یکشنبه، 2 فروردین 1383  


 

سروش تخم مرغانه

شوخی شوخی دارد عید می شود. هر چقدر هم آسمان از آن آدم برفی های بالقوه سرازیر کند فایده ای ندارد. عید، عید است. من هنوز هم فکر می کنم عید یک ماه دیگر می رسد. یک ماه زمان زیادی نیست. از آن روزی که این حس در من ایجاد شد درست یک ماه می گذرد ولی برای من یک چشم به هم زدن هم نبوده است.

ما امسال در یک رای گیری غیر رسمی و غیر محسوس تصمیم گرفتیم در کشتن ماهی های قرمز بی زبان نقش فعالی ایفا نکنیم. هر چند من می دانم مادر دلش طاقت نمی آورد و در آخرین لحظه کار خودش را می کند. ما هم مقداراتی اعتراض می کنیم و بعد با وجدان آسوده و چشمان وغ زده، سر سال تحویل  منتظر چرخش لکه های قرمز توی تنگ می شویم و ته دلمان قانون شکنی مادر را ستایش می کنیم.

عید که می آید آدم باید محتاط باشد. برای همین هم یواشکی می آیم و اینجا متنهای تخم مرغ رنگی وار می نویسم که یک وقت خدای نکرده به دل کسی برات نشود سر سفره هفت سین جای سنجد مرا بگذارد. آخر وقتی اسم آدم با سین شروع شود از این خطرات هم متوجه حالش می شود. باز اگر شانس داشتم و مامور ایفای نقش سکه هفت سین می شدم بد نبود. می شد امید بست که آن سال کار و بارمان سکه باشد. جای سیب سرخ هم که عمرا نصیب ما نمی شود. حالا هر چقدر هم بروی بیمارستان دست چلاقت را توی آن عکسهای فیلم ترسناک* بیاندازی و ببری اداره تحویلات** گواهی کنی فایده ای ندارد. خطر بازی کردن نقش سیر و سرکه و سماق*** هم کمتر از سنجد نیست. آن هم بعد از اینکه یک عمر سماق مکیده ایم و جای شراب تلخ مرد افکن نصیب قسمتمان همین سرکه های پیزوری وردا بوده که توی آن ظرفهایی که شبیه بچه آفتابه می ماند می ریختند. همان بچه آفتابه هایی که کلاه استوانی ای قرمز رنگ روی سرشان می گذاشتند و حتی اگر قسم هم می خوردند من باور نمی کردم که از اخلاف گلاب پاش باشند. سیر هم که همان شیر بی نقطه( بی یال و دم و اشکم) است که الحق و والانصاف انگ خودمان است. ولی با همه اینها  سنجد شدن از همه دردناک تر است. برای همین یک دوجین از این لبخندهای گرم و فراخ از بازار خریده ام که هر روز یکی بچسبانم روی چهره ام. تا این 12 روز عید را کسی هوس نکند انگ یبوست به پیشانیمان بچسباند. فکرش را بکن آدم اگر همان اول سال سنجد باشد تا آخرش چه بلایی سرش می آید. راستی سبزه هم می توانم بشوم. فقط کمی از این کرم پودرهای برنزه خرجش است. بعد که سبزه شدم با عزت و احترام می نشینم وسط سفره و 12 روز تمام پادشاهی می کنم. روبان قرمزم را هم پاپیون می کنم دور گردنم. بعد سیزده به در پدر مرا روی سقف ماشین می گذارد و همگی می رویم 3 متر مربع چمن پیدا می کنیم بساطمان را می اندازیم و تمام سعیمان را می کنیم که غروب که بر می گردیم اثری  از چمنها و درختان اطرافش روی پهنه گیتی باقی نمانده باشد. البته اینها به من مربوط نیست چون توی یکی از این ویراژهای پدر از روی سقف ماشین کنده می شوم و توی بزرگراه می چسبه به شیشه ماشین عقبی. همان ماشینی که راننده اش از ترس برخورد این شی عجیب چپش می کند.

