شنبه، 30 خرداد 1388  

حالا خيلي‌ها بالاي سر من الله اکبر مي‌گويند حضرت والا!
حالا وقتي مجري اخبار اعلام مي کند که امروز در فلان جا کودتا شده است مي توانم بفهمم دقيقاً منظورش چيست و متعاقباً ديگر 28 مرداد يک حادثه مهم تاريخي نيست بلکه يک تجربه مشترک با مردماني است که عده کثيري از آن ها اکنون زير خاکند. من صرفاً تعريف مي کنم: روي شانه من زد و با افتخار اعلام کرد که احمدي رکورد خاتمي را مي شکند، مطمئن باش! و من پوزخندي پنهاني زدم و به ناچار جز جمله فکر نکنم اين طور باشد چيزي نگفتم اما او پوزخندش را پنهان نکرد و تأکيد کرد که مطمئن باش! هنوز 2 هفته اي تا انتخابات مانده بود. همان روزها بود که مي گفت بالاي 24 ميليون رأي مي‌آورد و من اجباراً پوزخندم را پنهان مي‌کردم. چندين بار اين عدد 63 درصد را اين طرف و آن طرف هر آنچه به آنها مربوط مي‌شد خوانده بودم اما خب اين تاکتيک تکراري آن‌ها بود. يکي ديگر مي گفت که همان دور اول کار تمام است. احمدي دور اول رئيس مي‌شود. شب پيش از انتخابات بود که با يکي ديگرشان که خيلي خودي نبود، نگران، حدس و گمانمان را مي گفتيم که باز اين پيزوري در راه پله دوان خودش را به من رساند و زد روي شانه ام که هي مطمئن باش علي! ما دور اول بالاي بيست ميليون کار را تمام مي کنيم و رفت. من 3هفته اي مي شد که در گير و دار رأي دادن و رأي ندادن مانده بودم. شناسنامه من عجيب خالي بود و جمله اما گلد من هميشه در ذهنم. مثل چيزي که روي سنگ تراشيده باشند: اگر با انتخابات چيزي تغيير مي کرد حتماً رأي دادن را جرم اعلام مي کردند! اما به هر حال اين پارادوکس در ذهن من بالا و پايين مي رفت تا اينکه بنا به چند دليل که همه را اکنون به درک فرستاده‌ام روز انتخابات ساعت 12 در صندوقي که طه اسفندياري و علي ميربيگي از ناظرانش بودند به همراه حسين و هدي رأي دادم! عصر همان روز زير باران احساس وحشتناکي را تجربه مي کردم. بالاي اتوبان همت در خيابان شريعتي ايستاده بودم و احساس مي کردم که يک چيزي در حال فرو ريختن است. به خانه که رسيدم روي ديوار فيس بوک نوشتم که احساس مردم خرمشهر را پيش از سقوط شهر درک مي کنم. نيم ساعت بعد وقتي هنوز خبري از اعلام آمارها نبود نوشته را اينجور تغيير دادم که "تهران در حال سقوط". و خب مسلماً بعد از آن عدد کذايي 5 ميليون، 3 ميليون نوشتم که تهران سقوط کرد! تمام دقايق آن روز باوري عجيب نسبت به تمام کلمات خنده دار آن پيزوري فتيشيست در ذهنم تقويت مي‌شد و همان شد. فردا رفيقم مي‌گفت که 1 ساعت بعد از انتخابات يکي از خودي‌هاشان داد زده بوده که احمدي فقط در شهرستان 22 ميليون؛
و القصه اين هم درست بوده است!
و حالا چند روز است که از اين عدد بيست و چهار و نيم ميليون مي‌گذرد و من در تمام اين چند روز شاهد سازماندهي گله‌هاي سرکوبگر بودم و من درتمام اين چند روز خنده‌هاي وقيح‌شان را مي ديدم و اعتماد به نفسي که سينه سپر مي‌کرد و از بيست و چهار و نيم ميليون مي‌گفت و در تمام اين چند روز وراي اين شادي عذاب آور، چشم‌هاي سرخ از اشک مادرم، تا صبح بيدار ماندن پدرم، قرص خواب خوردن برادرم و آيينه اي که من و مادرم در آن عجيب شبيه به هم شده بوديم را با تمام وجودم به ياد مي‌آوردم؛ گوشه‌اي پنهان مي‌شدم و حرفي را زمزمه مي کردم. حقيقتاً چيز ديگري نبود. فرصت که مي‌شد و ما خانه مي‌آمديم و روبروي اينترنت فيلتر شده مي‌نشستيم، مي‌خواندم اين طرف و آن طرف دوستانم در حال تحليل وقايع و پيش‌بيني اتفاقات هستند و دقيقاً همين پيش‌بيني، يک تراژدي ديگر است. ما اساساً ديگري هستيم. ما نمي توانيم فاعل باشيم. ما در نهايت مي توانيم فعل را پيش بيني کنيم و اتفاقاً در پيش بيني‌هايمان هم به مرگ مي‌گيريم که اگر تب شد، راضي باشيم. حالا که فلاني اين را گفت اين جور مي‌شود. حالا که سپاه اين طور گفته است، پس آن طور مي‌شود. اگر فلاني عقب نرود آن يکي بيشتر جلو مي‌آيد، پس اين طوري مي‌شود. کمتر خواندم و شنيدم که يکي گفته باشد ما اين کار را خواهيم کرد. انگار "ما" کلاً بازي نيستيم. من هم شبيه بقيه اين هفته زياد از اين تحليل ها و پيش‌بيني ها کرده‌ام و البته با اين تفاوت که آن پيزوري فتيشيست را هر روز مي‌بينم و يک هفته اي مي‌شود که ديگر پشت هر جمله اين احمق ديگر هيچ پوزخندي از جانب من وجود ندارد و او همچنان نظر مي‌دهد و متعاقب آن مي‌شود فهميد که هيچ چيز خوب نيست! و اين ها يعني که ما بسيار دور مانده ايم و البته کنار اين دور ماندن چيز ديگري آزار دهنده است و آن اينرثي بسيار زياد اليت جامعه ماست که من شنيدم تازه گروه گروه بعد از اين همه وقت که مردم تصميمشان را گرفته‌اند دور هم جمع مي‌شوند تا تصميم بگيرند که حالا که مردم آمده‌اند و در سطح اندازه‌گيري مبارزات سياسي وارد شده‌اند ما هم از اين فرصت استفاده کنيم و شعار خودمان رااز درون شعار آنها بيرون بکشيم! آن هم بعد از اين همه روز، شبيه داور فوتبال که مي‌گويند اگر 5 دقيقه سوت نزند و خطا يا اوتي نباشد، حتي اگر خطايي هم جلوي چشمانش اتفاق بيافتد سوت نخواهد زد، زيرا اندامش به طور کل به بي عملي عادت کرده است. من هم به اين داستان ها عادت کرده‌ام، آنچه از درون NGO ها درآمده باشد و براي ادامه حيات متکي به بنيادهاي ليبرال مسلک اروپايي و کانادايي و آمريکايي باشد نه داشتن خواستگاه‌هاي مردمي و لاجرم طرفداري آنها، به همين راحتي مضحکه مردم مي‌شود! و کنار تمام اين تراژدي‌ها آن‌ها به کار خود ادامه مي‌دهند و منطق‌شان هنوز همان است: يک گلوله از هزارها هزار صفحه کتاب عبورمي‌کند و خب چيزي که آنها دارند ميليون‌ها گلوله است نه يکي. اين را که مي‌نويسم در اين روزهاي عجيب و غريب، زماني که دائماً خاطرات روزهاي سرکوب شدنمان آزارم مي‌دهد، حضرت والا طبق معمول آمدند که کار را تمام کنند، شبيه دستور آتش که فرماندهان ميدان تير مي‌دهند و کار را تمام کرديد: ديگر‌ي‌ها پيدايشان نشود، همه چيز خوب است و هيچ اتفاقي نيافتاده، اين شخص هم از همه به من نزديک تراست و خيلي آدم خوبي است و بقيه هم خفه شوند و بقيه البته خفه نمي شوند ولي آن گله‌هاي سرکوب انگار که تمام اين سال‌ها تمرين خفه کردن انجام داده باشند به سراغ گلوهاي پر از بغض آن‌ها خواهند شتافت تا با قمه‌ها حنجره‌هاشان را پاره کنند يا با باتوم و کابل و چماق بشکنند يا با تير کلاشينکوف يا برونينگ سوراخ کنند. سخنراني‌ات را زنده نشنيدم، با يکي حرف مي‌زدم. اما صداي تلويزيون را زياد کرده بودند. به آخر که رسيد فهميدم صداي گريه نمازگزاران را در‌آورده‌اي. پرسيدم که چه مي‌گويد، گفتند شبيه هماني که ده سال پيش از اين گفت. معمولاً دستور آتش را با روضه تمام مي‌کني. اما اشکي که يار دبستاني من آن روز روي آسفالت خيابان ريخت براي روضه تو نبود حضرت والا! دوست دارم ببينم که با ده سال پس از اين چه مي‌کني؟!

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 11 اردیبهشت 1388  

هر روز صبح باید بگویم: امروز روز دیگری نیست.
امروز، رفقای کانون مدافعان حقوق کارگر در روز جهانی کارگر در پارک لاله با ضرب و شتم شدید دستگیر شدند. امروز دلارا دارابی در رشت بی خبر اعدام شد. امروز دیدم ستاد میر حسین موسوی با ترانه سر اومد زمستون برای میرحسین کلیپ تبلیغاتی ساخته اند. امروز یادم افتاد که بودنت لازمه خندیدن من است، اما من دیگر اهل خندیدن نیستم! امروز روز لجنی بود! حقیقت این است که واقعاً تف کرده است دنیا در این گوشه خراب و شیب تمام فاضلاب های هستی اینجا پایان گرفته است.

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 28 اسفند 1387  

روزهایی که نمی روند...

