چهار شنبه، 7 مرداد 1383  

( برای رفع کتی ! )


موش کور هم مثل همه ی موجودات دیگه ی روی زمین تنها ولبریز از درد بود ، اما موشهایی که دور و برش بودن و دلخوشی های کوچیک و بیهوده ی گهگاه نمی ذاشت اینو درک کنه .
یه وقتایی که از سوراخ دیواری می یومد بیرون و صدای جیغ و ویغ دختر صاحب خونه بلند می شد ، انگار دنیا رو بهش داده بودن . فراموش می کرد که تمام طول زندگیش رو کور بوده ...
...
اما تنهایی بالاخره واقعیتها رو به سر آدم می کوبه
وقتی تنها باشی هیچ حقیقتی رو نمی تونی انکار کنی . اصلاً کسی نیست که بخوای جلوش تظاهر به احساس و درک و حتی خوشبختی بکنی .
اون وقته که همه چی دروغ از آب در می یاد و گندش وجود آدمو فرا می گیره ...
چاره ای جز نیستی وجود نداره ، اما من هم مثل خیلی های دیگه ترجیح می دم به پیوند نت ها و آمیختگی رنگها و صف بی انتهای کلمه ها پناه ببرم و با این افیون های پر زرق و برق به دنیای خیالی قشنگم سقوط کنم ، بدون نگرانی از اینکه : بیهودگی، با بودن من دور باطلی رو سیر می کنه ...

# جالبه ! با اینکه امشب تلخترین احساسو دارم ، اما مطمئنم «صمد» که برگرده همه چی رو دوست خواهم داشت
دلتنگی هام فروکش می کنه و از حس انزجار شدیدی که عذابم می ده خبری نخواهد بود .
کمتر از یک هفته ی دیگه ...

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 19 اردیبهشت 1383  



به موش کور
(که قربانی دالانهای مرطوبست.)

آنگاه که دردهایت را
میان دلخوشی های پوچ همیشه مدفون می کنی
قصد شاعری نکن
چرا که دور ریختن اشکهایت، تلخای هیچ گریه نیست.
می دانم
می دانم که در حسرتهایت، قطره قطره شراب می شوی
و نیاز بی پایانت به آفرینش، بیرحمانه پروار می شود
می دانم که ناتوانی، در دلتنگی رنگها و رقص آواها معلقت می کند
و اشکهایت دریغا که هنوز در اسارت آزادی است ...
آه! عزیزکم !
قصد عاشقی نکن
چرا که گشودن لبهایت، بشارت هیچ خنده نیست .

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 15 اردیبهشت 1383  

"چانگ"

کفش دوزک بیچاره
همیشه زیر کفشایی که دوخته له می شه ...

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 25 فروردین 1383  



تو هیچوقت نمی ترسی
هیچوقت غصه نمی خوری
هیچوقت جیشت تند نمی شه
هیچوقت خجالت نمی کشی
به هیچی حسودی نمی کنی
...
لبخند بی معنی تو برای خودت نگه دار
تو فقط یه تیکه آهنی
نه یه آدم آهنی

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 24 فروردین 1383  

" تقدیم به بهترین دوستانم "
خیلی تحملتون کردم .
سعی کردم بزرگوار باشم ، حتی وقتهایی که با وقاحت از خودگذشتگی های منو نادیده می گیرین ، حتی وقتهایی که با پررویی علنا" بهم خیانت می کنین ...
اما دیگه نمی تونم احمق باشم ، دیگه گول دوستی های پوشالی تون رو نمی خورم ....
بلاخره دل به دریا زدم و right click کردم . 7-8 ردیف اومدم پایین و ؛ delete :
Are you sure you want to delete "All of my friends"
Enter رو فشار دادم .
به درود آدمای الکی خوش به ظاهر متفکر
به درود آدمای پستِ متقلبِ به ظاهر دوست داشتنی
به درود ویروسهای تاریخ مصرف گذشته
به زندگی متعفنتون توی Recycle Bin ادامه بدین ...