اینکه آدم اسمش با سین شروع شده باشد هم دردسری است. باز خدا را شکر که شباهت قابل ذکری با آن موجود آمورف قهوه ای ندارم. آخر می گویند سمنو خیلی خاصیت دارد و انصافا از این برچسبها به ما نمی چسبد.

راستی همه این لودگی ها برای این است که عید واقعا چیز خوبی است. هر چقدر این عید دیدنی های بعدش مصیبت است خودش خوب و رنگارنگ است. مثلا این تخم مرغ رنگی ها خیلی موجودات دوست داشتنی ای هستند. اصولا تخم مرغ رنگی و مهد کودک و ماتیز خیلی به هم شبیهند و من همه شان را دوست دارم. البته می دانم ماتیز هیچ ربطی به بحث ندارد ولی خوب همان قدر که شما دوست دارید  سوار تخم مرغ رنگی بشوید من هم دوست دارم سوار ماتیز بشوم. اه! نه صبر کنید. برای این نبود که ماتیز را هم قاطی کردم. کسی می داند علت اینکه این ماشین بی قواره با آن چشمهای بادومی کره ای (ایهام دارد)پرید وسط حرف من چیست؟

بگذریم، عید به خاطر عیدی گرفتنهاش هم خیلی خوب است. هر چقدر هم که همه با نفرت عیدی بدهند و زیر لب بگویند سگ خور باز هم کیف می دهد.

عید که می شود همه ظاهرا خوش اخلاق می شوند. فکر کنم از همان مغازه لبخند فروشی وسایل لازم را می خرند. شاید از ترس سنجد شدن باشد ولی به هر حال چند روزی می شود توی نقش خوشبختی رفت و حس های خفن رومانتیک گرفت.

عید یک تاثیر عجیب دیگر هم دارد. آن هم این است که بر فراموشی ذاتی هموطنان تربچه نقلی من می افزاید. همه پولهای دزدی، عرق ریخته یا پولهای گداییشان را بر می دارند و می روند سرازیر می کنند توی مغازه های براق عید فروشی و دو برابر قبل فراموش می کنند که کسانی نان شب هم برای خوردن ندارند. البته چاره ای هم نیست این روزها باید در به در مغازه ها را برای یک سیر شادی زیر و رو کنی!

بس است. بگذریم. اگر ادامه بدهم نقش سنجد بی برو برگرد دامنم را می گیرد و آن وقت هر چقدر هم که ملین بخورم فایده ای ندارد.

بر می گردم...

 

ههههههه! دیدید برگشتم!؟

 

عید همتون خیلی.

عید همتون خیلی خیلی.

عيد همتون خيلی خيلی خيلی.

جدی ميگم به جون خودم.

 

 

فوت نوتس:

* همانهایی که سیاهند و توشان پر از اسکلت است.

** ارگانی که سال را تحویل می گرد.

*** گیاهی است از رده دو لپه ییهای جدا گلبرگ که سر دسته تیره سماقیان می باشد.( فرهنگ معین!)

 