احتمالاً یکی از همان پسماندهای غیر متعارف انقلاب پست مدرن آقای میشل باشم، مدیون پیشرفتهای علوم تجربی و داروسازی در رشته مغز و اعصاب! بستۀ اندام بین گردن و لگنم با تمام اعضایش به خصوص معده و ریه ناکوک کار می کنند و اغلب دردناک و تمام پزشک ها جز جمله "عصبی است." چیز دیگری تحویلم نمی دهند و این روزها طبق معمول اوضاع بدتر از همیشه است و شاید دلیلش این هیجانات رقت انگیز و کسل آور انتخاباتی باشد که توی مخم می کوبد که "هی! تو همان پسماند بد ترکیب انقلاب پست مدرن آقای میشلی!". رفقا هم چیزی بیشتر از پزشک ها بارم نمی کنند :"سخت نگیر!" و کلی پیشنهاد جلویم می گذارند که اغلب ملغمه ای است از روابط جنسی نامشروع و مشروع، سفر به کنار دریا و تماشای فیلم های هالیودی و یوزارسیفی و ... خلاصه راه برای سخت نگرفتن زیاد است گویا....
پشت چراغ قرمز میدان توحید هستم و دویدن 3 کودک خیابانی، لا بلای ماشین ها، با صورتی سیاه شده و یک کلاه بوقی منگوله دار را دنبال می کنم و طبق معمول دل دل کردن راننده ها و پا پا کردن بچه ها. ساعت 6 صبح است و طبیعت روبرو خودش را به من تحمیل می کند. تصویر با چند تکدی گر بزرگسال معتاد کامل تر می شود و پلیس های لعنتی که همه جا هستند. لباسم گشاد است و بدقواره و یکدست خاکی. ماشین ها اغلب رنگ و روی تازه ای دارند، اسم چند تای آن ها را بلد نیستم و این چیز خاصی نیست، از این جا به بعد کار، همگی در چند مدل ساده و قدیمی خلاصه می شوند چون من قرار است تهران را پایین تر و پایین تر روم. زیر لب سعی می کنم شعری را زمزمه کنم، معمولاً موفق می شوم، از وقتی که رفتی زمستان ها شاعر می شوم، البته تو از این الطاف زیاد داشتی. لحظه لحظه نمای ساختمان ها زشت تر می شوند، مثل چهره سیاستمداران که هر روز زشت تر می شوند و این یعنی لحظه لحظه به پادگان نزدیک تر می شوم. می رسم. خواب که بودم باران باریده است. این را زمانی که کف پایم احساس سرد و چسبناک تعلیق در پوتین های پاره و خیس از گل اسید دار کثافت دانی تهران را دوباره تجربه کرد فهمیدم. تمام وجودم انگار معلق است و آن طرف این تعلیق همیشه همین است: من سربازم، باران خیسم می کند و پوتین هایم پاره شده اند. تا ساعت 14 از زندگی روزانه باید مخفی باشد! حالا وظیفه ام برای امروز تمام شده و مسیر معکوس طی می شود با ترافیک سنگین تر و تلاش برای لقمه ای نان تا دم دمهای غروب کمی آن طرف تر. شرکت نفت پول ندارد و این کلی افکار ممنوع را در سرم می چرخاند و کلی الفاظ ممنوع تر را بر زبان. مضحک است. مثل باقی چیزهایی که در طول روز با آن سر و کار دارم. از نام خیابان ها تا نام آدم ها و از همه بدتر این سوسیالیزم کاپیتالیستی محمود احمدی نژاد! رقت انگیز است هر چیزی که به این آدم مربوط می شود. چشمانم از شدت خستگی و خواب می سوزند و به زور تا نیمه بازند. صدای مادر و پدر، لبخند خواهرم و دست تکان دادن برادرم تنها دلخوشی امروزند. همگی مثل من خسته اند. ساعت نزدیک 23 که می شود شام را خورده ام. پتو را روی سرم می کشم و یادم می افتد که تمام امروز با کسی حرف نزدم. هیچ کسی نبود که هم صحبتم شود و حتی اگر بود هم حرفی برای گفتن نداشتم . جمع تر که می شوم تنهایی از در و دیوار روی سرم خراب می شود. شش هایم حس سوزناکی دارند و سر معده ام می سوزد. نیم ساعتی که همین جوری می گذرد موبایل را بر می دارم و می نویسم: "خوبی؟" و خوابم می برد. حالا 5:30 صبح است. لباس هایم را همان طور که باید بپوشم می پوشم. موبایل را بر می دارم. نگاهش که می کنم... حتماً خوب بودی که جوابی ندادی و این شروع یک روز خوب دیگر است...

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 8 آذر 1387  

روزگاری که می بَرد
من یک غده متحرکم. این روزها خوش خیم. بیرونم که بیاورند آب هم از آب تکان نمی خورد. از خیابان اصلی تا کوچه خانه ما آنقدری فاصله هست که صدای ماشین ها را نشونی اما نمی دانم چرا این روزها عجیب صدایشان در اتاق کوچک من می پیچد و دائم خاطرم می اندازد که آن طرف این پتوی ضمختی که روی سرم کشیده ام همه چیز مثل همیشه است. هر چند یاد گرفته ام دیگر بدنبال تغییر نباشم، اما حداقل در روزهایی اینچنینی که هیچ کاری برای انجام دادن ندارم و خبری هم از دوستان دور و نزدیک نیست، به جز سرفه های خشک و مزمن و تلاش فراوان برای بیرون انداختن خلط های چسبناک چیزی به نام برونشیت، می شود همان پتو را روی سر کشید و به رویاهای نزدیک گذشته که اکنون عجیب محال شده اند فکر کرد و لبخند زد و بغض کرد و سرفه کرد. در این یکی دو سال تلاش زیادی کرده ام تا خیلی چیزها را فراموش کنم و فکر می کنم کاملاً موفق بوده ام که جز همان رویاهای هپروت، هیچ خاطره ای برای یادآوری ندارم. هیچ چهره ای در ذهنم شکل نمی گیرد که دلم را تنگ کند و جای هیچ صدایی در گوشم خالی نیست. گاهی راه می افتم و به مدارسم، دانشگاهم، محله های قدیمی ام، پارک ها و خیابان هایی که فکر می کنم ممکن است حاوی خاطرات عمیقی باشد سر می زنم و ذل می زنم به هر آنچه در آنجاست و صبر می کنم تا نوستالژیا سراغم را بگیرد که نمی گیرد. زیاده روی کرده ام. شاید در یکی از همین زمستان هایی که گذشت مستتر شده باشم. هر چه باشد و هر چه شده باشم، تو بابت آن نگاه ترحم آمیز و تمام آنچه بارم کردی حق داشتی. شاید خیلی فرق نکند پیش من هق هق کنی یا قهقهه بزنی، نوازشم کنی یا رویت را برگردانی، دنبالم بگردی یا فراموشم کنی. این طور به نظر می رسد و تو دائم این را مثل پتک توی سرم می کوبی که بی تفاوتم به خنده هایت و تغییر لحن و توناژ صدایت را نمی فهمم! این طور به نظر می رسد. و من اگر سرفه ها امانم دهند، یا این حرارت سوزناکی که در ریه هایم حس می کنم دست از سرم بردارد و بتوانم فقط یک روز را بدون این مزخرفات سپری کنم و یادم برود که سربازم و هر روز باید کله سحر از این سر تهران تا آن سرش را برای کشتن زندگی ام تا عصر همان روز طی کنم و برای تفنگ ها احترام قائل شوم و پاشنه های پایم را پی در پی به هم بکوبانم و به طرز مضحکی پاچه شلوار گشادم را زیر کش هایی که دور ساق پایم پیچیده اند پنهان کنم و انسانی به نام "پژوه" را نشناسم و اگر نمی دانستم "کمانگر" که بود... نمی دانم، شاید باید یقه پدر را سفت چسبید که یادمان داد فقر چیست، به خصوص آن کتاب خانه قدیمی اش را باید به آتش کشید یا اگر عقلمان می رسید، همان روزها، یا مادر کمی نامهربان می شد می فروختیمش یک جا و نان می خریدیم. شاید هم تقصیر پروانه باشد که به ما و عشق ما و گور پدر ما خندید و رفت و بعد از آن همه اش تنهایی بود و باز تنهایی بود و روزهای کسل آور و جمعه های بی عقربه. خلاصه اگر برسد روزی که بگویم "زمانی که جوان بودم"، حتماً خواهم گفت که چقدر دوستت داشتم! و در کنارش تراژدی نسل بیست و پنج ساله های سال هشتاد و هفت را همانند مزار پدران شهیدشان تنها، غمبار، دردناک و غربت زده تعریف خواهم کرد.
فکر می کنم زمانش رسیده باشد که داسم را بردارم و بروم زمینم را شخم بزنم و هی زیر لب تلقین کنم که بی تو زندگی خیلی هم خالی نیست و اصلاً به روی خودم هم نیاورم که بی تو زندگی ام مثل همین الان و شبیه همیشه اش خالی است. هرچند که این طور هم به نظر نرسد.

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 24 مرداد 1387  

برای کشور شما نمی جنگم
می دانم که زمین بی تفاوتی ما را فهمیده است و اگر نه موش هایش را اینقدر رو نمی کرد. این را با نگاه کردن به جوی های خیابان ولی عصرتان فهمیدم. هر روز تعدادشان بیشتر می شود. از روی روزنامه هاتان رد می شوند و از کنار پای ما در لجن جوی شیرجه می زنند. شما هم آن طرف نشسته اید، مثل همیشه تان، قانون وضع می کنید، پلیس هاتان را همه جا پخش می کنید و چوبه های دارمان را بلند می کنید. زنانمان را هر چه می خواهید می پوشانید، می خرید و می فروشید، کودکانمان را فالفروش و مردانمان را خیابان خواب می کنید. ما را در کارخانه هاتان به میز کار پرچ می کنید و در اداره ها به صندلی. معلمانمان را زندانی می کنید و استادانمان را اخراج. از راننده های اتوبوس هم نمی گذرید. دو سال دو سال ما را می فرستید به حمالی اجباری و مجبورمان می کنید که یک روز تمام از آفتابه نگهبانی دهیم! سیر شدنمان را هر روز گران تر می کنید، مثل خانه ها و قبرها. از تمام کوچه های این مرز پر گوهرتان رنج می ترواد، زجر می بارد و شما ما را مسخره می کنید. می گویید ترک هایمان خر هستنند، کردهایمان سر می برند، بلوچهامان قاچاق می کنند، عرب هامان ملخ می خورند، لرهامان کودنند، افغانی هامان پستند، سنی ها کافرند، یهودیان صهیونیستند، مسیحیان فاسدند، روشن فکران بنگی اند، دانشجویان فریب خورده و منتقدین وطن فروش. هر زنی که خواست انسان بودن را تجربه کند گفتید جنده است. گفتیم آزادی! گفتید شما آزادی جنسی می خواهید، گفتیم نان! چندر غاز کمیته امدادتان را روی سرمان خراب کردید، گفتیم کار! گفتید خود اشتغالی کنید، گفتید بروید پارک بان شوید. گفتیم سرطان داریم! گفتید پول نداری بمیر و هر روز نفتمان را بشکه بشکه قورت می دهید و موشک پس می اندازید، و هر روز فقر پس می اندازید و هر روز "بی ام دبلیوی" جدیدتری وارد می کنید و هر روز... در آن هفت کانال لجن تلویزیونیتان بیست و چهار ساعته در حالت نعوظ روی ما استفراغ می کنید. آن حبل المتین توده های آرزومند را به نخ بند کفش نایک بدل کرده اید و ما البته ساکتیم. حتی بغض هم نمی کنیم و بی تفاوت از کنار موش ها رد می شویم ولی من فکر می کنم (محض دلخوش کنک هم باشد) هنوز برای خیلی از ما رهایی خالی شدن مثانه از آن مایع زرد رنگ نیست. برای خیلی از ما هنوز عشق به کاندوم ختم نمی شود و آرمان به آزادی مست کردن در بارها و هدف به مصاحبه با VOA. خیلی از ما هنوز زیر تیغ جراحی دماغ نرفته ایم و به یاد قیافه مضحک و خمار "لونا شاد" استمناء نکرده ایم. خیلی از ما هنوز زیر بار وام خرید خودرو نرفته ایم و انتخابمان به سایپا یا ایران خودرو، نوکیا یا سونی اریکسون، محدود نمی شود. هنوز بین ما زیادند کسانی که قهرمانشان "برد پیت" یا "حسن نصرالله" نیست. من به خیالم این دو سال می روم کنار همین ها باشم. هر چه می خواهید بکیند. تا صبح هم برایتان کلاغ پر می رویم اما برای کشور شما نمی جنگیم! من هنوز یادم است اما شما شاید یادتان نباشد؛
اکثرش یه شب ماه میاد بیرون!