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 22 فروردین 1383  

" بهانه "

بوی موندگی می یاد . کل خونه رو تمییز می کنم و چند تا بوگیر می ذارم ، اما از بو چیزی کم نمی شه . شاید فاضلاب خونه ردیف نیست ،یه لیتر جوهر نمک خالی می کنم تو توالت . هنوز بوی آزاردهنده به قوت خودش باقیه . شاید خاک گلدون هاست که نم گرفته ، گلدون هارو با آشغالها می ذارم دم در . بازم بو داره خفه ام می کنه . شاید خودم کثیفم ،می رم حموم و همه ی لباسامو می شورم و دو-سه تا شیشه عطر رو خودم و لباسا خالی می کنم . اما نه ، مثل اینکه موضوع اساسی تر از این حرفاست . بوی تعفن و کهنگی از اعماق وجودمه . چاره ای ندارم ، تنها گلوله ی کلت قدیمی پدرم رو به قلبم شلیک می کنم ...

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 19 فروردین 1383  


wow

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 17 فروردین 1383  


-چند روزیه که سرم به شدت درد می کنه
فکر کنم مغزم فاسد شده.

And the worms ate into his brain

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 4 فروردین 1383  

"!!! آی عشق ، آی عشق بوی آشناییت پیدا نیست"

بلا نسبت شما : عاشق ؛ مثل چند قطره شاشه ، یا مثل یه گوله گه ، که وقتی تو طاق مستراح افتاد ، بدون اینکه خودش بخواد و شاید هم بدون اینکه بدونه کجا می ره؛ سر می خوره و دیر یا زود به وصال محبوب یعنی همون سوراخ سیاه مرطوب می رسه . بعد از چند لحظه احتمالاً یه دوست با تجربه ای پیدا می شه که کمکش می کنه و سیفونو می کشه ( بادا بادا مبارک بادا ...) اون وقته که عاشقای دنیا با هم یکی می شن و به ابدیت می پیوندن

*****                     

مامان ! ... مامان ! ... بیا منو بشور

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 1 فروردین 1383  


کمتر از چهار ساعت دیگه مونده به اون لحظه ی مهم ،

 به لحظه ای که ملیون ها نفر با اشتیاق انتظارشو می کشن

 ( و من هرگز نتونستم  فرقشو با بقیه ی لحظه ها بفهمم)

کمتر از چهار ساعت مونده

 به آرزوی پریدن ماهی کوچولوی قرمز تنگ بلور

به قیچی کردن نوک سبزه هایی که توی روبان های قرمز خودنمایی می کنن

به آب شدن سنجدهای مخملی تو دهن

به گاز زدن شاداب ترین سیب ها وحمله ور شدن به آجیل و شکلات و شیرینی

و به عیدی هایی که از یه ماه پیش براشون نقشه کشیده شده.

 

اوهوی سال نو ، بیا یه ایندفعه رو مرام بذار و برای همه خوب باش .

 

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 20 اسفند 1382  


- الو ، مامان !
- سلام دختر گلم ، خوبی ؟دلمون برات تنگ شده ، پس کی می یای خونه ؟
- تا بیست و شیشم کلاس دارم
- نمی شه زودتر تعطیل کنی ، بیای ؟
- نه مامان جون ، درسام مهمه ، باید کلاسامو برم .
- باشه دخترم ، موفقیت تو از همه چی مهمتره ...

*************************

سرگیجه ام اوج می گیرد
در هجوم عددها و علامت هایی
که دستهای شتابزده ی استاد زایمان می کند .

(شاید طرحی از سر مثلثی و بی موی استاد بکشم ،
شاید با اطواری بغل دستی ام را میهمان خنده کنم ،
شاید دفتر خالی ام را لبریز شعر و لطیفه کنم ،
اما هنوز در اسارت کلاس مانده ام .)

صدای کلاغی در دور دست
مرا افسون می کند و
رویاهای ساده لوحانه ام را ، از سر می گیرم ...