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 8 اسفند 1382  


بد آموزي

اگر سيگاري باشي

مي توني وقتي يکي که خيلي دوسش داري ناراحته يه سيگار ازش بگيري! يه سيگار هم براي خودش! روشن کنين دونفري با يک ژست اساسي و هاليوودي بکشين! بدون اينکه نياز به هيچ حرفي باشه!
مي توني وقتي توي يه شب سرد زمستوني روي يه
نيمکت توي پارک نشستي به آتيش قرمزش نگاه کني که چطور موقع حرکت يه رد سفيد توي هوا جا ميگذاره!
مي توني وقتي زير بارون يقه اورکتت رو تا زير گوشهات بالا کشيدي ازکنار يه غريبه رد شي و ازش بپرسي داداش آتيش داري!؟
مي توني وقتي پشت ميز کارت نشستي و خيلي سرت شلوغه به اولين کسي که داره از خونه بيرون ميره بگي:
" يه بسته سيگار هم براي من بخر!"
و روت رو برگردوني بگذاري هر جوري دوست داره نگاهت کنه!
مي توني وقتي يه خبر بد مي شنوي، توي چشم گوينده خبر نگاه کني و بدون هيچ حرف و واکنشي يه سيگار روشن کني و بزرگترين کام دنيا رو ازش بگيري!
مي توني لبه پنجره باز بشيني! پات رو روي فن بگذاري! چراغ رو خاموش کني. موزيک مورد علاقت رو بگذاري و به دور دست نگاه کني! تا صداي تقه تموم شدن نوار از جا بپرونتت!
مي توني هر وقت از دم در خونه کسي که دوسش داري رد ميشي يه سيگار روشن کني! و دودش رو جوري بيرون بدي که از روي ديوار بره توي خونه طرف!
مي توني در حاليکه ليوان چاييت رو به سمت دهانت مي بري با خاکسترها و ته سيگارهاي جاسيگاري بازي کني! و بخار روي ليوان رو فوت کني!
مي توني وقتي داري با دوستت راه مي ري يه مرتبه وايسي پشت به باد کني، سيگارت رو گوشه لبت بگذاري، فندکت رو بالا بياري و سيگارت رو روشن کني! در حاليکه سعي مي کني باد آتيش فندکت رو خاموش نکنه!
مي توني تا وقتي آخرين دونه سيگارت رو نکشيدي توي کارگاه کار کني بدون اينکه يادت باشه که دو روزه نه غذا خوردي نه خوابيدي!
مي توني وقتي سينه ات خس و خس مي کنه يه نگاه عاشقانه به سيگارت بندازي و با زبون بي زبوني بهش بگي:
" دوستت دارم هر چند پدرم رو در آوردي!"
مي توني يه صبح زود، قبل از اينکه اعدامت کنن يا خودت رو بکشي، آخرين سيگار عمرت رو بکشي و به صداي کلاغها گوش کني!
  اگر سيگاري نباشي
مي توني وقتي مي بيني دو تا دوست موقعي که ناراحتن همزمان سيگارشون رو روشن مي کنن و بدون هيچ حرفي توي سکوت دود سيگار همديگرو نگاه مي کنن! اشک تو چشمات جمع شه!
مي توني ببيني که دو نفر ناشناس با هم سر يه نخ سيگار يا يه قوطي کبريت دوست مي شن و دوستيشون به اندازه سوختن يه سيگار طول مي کشه!
مي توني وقتي با دل گرفته از زير يه پنجره باز رد شدي و يه آتيش سرخ ديدي بدوني که يه نفر ديگه هم تنهاست!
مي توني وقتي يه نفر موقع رد شدن از در يه خونه سيگارش رو روشن مي کنه فکر کني هنوز هم يه عده اي عاشق مي شن!
مي توني وقتي صداي يه سرفه خس دار رو شنيدي، لبخند يارو رو مجسم کني و با خودت بگي عشق اينطوريه و آروم شي!
مي توني هر وقت يک نفر سيگاري رو ديدي منتظر يکي از صحنه هاي بالا باشي و از ديدن يه ماجراي ساده و بي شيله پيله لذت ببري! و بگي اي کاش خودش هم ميديد!!

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 29 بهمن 1382  


از بی حوصلگی ها

 

    

من یدونه از این سگهام با یه دمب قلمبه گرد و سفید که چسبیده در کونم! با گوشهای آویزان قهوه ای و چشمهای خمار سیاه. گردِ گرد! دهانم تقریبا زیر چانه ام است و دستهایم از پاهایم کوتاه ترند. برای موجوداتی که چهار دست و پا مجبورند گز کنند خیلی وضع بدیست. برای همین همیشه انگار با پوز خورده ام زمین. دهانم شبیه حرف "وی" انگلیسی است. با این حال انگاری همیشه غنچه است. یک چشمم کوچکتر است و به دماغ کوفته ای شکل گنده قهوه ای رنگم خیره شده است. چشم دیگرم آسمان را نگاه می کند. با اینکه از مردمک و عنبیه خبری نیست اما شتر هم می فهمد که قُلوچم*! پوزه ام انقدر بزرگ است که از لبه مونیتور آویزان می شود. و باسنم رو به آسمان نشانه رفته. بر عکس این مردک الدنگی که شبانه روز خیره شده به صفحه مونیتور من هیچ حرفی برای گفتن ندارم. فقط خواستم خودم رو معرفی کنم. من روح سروشم!

