين موقعيتي قرار بگيرم و تا حالا به اين موضوع فكر نكرده بودم كه بهترين جا تو اتوبوس كجاست هرچند كه تو اتوبوس جاي خوب معني خاصي نداره و همه جاي اتوبوس بده و بعضي جا ها بدتر ، معمولاً وقتي سوار ميشه به دنبال اولين جاي خالي مي گردي و تا حالا نشده كه جاي خالي اول رو براي جاي خالي بهتر ول كني چون ممكنه ديگه همون هم گيرت نياد و اينكه يه جاي بد نشستن خيلي خيلي بهتر از سرپا ايستادنه و تو اين شرايط آدم عاقل گزينه بد رو انتخاب مي كنه تا گير بدتر نيفته ، كاري كه ما خوب بلديم انجام بديم هرچند كه اين بار آخري گند زديم !
به غير از من و اون مرد كيسه بدست ، دو تا زن و يه بچه كه وسط راهروي اتوبوس راه مي رفت و بازي مي كرد ، هيچ كس ديگري تو اتوبوس نبود . يه جا كه نزديك در نباشه رو انتخاب كردم نشستم اتوبوس خالي بود و تا پر شدن اتوبوس بايد صبر مي كردم.
چند سال پيش وضعيت اين طور نبود معمولاً بايد كلي تو گرما يا سرما تو صف مي ايستادي تا يه اتوبوس بياد اما از وقتي مترو راه افتاده ، مردم كمتري با اتوبوس ميرن . تو اين ميون هيچ كسي ضرر نكرده به غير از مسافرهاي اتوبوس . اون وقتها اتوبوس ها 4 نوبت در روز مسافر مي زدند و 50 تومان كرايه مي گرفتند اما الان 2 نوبت مسافر مي زدند و 150 تومان مي گيرند اين طوري درامد 5/1 برابر دارن و با نصف استهلاك هرچند كه مسافرشون كمتر شده !
اما با اين حال راننده ها ، مترو رو كه باعث اين بهبود شده رو دشمن خودشون مي دونند و اگه يكم كنارشون بنشيني كلي به مترو بد و بيراه مي گن !
البته اين تو ذات اكثر ماها هست كه واسه خودمون دشمن تراشي كنيم ، هرچند كه ممكنه طرف به نفع ما كار كرده باشه . و اينكه هركي به اندازه وسع خودش ، يكي مترو رو دشمن خودش مي دوني كه خيلي ضرر نداره اما وقتي يكي وسع خيلي زياد باشه و يه دنيا رو دشمنت بكنه اون موقعه است كه بايد ترسيد .
تازه بعضي اونقدر جسور شدن كه دشمن رو از حد دنيا گذروندن و به ماوراء رسوندن كه اينها از همه خطرناك ترند .
كم كم اتوبوس پر مي شد . به غير بچه كوچكي كه وسط اتوبوس اين ور اون ور مي رفت و اون دوتا زني كه احتمالاً مادر و مادر بزرگ بچه بودند و از اون وقتي كه من ديدم داشتند حرف مي زدند ، بقيه آدم هايي كه تو اتوبوس بودند معمولاً حرفي نمي زدنند و خواب بودند هرچند كه بعد از گذشتن از اون همه دود آدم خود به خود خفه ميشه و اگه حرفي هم براي گفتن داشته باشه نمي تونه بگه و تازه اگه هم بتونه بگه ، كيه كه گوش كنه ، آخه همه خوابند و اونهايي هم كه بيدارند يا اونقدر سرگرم بازي خودشون هستند كه نمي شنودند يا اينكه خودشون اونقدر حرف براي گفتن دارن كه حوصله گوش دادن به حرف ديگران ندارند .
بيشتر آدم هايي كه سوار اتوبوس ميشن معمولاً مردند . اول بيرون يه سيگار مي كشند تا هواي ريه هاي بدبختشون رو بيشتر دودي كنند و بعد ميان داخل . خودشون اعتقاد دارن كه اين طوري راحتر خوابشون مي بره . وقتي ميان بالا روي نزديك ترين صندلي مي نشينند و از فرط خستگي خيلي زودتر ازاون كه فكر كني خوابشون مي بره . بوي عرق خشك شده روي تنشون هميشگي و زمستون وتابستون نمي شناسه و هميشه احساس ميشه . گاهي فكر مي كنم شايد همين بوي تنشون كه باعث اينقدر سريع خوابشون ببره !
اما اين مردها با اون دست هاي بزرگ و زمخت واقعاً خسته اند . بيشتر اين آدم ها درآمد زيادي ندارن و اگه يه روزي تو ايران هم بشه يه خط فقر تعريف كرد همه اينها يا روي خود خط فقرند يا زير اون . اينكه اين آدم ها چطوري طاقت ميارن و چطوري زندگي خودشون رو مي گذرونند هميشه برام مثل علامت سؤال بزرگ بوده كه هيچ وقت هيچ جوابي از هيچ كس براش نبوده . خوابي كه اين مردها تو اين مسير دارن شايد تنها فرصت استراحت اونها باشه .
اول اون دستهاي بزرگ و زمخت رو روي سينه هاشون مي گذارن تا حرارت كمتري از بدنشون پرت بشه و بعد پاهاشون رو به صندلي جلويي تكيه مي دن و تا اونجايي كه ميشه ميرن پايين تا سرشون جاي راحتي قرار بگيره و بعد تا آخر خط تخت مي خوابند و شايد اين تنها فرصت استراحت براي اونها باشه .
اتوبوس كه نيمه پر ميشه ، سروكله گداها پيدا ميشه . ترمينال ، علاوه براينكه ترمينال اتوبوس هاي كرج هست به نوعي ترمينال گداها هم هست اون هم از انواع مختلف .
اولين گدا يه كلاه سبز روي سرش داره و تن وبدن سالم ، اصلاً نمي لنگه و اصولاً هيچ دليل جسمي براي گدايي توش پيدا نمي كني جز مذهبش !
اول يكم مكث مي كنه بعد گلوش رو صاف مي كني و بلند ميگه :" ابولفضل نگهدارتون باشه ..... مريض نشي پول دوا درمون ندي .... "
با اولين دادي كه مي زنه همه اونهايي كه خواب رفتند از خواب مي پرند ، يه نگاه به مرد كلاه سبز مي كنند و دوباره مي خوابند . انگار كه خسته تر از اوني هستند كه اعتقادات مذهبي شون بتونه كاري بكنه .
مرد كلاه سبز به روضه هايي كه مي خونه ادامه مي ده تا انتهاي اتوبوس ميرسه . اينجاست روضه به مهدي مي رسه و بعد برمي گرده و روضه ها رو ازآخر به اول مي خونه ! و وقتي به جاي اول ميرسه ميگه : ابوافضل نگهدلرتون باشه .... "
مرد كلاه سبز كه ميره چند تا مسافر دودي ديگه هم سوار مي شوند و دوباره يه گداي جديد مياد بالا . اين يكي لاغر و زرده كه يه گوشه از لباسش رو زده بالا تا يه زخم بدي كه روي شكمش بود ديده بشه . يه كيسه آب زرد رنگ هم گرفته بود تو دستش كه چندتا لوله هم از كيسه رفته بود تو شلوارش . بعد با همون قيافه كج و كولش شروع كرد به ناليدن و پول جمع كردن .
اين دومي چون مظلوم تر به نظر مي رسيد بيشتر پول جمع كرد . بنظر مي اومد كه گدا دوميه مردم رو بهتر شناخته بود و فهميده بود كه آدم هاي مذهبي هم مظلوم بي دين رو به غير مظلوم دين دار ترجيح مي دهند .
اگرهم بخواهي از راه مذهب گدايي كني بهتر به جاي دعا براشون از حسين و زينب بگي و اينكه اگه مردم به حسين و زينب بيشتر از صادق و جواد اهميت مي دهند فقط بخاطر مظلوميت اونهاست نه چيز ديگه . خلاصه اينكه اگه مظلوم باشي ممكنه تا آخرين درجه اجتماعي هم بالا بري و براي موندن تو اون بالا فقط كافي مظلوم نمايي بكني چرا كه ما همه طرفدار مظلوم هستيم .
چه حق چه ناحق هميشه حق با آدم مظلوم بوده و اگه مي خواهي هميشه همه طرفدار تو باشند بايد سعي كني كه هميشه مظلوم باشي يا اگر هم نيستي مظلوم نمايي بكني !
آخرين مسافرهايي كه سوار شدند هفت تا سرباز بودند
