|
( برای رفع کتی ! )
موش کور هم مثل همه ی موجودات دیگه ی روی زمین تنها ولبریز از درد بود ، اما موشهایی که دور و برش بودن و دلخوشی های کوچیک و بیهوده ی گهگاه نمی ذاشت اینو درک کنه .
یه وقتایی که از سوراخ دیواری می یومد بیرون و صدای جیغ و ویغ دختر صاحب خونه بلند می شد ، انگار دنیا رو بهش داده بودن . فراموش می کرد که تمام طول زندگیش رو کور بوده ...
...
اما تنهایی بالاخره واقعیتها رو به سر آدم می کوبه
وقتی تنها باشی هیچ حقیقتی رو نمی تونی انکار کنی . اصلاً کسی نیست که بخوای جلوش تظاهر به احساس و درک و حتی خوشبختی بکنی .
اون وقته که همه چی دروغ از آب در می یاد و گندش وجود آدمو فرا می گیره ...
چاره ای جز نیستی وجود نداره ، اما من هم مثل خیلی های دیگه ترجیح می دم به پیوند نت ها و آمیختگی رنگها و صف بی انتهای کلمه ها پناه ببرم و با این افیون های پر زرق و برق به دنیای خیالی قشنگم سقوط کنم ، بدون نگرانی از اینکه : بیهودگی، با بودن من دور باطلی رو سیر می کنه ...
# جالبه !
با اینکه امشب تلخترین احساسو دارم ، اما مطمئنم «صمد» که برگرده همه چی رو دوست خواهم داشت
دلتنگی هام فروکش می کنه و از حس انزجار شدیدی که عذابم می ده خبری نخواهد بود .
کمتر از یک هفته ی دیگه ...
|