 

هاپو

 

 

فوت نوت:

 

*قلوچ(gholooch): لوچ؛ احول؛ چپ چشم، چپول؛ قیژ

:)

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 26 بهمن 1382  


سگولوژي

 

    

دیروز دو تا از این خانوما دیدم که شبیه خاله ها می مونن! توی محوطه داشتن راه می رفتن. یه سگ سفید پشمالبو از این فسقلی ها که مثل جاسویچی می مونن هم باهاشون بود. خانومها نزدیک باغچه که رسیدن ایستادن و یکیشون خم شد که قلاده سگه رو باز کنه. سگه هم مثل بچه های تخس چشمهای گردش رو دوخته بود به باغچه و دم تکون می داد. خانومه همینطور که قلاده رو باز می کرد به سگه گفت: بازت می کنم. ولی وای به حالت اگر بری تو خاکها غلت بزنی. بعد یکی زد تو سر سگه و گفت: آدم باش! خوب؟! و سگ رو رها کرد. سگ هم که محل سگ به حرفهای زنه نمی گذاشت دوید و پرید تو باغچه!

نتیجه اجتماعی:  کاش می شد بقیه مردم هم به جای بچه دار شدن سگ می خریدن! بعد انقدر میزدن تو سرش که صدای سگ بده. بلکه آدم شد.

 بهداشتی: در این صورت به جای اینکه اینهمه مردم هاری بگیرن. سگها هاری می گرفتن بعد میشد با یه گلوله از شرشون خلاص شد.

نتیجه عرفانی: اونوقت دیگه کسی از اینکه زندگی سگی داره دلخور نمی شد!

نتیجه روانی: اینکه مردم پاچه هم رو بگیرن هم کم کم عادی میشه!

نتیجه بی ربط ادبی: سگ بهتر است یا ثروت!

نتیجه سگی تکراری: پسر نوح با بدان بنشست سگ اصحاب کهفش گم شد!

نتيجه وبلاگی: عنوان اين متن هيچ ربطی به وبلاگ ضاله سکسولوژی ندارد!

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 15 بهمن 1382  


سایروش در سرزمین شلوارها (پیش در آمد)

 

آنروز سایروش وقتی از خواب بلند شد احساس کرد در سرزمین دیگری بیدار شده است. یک حس غریب او را تشویق می کرد از خانه بیرون برود. توی خیابان پر از شلوارهای جورواجور و رنگارنگ بود. شلوارهایی که بدون توجه به او این ور آنور می رفتند و حتی نگاهی به او که از ترس دهانش خشک شده بود نمی انداختند. سایروش سعی کرد بر ترس خود غلبه کند برای همین جلو رفت و از یکی از این شلوارهای کوتاهی که پارچه عجیبی را تنگ دورش پیچیده بود، پرسید. اینجا کجاست؟ شلوار کوتاه نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت. کمی عقب تر رفت و با صدای زیری گفت خوب معلومه سرزمین شلوارها! سایروش به خودش جرات داد و گفت ببخشید خانوم شلوار! این پارچه ای که اینطور به خودتون پیچیدن، چیه؟ شلوار با تعجب گفت: وا! خوب معلومه! مانتوه دیگه! سایروش که احساس کرد گند زده است تشکر سریعی کرد و زد به چاک. آنروز تا شب توی خیابانها پرسه زد و چه چیزها که ندید!