بالاخره اتوبوس پر ميشه كه يه پسرك با يه كارتن پر از اجناس مختلف مياد بالا . همه چيز داره از بيسكوييت و سوزن بگير تا چسب زخم و جوراب زنونه . راننده كه مياد بالا پسرك هنوز در حال فروختن جنس به مسافرهاست . مردم هميشه آماده خريدن هستن و فرقي نمي كنه كه تو اتوبوس اند يا ميلاد نور ، رفتن مشهد براي زيارت يا دبي براي تفريح ، هميشه آماده خريدن هستند . براي همين هم هميشه يك عده هم آماده فروختن هستند حالا هرجا مي خواد با شه باشه ، تو اتوبوس، كنار خيابون يا ميلاد نور . هر كدوم هم مشتري خودشون رو دارن و هر كردوم هم مي دونن كه چطور بايد فروش كنند !
راننده ترمز دستي رو مي خوابونه و بر مي گرده رو مسافرين به پسر بچه ميگه :" پسر جان نمي خواي بري پايين " و بعد دود سيگارش رو فوت ميكنه به داخل هواي دودي داخل اتوبوس رو بدتر ميكنه ، پسرك يه جوراب ديگه به يكي از اون دوتا زن تو اتوبوس مي فروشه و ميره پايين .
ماشين يه تكون شديد مي خوره و حركت مي كنه راننده به سختي از لاي اتوبوس هاي ترمينال حركت مي كنه و از ترمينال خارج ميشه . يكي از هفت تا سربازي كه سوار شده بودند سرپا بود و صندلي بغل دست راننده هم خالي .
سرباز رفت جلو و تا خواست صندلي رو بخوابونه راننده صندلي رو گرفت وگفت :" نميشه ".
سرباز يه نگاه خسته اي به راننده كرد و بدون هيچ حركتي برگشت . انگار كه ديگه از اعتراض كردن خسته شده باشه تسليم شد و رفت پيش دوستاش . دو تا از سربازها هم يكم جمع تر نشستن تا سه نفري بنشينند .
هنوز تو خيابان برادران رحماني بوديم كه راننده از توي آينه متوجه سربازها شد و از همون جا داد زد : " سركار اون صندلي ها دو نفره است ها ! "
سربازها زياد به حرف راننده توجه اي نكردند و عكس العمل خاصي نشون ندادند . راننده دوباره گفت : " هاي سركار اون صندلي ها دو نفر است ، نشنيدي "
يكي از سربازها به شوخي گفت: " نگران نباش كرايه سه نفر رو مي ديم "
يهو راننده انگار كه بهش خيلي برخورده باشه ترمز كرد و ترمز دستي رو يكبار بالا كشيد و از پشت رل بلند شد كه بياد طرف سربازها . سربازها هم همگي بلند شدند . هنوز راننده از صندليش جدا نشده بود كه ماشين تو سرپاييني خيابون رحماني عقب عقب شروع به حركت كرد . يكي از زنهاي تو اتوبوس بچه اش رو گرفت تو بغلش واون يكي شروع كرد به جيغ كشيدن كه واي همگي الان تصادف مي كنيم .
چند نفر از مسافرها هم كه از جيغ اين زن از خولب بيدار شدند و كله هاشون اين طرف و اون طرف مي چرخوندند . راننده خيلي زود دوباره پشت رل برگشت و ترمز دستي رو كامل كشيد بالا و دوباره به سمت سربازها خيز برداشت . سربازها هفتايي بلند شده بودند و آماده بودند. من تازه متوجه هيكل داغون راننده شدم سيگار تمام وجودش رو گرفته بود. بجاي خون ، دود توي رگهاش بود .
دعوا و بگو مگو شروع شد . سربازها كوتاه نمي اومدند و راننده هم لج كرده بود كه تا اينها سوار اتوبوس هستند ، حركت نمي كنه اما عملاً زورش به سربازها نمي رسيد .
كم كم تمام مردهايي كه تو اتوبوس خواب بودند از خواب بيدار شدند و با تعجب به اطراف نگاه مي كردند . خب انتظار داشتند كه الان تو اتوبان باشند نه كنار ترمينال . يكي از مردها كه حوصله اش سر رفته بود بلند شد و دست يكي از سربازها رو گرفت و گفت :" پسر برو پايين مردم كار دارن "
و بعد سرباز رو كه نسبت به اون خيلي كوچكتر بود به طرف در اتوبوس هل داد . يكي يكي مردها از خواب بيدار شدند و بدون اينكه از موضوع خبر داشته باشند به مرد كمك مي كردند تا سربازها رو بيرون بياندازه . تو اين وسط هرچي سربازها توضيح مي دادند كسي به حرف اونها گوش نمي كرد . زنها هم به طرفداري از سربازها هي مي گفتند كه : گناه دارن ، سربازند ، غريبند " .
مرد كيسه دار هم او عقب اتوبوس نشسته بود كيسه اش رو محكم گرفته بود . اما راننده كه فكر مي كرد همه به دستور او دارن سربازها رو بيرون مي كنند ، خوشحال شده بود و انگار كه تو زندگي براي اولين بار مهم شده باشه هي دستور مي داد !
آخرين سرباز كه از اتوبوس پرت شد بيرون بلند شد و اوركت سبزش رو تكوند و به راننده نگاهي كرد و گفت : " به هيچ جا نمي رسي ، بدبخت معتاد " .
راننده هم سرش رو تكون داد و زير لب يه گمشو يا خفه شو به سرباز گفت و ترمز دستي رو خوابوند و حركت كرد . مردها صلوات فرستادند انگار كه در يك نبرد عليه كفار پيروز شدند و بعد دوباره پاهاشون رو به صندلي جلو تكيه دادند ودستهاشون رو جمع كردند رو سينه هاشون و خوابيدند . شايد فقط منظورشون همين بود . آرامشي براي خواب .
اتوبوس به حركت خودش ادامه داد تا به اتوبان رسيد . دست اندازهاي اتوبان تكون شديدي به اتوبوس مي داد و صداي موتور ماشين هم تا ته گوشم فرو رفته بود ، اما مردها همه خواب بودند انگار كه حركت اتوبوس درست مثل گهواره كودكيشان است و صداي موتور هم صداي لالايي مادرشون ، هرچند كه فكر نكنم اين آدم ها گهواره اي داشته باشند و يا مادري كه لالايي براشون خونده باشه !
صداي موتور همه فضاي اتوبوس پر كرده بود. پنجره راننده هميشه پايين بود تا دود سيگارش بره بيرون و هواي داخل اتوبوس به اين راحتي گرم نمي شد ، اما كم كم احساس گرمي خاصي مي كردم . پلكام سنگين شده بود و داشت خوابم مي برد .
خوابيدن خيلي لذت بخش بود فقط ممكن بود كه همون طور خواب بموني و از ايستگاه رد بشي آخه من بايد ايستگاه آخر اتوبان پياده مي شدم . البته اگر هم رد مي شديم باز اين امكان كه برگردي وجود داشت اما گاهي وقتها اصلاً نميشه برگشت و كار از كار گذشته و بايد تا آخر عمر توان اين خواب موندن رو تو زندگي رو پس بدي !
سرم رو تكيه دادم به شيشه تا خوابم ببره اما تكون هاي ماشين تمام شيشه ها رو مي لرزوند و شيشه ها هم سر من رو . جاي سرمرو عوض كردم و گذاشتم روي صندلي جلويي اما باز هم همين طور تكان مي خورد .
كلافه شده بودم . اينكه آدم خوابش بياد و تنونه بخوابه بدترين وضعيت ممكنه تو دنيا به حساب مياد و آدم حاضره بميره ولي بخوابه !
مثل بقيه مردها پاهام رو به صندلي جلويي تكيه دادم و دستهام رو روي سينه ام جمع كردم .
گرمم شد ! پلكام سنگين بود و جام راحت ، چشمام رو بستم و تا خوابم ببره ، تكون هاي ماشين بنظرم خيلي نرم تر از قبل شده بود و صداي موتور تو گوشم يه ريتم منظم رو تكرار مي كرد كه آرامش خاصي بهم مي داد . كم كم صداها قطع شد و من خوابم برد .

