جمعه، 15 شهریور 1387  


عشق را ای کاش...

[به علی رضا ملیحی و نبوغ بی دریغش]



آنکه می گوید دوستت می دارم
ای کاش بداند چه می گوید!

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 11 شهریور 1387  

تیغ تیز گرسنگی
[به بهانه ی سالمرگ فرهاد مهراد،ماه رمضان ، طرح تحول اقتصادی و تمام بهانه های دیگر...]



هنوز
  جان کلام را نگفته
 حنجره ای می سوزد

 وترانه ای در غربت
... به خاموشی می گراید
 

***                    
 

" کیست که آتش در کف دست نهد
و با یاد کوههای پربرف قفقاز
خود را سرگرم کند؟

یا تیغ تیز گرسنگی را
به یاد سفره های رنگارنگ
کُند کُند؟  "

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 25 شهریور 1386  

یادداشتهای غربت ( 2)

 مجتمع خوابگاهی پسران دانشگاه  ، خارجی ، صبح زود.
 سپیده دم یک روز تیرماه،پیش از امتحانات آخر ترم.

نسیمی خنک و مطبوع می وزد و جمعیتی که آسوده خاطر و فارغ از دغدغه های امتحان روی بامهای راهروهای ارتباطی بین خوابگاهها خود را پتوپیچ کرده و آرام خفته اند،با تابش نخستین پرتوهای آفتاب ،بدون شک یکی از لذت بخش ترین لحظات یک خواب بی مانند را تجربه می کنند.
مرد در حالی که دوربینش را غلاف می کند از پنجره ی آشپزخانه به داخل می رود.


اتاق شماره ی 21 - داخلی ، روز.

اتاق نامرتبی که میز تحریر کوچکی  در کنار پنجره اش دیده می شود و جزوه های امتحانی رویش پخش شده اند.ظرفهای نشسته ی غذا روی هم تلنبار شده و یک نفر روی تخت خوابیده و فیلمنامه ی " لبخندهای یک شب تابستانی" را می خواند.
نور لرزان یک چراغ مهتابی، آرامش اتاق را تهدید میکند.

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 22 فروردین 1386  

از خوابهای مغشوش



پر بودم از تو که به خوابم آمدی رفیق!

بلندتر شده بودی انگار

و بغض شبانه
 
                از سواد عریانی ات

                پررنگ تر شده بود...

                                       

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 6 دی 1385  

یادداشتهای غربت ( 1)


و شب انگار،
              نمی خواهد که پوستینش را
                        از روی خوابگاه بردارد.

و شب انگار،
              کشیک شبانه اش را
          خوش ندارد که تمام کند.


من بیدارم و
               "مجید استوار" انگار
                  و " سام قانونی "
                  و دوربینش که می خواهد
                      از اولین برف زمستانی
                      روی درختهای دانشگاه
                      عکسی به یادگار بگیرد.

و شب انگار،
هیچگاه به این بلندا نبوده ...


               *  *  *


من بی قرارم و
                   " مجید استوار "
                  و " سام قانونی "

و دوربین انگار،
                  از همه بی قرارتر


و شب انگار ...

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 14 آذر 1385  

از شیشه های مشجر



پنجره را که می بندی به روی عبور،

از شیشه های مشجر

                              خرده مگیر

باور کن

         توفانی در راه است ...

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 23 آبان 1385  

باید نوشت و بود...


اصلا" نمی خواهم بدانم که چندم ماه است...و ساندویچی که سفارش داده ام،کی آماده می شود...و رییس جمهور چه گفته است...و فلسفه کی به بن بست می رسد...و این شب لعنتی به پایان...؟

و دوچرخه دارد دیرش می شود...و توالتهای بین راه...و من چترم را کجا گم کرده ام؟

اصلا" مرا به سگ همسایه چکار؟

ای لعنت به روزی که نوشتنم بگیرد...و ندانم از کجا شروع کنم...و کدامها را لای گیومه بگذارم...و کی به سطر بعد بروم....و کدام ژانر...و به دستور زبان احترام بگذارم یا نه...

و دستشویی ام بگیرد...

و فقط این را می دانم که باید باز بنویسم...

حالا کجا و کی...مزخرف یا مهمل...فرقی نمی کند...