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 11 بهمن 1382  


داستان کوتاه يک نوار چسب

 

    

یکی بود یکی نبود

غیر از خدا هیچکی نبود

 

سرش را گرفت و چنان با خشونت کشید که بدنش با صدای فرفره شروع به چرخیدن کرد. گردنش را روی لبه تیغ دندانه دار گذاشت و با یک حرکت سرش را جدا کرد. بدنش دیگر حرکت نمی کرد.

یک سر جدید در آورده بود!!!! آماده روی لبه تیغ!

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 7 بهمن 1382  


 

داستان کوتاه یک بچه سنجاقک زیبا که عاشق پرواز بود

 

یکی بود یکی نبود

غیر از خدا هیچکس نبود.

 

آرام روی زمین فرود آمد. بالهایش را آرام نگه داشت که آفتاب بخورند. سایه را که دید فرصت بلند شدن نداشت. صدای فریاد سنجاقک به گوش پسرک نرسید. کفشش را دستش گرفته بود و به خاطر هدفگیری موفقیت آمیزش خوشحال بود.

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 2 بهمن 1382  

سکوت

(1)

 

با لگد زد توی پهلویش. مرد لبخندش خشکید و با چشمان وغ زده مچاله شد روی زمین.

- حرف بزن و گرنه  مغزتو داغون می کنم!

سرش را که برگرداند سایه درد روی لبخندش خيمه زده بود.

- می خندی کره خر؟ حالا نشونت می دم.

مرد دستش را ستون کرد و سعی کرد از روی زمین بلند شود. نگاه ساده لوحش را دوخته بود به سربازها.

- تو رو خدا صبر کنید جناب سروان. انگار این چوپونه کر و لاله! دست نگه دارین.

صدای شلیک گلوله سکوت دشت را شکست!

 

(2)

 

-صبر کن! ازت خواهش می کنم! 

زن نگاه سردش را از چمدان بر نداشت. در حالیکه شانه اش به یک سمت خم شده بود پا کشان از خانه بیرون رفت در پشت سرش چهار طاق باز بود. از پشت پنجره که می گذشت آخرین نگاهش را به داخل انداخت.  برای کسی که پشت به پنجره بود سکوت به معنای پایان بود. زن ناامید دور شد.

 

 

( 3)

 

از کلبه بیرون آمد و آهسته به سمت دختر رفت. بخار لیوانها در مه گم می شد. دختر سرش را برگرداند و سایه  او را دید که با دو لیوان چای  نزدیک می شد. نور چراغها توی مه محو شده بود. روبرویش نشست و لیوان را دستش داد. نگاهش را دوخت به چشمهایش.

 مه بود یا بخار چایی ها. تصویرشان مات شده بود.

جیرجیرکی لای بوته ها ساکت شد.

 

( 4)

 

چهار زانو تکیه زد به دیوار. چشمانش را که بست تصویر دشت توی ذهنش پر رنگ شد. لاشخورها در آسمان حلقه زده بودند. یک ماشین نظامی در جاده خاکی دور می شد. به جسدی که روز زمین بود توجه نکرد. زن چمدان سنگینش را روی زمین می کشید. باد در خانه را محکم به هم کوبید. شب که شد همه جا را مه گرفته بود. لبهایشان را که از روی هم برداشتند چایی ها یخ کرده بود.

 

ذهنش را جدا کرد و تصویر کوهستان در پس زمینه رنگ باخت.

هیچ صدایی نبود

( 5)

 

...

 

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 21 دی 1382  

درد

چانه زن شروع به لرزیدن کرد. اشک توی چشمهای گود رفته اش برق زد و با صدایی که ته گلویش می شکست، گفت: هر طور که می دونی درسته عمل کن.

مرد کمرش را راست کرد، برگشت، با چشمان تنگ پر چروکش  به خورشیدی که در حال طلوع بود، خیره شد. سرخی آسمان توی چشمانش لرزید. خروس که شروع به خواندن کرد زیر لب گفت: وقتشه!