يه لحظه چشمام رو باز كردم كه ببين كجا رسيديم كه متوجه مسافرهاي اتوبوس شدم . بعضي هم هنوز هم خواب بودند انگار كه صد سال خوابند بعضي ها هم با نگراني به راننده التماس مي كردند كه تند تر بره .
راننده هم خيلي تند و بي پروا رانندگي مي كرد و از كنار هر ماشين كه رد مي شد صداي بوق ماشين به هوا مي رفت .
رفتم جلو گفتم :" آقا چرا اينقذر تند مي ري الان تصادف مي كنيم ها !"
راننده بدون اينكه به من نگاه بكنه گفت : " مگه نمي بيني پشت سرمونه ، برسه كار همه تمومه "
يه نگاه به عقب كردم ، عجيب بود كه از تو اتوبوس پشت ماشين معلوم بود !
يك چيزي درست مثل عزرائيل دنبال ماشين ما بود . خنده ام گرفت ! آخه عزرائيل ! مگه ديده ام ميشه ! يهو يادم افتاد كه عزرائيل رو لحظه آخر ميشه ديد . عرق سردي روي تنم نشست . يعني وقتش بود ؟
دوباره به سمت راننده رفتم و گفتم :" آقا تند تر برو الان ميرسه " .
راننده برگشت و يه لبخند به من زد و گفت : " توام " و همين طور به من خيره شد . نگاهم به راننده بود كه متوجه شدم ماشين هاي جلو همه ايستادن ، تا خواستم بگم زبونم گير كرد. نمي تونستم بگم كه برگردد و ترمز كن .
راننده انگار از تو چشم هاي من چراغ ترمز ماشين هاي جلو رو ديده باشه يهو برگشت و ترمز كرد . همه تو اتوبوس به جلو پرت شدن ، زنها با صداي جيغ قطع ناشدني و مرد كيسه به دست افتاده بود روي كيسه اش اما جالب اين بود كه با اين همه تكون هاي شديد و سروصدا اونايي كه خواب بودند هنوز هم خواب بودند !
ترمز راننده زياد فايده اي نداشت و ماشين همچنان با سرعت به سمت ماشين ها حركت مي كرد . راننده به سمت راست گرفت تا به خاكي كنار اتوبان بره اما ماشين هاي روبرو نزديك تر از اين حرفها بودن . گوشه چپ گلگير ماشين به يه زانتيا گير كرد و ماشين روي چراخ هاي سمت راست بلند شد . همه اونهايي كه بيدار بودند تو اتوبوس در همراهي با زنها شروع كردند به جيغ كشيدن اما صداي جيغ زنها از همه بيشتر به گوش مي رسيد .
يه لحظه كه به عقب برگشتم او چيزي كه شبيه عزرائيل بود رد شد و رفت انگار كه اصلاً دنبال ما نبود .
صداي جيغ زن ادامه داشت و كم كم به دعوا تبديل شد . انگار كه داره با مرد پشتي كه هنوز هم خواب بود دعوا مي كرد .
صداي زن خيلي هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شد . تا خواستم بگم كه بابا حالا كه داريم مي ميريم لااقل خفه شو بذار آروم بميريم ، زن يه داد بلند تر زد ومن سرم خورد به شيشه !
چشمام رو باز كردم . چند لحظه اي گيج و مبهوت بودم . آب دهنم كه گوشه لبم مونده بود و با گوشه آستينم پاك كردم و با كمك دستام خودم رو كشيدم بالا . پاهام خواب رفته بود و بي حسي دلچسبي رو احساس مي كردم . وقتي پاهام رسيد به كف اتوبوس تازه متوجه شدم كه زني كه تو خواب داشت داد مي زد هنوز هم داره داد مي زنه ! به طرف زن برگشتم واقعاً داشت با مرد پشت سري دعوا مي كرد .
" مردتيكه بي ناموس ، بي شعور ، بي ناموس ، خجالت بكش ، من جاي مادر توام ، خاك برسرت " زن عصباني بود و برگشته بود رو به مرد و باهاش دعوا مي مي كرد .
مرد مات ومبهوت و خواب آلود بود اولا هيچي نمي گفت . بعد كم كم كه متوجه شد كه تهمتي داره بهش زده مي شه ، يواش و يواش صداش رو بلند كرد و اون هم شروع كرد به داد و بيداد .
" حرف دهنت رو بفهم خانوم من خواب بودم . درست صحبت كن " مرد خيلي سعي مي كرد همه متوجه نشوند مخصوصاً اونهايي كه خواب بودند . اما زن هيچ ابايي نداشت و هر لحظه صداش بلندتر مي كرد .
تو اين ميون راننده از تو آيينه يه نگاه به زن كرد و داد :" خانوم رو صندلي درست بشين الان ميشكنه "
زن همينطور كه با مرد پشت سرش دعوا مي كرد به راننده گفت :" تو خفه شو رانندگيت رو بكن معتاد"
راننده كه شوكه شده بود يهو برگشت و چشمش رو بست و دهنش رو باز كرد و هرچي بلد بود بار زنه كرد .
زن مرد پشت سريش رو ول كرده بود شروع كرد با راننده دهن ردهن كردن كه يهو داد زد : " مواظب باش " و يك جيغ درست مثل همون كه تو خواب ديده بودم ، كشيد .
ماشين ها تو اتوبان به خاطر يه تصادف ايستاده بودند . راننده كه ترمز گرفت ديگه ولي ديگه خيلي دير شده بود . ماشين رو به سمت راست گرفت تا وارد خاكي كنار اتوبان بشه اما گوشه گلگيرش به يه زانتيا گير كرد و ماشين از بغل چپ كرد .
وقتي دوباره متوجه اطرافم شدم ديدم بيرون ماشين كنار اتوبان دراز كشيده ام . داشت برف مي اومد . بلند شدم. كم كم متوجه شدم كه كسي از سلامتي من متعجب نشده و اصولاً كسي به من اهميتي نمي ده . وقتي كه برگشتم خودم رو دراز كشيده روي زمين ديدم . با وجود اينكه برف مي اومد من خيلي گرمم شده بود . گرماي زيادي از بالا مي اومد . يكي از زنها ها بچه اش رو بغل كرده بود گريه مي كرد و اون يكي هم بدتر از اولي . مرد كيسه دار هم افتاده بود روي كيسه اش . متوجه راننده شدم داشت داد مي زد و كمك مي خواست و به اون هم كسي اهميت نمي داد . اون چيزي كه شبيه عزرائيل بود راننده رو گرفت بود ومي برد . وقتيكه من رو ديد يه نگاه بهم كرد گفت :" برو هنوز نوبت تو نشده " و بعد رفت . بچه هم پشت سر اون دوتا درست مثل وقتي كه تو اتوبوس بازي مي كرد ، خنده كنان رفت
برگشتم دوباره همون جاي قبلي خوابيدم . هوا دوباره سرد شده بود . چشمام رو كه باز كردم هنوز داشت برف مي اومد .
"آقا شما حالتون خوبه " يكي از مسافرها كه سالم بود پرسيد . بدنم سالم بود ، سرم رو به علامت جواب مثبت تكون دادم. تقريباً همه سالم بودند و صدمه جدي نديده بودند . فقط بچه و راننده پرت شده بودند بيرون و مرده بودند .
چند دقيقه بعد بلند شدم و داشتم دنبال كيفم مي گشتم ، زنها گريه مي كردند و مرد كيسه دار روي كيسه اش افتاده بود .
يه اتوبوس ديگه هم ايستاد كه اگه مي تونه يه كمكي بكنه و يا مسافرهاي سرگردان رو سوار كنه . همون سربازها پياده شدند تا كمك كنند . رفتم جلو و دنبال سرباز آخري گشتم . اما نبود . گفتم : اون رفيقتون كه جا نداشت كجاست ؟" . اما اونا مي گفتند كه ما همه جا داشتيم . گفتم : " شما هفت نفر بوديد و يكي از شما جا نداشت با راننده هم دعوا كرديد . يادتونه " گفتند كه ما شش نفر بوديم و چون اشتباهي سوار شده بوديم پياده شديم ".
هنوز داشت برف مي اومد . هوا هر لحظه سردتر مي شد . ترافيك تو اتوبان خيلي سنگين بود و همه توي ترافيك گير كرده بودند .
تمام تنم خيس بود . خوابم مي اومد . فكر كردم اي كاش جرأت مردن رو داشتم .
هنوز داشت برف مي اومد .