باید در برابر یک کرم قدیمی سر تعظیم فرود آورد انگار...

بله ... باید نوشت و بود...

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 20 بهمن 1384  

عاشورا

فرهاد می خواند...و چیزی نمانده تا ظهر...

بارانی که می بارد،زمین و درختها و عزاداران را شسته است...وهوای مه گرفته میزانسن گریه را به تکامل رسانده...
کوه پیدا نیست...برج پیدا نیست...شهر پیدا نیست...و گریه پیدا نیست...

کبوترها زیر بارانگیر پنجره و تراس خانه مان پناه گرفته اند...و کودکی ام در کوچه پس کوچه های امامزاده حسن گم شده است...
در تکیه های خیابان دکتر اقبال...و تکیه ی بچه ها ی محل...و هیأت نیشابوری...
لابه لای دسته های بزرگ و کوچک...طبلهاو دهلها...سنجها و فلوتها...و خواننده های جورواجور...از علی کوهساری گرفته تا ابراهیم شهبازی...و سوز نوحه خوانهای ترک...
میان زنجیرها ودستهاو سینه ها...و بین پرچمها و علمها و کتلها...و چلچراغ و گهواره...و دود اسفند آغشته به مه...وبوی قطره های گلاب...وطعم شیر داغ و تخم شربتی... و رنگ و بوی شله زرد...و قیمه پلوی نذری...

همه چیز حاکی از آن است که من زنجیرم را جایی جا گذاشته ام...و کودکی ام را...

                                        * * *

چیزی نمانده تا ظهر...و همچنان...
                                             فرهاد می خواند.

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 10 بهمن 1384  

انجمن شاعران مرده

انجمن شاعران مرده،قصه ی شورش یک نسل است در برابر عادتها و قراردادهای اجتماعی فرسوده و انعطاف ناپذیر جامعه ای که در آن همه چیز برای جوانها برنامه ریزی شده و تحت کنترل است.
نسلی که با تلنگرهای آهسته ی یک معلم پرشور ادبیات منقلب می شود و دیگر حاضر به سازش با سازوکاری که میخواهد صرفا" از آنان یک " ماشین درسخوان مؤدب بله قربانگو " بسازد نیست و فریاد اعتراضش را بر سر نظام مستبد مدرسه ی شبانه روزی و جامعه بلند می کند و در این راه هزینه های هنگفتی می دهد؛ همچون مرگ یکی از بچه ها که تنها خواهان تجربه کردن علایق شخصی خود در دنیای نمایش و در تلاش برای یافتن حقیقتی انکار شده بوده است.

 آقای کیتینگ - معلم ادبیات - فارغ التحصیل همان مدرسه بوده و یک عادت شکن است که با جسارت تمام،با کفش روی نیمکت می ایستد و از همه می خواهد که صفحاتی از کتاب را که متعلق به شاعران خشک دوران کلاسیک است پاره کنند و برای آنها از اشعار "والت ویتمن" می خواند و آنها را به فضای باز برده و با متدهای نوگرایانه ای شور و هیجان زایدالوصفی را در آنها زنده می کند.

بچه ها با یافتن پرونده ی کیتینگ به گذشته اش و غاری که محل تشکیل محافل " انجمن شاعران مرده" بوده پی می برند و بی محابا ودور از چشم اغیار،شبها به غار می روند و در خلوت خود بار دیگر انجمن فراموش شده را احیا می کنند.

 رفتارهای دانش آموزان و روشهای جدید کیتینگ خشم و حسادت اولیا و مدرسه را برمی انگیزد و خودکشی یکی از بچه ها را در پی دارد که منجر به اخراج معلم می شود.

صحنه ی خداحافظی بسیار باشکوه است؛ کیتینگ که برای بردن وسایلش به کلاس ادبیاتی که حالا مدیر عبوس مدرسه تدریسش را به عهده گرفته می رود، به هنگام خروج یکی از بچه ها وسط کلاس و در حضور مدیر روی نیمکت می ایستد و همنوا با "ویتمن" کیتینگ را مورد خطاب قرار می دهد:
Oh captain,my captain
و اغلب دانش آموزان نیز بی اعتنا به تهدیدهای مدیرشان همسو شده و یک وداع به یادماندنی را در مقابل کیتینگ- که حالا اشک در چشمانش حلقه زده- به نمایش می گذارند.
 