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 10 اسفند 1382  


یک هنرمند ، یک شاعر ، یک نقاش در چند لحظه ی کوتاه اثری می آفریند که از احساسات درونی اش می جوشد ، بشری را آگاهی می بخشد و آرام می گیرد.
اما من مدت ها به کاغذ سفید خیره می شوم ، مدت ها تلاش می کنم و به مغزم فشار می آورم و نتیجه ، تنها سفید ماندن کاغذ و تلخی فراموشی ست.
در دنیای پر از امکانات برای آفریدن ،
مصرف کننده بودن به طرز وحشتناکی غم انگیز است و شرم آور.
در حسرت تراوش ، با احساسی نارس ، بدون قابلیت متکامل شدن ، بدون طرحی برای بهتر بودن ، بی هیچ چیز ، با شخصیتی تهی و احساسی بیمارگونه .

گربه ای در تاریکی و آرامش خلسه بار شب می دود و حسادت مرا بر می انگیزد .
آزادی اش را آرزو می کنم و بی تفاوتی اش را ...
تنها چیزی که با من همنوا می شود ، آلودگی آزاردهنده ی هواست
که با سوزش چشمان در انتظار گریه ام یکی می شود .

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 7 اسفند 1382  



همیشه درد دارم
قلبم فشرده می شود
تحلیل می روم
مقصرم
و اشتباه مرا در خود غرق می کند
در قطره های اشک حسرت می شوم.

نیاز مرا می سوزاند
جزغاله می شوم
بی مصرف بر جای می مانم و
در پاره های کربن ، حسرت می شوم.

خاکستر می شوم
در هوا می پراکنم
از هر چه لذت دور می شوم و
در ذره های غبار حسرت می شوم.

دوست می دارم و مطرودم
در تنهایی می پوسم و
در لحظه های آشنایی ، حسرت می شوم.

***

شاید تو هر لحظه مرا می نوشی و شاش می کنی
شاید تو هر لحظه مرا نفس می کشی و باز دم می شوم
شاید مرا تفاله می پنداری و ترک می کنی.

دلتنگ می شوم
در یاخته های سرطانی ام ، حسرت می شوم و
تو را در آغوش می گیرم.

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 4 اسفند 1382  


مدت هاست که ساکن مانده ام؛
-چون رودخانه ی خشکی
که ابهت پل هایش را بیهوده می کند-
مدت هاست
که در آلودگی هوایی که نفس می کشم،
ساکن مانده ام.

*

روشنایی ها یک به یک رنگ می بازند،
صداهای جاری اطراف
در ذره های زمان محو می شوند،
کرختی ام تکرار می شود و
بودنم امتداد می یابد.

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 27 بهمن 1382  

"برای عشق هایی که به خاطر غروری بیهوده ، بیرحمانه فرو خورده می شوند"
زمین دلتنگ ، از معشوقه ی بی وفایش ابر شکوه می کند:
اگر آنگاه که خاکستری شدی ،
بر گذرگاه سله بسته ام می باریدی؛
با ذره ذره ی تنم
بنفشه ها را می رویاندم
تا شاداب بمانی.
*

بنفشه ها پژمرده اند
تو کبود مانده ای
و بهار
خشک و بی اشتیاق آغاز می شود.

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 26 بهمن 1382  

"برای کشف سازدهنی و هیجان معصومانه اش"
در بیراهه های دیار تو
می رقصم.
می مکم و فوت می کنم
تا ناشیانه ترانه ای بسازم .
سازدهنی
دم و بازدم همیشگی ام را
شکوه دیگری می بخشد
و حسرت کمبود سرودهای تو
در لرزش دستانم ویبره می شود
*
در بیراهه های انتظار تو
می گریم و
-ناشیانه-
ترانه ای می سازم.

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 24 بهمن 1382  


من banner موقتی هستم.
دیدم با مرامید،commentهای باحال می ذارید ، و از اون مهمتر اینکه جایزه میدید ؛ گفتم منم باشم دیگه .
ایام به کام همه.

لينک مطلب نظرات

 1   تعداد بازديد کننده امروز
 1202   تعداد کل بازديد کننده
   

  آرشيو
مشخصات
همه ستون کاغذي
دالان سبز
برسد به بخش مسابقه
يكي بود و يكي نبود
  mail