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 6 فروردین 1386  

حال مي‌کني خداييش !
سردردهاي صبحگاهي مثل اينکه نمي خواستند دست از سرم بردارند و بايد هر روز صبح يکي دو ساعتي تحملشون مي کردم . از اين سردردها بدتر ، سرکار رفتن اون هم روز پنجم فروردين با اين فکر که ميدوني عمراَ کاري يا مشتري وجود نداره .
سردردها خيلي اذيتم مي کرد ، نمي تونستم بهشون فکر نکنم و اين فکر کردن هم شدتش رو بيشتر مي کرد .
- آقا خداييش شما هم حال مي کنيد ؟!
راننده تاکسي بود که رشته تمام افکار سردرديم رو پاره کرد . ابروهام رو دادم بالا طوري که يعني من تازه متوجه شما شدم و بعد گفتم :
- جانم ، متوجه نشدم !
راننده که برعکس من خيلي هم سرحال و قبراق بنظر مي آمد دوباره گفت :
- گفتم ، حال مي کني !
بعد هم يه لبخند مسخره زد .
با دقت داخل ماشينش رو نگاه کردم ، راديو خاموش بود ، اوضاع در و پيکر ماشين هم چيزي خاصي نداشت و عين اکثر تاکسي تقريباَ داغون بود. خود راننده هم بغير از سرحال بودن نکته مثبت ديگه نداشت . خلاصه اينکه هرچي گشتم چيزي براي حال کردن پيدا نکردم . راننده همچنان يه چشمش به من بود يه چشمش به خيابون و ماشينهاي ديگه ، انگار منتظر يه جوابي از جانب من بود . يه طوري که انگار متوجه منظورش شده باشم گفتم :
- ها.. آآره ، خيلي حال ميده !
و بعد يه لبخند مسخره.
چند دقيه اي گذشت و کسي چيزي نمي‌گفت . کم کم کتوجه شدم که سرعت راننده براي رانندگي داخل شهر يکم زياد شده اما کمتر ماشيني به چشم مي خورد ، مسافر هم کم بود ، کلاَ خيابون خلوت بود.
- مي گم خيابونا خلوت ها ! عيد خوبيش همينه !
بعد هم يه قيافه مشتي به خودم گرفتم که يعني اين رو خودم تنهايي کشف کردم .
راننده انگار که شوکه شده باشه گفت :
- به ، بابا پس تو تا حالا با چي داشتي حال مي کردي ؟!
و بلند بلند خنديد . از خنده راننده خندم گرفت و من هم شروع کردم به خنديدن .
ديگه به آخر مسير رسيده بودم . هنوز ته مانده هاي خنده رو لبم بود . سردردم رو هم يادم رفته بود يا خودش خوب شده بود .
- جناب من پياده مي شم .
پول رو دادم و اومدم پايين . هواي پاک تهران يه غنيمت که فقط صبح روز پنجم فروردين مي توني بفهمي .