"پیتر ویر" کارگردان استرالیایی تبار خوش قریحه ای ست که با بازی فوق العاده ی " رابین ویلیامز" اثری در خور ستایش آفریده و نمی دانم چرا اینقدر صمیمی و بی استعاره است.
تماشای فیلم دیگرش،" بی باک" از تلویزیون وادارم کرد تا یادداشتهای "انجمن شاعران مرده" را که داشت رو به فراموشی می رفت ،باز خوانی کنم.

 

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 2 بهمن 1384  

یاد خاموشی آتشی

" خانه ات سرد است ؟
  خورشیدی در پاکت می گذارم و
  برایت پست می کنم.

  ستاره ای به آسمانم روانه کن؛

                     _ بسیار تاریکم _  "           

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 26 دی 1384  

Long Shot

صلاة ظهر بود

و آفتاب زمستان
یک شعر واقعی را
در امتداد کاجهای برف پوش
                    زمزمه می کرد...

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 9 دی 1384  

کلام

مریم از کلام تو بارور می شود
و مسیح
           از کلام من.

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 23 آذر 1384  

پایتخت مرگ

دشنه ام کجاست ؟
هنوز له له باران دارند این سبزه ها هم !
هنوز کودکی دارد می میرد آرام انگار !
و تعفن دارد اندام بشر را می گیرد که !
                                 _ فاتحانه ! _

هوای تو دور است.
دلم هوای دشنه دارد،رفیق !
نگاه کن !
             شهر آلوده ست.

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 19 آذر 1384  

آن مرد
[ به Shane ؛قهرمان محبوبم در فیلمهای وسترن ]

آن مرد آمد.
آن مرد در باران آمد.
آن مرد با اسب در باران آمد.

آن مرد تنهاست.
آن مرد تنهاست.

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 2 آبان 1384  

(6)
[ برای قلب کوچک آناهیتا ]

گردنه ها و سراشیبها
تپه ها و دره ها
دشتها و جلگه ها را پیمودیم.

تمام راهها، زیر پایمان
تمام آسمان، آن بالا
تمام درسهای تاریخ، پشت سر
و تمام صفحات جغرافیا انگار،
                          پیش رو .

و در پس همه ی تپه های جهان
توده ی مه
      _ چون نوزادی _
                نرم و سبک در آغوش چمنزار خفته بود.

و ما فارغ از گرما و خستگی راه
در آغوش خنک و مهربان مه
                                    فروغلتیدیم...

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 29 مهر 1384  

(5)

صبح که پیدا شد
   نور در جاری رودخانه آب تنی می کرد
وصف لذت صبحانه از ظرف کلمات سر می رفت.

راه که افتادیم
      کوله پشتی ها پربود از صحبت نان
بعد،روستای نوکیان
بعد، مدرسه ی کمال تازه کند
و بعد،
      دهکده ی متروکه.

چرت کوتاه بعد از ناهار
و لعنت از دست دادن چند جرعه چای داغ
بعد،کندوها
بعد،هیبت سگهای نگهبان
و بعد،
       بوی شمال.


و ما هنوز راه می رفتیم...

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 19 مهر 1384  

(4)

زیر درختان فندق آن روزگار
خواب چادرها
            آشفته بود از اوهام پیرزن.

 در کنار آتش خوش سوزی
لبهای بی خوابی می جنبید
وبه یاد یک آهنگ قدیمی روس
         روی شیارهای سازدهنی می لغزید:

                                      " کاساچوک "


و شب از خلوت و تنهایی مردان پر بود...
 

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 5 مهر 1384  

(3)

بعد،خلوت ما
             در بطن علفزاری گم شد.

کودکی سیبش را
                 بی تعارف به زمین می کوبید.

لذت آب تنی
              روی اندام بشر می رقصید.

ماه بالاتر می رفت
            و شکوهش
            از همه سان می دید.
و سرودی زیبا
      گوش یک دهکده را می جنباند:

"  یه شب مهتاب
   ماه میاد تو خواب...  "

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 1 مهر 1384  

(2)

دنیای آبها
         گلوی سد منجیل را قلقلک می داد.
ما می رفتیم وجاده ی کناره پیدا بود.