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 3 تیر 1387  

کمی آرام، مخاطبم خواب است..
فکر نمی کنم دیگر زلف مضحک پر تابت، تابم دهد
یا تکان ناچیز قهوه ای چشمانت تکانم دهد
این روزها پیش از آنکه در حزن رفتنت حزین شوم
در ضایعه ماندنم می مانم!
این روزها حالم بهتر است، گویا!
ناخن ها پیش از لمس تیزی دندانهایم
کمی بلند می شوند!
صورتم هر روز تراش می خورد
و قرص ها را سر ساعت،
پیش از آغاز تیر کشیدنت در تنم،
به تنم می سپارم.
آری، من حالم خوب است
و دلم هم برای کسی تنگ نمی شود!
اما
تنها که می شوم،
در انزوای آن چاله مکنده سنگسارگاه عاشق کش شهریار پاییزی،
در جذبه تنهایی غمبار نگاه کفن پوش آن مرد تا کمر در خاک،
مکیده می شوم
و به همان سادگی که تو رفتی
زل می زنم به سقف اتاق و دق می کنم.

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 8 خرداد 1387  

فکر کنم دلم پر باشد
قدم زدی و ایستادی همان جا
و من نظاره می کردم انتظارت را.
تو شکل همیشه ات،
زیبا بودی.
و وای که چه وسوسه ای است سودای لمس دوباره صوت صدایت.
صد افسوس که دیدنت اتفاق بزرگی نبود!
چرا که من انتخابم را کرده ام
و من همیشه انتخابی دارم.
میان این هفت کانال لجن تلویزیونی انتخابی دارم.
میان نوکیا و سونی اریکسون،
میان پیتزای مخصوص یا پپرونی انتخابی دارم!
و رنگ لباس هایم و مارک ساعتم را خودم انتخاب می کنم
و هیچ نمی فهمم
آنجا
در هفت تپه شوش دانیال
میان نی شکرهای تلخ خشکیده
چگونه کارگران انتخاب می کنند
جیره یک نانشان را کجای روز باید با کودکان خود قسمت کنند؟
آه رؤیاهای من...
چه مرثیه ای قرار است بخوانم برایتان تا صبح...

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 20 اسفند 1386  

مردم سرزمین من
نمی دانم چون این بلا سر خودم آمده فکر می کنم همه این جوری هستند یا این حقیقت دارد؟ فکر می کنم گرد سنگینی از بی حسی، بی تفاوتی، نا امیدی، سردرگمی و افسردگی بر آمده از پس روزهای ملال آور و کسالت بار و شب های ساکت و خسته روی چهره تک تک خلق پاشیده شده است. یا شاید باز زمان انتخابات است و این ها ناشی از خطوط در هم و بی ارتباط افکار پس خورده من باشد!
باز زمان انتخابات شد و باز همراه شو عزیز، باز چو ایران نباشد تن من نباد، و هر بار شعارهای ناسیونالیستی تر از کسانی که شک ندارم چنین شعار هایی در اولویت صدم زندگیشان هم جایی ندارد. تئاتر انتخابات شروع شد! بشتابید!
چه کسانی این بار قرار است بگویند مردم سرزمین من؟! چه کسانی این بار صاحب مردم و سرزمینشان می شوند؟ نوبت کیست؟ از میان خواستگارها کدامشان عروس را می برند؟ مال کدامشان می شویم؟ ما مردم سرزمین کدامشان می شویم؟ و کارگران افغانی ساختمان جدید کدامشان را می سازند و روی داربست های سرد بیست متری کدامشان آجر روی آجر می گذارند؟ منِ کارگر، منِ روستایی، منِ شهرستانی کجای این قصه تراژیک خواهیم ایستاد؟ یادم نبود. ما نیستیم. ما فحشیم! شهرستانی ناسزاست، روستایی ناسزاست و افغانی توهینی غیر قابل بخشش. مگر این سرزمین که حالا می شود سرزمین منِ کاندیدای چاق را چه کسانی ساخته اند؟! و حالا برای منِ سازنده چه فرق می کند کدام خواستگار عروس را ببرد. من ناسزا می مانم. من فقط همچنان می دوزم، پیچ می کنم، کالای نیروی کارم را ارزان تر از آنچه هست آن هم نسیه می فروشم و هر چهار ماه به چهار ماه مزدم را می گیرم تا کارفرمای عزیزم که احتمالاً قرار است صاحب من و سرزمینم شود سود بانکی این چهار ماه را از دست ندهد. کجای روابط تولیدی تغییر خواهد کرد؟...
و این گرد سنگین شبیه همین کاغذ های رنگین انتخاباتی پخش می شود، پخش می شود، پخش می شود...
تئاتر انتخابات شروع شده است. بشتابید، تبلیغ کنید، برای اصلاح طلبان، اعتماد ملی، جبهه متحد اصولگرایان، آن یکی اصولگرایان، کارگزاران و ... یا حتی تحریم کنید! مگر نمی بینید رد صلاحیت کرده اند؟! نگذاشتند صاحب کارخانه رقیب بیاید. خلاصه نقشی زمین نماند.
نمی دانم چون این بلا سر خودم آمده ...

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 18 بهمن 1386  

دو شب معمولی ( خاطرات نویسی کار مضحکی است! )
14 مهر هشتاد و شش
بیداری های نیمه شب و لنگ در هوایی های گاه و بی گاه. سوزش کم و بیش معده و تعداد کثیری خاطره که می شود به یاد آورد و زجر کشید. این سیگار که ما می کشیم و این جوری می کشیم به همین زودی ها کارمان را می سازد. خواب هم گاهی به سر می زند و گاهی می رود. تکلیف را یکسره نمی کند اغلب. روزگار عجیبی است! بی پولی هم مزید بر علت تعجب ما شده. در این دو متری در سه متری که گیر افتاده ام زندگی تنهایی آلونکی خودم را به بهترین نحو ممکن با تمام ضمایم ادامه می دهم. شاید سخت کار ممکن این روزها جواب دادن به عده کثیری اس ام اس از دوستان عزیز می باشد که جمیعاً الان خواب تشریف دارند. زیاد هم تشنه می شوم و این هم عجیب است. گاه گاه هم تلاش می شود شاعری کنم و این هم پارادوکس خنده داری است. این جا در این تنهایی نیمه شب کلاسیک، تنها صدایی که شنیده می شود موسیقی است و گاهی تق تق کیبورد و دو سه باری باز و بست شدن در توالت که دیوار به دیوار آلونک من قرار دارد! من هیچ دوست ندارم معمار این جا را ببینم. خمیازه کشیدم. سر و کله خواب پیدا شد. در چهار و نیم صبح. رفتیم آب بنوشیم و بخوابیم. شب کسل آوری بود...

15 مهر هشتاد و شش
بی پولی به اوج خود رسیده است! من مانده ام و چند تکه پاره صد تومانی. صبح که به هزار زحمت برخواستیم و عزم شرکت مرحوم را کردیم به خیالمان چیزی ته جیبمان را می گیرد که مگرفت. حالا با هزار جر و بحث کریه قرار شد پس فردا چیزی مرحمت کنند. تا آن موقع ممنوع الخروجم! مگر پیاده گز کنم. سیگار امشب را هم آن دختر هدیه داد تا من همچنان نیمه شب ها را کامل سر کنم. با تمام ضمایم. یک ریز خودم را در لباس خدمت تصور می کنم. خمیازه کشیدم که کشیدم دیدم ساعت 4:25 دقیقه صبح است. تا جایی که یادم می آید از 8 شب خوابم می آمد. حالا چه جور شده تا حال دوام آورده ام ؟! نوشتن خواب آلود بیشتر اجباری به نظر می رسد. انگار زورت کرده باشند. همین روزها شعر می گویم. فکر کنم خوب از آب در بیاید که چیز هایی در مخم می چرخد. بد نیستند. امروز برای اولین بار در عمرم به چشمان دختری نگاه کردم و یک نه مردانه! غلیظ! ایراد نمودم! کمی سخت بود. حتی می شود گفت که "نه" چندان هم غلیظ از آب در نیامد. این مفهوم دوست داشتن برایم غریب شده است. چیزی شبیه این : نشسته ای کنار من که دیگر زیر باران هم عاشق نمی شوم!
کسالت امشب در ذوق نمی زد...

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 10 بهمن 1386  

دستنوشته های این سامنیایی
چند شب پیش برق رفت و این چیز جدیدی نبود. هوا که سرد شد، دائم از این مشکلات شهرنشینی داشتیم، البته از نوع جهان سومی. نمی دانم دلیلش چه بود اما من فانوس اتاق را از نفت پر کردم! نزدیک به پانزده سال می شود که این فانوس نفت نداشته و حتی یک بار هم روشن نشده است. چند سال پیش که اسباب کشی داشتیم از انباری پیدایش کردم که کاملاً سیاه شده بود. تمیزش که کردم دیگر جزء متعلقات اتاق من شد. نوستالژیای خاموشی های زمان جنگ بود و مادر و بازی سر کاری یک مرغ دارم!
باز هم روشنش نکردم. تاریکی را با شمع سپری کردیم مع ذلک من مشکلی با تاریکی ندارم ولی از آن به بعد با این فانوس عمیقاً مشکل دارم. دیگر نتوانستم حضورش را درک کنم. فانوسی که نفت دارد اما خاموش است چیز مزخرفی است. آن موقع که نفت نداشت حد اقل می شد سمبلیک نگاهش کرد.
خلاصه این روزها زیاد می نشینم و ذل می زنم به هیکل این فانوس خاموش و تلاش می کنم تا راهی برای درک حضورش در اتاق پیدا کنم. البته چندان به این مصر نیستم.همین روزها که چیزی نیافتم کارش را تمام می کنم.