زن ملتمسانه گفت: شاید پشیمون شده باشه؟!

مرد حرفی نزد. باد سردی شروع به وزیدن کرد. شعله چراغی که دست زن بود گر گرفت و با حمله دوباره باد به شکل خفه ای خاموش شد. زن بغضش ترکید. چراغ را انداخت، شالی که روی دوشش بود را محکم کرد و به سمت کلبه راه افتاد. مرد نگاهش می کرد که چطور نا امیدانه پاهایش را می کشد و دور می شود. علفها را می دید که با خش خش خفیفی راه باز می کنند و زن را در دالان زردی پیش می برند.  خم شد چراغ را از توی گلها برداشت. نگاهی به آسمان انداخت و چراغ را آرام توی درشکه گذاشت.

زمان برایش متوقف بود. سعی کرد دستان پینه بسته اش را گرم کند ولی سرمای خشک، مثل پوست کویر می ترکاندش. زن که برگشت انگار صد سال گذشته بود. دختر بچه ای همراهش بود. یک دستش به دامن مادر بود و با دست دیگر چشمان درشت خواب آلودش را می مالید. زن با گوشه شال بینی اش را پاک کرد و چشمان خسته اش را به مرد دوخت. مرد نگاهش را دزدید. هوا کم کم روشن می شد.  زن نگاهی به دختر بچه خواب آلود که باد توی موهای طلایی اش چنگ می زد، انداخت، ولی حرفی نزد. مرد جلو آمد دخترک را بغل کرد و توی درشکه گذاشت. دخترک هنوز گیج خواب بود. زن شروع به گریستن کرد. مرد خم شد و مچ پیچهایش را دوباره محکم کرد. از نگاه زن گریزان بود.  زن دستان کوچک بچه اش را گرفته بود و ناله کنان می گفت: مارو ببخش. خواهش میکنم. دخترک مبهوت نگاهش می کرد. مرد بلند شد و با صدای خسته گفت: می دونی که چیزی نمی شنوه. زن سرش را توی دامن دختر گذاشت و هق هقش به آسمان رفت. دستان کوچک دختر موهای مادر را نوازش می کرد. مرد نزدیک شد، شانه های لرزان زن را گرفت و او را آرام کنار کشید و در آغوش گرفت. زن مثل بید می لرزید. مرد نفس عمیقی کشید و چانه اش تکان خورد. اشکی روی گونه اش لغزید. ناگهان زن را رها کرد، برگشت و با ترکه ای که در دستش بود به کپل مادیانش کوبید.

برو حیوون.

گاری شروع به حرکت کرد. زن پاهایش سست شد، و روی زمینِ گل آلود زانو زد. صورتش در میان دستانش پنهان بود. مرد کنار گاری حرکت می کرد و افسار اسب در دستش بود. نگاهش به کوه روبرو بود. دخترک با دستهایش بازی می کرد. هوا دیگر روشن شده بود.

 

****

 

 

مرد سراسیمه از خواب پرید. بلند شد و نیم خیز در بسترش نشست. زنش بلافاصله بیدار شد و با چهره تکیده و مضطربش به مرد خیره شد. مرد خیس عرق بود. زن با نگاه ملتمس منتظر بود که مرد چیزی بگوید.

این سومین باره. سه شبه که همین خواب رو می بینم.

مرد این را گفت و بغضش ناگهان شکست. هق هق گریه زن در سکوت خانه طنین انداخت. خیز برداشت و در حالیکه می گریست، دختربچه اش را بلند کرد و به سینه فشرد. دخترک بهت زده  بیدار شد و چشمان وحشت زده اش را به چهره زرد رنگ پدرش دوخت که نشسته بود و نفس نفس می زد. مرد تاب گریه های زنش را نیاورد. از جایش جهید. از در کلبه بیرون رفت و در را محکم پشت سرش بست. صدای فریاد گریه مرد از پشت در، سکوت شب را درید.