حجم آب از گردی چاههای عمیق فوران می کرد.
تمام پیامبران روی زمین به صف ایستاده بودند؛

آیه ای در حیاط پمپ بنزین نازل می شد:
                              " والتین والزیتون "

ما راه می رفتیم و جاده با ما بود.

کنار طراوت آبها
تمشکی چنبره می زد.

روی صورت زالزالکها
التماسی فریاد می کرد.

بعد،
     آن روستاهای غریب
بعد،فقر آدمها
بعد،سیلان آبها
بعد،درختان گردو

وبعد،
       آواهای دور و نزدیک

و ما همچنان راه می رفتیم...      

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 24 شهریور 1384  

(1)

غروب بود انگار
آخرین خمیازه های بی دلیل آفتاب
_ساده و بی ملاحظه_
                بولوار را می آزردند.

شاید ستاره بود که می رقصید.

شهر پیدا بود،اما
                    من یخ زده بودم.

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 12 شهریور 1384  

نامه ی سوم

   سلام

   می دانم که حالت خوب است و زمستان سردی داشته ای و یادداشتهای همه ی آن سالها را به آتشدان هبه کرده ای.
نگفتی اما اندوهش از فحوای کلامت پیدا بود.

   سال پربارانی داشته ام و تمام پنجره ها گواهند.اینجا چتری بالای سرم دارم که هنوز آوار نگشته زیر بارانها؛
هی!آن سال پربارانمان را هیچ یادت هست؟

   هر از چندگاهی چرخی در تئاترهای شبانه می زنم و با رویایت به یاد همان سالها تا خانه قدم می زنم.
دیر وقت است انگار ، نه ؟

   بدرود.

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 5 شهریور 1384  

نامه ی دوم

سلام.
آقا ما خوشحالیم.
از اینکه مهران می خواهد بنویسد خوشحالیم.
از اینکه سر وکله ی مجید تهرانی پیدا شده خوشحالیم.
از اینکه نازی و بچه ها برایمان comment می گذارند خوشحالیم.
از اینکه احسان هنوز سرخوش است خوشحالیم.
از اینکه مهدی زن گرفته خوشحالیم.
از اینکه هاله همسرمان است خوشحالیم.
از اینکه با شما همسفریم خوشحالیم.
از اینکه گرما دارد گورش را گم می کند خوشحالیم.
می بینید؛
         به چه بهانه هایی خوشحالیم.
آقا جان! مگر حالیتان نمی شود؟
به چه زبانی بگوییم؟

آقا ما خوشحالیم.
همین و خداحافظ.

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 4 شهریور 1384  

نامه ی یکم


سلام
حالم که خوب است؛نفسی اگر باشد قاصدکها را فوت می کنم.
خواب نمی بینم.
از دلتنگی هایم نمی گویم و تو هم هیچ مپرس.
بارانی اگر بیاید،باز خواهم گشت و... همین.
مواظب اسباب بازیهایم باش.
بدرود.

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 22 اسفند 1383  

مثل تمام عیدها

عید هم
مثل تمام شلوغی خیابان امین الملک
مثل
    تمام زیارتنامه های امامزاده حسن
مثل تمام پینه دوزی های کفاش روس
مثل تمام آجیل چهارشنبه سوری
            و صفای بقالی معمار کشکی
مثل تمام کودکی من
توی محله های جنوب شهر
کنار حریم خط راه آهن تهران_تبریز

مثل تمام بوهای کهنگی
آمیخته با بوی سبزی پلو و ماهی
و بوی من...

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 17 اسفند 1383  

باشد

اي روزهاي واپسين اسفندي!
خانه ام را ميهمان آب و جارويتان مي کنم
باشد که...

باشد که...

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 15 آبان 1383  

هاشور

گلایه نمی کنم از
خمیازه ای که گه گدار
به هنگام عبورش
                      آرواره ام را می آزارد

مداد برمی دارم
و روی وسعت خوابم
هاشور می زنم،
                      بی پروا.