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 19 دی 1386  

دستنوشته های این سامنیایی
(سامنیا : پر خوابی، اینسامنیا : بی خوابی)

زندگی همه اش یک سوء تفاهم مبتذل است. من خودم از همه چیز مبتذل ترم.
این را یک سالی می شود به خودم می گویم اما دقیقاً مفهومش را نمی فهمم. شاید بعد از آن همه سوء تفاهمی که پیش آمد به این رسیده باشم. و این که من چقدر مبتذل شدم. البته نفهمیدم از کجا! حد اقل فکر می کردم همیشه که من، از دایره ابتذال زندگی خارجم اما آن سوء تفاهم ها... .من فقط ایستادم و نگاه کردم. بهت زده و دائم رنجی عجیب، از میان تمام سال هایی که می زیستم، چون خیزابی به درونم می ریخت و هیچ نمی گفتم. تنها نگاه می کردم. آن روزها اینسامنیای شدیدی داشتم. دو سه روزی که می گذشت می شد دو سه ساعتی خوابید و این مزید بر علتی می شد که من فکر می کنم عامل سردرگمی اکنون و حتی روزهای پیشین زندگی من است. حد اقل یک چیز واضح بود: من بیدار بودم و سر و کارم تنها با پشه ها بود. حتی وقتی کلاغ ها از پنجره باز اتاقم آمدند و جلوی چشمانم جفت گیری کردند من بیدار بودم. وقتی عزرائیل می نشست آن گوشه اتاقم و سقوط کامو را می خواند بیدار بودم و خوب یادم است چقدر حالم را به هم می زد، وقتی خاکستر سیگارش را روی فرش می ریخت و هیچ نمی گفت. همه چیز خیلی خوب یادم است.
اما این روزها برایم قابل تحمل نیست. هیچ چیز مشخص نیست و این حالم را به هم می زند. من استفراغ می کنم اما نمی دانم در خواب یا بیداری! باید بپرسم و وقتی می پرسم نمی دانم پرسش را در خواب پرسیدم یا بیداری. آن قرص های لعنتی همه چیز را به هم ریخته اند. دیازپام، بوکساید، اگزازپام، تری فلوئو پرازین و ... . لعنتی ها.
هیچ راهی برای فهمش وجود ندارد. هیچ اتفاق غیر منطقی ای نمی افتد. مثلاً اگر پرواز کنم می فهمم که خوابم یا اگر شنا کنم! چون من فقط بلدم روی زمین حرکت کنم و این کشنده است. . من هیچ اعتمادی به اعضای بدنم ندارم. باید دائم کنترلشان کنم و اگر نه یک دفعه همه چیز تمام می شود و من می میرم. شاید به خاطر همین باشد که شنا نمی کنم. هیچ بعید نیست در آب، دستانم هوس کنند که از کار بیافتند یا سرم تصمیم بگیرد از آب در نیاید! و این پارانویای من را حاد کرده است.
گاهی مطمئنم ریه ام خودش را سرطانی کرده است. هر جای قفسه سینه ام درد می گیرد فکر می کنم برای سرطان است. حتی سیگار را هم کنار گذاشته ام و چند دکتر را هم امتحان کرده ام. حتی رادیولوژی هم رفتم که ایکاش نمی رفتم. چند لکه روشن در ریه ها بود که دکتر می گفت برای سیگار است، غده نیست. اما من فکر می کنم و گاهی مطمئنم که این را برای خوش کردن دل من گفته است.
تمام این کارها را با ریرا انجام دادم. البته نمی دانم واقعاً انجام داده ام یا همه خواب بوده اند ولی آن غده حتماً در خواب درست شده است. من نباید بخوابم. این اندام ها هر کاری بخواهند می کنند. مثلاً فکر می کنم جای چشمانم دائم با هم عوض می شوند و من نمی فهمم. یا احتمالش زیاد است که کبدم جایش را با تهال عوض کند. این ها را به ریرا می گویم و او در جواب می گوید : "علی، خیلی دوستت دارم! ". و این تعجب آور است! خب این یکی از نشانه هایی است که احتمال خواب بودنم را افزایش می دهد. ربطش را نمی فهمم و البته بعید است در بیداری همچین چیزی را بشنوم. حتی در خواب هم بعید است. حتماً سوء تفاهم است. مثلاً "دوستت دارم" می تواند به معنی " دوستم داشته باش" باشد یا شاید " با من ازدواج کن". هر چه هست اگر من این را در بیداری شنیده باشم از یک سوء تفاهم خارج نیست. اگر این باشد هم نمی فهمم چرا ریرا حاضر است این همه با من باشد. حتی با من دکتر هم بیاید و دو ساعت در اتاق انتظار بنشیند! این دلیل دیگری است برای احتمال بالای خواب بودن من. اما چیزی که واضح است این است که انگار خودم هم دوست ندارم این ها را فقط خواب دیده باشم. اگر سرطان داشته باشم زیاد وقت ندارم و من این را بارها به ریرا گفته ام و او هم تصدیق می کند! ولی هیچ وقت نگفتم که برای چه چیزی وقت ندارم و نمی دانم ریرا چه چیز را تصدیق می کند! یک بار همه چیز را برای سعید، برادرم تعریف کردم و او کلی راهنمایی ام کرد اما بعداً فهمیدم همه چیز خواب بوده است. چون مادرم گفت که من سعید را دو ماه است که ندیده ام. شاید مادر این ها را در خواب گفته باشد.چیزی را عوض نمی کند، چیزی از راهنمایی ها یادم نمی آید.
راستش خودم هم نمی دانم برای چه چیزی وقت کم است!
فقط یک قرارداد با خودم بسته ام، در تمام مدتی که این دستنوشته ها را می نویسم بیدارم. این تنها گزاره مشخص است و من همچنان این دستنوشته ها را اینجا می نویسم...

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 1 دی 1386  

رفقای دربندم، یلداتان مبارک.
یلدا گذشت.
شبیه تمام شب های شرم آگین کم لباس زمستانی!
لمیده به گرمای شوفاژهای خانه های معمولی،
همراه سیگار سیگار احساس موجّه روشن فکری!
با پرده ای ضخیم،
ظرف آجیل و دانه های سرخ میوه ای به نام انار،
آن قدر گرم که هوای بلعیدن هندوانه ای سرد می کنی!
لعنتی! زمستان است! هیچ سرما نمی فهمی؟

آری پدر! می دانم، می دانم.
یلدا مبارک است برای من،
اما
تمام کسانی که سردشان بود،
امشب،
یک دقیقه بیشتر لرزیدند.

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 8 آذر 1386  

البته که اهمیتی ندارد، وقتی هنوز باران می بارد!
من نمی دانم، این پلک ها، وقتی می پرند، یعنی چه!
و پرنده ها، وقتی پلک نمی زنند.
و بمب ها که می افتند،
نمی دانم این آدم ها، وقتی می سوزند، یعنی چه!
نه، هیچ کس، هیچ کس نمی داند
این میله های بی انحنای موازی با ما چه کرده اند
و ما با پیچ کوچه ها.
و این اتصال وهم انگیز،
این ارتباط ترسناک سار با سنگ
و طناب با گلو...
این که هیچ خیابانی به تپه های خاوران ختم نمی شود،
و این اعداد غم زده، این اعداد
شش
هفت
هشت
باور نمی کنم، باور نمی کنم شصت و هفت عدد باشد، هفتاد و هشت عدد باشد،
و این کارتن های تخت،
گوشه خیابانی که رد شدیم،
تخت خواب باشند!
و این بی تفاوتِ چشمانت،
بی تفاوتِ انگشتان دستانت،
تمام سال را زمستانی می کنند با دوازده ماه.
و زندگی با این حدیث تکراری،
حدیث زندگی، سکوت، زندگی، سکوت، زندگی، سکوت...

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 26 آبان 1386  

این حجمی که می روی...
ایستاده ام
در ابتدای خیابان رسوایی
که خراشیده بر خراش شهر
هراس سکوت را حراست می کند.
تو هم ساکتی،
وای، این سکوت که می کنی
هیچ صدایی نمی آید
گلهای داوودی هم ساکتند،
نه خش خشی، نه صفیری، نه هوی باد و نه عوعو یی حتی!
دریغا!
که اینجا تنها سگانند که سگی نمی کنند...

هنوز ایستاده ام
کنار جویی که چرک را
به سرازیری
سرازیر،
می بَرد.
و نگاهی که می بَری
وای، این نگاهی که می بَری...
چاره ای نیست انگار
صامت تر از این
نمی توان صدایت کرد!
و من
تا خم شوم نامت را مخفیانه روی ماسه ها نقاشی کنم،
رفته ای...

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 14 آبان 1386  

کجایی همچراغ بی دریغ من که فانوس، مدتی است خاموش است...
خالیِ شانه هایم را به سرمای دیوار تکیه می دهم،
بالای سرم،
ساعتی که درک حضورش محال است، تک تک می کند.
نیمه شب است اما.
سرم را که روی شانه ام خم می کنم،
غیبت حضور لَختی موهایت،
لُختی چاردیوار بی رنگم را به رخ می کشد.

آری نازنینم،
حدیث، همان است:
نیمه شب است
و من تنهایم.

تا من گز می کنم تنهایی تنم را،
ربع دایره می چرخند
نرگسی های پشت پنجره
تا خاک
انحنای مردن را
و من رهایشان می کنم،
وقتی لا به لای گل های سرخ هم سرنگ کاشته باشند!

نازنینم،
دلم گرفته است،
و باز بی خودی تب دارم
تنم می سوزد و باز این تب است
که یک تنه می زند بر تنم،
که " هی! تنهای مغموم شب های کسالت بار تهران!
برایم از نو بخوان، آواز قریب غربت سرزمین بی نوایت را!"
و من
سفره خالی ات،
حسرت کودکانت،
زخمی تنت،
خون پیراهنت،
سنگ باران خواهرت،
بغض مادرت و گور بی سنگ برادرت را
آوازی می کنم
دشتی، با زخمه های کمانچه و ناله های نی.

نازنینم،
گرفتار شبی عجیبم
که این چنین دلم گرفته است.
چرا نوازشت را دریغ می کنی؟!

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 3 آبان 1386  

انگار برای شاعری نام تو شرط است!
در این 9 متر مربعی که گیر افتاده ام، بیشترین چیزی که می بینم دیوار ها هستند و سمت راست سرم، پرده ای با چند کوهان نا همگون. کل شب ها را بیدارم. یک سالی می شود. تمام شب را می بینم و این اشتباه بزرگ را هر روز تکرار می کنم. حتی مطمئنم فردا را هم تمام شب را خواهم دید. تنها من هستم و آینه پشت سرم که با تمام کسالت شب، هر شب، عشق بازی می کنیم! گاهی دلمان می گیرد و می نشینیم تا صبح یکریز از فراموشی هایمان حرف می زنیم. گاهی دلمان هوای وطن بیچاره می کند و بغض می کنیم ولی اغلب به تو فکر می کنیم. یک سال تمام. پای تو که می آید وسط، تنها صدایی که می شنویم خش خش منقطع روان نویس مضحک من است و ضجه های کاغذ ها.
چیزی گرفته است و درد می کند بدجور. گرفته است و درد می کند. یک سال تمام است.
گله ای ندارم. حرفی نیست. پروانه اگر پرواز نکند چه کار کند؟!
اما دستی اگر تکان داده بودی زیباتر بودی...
لا اقل به خاطره ات بگو اینچنین ویرانم نکند!

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 26 مهر 1386  

تمام دشت های بی لبخند سرزمین من...
سیگار مرثیه را آغاز می کند
تا دهانم تلخ شود.
تلخ،
چون نی شکر های بی نای خوزستان.
تلخ، چون بغضی که سرزمین من...
روی حجمی مغموم.
صدایم می کنی باز :
_ رفیق!
و سیگاری دیگر...
و تو می خوانی که
نشسته ای کنار منی که دیگر زیر باران هم عاشق نمی شود،
در این بغضی که سرزمین من.
آری، چیزی گرفته است.
زار رفیق،
زار به این سرزمین بی ترنم...