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 20 اسفند 1385  

گوسفندها هم بهار رو مي فهمند .
روزهاي آخر اسفند بود . درخت هاي روبروي ايستگاه تاکسي همه جونه زده بودند . هوا بوي بهار مي داد هرچند که دود ماشين ها خيلي مجال به بوي بهار نمي داد !
شايد اگه کمي دقت مي کرديم صداي گنجشک ها رو مي شنيديم اما خب صداي ماشين اجازه نمي داد . خيلي سعي مي کردم که حس کنم داره بهار مياد ،اما صف تاکسي خيلي طولاتي بود و من ديرم شده بود .
همه مثل هميشه تو صف تاکسي ايستاده بودم تا نوبتم بشه . از وقتي صندلي جلو فقط يه نفر مي تونه بشينه يکم بيشتر طول ميکشه تا نوبت آدم بشه و از اين جهت ما ضرر کرديم .
بالاخره بعد از يه ربع من هم جزو چهار نفر آخر شدم و آماده براي اينکه هر طور شده جلو بشينم . بقيه اونايي که با من بودن همه خانوم بودند و احتمال اينکه بخواهند سه تايي عقب بشينند، زياد بود و من از اين جهت خوشحال بودم .
وقتي تاکسي اومد ، همونطور که فکر مي کردم سه تا خانوم رفتن عقب و من با خوشحالي در جلو رو باز کردم و داخل تاکسي نشستم . همينکه در گرفتم تا ببندم راننده گفت :
آقا در رو يواش ببند .
اما تقريباَ دير شده بود و من طبق روال بقيه تاکسي ها در رو محکم بسته بودم . قبل از اينکه راننده چيزي بگه ،گفتم :
آقا ببخشيد .
راننده با بد خلقي گفت :
ببخشيد که چي ؟ در رو محکم بستي ديگه !
با يکم ناراحتي گفتم :
خب گفتم که معذرت مي خوام ، از قصد که محکم نبستم !
راننده کمي صداش رو بلندتر کرد و گفت :
چرا اتفاقاَ از قصد بود ديگه ! وقتي من گفتم، محکم تر بستي !
تعجب کرده بودم و از طرفي هم عصباني شده بودم که چرا داره منو متهم مي کنه ، اومدم جوابش رو بدم که راننده با همون لهن گفت :
همتون از قصد اينکار رو مي کنيد ، همتون مثل گوسفند سوار ميشين رو مثل گوسفند پياده ميشين رو در رو محکم مي بنديد .
از کوره در رفتم ، گفتم :
چي داره ميگي ؟ تو مثل اينکه قاطي داريا !
در رو باز کردم و اومدم پايين در رو محکم بستم . راننده از توي ماشين داد زد:« گوسفند ، گوسفند .»
هيچکدوم از آدماي تو ماشين اعتراضي نکردند و تو ماشين نشستن، درست مثل گوسفند . مردي که نفر بعدي من بود با عجله جلو پريد و سوار شد ، درست مثل گوسفند . حتماَ تو راه راننده براشون از گوسفند بودن من تعريف مي کرد واونها هم تأييد مي کردند .
روزهاي آخر اسفنده و من سعي مي کنم که بهار رو حس کنم هر چند که به نظر بعضي ها گوسفندام، اما خب حتي گوسفندها هم بهار رو مي فهمند .

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 30 بهمن 1385  

ناقص
همهمه اي بر پا بود . جذبه زمين آبي همه را مجنون کرده بود .
و ما با تمام وجود ناقصمان به سمتش مي آمديم .
در دل آبي کوچکمان چيزي جز پيوستن به آن آبي بيکران و کامل نبود و ما که تنها قطره اي ناقص و کوچک بوديم، مجنون وار او را مي پرستيديم و به سمتش مي رفتيم .


حال اقيانوسي هستم، بيکران‌، عميق و در نهايت آبي ، اما ...
تنها و باز هم ناقص

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 11 بهمن 1385  

کربلاي دگر
ديگه تقريباَ تمام هياهوي ظهر خوابيده بود . آفتاب هم داشت کم کم مي رفت پايين که يه استراحتي کنه . نيم روز وحشتناکي بود. خيمه هايي که آتيش گرفته بودند و داد و فرياد مردها و زجه و گريه زنها .
اما حالا همه چيز تموم شده بود، فقط سگهاي ولگرد مونده بودند و سر تيکه هاي گوشت مونده با هم دعوا مي‌کردند .
يه نگاهي به انتهاي خيابون انداخت و شروع کرد به جارو کردن ظرفهاي يکبار مصرفي که کم و بيش نصفه و بدون خورش رها شده بودند
. اينجا هم براي خودش کربلايي بود .