نور چراغ سوسو می زد. زن چمباتمه زده بود و موهای دختر را که در آغوشش خوابیده بود، نوازش می کرد. رد اشک روی گونه اش باقی بود. سرش را بلند کرد و از لای درز پنجره به کوهی که اولین پرتوهای خورشید هیبت خاکستری اش را  آشکار می کرد خیره شد. صدای گریه مرد در ناله باد گم شده بود.

 

****

 

اسب شیهه خفیفی کشید. مرد دختر بچه را بغل گرفت. درشکه را پای کوه رها کرد و شروع به بالا رفتن کرد. سوز سرما صورتش را تیغ می زد. چهره دختربچه از سرما گل انداخته بود و دستانش را آرام به گونه های زبر پدر می کشید. آفتاب گرمایی نداشت. مرد نگاهش را به پاهایش دوخت. انگار سعی می کرد فکرش را از چیزی منحرف کند. صدای سنگ ریزه های زیر پایش سکوت کوه را می شکست. بالاتر که می رفت کوه با تخته سنگها و استخوانهایی که لابلاشان بود، مهیب تر می شد. چهره دخترک رنگ نا آرامی می گرفت.

بالای کوه که رسید آفتاب وسط آسمان بود. سایه های سنگهای تراشیده ای که دایره وار چیده شده بود کوتاهِ کوتاه بود.  سنگ تخت و صافی که در وسط دایره بود زیر نور بی رمق خورشید می درخشید. مرد دخترک را کنار تخته سنگ روی زمین گذاشت. دخترک سرش را بلند کرد تا چهره پدرش با ببیند اما نور خورشید توی چشمش زد. چهره مرد پشت به نور آفتاب، تاریکِ تاریک بود. دخترک چشمهای برق زده اش را پایین آورد و با نگاه ماتش دستان پدر را دید که چیزی را از پر شالش باز می کرد.

 

****

 

صدای جیغ کلاغها به آسمان رفت. مرد برگشت و آرام از تخته سنگ دور شد. چند قدم که برداشت زانو زد و فریادش را رو به آسمانی که پر از کلاغ بود یله داد. صدا در قار قار کلاغها گم شد. پیشانی اش را روی زمین گذاشت و به همان حال باقی ماند. شانه هایش می لرزید و اشکهایش بی صدا روی سنگها می ریخت. هیچ صدایی جز صدای باد نبود. آرام که شد. دستش را به سنگی گرفت و بلند شد. دستانش را به شال دور کمرش کشید و آهسته و مسخ شده شروع به پایین رفتن کرد. زانوهایش می لرزید. پای کوه که رسید قوچی را دید که لای تخته سنگها می چرید. افسار اسبش را گرفت و پا کشان راه افتاد.