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 13 مهر 1386  

ما نبودیم و اگر نه قهوه هامان سرد نمی شدند!
دشواری ترسیم ذهنی خطوط خمیده دستانت
ابهام ادراک نوازش را
چونان باور نم گرفتن گچ دیوارها در کویر لوت
به خاطرم گوشزد می کند!
چرا که در آوا آوای کلامت
تنها توناژ تنهاییم بود که می شنیدم.
و نگاهت،
تمنای التیام غده دردناک غربت گیر کرده در گلویم را
به هیچ می گرفت.
ور نه، چشمانی که تو داری...

تقویم ها یکی یکی اسفند می شوند،
ما مانده ایم و بهار نمی آید...

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 6 مهر 1386  

واقعی تر از غیبت حضورت، تمام شدیم.
ثابت؛
بی تکان تر از لاشه پدربزرگ ها،
ساکن، سنگین نشسته ای بر ساعات بی حساب سپری کرده ام.
بی چرا تر از همیشه، بی نگاه تر،
یک تنه سرما را به فصول قسمت می کنی!
و من
ساده، کودنانه تر از همیشه،
بی جهت
پاییز را انتظار می کشیدم.
همان تابستان سرد است،
وقتی هیچ فصلی نیامدی.
حالا
(محض خنده ام که شده!)
به انتقام انتظار آمدنت،
می روم!

ماه می گذرد در ابتدای مدار سردش.
باز جای شکرش باقی است
کسی که برای دستان منجمد کودکان بی هجای شهر دستکش می خرید،
انگار،
هنوز نفس می کشد!
انگار،
دیگر، بی تو، هیچ روزی مبادا نمی شود!

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 24 شهریور 1386  

هیچ خاطرت نمی آید!
پیچیدن سیگار و مفهوم بی وزن پرسشی نا همگون؛
_خوبی؟
و انتظار تلخ شنیدنش در تمام بعد از ظهر های آرام بی عقربه.
زمین همیشه می چرخد و هیچ بارمان نمی کند
که فلانی! بچرخم؟!
و تو هم انگار نه انگار!
هیچ نمی پرسی که فلانی! خوبی؟!
سرم را که برگردانم، آن طرف این پرده نا هموار،
بعد از ظهر هم تمام شده است.
همین را کم داشتیم که باران هم ببارد...

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 13 شهریور 1386  

تف کرده است دنیا در این گوشه خراب
آوازهای غمگین دشتی،
ترانه هایی نا مفهوم، ناله های آدم هایی تنها، بعد از ظهری ترحم انگیز!
اینجا محل تجمع تفاله های چایی است
و تمام استکان ها بی خودی شکسته اند.
مادر گوشه ای تل انبار پرز فرش ها را خیره می نگرد،
پدر دیازپام را از پشت آلومینیوم نازکی بر می دارد،
من سیگار می کشم و هوا سرد است.
کلاغ هم هست، طبق معمول!
باد می وزد و شهر لعنتی خلوت است؛
ابرها تیره
غروب، بی صدا
خورشید، نیم برهنه
و همسایه روبرو پرده را می کشد!
تمام کلیشه کسالت هستی صف بسته است تا صدایم کند که :
هی!
او دیگر نمی آید...

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 9 شهریور 1386  

گاهی دنبالم بگرد...
خورشید هر روز از یک جایی بالا می آید. خورشید هر روز از یک جایی پایین می رود. بعضی وقت ها فکر می کنم که شاید این همان خورشیدی نیست که صبح آمده است. مخصوصاً این که رنگش تغییر هم می کند. یک جایی از روز، همان لحظه که بوی عطرخوش زنی حواسم را پرت می کند، کسی خورشید را ا چیز گرد دیگری عوض می کند. یا هر وقت بی خودی در فکر فرو می روم. مخصوصاً این مواقع شک می کنم که همه چیز عوض می شوند. اخیراً فهمیده ام که قیافه مایاکوفسکی شدیداً شبیه ساموئل بکت است با تفاوت هایی جزئی و این یعنی حتی این دو تا هم یک جایی عوض شده اند و حتی بوی همان عطر زن هم میانه راه دلنشین شده و ابتدا این نبوده است! مثل من و پدرم. دائم با هم عوض می شویم!
گاهی زندگی جایش را با یک فیلم پورنو عوض می کند اما سریع جای من و پدر عوض می شود و حالا زندگی نمی تواند یک پورنوگرافی باشد.
گاهی همه چیز قاطی می شود و گاهی سکون کسل آور همان همه چیز، حالم را به هم می زند. این جوری که می شود هوس سفر می کنم. می روم می زنم به کوه و بیابان و دشت و دریا و این جور چیز ها. تا چند ماهی کسی را نمی بینم و سعی می کنم همه چیز را فراموش کنم و اتفاقاً همه چیز را فراموش می کنم و بعد مجبورم دو باره راهی شهر و آدم و پول و این جور چیز ها شوم تا کوه و بیابان و دشت و دریا را فراموش کنم و اتفاقاً باز هم موفق می شوم. خلاصه همیشه می شود همه چیز را پاک کرد و جایش همه چیز را نوشت. اما مشکل همین جا است: تعداد کلمات دنیا ثابت است. اگر سوار ماشین خودت نشوی باید ماشین بقیه را امتحان کنی! و بقیه هم، همه همین طور هستند. یا سوار ماشین تو می شوند یا بقیه!
و این یعنی بین 206 طوسی و تاکسی زرد تفاوتی وجود ندارد، چون آنقدر سریع جایشان عوض می شود که کسی این را نمی بیند. تفاوت ظاهری است. ناشی از خطای دید است. چشم ما روشن و خاموش شدن سریع لامپ ها را نمی بیندو ما فکر می کنیم که لامپ ها همیشه روشن هستند!
همه چیز می تواند ناشی از خطای دید باشد، مثل زندگی، من، پروانه...
خوابم می آید ولی خواب هم صرفاً یک خطای دید است.

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 13 مرداد 1386  

تلفیقی از دو چیزی: آبادی و خرابی...
و بعد از آن سرگیجه شروع شد و چیزهای چرخیدند و هنوز می چرخند. و آنقدر سریع و در هم و برهم که ذهن تکه تکه شده کسی که این را می نویسد حتی نمی داند خودش می چرخد یا چیز های دیگر و حتی چه چیزهای! یا اینکه تو می چرخی و یا می رقصی و اگر، ( تو که تانگو نمی دانستی! ) صفحه گرامافون نیمه شکسته آن گوشه اتاق، سال ها است که نمی نوازد و اعتمادی به ضبط صوت های مدرن ندارم که این موسیقی طولانی نیست و تمام ترس من همین است.
_ کسی ترانه ای بی پایان نمی داند؟! و همچنان این تراژدی است که بی هیچ نشانه ای فقط تغییر شکل می دهد: یا تو می رقصی یا تنهایی...
و ترانه ای که این روزها موسیقی فالش زمینه زندگیم را پذیرفته است:
سرگیجه های بعد از نوشیدن شرابی...

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 9 مرداد 1386  

بیا با هم بریم سفر دبی دبی!
خوابم که می آید/ ( نزدیک های صبح)/ تختخواب را که نگاه می کنم/(نزدیک های صبح)/ جایی شبیه همین جا/ روی چیزی شبیه همین/ زنی/ همین ساعت/ همین لحظه/ مردش را تا ته، قی می کند!/ همین جاها/ همین نزدیکی ها/ همین حالا/ مردی شبیه یک مرد/ زنش را می ریند!/ زندگی هنوز زیبا است!/ سرنگ هم/ و بمب هسته ای/ مین هم قشنگ است مثل زندگی/ مثل همیشه/ و واقعاً فرق می کند بالای سر من پاکت مچاله بهمن کوچک باشد یا بسته خوش رنگ مارلبرو!/ حتی شعاع ساعت مچی/ و مارک کفش و حتی جوراب هم!/ و این ها واقعاً/ انگار/ فرق می کنند/ می دانی؟/ رنگ خوابم با رنگ پولم تغییر می کند/ و اندازه نیش بازم و خم ابروها شدیداً وابسته به حجم کیف پولم شده است!/ رفیق!/ گاهی یادت می رود I.Q تابعی از میزان اسپرم است/ وقتی سلول های خاکستری مغزی اسپرماتوزوئید شده باشند/ حکماً زیاده روی کرده ای که نمی فهمی زندگی هنوز زیبا است!/ گفته بودم/ فقط/ هفته ای یک بار!/ آشغال ها را که گذاشتی دم در/ باز/ یادت می آید/ که/ زندگی هنوز زیبا است...

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 22 تیر 1386  

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی....

سعید حسین نیا، اشكان قيسوندی، مهدي عربشاهي، محمد هاشمي، یازده فعال دانشجویی دیگر صبح و ظهر هجدهم تیر ماه دستگیر شدند...
سخت تر از آن چیزی بود که فکر می کردم؛ دیدن اسم برادرم در ابتدای این لیست!!!
و باقی دوستانم! هر چند بی رمق اما
زنده باد آزادی!

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 3 تیر 1386  

همچنان می گذرد...
کبریت/ سیگار/ خاکستر/ آفتاب/ پژواک ترانه حزن انگیز غربت/ نگاهی خیره به سقف اتاق/ تصویری مبهم در ذهن/ خاطره ای سرد/ چند سرفه خشک/ من و انگشتری فیروزه:
تراژدی روزهای بی کلام زندگی...

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 4 خرداد 1386  

از همان سپنداری ها با تعخیر و تغییر....
بی مفاعله فعلم لنگ مانده الآن چند روزی است......پا روی پا بند نمی شود اگر اینجاها کفشت کف اش وا رفته باشد.....و آن وقت باید (بچه ی آسمان) یا چیزی از آن به بَر آورده باشی تا بی لنگه نمانی.......انگشت شصت که بماند لایه در حتمن کف پایم به کفشم نمی رود و ..... این پا اون پا باید بکنم تا بیاید پشت این پنجره و من ها کنم تا تا انگشتم قلبم را بکشد بر شیشه پنجره که خوب این منم.....که اینجا.....منتظرم تا بشینم تا پنجره تو شوی و من پنجره و اینجا بی پنج تر از هر ساعت پنج ای.......انکار نمی کنم که اگر ماندم, ماندنم نمی آید و اگر نرفتم, نرفتم که نمانده نباشم......انگشتم می لرزد وقتی می نویسم و نمی نویسم اینطور که شاید نلرزم و انگشت نشوم توی نوشته که می رود و می آید.......از این دقیقه که تا آن دقایق هزار هزار .....و خوب نکبت مانده بودن و نرفته بودن.....و ایستاده ام تا الآن که حالا به خودم نزدیکترم از اینجا....حس غریبی است حتمن....و ندانستن...و نمی دانم...و نمی‏داند....و ندانست......تا کجا؟.....اگر حال را صرف کنم......حتمن نمی‏دانم.