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 25 مهر 1383  

زنی در همسایگی

در همسایگی ام زنی ست
که میهمان صبحانه های من است
و بی قرار بوی نان تازه.

در همسایگی ام زنی ست
که همرای «معمولی بودن» های من است
و همصدای «فوق العاده نبودن» ها.

در همسایگی ام زنی ست
که تاج کاغذین به سر دارد
و روی سپیدی محض می خواند.

در همسایگی ام زنی ست
که حالا
همراه من است.

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 16 مهر 1383  

حجم خوش
[ به یاد چهار سال پیش و اولین قرارمان در کوهستان توچال ]

" یک نفر آمد
  تا عضلات بهشت
  دست مرا امتداد داد.
  یک نفر آمد که نور صبح مذاهب
  در وسط دکمه های پیرهنش بود.
  از علف خشک آیه های قدیمی
  پنجره می بافت.
  مثل پریروزهای فکر،جوان بود.
  حنجره اش از صفات آبی شط ها
  پر شده بود.
  یک نفر آمد کتابهای مرا برد.
  روی سرم سقفی از تناسب گلها کشید.
  عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد.
  میز مرا زیر معنویت باران نهاد.
  بعد، نشستیم.
  حرف زدیم از دقیقه های مشجر،
  از کلماتی که زندگی شان،در وسط آب می گذشت.
  فرصت ما زیر ابرهای مناسب
  مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه
  حجم خوشی داشت. "
 

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 5 مهر 1383  

پیدا

مسلما" همین طور بود؛
پاییز روی خیالم چمباتمه زده بود

موسم قایم باشک که رسید
ترس من لای انبوه درختها گم شد.

و من
      پیدا شده بودم...

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 28 شهریور 1383  

طرح
[ برای هاله و صبوری هایش ]

از تلخی ام شکایت می کنی و
            به تردی ات می آویزم.

داغ در آغوشم می گیری و
                                  می شکنی.

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 22 شهریور 1383  

کفر جلی

نگاه کن چه مؤمنانه تعظیمت می کند
کافری که کتاب ندارد

و چه خاضعانه سجده ات می کند
سروی که آبستن غرور است

خوب نگاه کن!
بتی دارد رو به تو
                      نماز می گزارد.

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 16 شهریور 1383  

راههای مالرو

در پیمودن راههای مالرو لذتی هست که در پیمودن هیچ شاهراهی نیست.
راههای
         بی ادعا،
         بی پیرایه،
         بی تکلف،
         بی نظم،
         بی برنامه...

راههای مالرو را به من بازگردانید؛
          ای جاده های متمدن متوحش نفرین شده!

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 14 شهریور 1383  

لعنت

به پیرایه های بهاری ام دل مبند
پاییز که بیاید
نگاه می کنی به رفتگرهایی که صبحهای زود
                                  جاروشان می کنند

آه می کشی
     و لعنت می فرستی به گور من...

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 10 شهریور 1383  

پاشویه

آرام
    زیر نور ماه بزرگ
فلسفه روی پشت بام کاهگلی خوابیده بود.

روی ته لهجه ی مضحک آن تابستان
                 التهابی نوسان داشت.

و من
      داخل خنکای شهریور
           پاشویه می کردم.

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 26 مرداد 1383  

مهاجر(2)
[ به تمام دلتنگی های سام قانونی ]

...نگاه مرد مهاجر روی "ستون" افتاد :
« چه صفحه های خفنگی!
حیات نقشه ی جغرافی ست.»
و"موجالان" پرسید:
خفنگ یعنی چه؟
_ خفنگ یعنی خفانت قشنگ حروف
و درد، تنها درد
تو را به خواندن یک صفحه می کند معتاد.
و کرم، تنها کرم
مرا به وحشت"هراس" صفحه داران برد،
مرا رساند به امکان یک چتنده شدن.
_ و زهرداروی "هذیان"؟
_ صدای خالص افیون می دهد این زهر.




و حال شب شده بود.
سرعت بالا بود.
و چت می کردند.