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 3 بهمن 1385  

جنايات جنگي 1 تا 10
از تاکسي که پياده شدم هوا کاملاَ ابري بود و ديگه نزديک باريدنش بود . هميشه از هواي ابري که آماده باريدن باشه لذت مي بردم ، چرا که نويد باران رو مي داد پياده روي زير بارون
تا ايستگاه اتوبوس هاي کرج راه زيادي نبود ، فقط بايد چند ده متر مي رفتم تا به ترمينال مي رسيدم .
مسير ترمينال اتوبوس‌ها هميشه پر از دستفروش‌ و پليسه . پليس ها هميشه بين دستفروش ها راه مي روند و مواظب يه چيزي هستند که من هنوز با آنکه چند ساله هر روز از اونجا رد مي شم، نفهميدم . دستفروش‌ها هم هرچيزي رو براي يه لقمه نون مي‌فروشند ، از ساندويچ تخم مرغ آبپز و چاي بگير تا ساعت و بي سيم . اما اين روزها بازار سي دي از همه چيز داغ تره .
سي دي فروشي ديگه از دست دستفروشان عادي خارج شده و تبديل به يک شغل آبرومند شده – هرچند از نظر اجتماعي يک نوع تکدي گري بحساب مياد – آدم هاي تحصيل کرده ، سي دي فيلم هايي رو دارند که ديگه پرده اي هم نيست و بقول خودشون « دي وي دي ورژنه » . فيلم هايي رو که هنوز اکران نشدند– راکي بلبور ، راکي 6 – يا فيلم هايي خيلي کمتر کسي داره – سه رنگ کيشلووسکي - و خيلي از فيلم هاي ديگه .
اما سي دي فروش‌هاي ميدون آزادي هنوز هم تو جو همون فيلم هاي عشقي هندي و فيلم هاي قيصري ايراني يا بزن بزن‌هاي فرانکي يا فيلم هاي با اسم هاي خاص مثل فقرو فحشاء ده نمکي موندن و جلو تر نرفتن . اين روزهاي هم با شروع محرم رفتن تو خط سي دي‌هاي مذهبي و نوحه هاي جديد که سبک هوي متال خونده ميشن .
من معمولاَ مي ايستم و اسم سي دي ها رو نگاه مي کنم . اون روز طبق معمول ايستاده بودم و عنوان سي دي ها رو نگاه مي کردم اسم يکي از سي دي ها زير بقيه بود برام جالب اومد . با اشاره از فروشنده پرسيدم که اون سي دي اسمش دقيقاَ چيه ؟ آخه نصفش بيشتر معلوم نبود . فروشنده خيلي زود متوجه سي دي مورد نظر من شد و گفت :
- جنايات جنگي !
- چي ؟
- جنايات جنگي صدام ، 10 تا سي ديه ها !
با تعجب به سي دي نگاه مي کردم گفتم :
- ده تا ؟ چه خبره ؟
اونم که با کمي تعجب بيشتر به من نگاه مي کرد جواب داد :
- يعني زياده ؟
- نه ! حالا دونه چند هست ؟
- 1000 تومن !
اين رو با يه اقتدار خاصي گفت .
- گرون نمي دي ؟
- عوضش ارزشش رو داره ، کشتار تو جنگ رو نشون ميده ، حلبچه و کردها ، ما خودمون هم کرديم .
راست مي گفت ، تازه متوجه لهجه کرديش شده بودم . خواستم بگم پس اينجا چيکار مي کني که از خيرش گذشتم و گفتم :
- خودتم ديدي ، نصفه نباشه ؟
- نه ، مطمئن باش ، من خودم هم ديدم ، تو اين اوليش اعدام صدام هم هست که دارن دارش مي زنند ، کاملش ها .
- اما گرون ميدي ها ؟
- ارزش داره ، معلوم ميشه که اين کثافت ... حقش نبود به همين راحتي بميره !
نمي خواستم فيلم رو بخرم . سي دي رو بهش پس دادم که برم . با تعجب و نارضايتي گفت :
- نمي خواي ؟
- نه ، الان پول همراهم نيست !
- باشه 700 تومن بده
- نه ! باشه فردا که اومدم ازت مي خرم .
اين رو درحالي مي گفتم که فکر مي کردم فردا از چه راهي برم که اين يارو اونجا نباشه
- خب الان ببر ، فردا پولش رو بده !‌
ديگه بهونه اي نداشتم . سي دي رو گرفتم و يه هزاري بهش دادم و اصلاَ به روي خودم نياوردم که پول نداشتم ، اون هم به روي خودش نياورد که من پول نداشتم و سي دي رو همونه هزار تومن حساب کرد .
دوباره راه افتادم . تو ميدون آزادي حتي يه سطل آشغال هم نيست ، من هم سي دي رو يه گوشه اي انداختم و به سمت ترمينال راه افتادم .
تو ترمينال هم سي دي فروش‌هاي دستفروش زيادند و همه هم جنايات جنگي 1 تا 10 رو دارند و مي فروشند اونهم 1000 تومن .
حالا ديگه همه مي تونستند تمام اون جناياتي رو که قبلاَ فقط خبرش رو مي شنيدند، ببينند . حالا ديگه همه مردم مي‌فهميدند که يک بار اعدام صدام کم بوده و بايد لهش مي کردند يا شيمياييش مي کردند بعد دارش مي زدند .
فيلم مسند جنگي چيزي نيست که دست هرکسي باشه يا بشه از جايي دزديد . من و علي رنجي هم که نرفتيم جنگ فيلم بگيريم که الان يهو بعد از 18 سال يادم بيوفته که فيلم داريم ، بريم پخش کنيم که همه ببينند .
يک وقتي مصلحت در اين بود که جنگ باشه ، صدام باشه ، حلبچه باشه ، بمب شيميايي هم باشه و يه عده هم اين وسط از بابت جنگ و اين حرفها پولي به دست بيارن . حالا هم همه چيز تموم شده دوباره از يه راه ديگه پول در مي آرن ، « جنايات جنگي 1 تا 10 » .
معلوم نيست اين فيلم ها قبلاَ کجا بودن ، قبل از اعدام صدام . اين وسط فقط ما ايم که يه موقع از صداي بمب باران شنيدن خبرهاي هولناک جنگ وحشت مي کرديم و حالا هم از ديدن همه اون چيزهايي که يه زماني از شنيدنشون هم ناراحت مي شديم .
آسمون ديگه پر شده بود اما اصلاَ خيال باريدن نداشت . همين طوري بغض کرده بود .