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 28 اردیبهشت 1386  

زیر داربست های سرد(02)
سبای عزیزم
سلام
از چند روز پیش که برایت نوشتم، چیزهایی عوض شده است. مثلا این که نمی دانم دقیقا چند روز پیش برایت نوشته ام. فکر کنم دلیلش گرمی هواست. آن موقع سرد بود. چند وقت است هوا شدیدا گرم شده است. هیچ چیز مثل تغییرات آب و هوا نمی تواند چیزها را عوض کند. اتاقم پر از پشه شده است. پشه ها را می کشم. بعضی هاشان دیوار را قرمز می کنند و این فقط یک معنی دارد. خون من است که روی دیوار پخش می شود! من خودم را می کشم و چاره ای ندارم وگرنه پشه ها من را می کشند. این پارادوکس از همه چیز کشنده تر است. صاحبخانه پاشنه در را از جا کنده است. دیروز بود (فکر می کنم) رفتم کافه گلستان و از مهدی چند هزار تومانی قرض گرفتم و یکجا دادم ضاحبخانه. حسابم با مهدی زیاد شده است و البته هنوز سرسنگین نشده است. می گوید مطمئن است که به همین زودی ها کار پیدا می کنم ولی من چنین حسی ندارم. حتی دیگر روزنامه هم نمی خرم. فقط به چند نفر سپرده ام تا خبرم کنند. آن قدر هوا گرم شده است که دیگر موزیک هم گوش نمی دهم. همسایه مان صدای ضبطش را زیاد می کند و این هم آزاردهنده است. نمی فهمد که هوا گرم است! البته حق دارد، کولرش کار می کند. قبض برق را هم هنوز نداده ام. خیلی بدجوری است. یک نامه هم برای مادرم نوشته ام. به او گفتم که چقدر دوستش دارم و چقدر دلم برایش تنگ شده است. شاید دروغ گفته باشم. می دانی؟ احساس می کنم احمق شده ام و این دلچسب است. نشان به آن نشان که چند روزی است خاطرات نویسی می کنم. خیلی چیزها را فراموش نکرده ام و این بهترین دلیل حماقت مزمن است. از سیاست هم می نویسم. هرچند که دیگر چیزی از آن سر در نمی آورم. مثلا هیچ رابطه منطقی بین گران شدن قیمت بنزین و طرح امنیت اجتماعی پیدا نمی کنم! چیزی از حساب ذخیره ارزی نمی فهمم و اینکه چرا از شنیدن اسم هوگو چاوز خنده ام می گیرد!! راستی می خواهم خیانت نکرده باشم. در کافه گلستان با زنی حرف زدم. یکریز می خواست خودش را به خانه ام دعوت کند و این برایم عجیب بود. خلاصه امروز صبح اینجا بود. کف آشپزخانه را که تمیز می کردم بی جهت متوجه شیارهای کمرم شد. برایش توضیح دادم که درد شلاق از درد زایمان بیشتر است! زن که رفت پرده را کنار کشیدم ولی هیچ زن برهنه ای را ندیدم که روی سیم برق عربی برقصد، تنها چند کلاغ و سیمی که هیچ تکانی نمی خورد. و این یعنی اینجا شدیدا گرم است. شدیدا دلتنگت شده ام و هنوز مدت زیادی طول می کشد تا تو را ببینم. این آزاردهنده است.
مازیار

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 19 اردیبهشت 1386  

اگر فکر می کنی برای کسی مهم است که تو چند شب را بی خوابی کشیده ای، واقعاً احمقی!
جز سرفه های خشک
و توهمی که با ذهنم
تانگو می رقصد،
چیزی برایم نمانده است.
تا کافه های الکلی بوینس آیرس فقط اندکی مانده بود،
یادم آمد که پنجره های اتاقم را دو جدار کرده اند.
باران که بگیرد ،
( خواستی قسم هم می خورم )
کاکتوس های تو هم زیر فاضلاب شهر غرق می شوند،
حالا تو هی به مادر بگو لباس ها را بشوید!
نفهمیدی هنوز؟!
همه چیز،
و حتی لکه های آخرین فرانسه ای که با تو نوشیدم،
هم،
فاضلاب شده است.
و چهار پله پست برق بالای دانشگاه،
زیر همان در زرد رنگ،
رأس مخروط زمین شده است.

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 16 اردیبهشت 1386  

زیر داربست های سرد(01)
سبای عزیزم
سلام
امروز که بیدار شدم، فهمیدم از آخرین باری که همدیگر را دیدیم یک هفته می گذرد و دلم خواست دوباره همدیگر را ببینیم. سرم کمی درد می کند و تنها دلیلش گران شدن قهوه است، این کارگران برزیلی هم شورش را در آورده اند. شش روز پیش آخرین شیشه نسکافه را توی سرم خورد کردم. شیشه را در سطل آشغال خانه پیدا کردم. زیادی تکه تکه شده بود. خلاصه از آن روز تا به حال سرم درد می کند، چون قهوه نخوردم. زیادی به این زهرماری معتاد شده ام. دخل و خرجم هم که تو خوب می دانی، به هم نمی خورد. مثل خیلی چیزهای دیگر که مربوط به من می شود، مثلا قد و وزن که از کودکی آزارم می داد و این روزها اندازه کف پایم و جوراب ها. پنج روز پیش یک پاکت سیگار کنت لایت روی میز آشپزخانه دیدم، حتی مطمئنم بیست و چهار سال است همچین سیگاری نکشیده ام. اینجا اتفاقات عجیبی می افتد. البته فقط هفت روز است که اتفاقات عجیبی می افتد. پرده را که کنار می کشم منتظرم زن برهنه ای را روی سیم برق ببینم که به من ذل زده است اما همچین چیزی نمیبینم، فقط گاهی چند کلاغ و گاهی هیچ، غیر از تکان سیم که نشان از باد تند است و بخار پنجره.
من اطمینان دارم بهار آمده است، اما اینجا شدیدا سرد است هنوز انگار زمستان پا برجاست با تمام کسالتش. این اولین بار نیست که برایت می نویسم اما شاید آخرین بار باشد و این فقط یک احتمال است. دفعه پیش هم همین را گفتم. کرایه خانه هم عقب افتاده. راست گفتی، همیشه راست می گفتی. بی خودی عصبانی شدم، واقعا به من ربط نداشت. هر روز صبح تمام روزنامه ها را نگاه می کنم و به هر جایی بشود زنگ می زنم، اما واقعا کار نیست. انگار تمام شده و من هنوز هیچ نشده کمی ناامید شده ام. نمی توانم جلوی این بی خودی به هیجان آمدنم را بگیرم. این اعتصاب واقعا به من ربطی نداشت، آن ها هم فقط من و آن جوشکار بدبخت را اخراج کردند . الان دو ماه است که بیکارم و خواهش میکنم باز نگو بروم مدرسه و درس بدهم! این کار را نمیکنم. واقعا تصمیم دارم چیزهایی را هنوز برای خودم باقی بگذارم و شاید این هیچ دلیلی نداشته باشد، جز احساس ترحمی نسبت به هر آنچه تمام این سال ها و روزهای من را از تهی شدن نجات داده است. برای درس دادن پول نمی گیرم. شاید اگر اوضاع بهتر نشد بروم کنار خیابان گیتار بزنم، البته ریسکش بالاست، پلیس با گیتار مشکل دارد. شاید با گیتارم ویولن زدم یا با پشتش طبل. چند بار قانون کار را زیر و رو کردم، هیچ کاری نمی شود کرد. رفیقم می گفت می توانی شکایت کنی، اما من شرایطش را ندارم، حتی آن جوشکار هم واجد شرایط نیست. ما حقوق قبلی را که گرفتیم، همان جا تصفیه حساب شده بودیم. این کمی عجیب است اما نه به اندازه نبودن آن زن برهنه روی سیم برق. این گل های روی میز کاملا پژمرده شده اند، بهتر بگویم، خشک شده اند، ولی به آنها دست نزده ام. سبای عزیزم احساس می کنم عمیقا دوستت دارم و این بهترین دلیل برای گذران این روزهای بی اسکناس است. سخت ترین مسئله برای من هنوز ندیدن تو است و خوب می دانم حد اقل تا سه ماه دیگر نمی توانم ببینمت. هر کاری میکنی شاد باشی. به امید دیدار.
مازیار

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 31 فروردین 1386  

از همان سپندارمزگونه‏ها...............
اینجا که حالا هستم حتمن مستم.......اما نه آنجاها که شما هستی و ای امید ناامیدا برسون هرچی نصیبه....واقعن دیگه نیس صبر و قرارمم..........و آنجاها....راستی حال شما؟!....حالی دارد گاه گاه حتمن حال شما را گرفتن و آمدن؟...ها؟!..اما آمدن از پس این نامدن‏هت صفایی دارد و شام غریبون....حالا حتمن خوبین نه؟1.....من که حالت تعلیقی میان بند راه رفتن و هیچی نداشتن دارم و دوستم که تمارض می کند که مست نیست و علی رفسنجون..........و نوشتن که عادت دیرینه ای بوده در گذشته برای من و حالا که می نویسم یاد دستشویی مدرسه ابتدایی مان می افتم که پس درش می نوشتم همیشعه و امروز فهمیده ام که هرکی می نویسه پشتش یعنی که یک بزرگسال ناسازگار مدیریتن.......دیروز مقاله قائد در مورد گلستان ابراهیمشان را البته می گویم خاندم و گفتم-به قوله دوستی البته-ایرانی بازی!......هی! تا حالا میان تعلیق ماندن و نرفتن حتا هم مانده‏اید؟آیا روزی چن؟...که سیگاری به‏پیچانی و هوس نپیچاندن بکنی؟.ها من کرده‏ام همین حالا ها که می کنم...و کنه‏ای که چسبیده به من؟و حتمن می‏پرسید یادگار؟ !نه یادگاری نه! یادگاری بر درگاه ننهاد....و کامنت هایم که با آن ها سرخوشم و ماتحت سوزی کامنت‏های سی و یک تایی علی و هژده تایی من....هی......رفقا ما بر گردونه تعلیق هر آنچه پرولتری است می تابیم....و کرممان میگیرد حتا کرم ابریشم......از آنچه می خاستم بنویسم دورم می کند..اما سفر...سفر؟...ها سفری در پیش دارم....شاید من هم به تطور تاریخی دوستی خاطراتی از سیاتل بنویسم....هی چه روزگاری خواهد شد!....و سیگاتر بعدی را که می پیچانم کسی که احتمالن مهمانم هم هست می گوید که برگردم که کسی اینجا منتظره چشمش به دره.. و من برمی گردم...اما هنوز عادت این از پشت سر نگهیدن هیچ نمی افتد از سرم...آری خانونم زیبا..تا بعدن ها که دوباره تکرار شویم.....