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 16 دی 1382  

نوستالژي
از پله هاي ايوون مي آد پايين و روي آخري مي شينه! سيگارش رو روشن مي کنه و بهت لبخند ميزنه! نگاه مي کني به کفشهاي گليت و مي گي: تو نمي خواي اين خيابون رو آسفالت کني!؟ مي گه:" فردا تو مجلس مطرح مي کنم." و دود سيگارش رو به سمت ستاره ها فوت مي کنه! قورباغه رو مي بيني که از توي راه آب اومد بيرون و رفت طرف پاش! مي گه: دوستمه! نگاهش مي کني و مي گي: باز هم بوسيديش!!!؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فرقي نمي کنه کجا باشي! وقتي بياد در نمي زنه! قبلش هم خبر نميکنه! بالاخره يه روز خفتت رو مي چسبه! در رو هم نداره! نيمکره جنوبي باشي يا شمالي ! بهار باشه يا پاييز! خوش باشي يا ناخوش! تنها باشي يا تو جمع! تا چشم به هم بذاري! از توي يه آهنگ قديمي! از توي نور يه سيگار! از توي يه عکس، يه نوشته، يه خيابون، يه قهقهه! هر جايي ممکنه باشه! و هر جايي که تو باشي! به شکم سير و شکم گرسنه هم ربطي نداره! به اعدام آغاجري هم ربط نداره! به نبود آزادي هم مربوط نيست! اصلا به هيچي ربط نداره!!! سرش رو مي ندازه پايين و مياد تو! هر کاريش هم بکني بيرون نميره! نوستالژي يعني درد بي درمون! نوستالژي يعني وقتي داري چت مي کني بهت بگن:" دقت کردي بعضي از نوشته ها صداي طرف رو هم انگار همراهشون دارن!" گفت : صبح بخير و تو بهش گفتي: صبح عالي مستدام! همين! مي گه: انگار خودت الان اينجا بودي! نوستالژي يعني باروني که چپکي به شيشه اتاقت مي زنه، آهنگ lonely night گروه scorpions، کنسرو بادمجون و شلغم خام و نون و رب گوجه فرنگي ، بستني خوردن در سينما تو فاصله بين دو فيلم! معلم ادبيات سال چهارم، پياده رفتن و برگشتي از ميدون وليعصر تا پارک ملت، يعني کسي که سيگارش رو روي پاچه خيس شلوارش خاموش ميکنه يا دو نفري که با تب چهل درجه تا صبح مي خندن و مي گن مگه همه چيز بايد ربط داشته باشه!؟ يعني به دوست دختر دوستت بگين حميد! آهنگ سه شنبه شبهاي راديو پيام! داستان کوچک يک عشق کيشلوفسکي و لئون! گربه يک متر و نيمي پشت در اتاق! نوستالژي يعني خيابون کادوس! ساحل جفرود! پرايد تو دريا! دزديدن سوتراي پرواز! امير قبيله و ژامبون خوک تقلبي! نوار جانا نانيني با دل و روده خيس!آمي تيريپتيلين سعيد! حسين جول و کاپريچو عرب نيروان! پيتزا سبزيجات نصفه شب نويد! يعني باجي گوابر و شنا توي دو آب! گريه زير بارون! صد سال تنهايي! سانتانا گوش دادن زير بارون پشت چراغ قرمز! فوتبال تو خيابون، شورش تو مدرسه، گروهي خوندن مشتي ماشالله و قريه و بوي عيدي، بوي توپ و ...، آرش سياوش کسرايي، يعني اونروزي که تمام چوب روي نيمکت کلاس رو کندي که باهاش دومينو بسازي! يا اونروزي که سطل آشغال از روي در کلاس افتاد رو سر آخوند مدرسه! يا اونروزي که همه سيزده آبان سر صف به جاي مرگ بر آمريکا گفتين مرگ بر فارسي! نوستالژي يعني _ تابستون بايد بريم... × تو ديگه تابستون ايران نيستي! _ باورم نميشه هيچ جا برم!! × آره... نوستالژي يعني درد بي درمون...

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 9 دی 1382  

پاییز
"اگر يكی از اون ماشين تايپهای قديمی داشتم حتما نويسنده می شدم." اين را گفت. لگدی به بطری خالی نوشابه زد و چند قدم جلوتر دويد. سپس برگشت و لبخند زنان به او خيره شد. روبروی هم ايستادند. سيگار را از گوشه لبش برداشت و كام عميقی گرفت. نفسهاشان مه بود. سيگار كه روی زمين افتاد دستهايشان را درون جيبهاشان كردند و دوباره آرام به راه افتادند. فقط صدای خش خش برگهای زرد می آمد.

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 9 دی 1382  

عجالتا
سلام بروبچ. من اومدندیدندوندم!

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 7 دی 1382  

تست
اين صفحه به دوست خوبمون سروش تعلق داره و قراره به زودي شروع به نوشتن كنه.

لينک مطلب نظرات

 1   تعداد بازديد کننده امروز
 1284   تعداد کل بازديد کننده
   

  آرشيو
مشخصات
همه ستون کاغذي
دالان سبز
برسد به بخش مسابقه
يكي بود و يكي نبود
  mail