_ چرا گرفته دلت،مثل آنکه یبس شده ای.
_ چقدر هم یبس!
_ خیال می کنم
خمار آن تب پنهان یبس ها هستی.
_ خمار یعنی
_             منگل.
_ و فکر کن که چه دیوانه ست
اگر که ماهی احمق،خمار آبی نقشه ی جغرافیا باشد.
_ چه فکر مضحک باحالی!
_ و حال تجسم پوسیده ی امید وصال است.
و حال اشاره ی خبطی به رد وحدت خداست.
_ خوشا به حال دیگران که عاشق پولند
و کیف منبسط پول توی بقچه ی آنهاست.
_ نه،حال ممکن نیست،
همیشه ضدحالی هست.
اگر چه" پرها "بالش خوبی ست
برای خواب دل انگیز و  تند "لالایی"،
همیشه ضدحالی هست.
خمار باید بود
وگرنه مزمزه ی رخوت میان دو خواب
حرام خواهد شد...

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 20 مرداد 1383  

مهاجر(1)
[ به تمام دلتنگی های سام قانونی ]

دم غروب،میان هبوط یکهوی کلمات
نگاه منفعلی طعم متن را می چید.
و روی میز،هیاهوی چند اکانت نوبر
به سمت مبهم اتلاف وقت جاری بود.
و بوی دوستی را،باد،روی فرش رفاقت
نثار رایحه ی گند زندگی می کرد.
و مثل بادبزن،ذهن،صفحه کلید را
گرفته بود به دست
و باد می زد خود را.




مهاجر از خیال
پیاده شد:
« چه وبلاگ وزینی! »
و امتداد خیابان 117 او را برد.




غروب بود.
صدای دوش موسیقی به گوش می آمد.
مهاجر آمده بود
و روی صندلی گردان،به سمت رایانه
نشسته بود:
« دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به چیزی فکر نمی کردم
و لطف ستون آزاد هوش از سرم می برد.
خطوط واژه در اندوه صفحه ها گم بود.
چه کلمه های ردیفی!
و "مسخ"،یادت هست،
غریب بود
و مثل واژه ی پوچی،شکوه سبز نوشتار را چرا می کرد.
و بعد رؤیت سنگین صفحه های عکسدار.
و بعد،کامنتها.
دلم گرفته،دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز،
نه این فلافل بدبو،که با "عطر بهار نارنج" هم نمی رود
                                                              پایین،
نه این "فصاحت" حرفی،که در سکوت میان دو خواهر این
                                                    گل خوش بوست،
نه،هیچ چیز مرا از حضور مجازی دوستان
نمی رهاند.
و گمان می کنم
که این تجمع میمون مهر تا به ابد
به هم تنیده خواهد ماند.»

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 17 مرداد 1383  

حشیش

مرد در حالی که کلافه و مشوش است تلاش می کند به مکالمه ی تلفنی با همسرش پایان دهد.
پس از اتمام گفتگو آهی می کشد و رو به همکارش می گوید:

_ مواظب باش زن نگیری ها ! مثل حشیش می مونه !

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 14 مرداد 1383  

دبه

بحری ست بحرعشق که هیچش کناره نیست
آن جا جز  آن  که  دبه درآرند   چاره  چیست  ؟

_ها ! واقعا" چاره چیست؟

 

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 10 مرداد 1383  

چه

وقتی از "چه" حرف می زنیم،از چه حرف می زنیم؟
واقعا" از چه حرف می زنیم؟

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 7 مرداد 1383  

سوژه(2)

شب از نیمه گذشته و به سوی پنجره های روشن و آدمهای آن سو نگاه می کنم...
و فکر می کنم به این که آنها:

پیش از آن که بخوابند،به چه می اندیشند؟
پیش از آن که چراغها را خاموش کنند،به هم چه می گویند؟
پیش از آن که مرا ببینند _که این جا ایستاده ام_به چه می نگرند؟

و پس از آن که از کنار پنجره می روند،چه می کنند؟

و من...در یک آن از جا می پرم...
و پیش از این که آنها بروند و همین چیزها را بنویسند،به سراغ صفحه ام می روم و می نویسمشان...

لينک مطلب نظرات

 3   تعداد بازديد کننده امروز
 7059   تعداد کل بازديد کننده
   

  آرشيو
مشخصات
همه ستون کاغذي
دالان سبز
برسد به بخش مسابقه
يكي بود و يكي نبود
  mail