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 15 فروردین 1386  

روان نویس ها زیاد روان نیستند! روان نویس قرمز ولی، اصلاً روان نیست!
موهایم بلند شده، آن قدر که یکریز با آتش سیگارم می سوزند و من فقط بویش را می فهمم و همیشه کار از کار گذشته است. اما فقط همین قدر بلند شده اند. زیاد سیگار نکشیدم اما انگار ظرفیت ریه ها پر شده باشد، دود زیاد پایین نمیرود و به انتهای گردن که می رسد سریع برگشت می خورد و این ارتفاع هر روز پست تر می شود و گاهی فکر می کنم شاید این گردنم است که هر روز کوتاهتر می شود. به هر حال من الان می نویسم و این نشانه بدی است، آن هم با روان نویس قرمز! و این نشانه را بدتر هم می کند. اگر بگویم فرهاد هم می خوانَد و بوی عیدی را هم می خواند همه چیز تکمیل می شود اما سعی می کنم این را نگویم.
امروز دوازده کودک خیابانی دیدم که یکیشان چسب زخم می فروخت و ده زن خیابانی که همه یک چیز می فروختند! هفت بنز دیدم که یکیشان را دوستم گفت s کلاس است و با رئیسم تلفنی حرف زدم. همه این ها فقط سه ساعت طول کشید. تمام روزهایی را که خانه بودم باران بارید، تهران یکریز باران میزد و حالا که کم کم باید کوله بار جمع کنم آفتاب زده است. تهران یکریز آفتاب می زند. ماهی های سرخ تنگ های نوروزی هم یکریز می میرند و همه می گویند زمستان رفته است! اما دستم را که گرفت شنید که گفتم دیدی زمستان تمام نشده! و او هم سرش را تکان داد و چند باری شنیدم که گفت همه چیز درست می شود! چیز های دیگری هم شنیدم ولی خاطرم نیست. اما می دانم این ها فقط یک ساعت طول کشید. کسی نمی آید و کسی هم نمی رود! حتی از پنجره بیرون را نگاه کردم و دیدم که گربه ای مرده بود. رفتم روی تخته سیاه تسلیت بنویسم، دیدم تخته سیاهم را فروخته اند و جایش یک روان نویس قرمز خریده اند و یک سر رسید. اما نمی خواستم اینجا تسلیت بنویسم که حالا دارم چیز دیگری شاید می نویسم و این نشانه بدی است. دستم را که رها کرد خواستم بگویم دوباره بگیرد که یادم آمد اگر بگیرد باز می گوید همه چیز درست می شود و این کار را نکردم.
آهسته آهسته احمق می شوم و این دلچسب تر از آهسته آهسته هر چیز دیگر شدن است!
نشان به آن نشان که شنیدم که گفت دلم برایت تنگ می شود! و من این را شنیدم!! آدم باید زیادِه احمق باشد تا همچین چیزی را بشنود و شاید احمق تر وقتی چنین چیزی را بنویسد! و اگر بگویم من هم همین را گفتم دیگر همه چیز تکمیل است اما حتماً این یکی را نمی گویم.
قهوه ام که تمام شد از پشت لیوان خالی روان نویسم را نگاه کردم. تغییر شکل عجیبی داده بود. دوباره که لیوان پر از قهوه شد از پشت لیوان چیزی معلوم نبود. قهوه زیادی قهوه ای است! این را که دیدم کمی مهربانتر شدم. رفتم کنار جسد و گربه را خاک کردم! این طرف تر که آمدم گربه دیگری رفت و بالای قبرش ادرار کرد! من که شاید از این تصویر به وجد آمده بودم سیگار روشن کردم. سه تایی سرفه خشک کردم که یادم آمد چند روز پیش ترک چند گل نرگس خریده بودم که الان خشک شده اند. برداشتمشان و چهار تا را بالای قبر گذاشتم، کمی آن طرف تر.
فرهاد خواندنش تمام شد و حالا یکی می گوید : خسته از هر چی که بود، خسته از هر چی که هست...
و من اضافه کردم :
زندگی هنوز می کُشد!

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 9 فروردین 1386  

از سپندارمذگونه نوشتارهای ورونا خواه شمایل گاه گاه رفیقم که گاهی وقت ها می نویسد، شیرین است! احساس رهایی بخش هم چراغی...
حالا که من سرزده آمدم نه از آن باب که باید می‏آمدم که از آن باب که چیزی نوشته باشم و بوده باشم و در کنار، معنی کنیندش.....ها! اساسن وقتی می نویسم نمی دانم که چرا تمام تنوین ها را با نون می نویسم و وقتی می خواهم بنویسم خواهر، می نویسم خاهر و از این بابت باید سپاسگزار یا دستمال یزدی کش علی باشم که اینها را پاک نمی کند.......
ذوق چیزی است میان مزخرفی روشنفکری اسهال گونه و ویتگنشتاین...این را بذارید با زبون عامیانه بنویسم مُردم از این چارچوب های کلیشه ای مدرن یا پسا مدرن یا پس از مدرن یا نمی دانم پست مدرن......باید گفته باشم که الآن که می نویسم نمی دونم که از جوزف کنراد و از مدام چشم غربی سر در نمی‏آرم یا از مادر و از گورکی یا از کجای لیلا صادقی و....و خوب نمی دونم که به کجای علی حواله می شم حالا وقتی که می نویسم اما...
خوب می نویسم.....
عادت این از پشت سر نگهیدن هیچ نمی افتد از سرم خوب حالا که می نویسم که حالا که از هر کدام شاعری وام گرفته ام
بِه......؟بِه.....؟خدا قسم! و آن کسی که می گفت خدا مرده است بِه .....؟بِه.....؟به چی نمی دونم!.....لابد الآن باید بگم حال شما و حال من؟!و خب نمی گم تا این چریک خسته ی شبهای مسخ با فروغ بی تنهایی تنها و از نمی دانم از چی دلخور و اسهال بگذاره من اینها را بنویسم.....از زن.....از من.....از تن... و تن می تندنم......و بگذار سانتیمانتال بشم و بنویسم........ها!.....این بهتر است.....از آرمان های بدست نیامده ی آرزو بر دل مانده.....ها؟.....از حماقت های مانده مان بر دل از علی؟! نه........من که تکنویسی نمی کنم که....
لعنت خوشحال کننده ای بر تمام آرمان های مشترکمان و زنده باد آرمانمانمان بر تمام آرمانهای مشترک نداشتمان....راستش اصلن نمی دونم برای چه می نویسم که از سر مستی است یا بر باده با حوروشی بنشستن....اما این نوشتن را نه دلیلی است نه نوشتن را کوزه گری.....یاد خیامم خوش.....نوشتن از آن دریچه که نوشتن آنچه نانوشتنی است خوش می نمایاند و من چه خوش اختیارم که می نویسم بر کاغذ پاره های کسی که کلاغی بر چشمانش ریده است....که چه خوش شانس بوده که کلاغ بوده و نه زن....که این زن تا ناکجا آمده با منِ تنها....و این تن تا من تا انتها....چه لبی من است بی تا......و خوب چند درد و دل که حتا برای دیکتاتوری پرولتری تابی نیست بی من.....و من رفیق کولنتای را دوست دارم و اخلاق زناشویی را...و اینجا را و علی ها را حتا تماتم علی ها را بی فتحه.....و تکرار اسهال گونه ی من را بر این نوشته گون جل پاره گون بی عورت را....و من را که بیگانه می شوم از من از تا از یک زهرمار 8 درصد حتا.....
اما هنوز درد کودکان خیابانی را درد انترناسیونال بی تحقق را بر دوش می کشم....و اوق یا عقم می گیرد از این بی سامانی و با این همه بی سر و سامانیم باز به دنبال پریشانیم.....و از مردی که گاهی برای خودش دلتنگ می شود....و چقدر لذت می برم از این که ننگ نوشتن را بر دوش می کشم که اینم که چقدر لذت بخش است از این که می نویسم که حتا.....و در بی کرانگی حتا آنجا که شاعرم سوت می کشد که نمانده ام تنها و تا های دیگرم چقدر بی درد و بی مقدارم از اینکه درد بورژووا معابانه ی پرولتر شناسانه ای حتا می کشم و از تو آره از تو استاد متنفرم بی کَس.........
و من مزحک تر از آنم که حتا از پس این پست حتا تف بندازم روی خودم که زیر آبی بری استاد ای سیاهم ای مَک من...ای ان با عن....... (تو بلایی تو بلایی تو طلایی تو بین طلاها 18عیاری)
تو حق داری ناز کنی عیار بالا......از اراک برایت کلی صابون کرچک میارم تا به سیبیل تاب دادت بمالی و بگی خیلی سوسیالیستی......آخی گلم......بگذریم من "اقتدارم" را به سرمایه ی ننگی نفروشم حتا به کسی که در چند کامنت قبلیه مازیارم کامنت گذاشته بود که دست از سر نمی دونم چی که آزادیخاهم بردارد و مازیارم که آن بر درگاهش نهاد و من و ما و همه خیلی خوش گذراندیم نه از آن که در 8 مارس به زنخدانش انداختند و من محبوبه عباسقلیزاده را و شادی صدرم را دوست دارم اما به تو و استاد که فکر می کنم اقم یا چه فرقی می کند اغم می گیرد.....حالا که دارد از سرم می پرد دارم می فهمم که از برای هویت از فریاد گود نشین خاندم و .....بگذریم .....کاش علیا مازیارم بازهم فرصت نوشتنم دهد.....

....این لحاظات از سر پردر آوردن.....
برای من که الآن از حالا به خودم نزدیک ترم و شما
هووووووم...
و غریب توی غربت نگی چی شد محبت.....
ا.خی
(البته نه اخی!؟)

لينک مطلب نظرات
  دوشنبه، 6 فروردین 1386  

هشتم دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج
چهل و پنج دقیقه بامداد

شب که سیگارت در حال تمام شدن است یاد سیگارهایی می افتی که بی جهت در روز کشیده شده اند! سیگار کشیدن در شب ضروری است، اما در روز این جوری نیست، این را من که سیگار می کشم می گویم. روزها از ریه ها برای وراجی باید استفاده کرد و برای دروغ گفتن و خیلی چیز های دیگر. شب ها ولی دیگر نیازی نیست به حرافی های بی خود، باید سیگار کشید! این را من که سیگار می کشم می گویم. بی تفاوتی شیرین ترین زهرماری است که این روزها که نه، مدت ها است به خورد مغزم داده ام. بشریت، فقر، انسانیت، صداقت، تضادهای جامعه، فحشا، سرمایه داری، فرهنگ، هنر، موسیقی، اصالت وجود!! ، پرسش بنیادین!!!، فلسفه!، آرمان، آزادی، رهایی، دموکراسی، برابری، ظلم، عدالت، واژه هایی کسل کننده شده اند و احمقانه. احساس می کنم بی جهت خیلی چیز های زندگی ام را به خاطر این واژه های مزخرف از دست داده ام ولی نمی دانم چه چیزهایی!! ولی از دست رفته اند. این تنها چیزی است که مشخص است. باقی چیزها مبهمند. خاطراتم و تمام تجربه ها و تاریخی که تمام این سال ها مرا می بلعید، همه مبهم شده اند. تنها تصاویر تاری که تنها احساس ناخوشایندی را ایجاد می کنند مثل احساسی که از دیدن کلمه " رفت..." به آدم دست می دهد.
" رفت..."
همین!
این ابهامات از وقتی سعی کردم دیگر به پروانه فکر نکنم! شدیدتر شده اند. حتی این هم مشخص نیست. دلیل وهمی که دچارش شده ام می تواند تغییر آب و هوا باشد. تنها چیزی که مشخص است این است : من چیزهایی را از دست داده ام.
شب ها مجبوری حرف نزنی، یا مجبور نیستی که حرف بزنی.
شب ها که حرف نمی زنی، فرصت فکر کردن پیش می آید و احتمالاً این یک انتخاب است و اجباری در کار نیست! اما شاید وقتی فکر می کنی که حرف نمی زنی و تفکر یک واکنش اجباری به سکوت است!
شب ها که فکر می کنی آن قدر موهومات زیاد می شوند که دیگر باید تنت را به توهم محض بزنی، چشم ها را ببندی و دنباله افکار و خاطرات درهم و مبهم، اصوات گیج کننده و احساساتی که حتی در ناخوشایند بودنشان هم شک داری و بغض های گاه و بی گاه، موسیقی فالش زندگی و خطوط نا متعارف سقف اتاق، حجم مبهم بودن و احساس حرکت گلبول های قرمز خون و لمس سلول های پوست و تحمل وزن موها و دنباله افکار و باقی خاطرات درهم و مبهمت را در خواب نفس بکشی. خواب یقیناً توهم است و این دومین چیزی است که مشخص است.
چیزهایی از دست رفته اند و می شود خوابید...