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 17 دی 1385  

نابخشوده
وقتي سوار شدم گفتم :
- منظورت چيه که ميگي « ديگه آزاديي نموده !»‌
- هيچي بابا يه چيزي گفتم ، تا خود آزادي ميري ؟
- آره اگه تا اون ور ميدون بري که ممنونت ميشم .
هوا سرد بود و من که تا چند لحظه قبل داشتم سر اعدام صدام با يه راننده ديگه بحث مي کردم و راننده هم منو پرت کرده بود بيرون ، خيلي خوشحال بودم که به اين سرعت يه ماشين گير آورده بودم و از اينکه چراغ هنوز قرمز نشده بود خوشحال بودم ، راننده خيلي سريع از چهاراسکندري رد شد و خيال من رو راحت کرد .
- ديدي کشتنش ؟ يه طناب و خفه و تمام ، همين !‌
راننده که خيلي جوون تر از قبلي بود و دنده رو عوض کرد و اين گفت و سرش رو تکون داد .
خودم رو به بي خبري زدم و گفتم :
- کي ؟
- صدام ! پسر مثل اينکه از همه جا بي خبري ؟
- هان ، آره امروز تو شرکت حرفش بود .
- نبايد به اين زودي اعدامش مي کردند ، بايد تا آخر محاکمه اش مي کردند ، بايد پرونده ها يکي يکي رو مي کردند تا معلوم بشه کيا پشتش بودند .
بعد انگار که منتظر يه حرفي از طرف من باشه يه نگاهي به من کرد ، من هم خيلي جدي گفتم :
- آره ! مردتيکه جنايتکار !‌
راننده انگار که از حرف من خوشش نيومد اخماش رو کرد تو هم گفت :
- جنايتکار اونکه که اون بمب ها رو ساخته داده دست يه ديوانه مثل صدام ، جنايتکار اون دانشمندي که اين چيزها رو اختراع مي کنه ، اون آلمان لعنتي که بمب رو به عراق مي فروخت و ماسکش رو به ما . اصلاَ هيچ مي دونستي تمام ماسکهايي که ما از آلمان خريديم همه اش ايراد داشت . بعد از جنگ بچه ها رو مي بردند تو همون آلمان تا معالجه کنند . جنگ ما آزماشگاه آلمان بود و صدام فقط يه احمق ديوانه وگرنه جنايتکار اصلي اون ... اصلاَ آقا ، بچه ها نمونه بودند .
مات و مبهوت مونده بودم ، من سوار تاکسي بودم يا ... راننده که مدام حرف مي زد و ادامه داد :
- اعدامش کردند و همه گناه ها رو انداختند گردنش و تمام ، حالا هرکي ناراحته مي تونه به صدام فحش بده ، آزمايش تموم شد . آره ! راست ميگي مرتيکه جنايتکار !
بعد يه لبخند خشک به من زد و ادامه داد :
- همه جنايتکارها هنوز تو آزمايشگاهاشون دارن چيزاي جديد مي سازند و به ريش ما ، مجروح هاي ما و شهيداي ما مي خندند و اون ما هي مي گيم « اعدام کمش بود ، بايدريزريزش مي کردند ، بايد صد مرتبه تا دم مرگ مي بردنش بعد اعدام مي کردند .
يهو انگار بهم يک سلقمه زده باشند گفتم :
- جدانا ! يکي تو شرکت ما بود که مي گفت « بايد مي داختنش تو اتاق گاز ، شيميايي مي شد بعد ولش مي کردند همون طوري زندگي کنه »‌! آخه اين هم حرف شد که ...
راننده زياد فرصت نمي داد که من حرف بزنم گفت :
- اون خودش يه صدام بالفطره است ، فقط قدرت نداره ، وگرنه از صدام بدتر بود . مسئله دفن کردن يه تاريخ شرم آور براي بعضي از کشورهاي سوسول بود !
از اين حرفش خندم گرفت ما قيافه راننده خيلي جدي بود ، من هم جلوي خودم گرفتم تا بقيه حرفهاش رو بزنه
- اگه ما هم شيمياييش کنيم ، که ما هم خودمون صداميم و ميشيم عين اون يه « نابخشوده » ديگه !
- هان ؟ چي ؟ نابخشوده ؟
خودم زياد به به اين سوا خود اهميت ندادم و پرسيدم ؟
- خب پس تکليف اين همه شهيد و مجروح جنگي و شيميايي چي ؟ اونها چه گناهي کردند که بايد اين طوري با بدبختي و درد زندگي کنند ؟
راننده براي چند لحظه مکث کرد ، انگار که دهنش خشک شده باشه بزور آب دهنش رو قورت مي داد ، بعد دور دهنش رو که کف کرده بود با دست پاک و ماليد به شلوارش وگفت :
- اولاَ نه شهيدا نه مجروح ها هيچ کدوم بدبخت نيستن درست صحبت کن !
بعد يه نگاه خيلي جدي به من کرد و ادامه داد :
- اون ها راشون انتخاب کردند حالا يا آگاهانه بوده يا نبوده . جنگ بوده ، حلوا که خيرات نمي کردند ، خداوکيلي هيچکس رو هم به زور سربازي نبردن ، نصف فاميل خود ما سربازي نرفتن ، مام که رفتيم خودمون رفتيم . نصف دوستاي ما تو همين جنگ شهيد شدند . اون دردي هم که تو ميگي شايد به نفعشون که باشه ، ميدوني اينها ديگه به اون اوس کريم برمي گرده ! اي نفقط خود خداس که مي دوني چي واسه کي بهتره !
بعد انگار که غم گندي يادش اومده باشه يه نفس عميق کشيد و ادامه داد :
- آره ! اگه الان اونا بودن خيلي اوضاع بهتر بود اما اگه اون موقه نمي رفتند و شهيد و مجروح نمي شدند الان همين هم نداشتيم . مسئله مرده يا زنده و سالم و مجروح بودن اونها نيست ، قضيه اينکه اونها رفتند تا به همه دنيا ثابت بشه ما جنگ طلب نيستيم ، ما جنايتکار نيستيم ، حالا فکر کن ما داريم عين جنايتکارها حرف مي زنيم ،« ريز ريزش کننند» ، اخه اين چه حرفي ، همه هم که الاغ باشند ما که نبايد عرعر کنيم !‌ ما فارسي خودمون رو حرف مي زنيم .
فکر کنم طولاني ترين مسير زندگيم رو رفته بودم ، اون شب برف هم مي اومد و ميدون آزادي واقعاَ زيبا بود .
وقتي پياده شدم راننده گفت :
- داداش ببخش که سرت ور درد آورديم ! شرمنده از صبح هرکي سوار شده هي صدام رو ريز ريز مي کرد . بازم شرمنده !
با راننده خداحافظي کردم توي برف به سمت ايستگاه اتوبوس هاي کرج راه افتادم هنوز تا خونه کلي راه داشتم .






نابخشوده 1
خوني جديدي به زمين مي پيوندد
و مرد جوان به سرعت و با دردي هولناک
مقهور و رام آنها مي شود
او قوانين آنها را ياد مي گيرد
او نيز ملقب به « نابخشوده » مي شود
1 – ترانه اي از گروه متاليکا از آلبوم سياه