لينک مطلب نظرات
  سه شنبه، 29 اسفند 1385  

هر سال همین را...
نذر کردم،
برای رهایی از پریشانی روزها،
برای رهایی از ردیف کلاغ های روی سیم چراغ
که همیشه منتظر حادثه اند،
برای رهایی از سنگینی نگاه گربه لنگی
که نمی دانم از چه فرار می کرد،
برای رهایی از دست باد
که پرهای پرنده ای مرده را به رقص می کشاند،
و برای رهایی از فکرهای بختک وار، بختک وار،
هر زمستان،
در یکی از همین چهارراه های ناامنی
از یکی از همین کودکان آشنایی
که همیشه دماغشان سرخ است،
نرگس بخرم.

شاعر: ترلان.ص

لينک مطلب نظرات
  چهار شنبه، 16 اسفند 1385  

لغزشی دراماتیک در اشتیاق یأس
لبهایش تکان می خورد و گاهی دستهایش ولی من هیچ نمی شنوم، حتی وقتی نگاهش هم نمی کنم مسئله فرقی نمی کند، چیزی نمی شنوم و تلاشی هم برای این بوجود نخواهد آمد، من هیچ علاقه ای ندارم تا چیزی بشنوم، حتی اگر چیزی در گوشم نبود و صدایی می آمد باز هم چیزی نمی شنیدم. سیگارها یکی در میان تقلبی هستند، حتی فکر می کنم می توانم یکی در میان سیگار بکشم! و هر سیگاری که می کشم یکی را با سطل زباله قسمت کنم! اما برای سطلهای زباله احترام زیادی قائلم، هیچ دوست ندارم این بهترین دوستانم سیگاری شوند، آن هم با سیگارهای تقلبی! داشتم به دگردیسی فکر می کردم و جهش های ژنتیکی! فکر می کنم این یک بی عدالتی محض است که فقط جانداران اینجور چیزها را تجربه می کنند! (این سیگاری که کشیدم شدیداً مزخرف بود، این یک خبر خوب است، سیگار بعدی حتماً اصل است!! ) داشتم به دیوار نگاه می کردم و صندلی ها و گاهی هم گوشی موبایلم، اینها چرا جهش نمی کنند!؟ مثلاً چرا این گوشی موبایل من شکل دیگری نمی شود؟! مثلاً یک روز از تختخواب بلند شوم و ببینم یک ساعت شماته دار بزرگ جیب پیراهنم را پاره کرده است و هر چه می گردم از گوشی موبایل خبری نیست! هیچ وقت این جوری نمی شود و دیوارها هم؛
خراب می شوند اما هیچ وفت قهوه فرانسه نمی شوند. این هیحان زندگی را کم می کند! حتی کم پیش می آید جهشی در طول دوران این زندگی جذاب و دلچسب تجربه شود. اساساً تجربیات بسیار قابل پیش بینی و کسل آورند. از یک هشتاد ساله که زندگی اش را می پرسی، می توانی زندگی خودت را هم ببینی، با کمی تغییرات در تکنولوژی، رنگها و مدل لباسها. اما بیشترین تغییر را می توانی در چهره زنها ببینی! شاید اگر زن بودم تغییر عمده، چهره مردها بود. فرق نمی کرد، به هرحال صورت ها درصد بیشتری را از این تغییرات کسل آور تصاحب کرده اند! تغییر دیگری هم وجود دارد که برای من از باقی جذاب تر است و آن تغییر در انواع مرگ ها است. این روزها دیگر کمتر کسی با شمشیر می میرد، سرطان را هم می توان به اینها اضافه کرد و این ماجرا را جذاب می کند. سیگار عامل اصلی سرطان است! شاید من در این تغییر شکل تجربیات تکراری هشتاد ساله های غیر سرطانی سهمی را قبول کنم. البته شاید! یکدفعه می بینی عمری است سیگار می کشی و به جای سرطان های ریه و دهان و حنجره، سرطان مغز می گیری! شاید هم با کزاز مردی. حالا هرچه باشد، مرگ بحث جذابی نیست !
خیلی تلاش می کنم تا بحث جذابی را برای نگارش یا نگاریدن پیدا کنم!

جذاب! جذب . . .
جذب! پلک هایت!
همیشه جذاب ترین بهانه بود
برای مجذوب شدن!

سیگار بعدی هم تقلبی بود . . . . . . .

لينک مطلب نظرات
  پنج شنبه، 3 اسفند 1385  

come on, stand up and dance!!!
سه تخت خواب و يك تلويزيون، يك پارچ آب كه فعلاً گلدان يك مزخرف مصنوعي است و يك بخاري. اتاق زير زمين است و با تخت خواب هايش هميشه خالي است به استثناي شب هايي كه راننده ها مجبوراً بمانند و آن هم كم پيش مي آيد، البته شرايط كمي تغيير كرده است! چون از اول همين ماه اسفند تا آخر شهريور آن طرف عيدش يكي از اين تخت خواب ها هميشه پر است كه من روي آن مي خوابم!
ساعت شش صبح كار شروع مي شود تا هشت شب، باقي فعلاً كلمه است: كوير، سكوت، سرما،‌ ستاره، شب، ستاره، ستاره، تنهايي،‌ من، آستن كوتاه، هدفون، جيب، سي دي من،‌ ريپيد وانس!، طه و عاطفه!!!، باد، خاطره، مخ درگير، جذابيت پنهان دلتنگي! هيچي، هيچي،‌ هيچي...
هي پسر!‌ بي خودي زور نزن دپرسيون بگيري!‌ مي بيني كه! زير پايت آسفالت ندارد! صدا را بلند تر كن! آهان!!! Life
Life . is . Life
لا لا، لا لا لا!!!

لينک مطلب نظرات
  شنبه، 28 بهمن 1385  

سهم تو تنهایی من/ سهم من یک لبخند!
هیچ چیز به انسان داده نشده و حتی همه آن چیزی را هم که بدست آورده است با مرگی ناعادلانه تلافی می شود! اما عظمت انسان در طغیان اوست! و عزمش در رسیدنِ به زندگی! اگر شرایط آدمی ناعادلانه است، تنها راه پیروزی این است که انسان خود عادل باشد! پروانه! تا اینجای زندگیم را که خواندی با تمام کلماتی که گفتم و تمام کلماتی که نگفتم! یکجا تقدیم به تو ...
از این جا به بعد می روم خودم را به زندگی تحمیل کنم!

لينک مطلب نظرات
  یکشنبه، 8 بهمن 1385  

گفته بودم فقط یک چیز می ماند! این همان است و دیگر هیچ...
همه اش همین بود... اینسامنیا یا پارانویا یا پست مدرنیسم یا پروانه یا مازیار یا مسخ یا کاغذی یا دویست و شش طوسی رنگ و پشه ها و کلاغ ها و بقیه و بقیه و کامنت ها و دلتنگی ها و سرک کشیدن ها و بقیه و بقیه .... حتی بعضی اوقات چند بار یک متن را ویرایش هم می کردم!!! مادیانی که گور خر زاییده بود و به اسبش خیانت کرده بود و بیچاره اسب خودش را به دره زد!!! همه و همه فقط همین بود و حالا تو تماس می گیری و تلفن زنگ می زند.... بعد از این همه روز و ماه ... یک تماس و حرف هایی که زدی همه چیزی را بیشتر می گوید!! بهتر از همیشه رو می شود حقیقتی که هی می خواهم فراموشش کنم و می دانم که اینها همه فقط یک چیز است... می گویی که چقدر برای فراموش کردن من کوشیدی!!!!که خودت را به بدن هر نری زدی و باز فراموش نشدم!!آخر باز بازمی گردی و با چهره معصومانه ات از آن طرف خط که هی پسر! هنوز دوستت دارم!!! و چقدر خنده ام می گیرد از این همه سخاوت! در این طرف شهر این جاها که مردمانش هنوز صبح ها برای نماز بلند می شوند و باز یادم آمد که همین چند دقیقه پیش تو هم گفتی که هر روز نماز می خوانی!! و باز من از این همه سخاوت خنده ام می گیرد... اینها هم همه یک چیز است...
تنهایی... تنهایی... تنهایی عریان!!
که یک بار کلاغ می شود و یک بار شالگردنی که مادرم برایم بافته بود!!! باقی همین است ...
دوست داشتن مبتذل است، عشق مبتذل است، تنهایی مبتذل است، رفاقت مبتذل است، صداقت مبتذل است، بهانه ها مبتذلند، نگاه ها مبتذلند، خانواده از همه چیز مبتذل تر است، کلمات هم و تمام تصاویر و ترانه ها!، عدالت هم چیزی بیشتر نیست! و ... زندگی... که همیشه همین است...
حتی خدایمان هم مبتذل شده است!!!
این هم غزل بی قافیه آخر!!!

علی حسین نیا
زمستان هزار و سیصد هشتاد و پنج...

لينک مطلب نظرات
  جمعه، 6 بهمن 1385  

از خستگی هم خسته شده ام! میدانم... کم کم باید کوله بارم را جمع کنم...
همه چیز به طرز وقیحی کودنانه و مبتذل پیش می رود... تهوع بهترین احساس است وقتی تیغ هم میان انگشتانت می لرزد!!!
ضربه نهایی... تلفن زنگ می زند و تیغ همان جا روی میز رها می شود...
می بینی؟!
حتی مرگ هم مبتذل شده است...

لينک مطلب نظرات

 2   تعداد بازديد کننده امروز
 146   تعداد کل بازديد کننده
   

  آرشيو
مشخصات
همه ستون کاغذي
دالان سبز
برسد به بخش مسابقه
يكي بود و يكي نبود
  mail

سندیکای کارگران شرکت طرح نیشکر هفت تپه*
امین قضایی*
ستون کاغذی*
كانون مدافعان حقوق كارگر*
مهدی پور رحيم*
ريرا*
محمد حاجي ميرزائي*
گازت احسان خاوندکار*