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 14 دی 1385  

تنفر
تو تاکسي نشسته بودم واز انقلاب به سمت آزادي مي رفتم . ماشين ها پشت چراغ قرمز خيابون اسکندري مونده بودند . معمولاَ اين چراغ خيلي طولانيه گاهي تا نيم ساعت پشت اون معطل مي شويم . راننده که مرد مسني بود بالاخره رضايت داد که راديو روشن کنه . معمولاَ راديو موضوع هاي خوبي رو براي حرف زدن تو تاکسي ايجاد مي کنه و موضوع خوب هم تو تاکسي پشت چراغ قرمز بهترين چيز براي گذران وقته .
راديو خبري از درگيري هاي عراق و اعتراض گروهي از مردم به اعدام صدام بخش مي کرد . راننده با شنيدن اين خبر عصباني شد و راديو رو خاموش کرد و زير لب چيزي مثل بدوبيرا نثار صدام کرد .
خيلي آروم طوري که عصباني تر نشه گفتم :
- ‌حالا مي ذاشتي بشنويم چي ميگه ؟‌
- چي مي خواد بگه ! اون موقعه که زنده بود هي کشت و کشت و حالا هم که مرده هي به خاطرش مي کشن هي مي کشن ، تازه بعد از اين همه کشتن فقط دارش مي زنند ، بايد بگيرن تيکه تيکه اش کنند و بعد هم بدن لاشخورها بخورنش ‌
اينو که گفت گوشاش قرمز شده بود و رگ پيشونيش زده بود بيرون به حالت عادي برگشت .
- خب درسته زياد جنايت کرده ولي ما که ...
- ولي ما نداره بايد له اش مي کردند بايد از ... آويزونش مي کردند تا يادش نره چيکار کرده‌
راننده اصلا فرصت نداد من هم چيزي بگم شروع کرده بود به داد و هوار
- شماها يادتون نيست ، يا نبودين يا بچه بودين ، يه شب نبود ما راحت بخوابيم ، هر روز يه بمب ، هر روز يه شهيد ، بدبخت اين پدرو مادرها چي کشيدن ! »
خيلي جدي گفتم :
- چي کشيدن ؟
- يعني چي که چي کشيدن ؟
- خب جنگ بوده يه عده که احساس وطن پرستي و دين پرستي وعشق شهادت بودن رفتن شهيد هم شدن به آرزوشون هم رسيدن ، بده يکي اومده يه کاري کرده يه عده به آرزوهاشون برسن !‌
خودم هم از اين حرف خودم پشيمون شده بودم . راننده با تعجب به من نگاه کرد و گفت :
- برو پايين آقا ، بعصي کثيف عراقي
- بابا حالا چرا جوش آوردي من ميگم صدام رو بايد اعدام مي کردن که کردن کاري ديگه اي از دست کسي بر نمي اومده ، اينکه به سزاي اعمالش مي رسه تو مطمئن باش اگه گناهکار باشه اون طرف اوس کريم دخلش رو مياره اگر هم نباشه که هيچ !‌
- يعني چي اگر هم نباشه ، يعني تو ميگه صدام آدم خوبي بوده ؟
يکم مکث کرد و گقت :
- اصلا برو پايين
من که ديگه خسته شده بود گفتم :
- من ميرم پايين اما بدون با اين کارا نه ماردها خوشحال مي شن نه شهيدا برمي گردند فقط يک جنايت به جنايت هاي عالم اضافه ميشه و گناه زمين بيشتر ، آخه مگه ما خداييم که بخواهيم کسي رو با محکوم کنيم ، اين جا زمينه و قوانين اينجا ميگه صدام رو بايد يکبار اعدام کرد . مام بهتره که اين تنفر رو بکنيم بندازيم دور تا راحتر زندگي کنيم .
در تاکسي رو محکم بستم به جواب راننده گوش نکردم .
چراغ سيز شد و همه ماشين ها راه افتادن ، جلوي يه تاکسي ديگه دست تکون دادم و گفتم :
- آزادي
راننده به شوخي گفت :
- بيا بالا هرچند که ديگه آزاديي نموده


فکر مي کنم حالا که صدام رو اعدام کردن بهتره اين نفرت رو تموش کنيم ، اين طوري راحتر ميشه زندگي کرد .

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 6 دی 1385  

سلطان قلبها
از وقتي قوانين راهنمايي و رانندگي در مورد اتوبوس هاي شرکت واحد شديدتر شده ، کمتر راننده اي وجود داره که خارج از ايستگاه مسافري رو سوار يا پياده کنه ، اما اون روز با وجود ترافيک زياد تو بلوار کشاورز راننده به هر زحمتي بود گرفت بقل و مردي رو که يه آکاردئون دربوداغون رو روي سينه اش داشت سوار کرد
. - مرسي آقاي راننده !
- يه چيز خوب بخون دلمون شاد بشه ها
مرد آکاردئون چي رفت وسط اتوبوس که به نسبت خلوت هم بود و بعد انگار که اصلاَ حرف راننده رو نشنيده باشه شروع نواختن يک آهنگ غمگين کرد .
آهنگ برام آشنا نبود و چيزي هم از ترانه اي که خوانده مي شد نمي فهميدم ، حوصله نداشتم . فقط به اين فکر مي کردم که عجب آهنگ مزخرفي رو مي خونه . مردذ آکاردئون چي در آخر با فشار دادن پشت سرهم تمام کليد ها آهنگش رو تموم کرد .
از صداهايي که مي شنيدم معلوم بود که کسي پولي نمي داد .
- اي بابا شما مردها چرا اينقدر بي معرفتيد !!
و بعد انگار که به سراغ زنها رفت باشه بعد از چند لحظه اين حرف رو در مورد زنها هم بکار بود .
- خب آخه يه چيزي بخون که ما بفهميم چي داري ميگي !
يکي از زنهاي انتهاي اتوبوس بود . اين حرف زن يکم خيالم رو راحت کرد که فقط من نبودم که نمي فهميدم .
- اصلاَ نمي خواد بخوني بيا برو پايين زود باش !!
راننده با کمي عصبانيت گفت و در جلو رو باز کرد .
مرد آکاردئون چي که هول شده بود يه آهنگ ديگه رو شروع کرد .
آهنگ اونقدر آشنا بود که همه براي خودشون شروع کنند به زمزمه
«‌ يه دل ميگه برم ، برم .... سلطان قلبم تو هستي ... »‌
آهنگ تموم نشده بود که يه عده به مرد آکاردئوني پول مي دادند و مرد همونطور که مي زد ، تشکر مي کرد و مي گفت :
- يعني اگه فردين اين رو نمي خوند امشب زن و بچه ما بايد گشنه مي خوابيدند !
تو دلم گفتم : نگران نباش فردين هنوز زنده اس !!


راستي چرا اين آهنگ اينقدر موندگار شده ؟
خدا عارف رو حفظ کنه و انوشيروان روحاني و فردين بيامرزه

لينک مطلب نظرات

 1   تعداد بازديد کننده امروز
 97   تعداد کل بازديد کننده
   

  آرشيو
مشخصات
همه ستون کاغذي
دالان سبز
برسد به بخش مسابقه
يكي بود و يكي نبود
  mail

عکسهای علک
تصويرمخفي
از دريا تا آسمان
عکاسي
هيربد
بهنام
نازي
اتاق روش ما
ياهو
قوي سياه
يار دبستاني
متافيزيک
سروش
کپي برابر اصل