بالابلندتر از هر بلندبالايي (3) در ستايش يا نكوهش نكبت و نوستالژي
بالابلندتر از هر بلندبالايي (3)
گروه اجتماعي، علي رنجي پور: اول آنكه بالاخره تاخيري در ترتيب نوشتن اين اراجيف
پيش آمد كه ميتواند هزار و يك دليل داشته باشد. شايد بشود پركاري و نويسندگي
مزخرف توي اين روزنامه و آن روزنامه به مثابه يك وظيفه را بهانه كرد كه به واقع
بهانه بيجايي هم نيست. اينكه آدم به قاعده داستايوفسكي
و تولستوي و تورگينيف روزي چند
هزار كلمه (تاكيد بر واحد كلمه) خزعبل بنويسد و به اين مطبوعه و آن مطبوعه بسپرد كه چاپ
كنند، براي خلايقي كه دور از جان شما، از روي حماقت اين
برگههاي سياه و سفيد را مثل برگ زر ميبرند. راستش ميخواهم به يك نوعي اعلام
برائت كنم از همه مطالبي كه با اسم و بياسم توي اين روزنامه و آن روزنامه مينويسم.
البته حساب مطالبي كه يكي در ميان درباره موسيقي و احساس مينويسم، بعضي وقتها
جدا است. ناشكري نميكنم، يك كمي انگار كه خسته شده
باشم، نق ميزنم و غرغر ميكنم، وگرنه خدا شاهد است كه
اين كار را به هزار و يك دليل از هر كاري راحتتر تحمل ميكنم، چه بسا اصلاً دوستش
دارم و... ميدانيد، راستش يك جوري همه دست و دل و قلم كه شايد بعضي از دوستان از
روي لطف اداي طرفدارياش را درميآورند، تحت تاثير –و
چه بسا تحت تكثير- اخبار و گزارشهاي خبري و «فيچر» غيره
و ذالك قرار گرفته. باور ميكنيد؟ اصلاً ناخودآگاه اول
اين مطلب نوشتم «گروه اجتماعي، دو نقطه» و بعد شروع كردم به خطخطي.
عرض كه كردم اينها بهانه است، مثل اين يكي كه انگار بهانهتر است. بله قبلاً
هم عرض كرده بودم كه لطف چرندياتي كه امثال من توي چنين صفحاتي مينويسند، به لحن
و بيان پرسوز و گداز و ياد نوستالژيك
حسرت و ذكر دلتنگي است. براي ما كه وبلاگمان كاركرد
خبري و رسانهاي ندارد و مزين به زيور دغدغه سياسي و
اجتماعي «جمعي شمول» نيست، چه سود دارد كه خواننده بيايد و بخواند كه امروز از چه
چيز خوشحال شدهايم و از چه چيز رنجيده. براي خواننده چه اهميتي دارد كه يكي مثل
من امروز پول حقالتحريرش را باز هم ندادند، يا صبح كله
سحر استنطاقش كردند كه چرا خبرهايي كه امروز روي سايت گذاشتي به قوت و قدرت ديروز
نبود. چه اهميتي دارد كه توي خواننده بداني كه امروز يكي از فلان كار من تعريف
كرده و گفته كه «چقدر آدم باحالي هستي تو!». باحال اگر باشم يا بيحال چه حاجت به شرح خودم. آنكه بايد
بفهمد ميفهمد لابد.
چرت نگويم. اينها به اين معني
نيست كه مثلاً دلم لك زده براي نوستالژي يا حسرت داغ
عشق سوزاني را ميخورم كه بيايم برايش مرثيهاي بنويسم و چه خوب بنويسم كه آه از
نهاد خودم و تو و اين صفحه در بياورد. زبانم لال كه «من اين مقام به دنيا و آخرت
ندهم». امن عيشي كه دست داده، به خدا قسم كه جاري و ساري است در همه احوالم و من
از وجودش مويي به عالمي نفروشم. نهايتاً ميخواهم صد سال ننويسم يا خوب ننويسم
ديگر، ولي تمناي بازگشت به قبل، هرگز! به هر حال قديم ميشنيديم و ميخوانديم و
كلي صفا ميكرديم كه «گر عارف حق بيني چشم از همه بر هم زن/ چون دل به يكي دادي
آتش به دو عالم زن/ هم نكته وحدت را با شاهد يكتا گو/
هم بانگ انالحق را بر دار معظم زن»، امروز احساسش ميكنيم.
دوم، آن مطلب مزخرف قبلي (در دفاع از مهدي ميرمحمدي
و نابغهها) كه خار چشم بعضي از دوستان شده بود، حقيقتاً براي رد گم كني مطلب قبلياش نوشته بودم. آخر چنين حكايتهايي مثل آن مطلب قبلتري
مثال حكايت شب هجران است كه فرو گذاشته به. اما خب، با همه ترس و خجالت بايد محضر
استاد عيان عرض ارادت ميكردم كه كردم...
همين باشد تا بعد ببينيم چه ميشود. فقط اين را هم عرض موكد كنم كه اين
روزها به طرز غريبي سرخوش و پر جنب و جوشم و احساس ميكنم همه را، به خصوص همه
دوستان خوبم را، عميقاً دوست ميدارم. يك جورهايي نخورده مستم. آن هم نه از مستهاي
الكي؛ از آن مستهايي كه خود معترفند «آنقدر مستم كه از چشمم شراب آيد برون/ از [...]
يك مغني با طناب آيد بيرون»
1- تو روح هيات بازبيني كه كار مهدي ميرمحمدي عزيز را رد كرد. بيخودي هم رد كرد، انگاري. كلي حالم گرفته شد. آخر از نزديك شاهد تلاشهاي مهدي و علي قليپور بودم و ديدم چقدر براي اينكه كار خوب از آب دربيايد زحمت كشيدند. به مهدي پيشنهاد كردم هزينه كند، كار بردارد ببرد در بخش تجربههاي نو «برادوي» كه پوز هيات بازبيني را بزند. پيشنهاد احمقانهاي بود، ولي آدم در شرايطي كه ناراحت ميشود دليلي ندارد كه حتماً پيشنهادهاي منطقي براي برونرفت از بحران ناراحتي بدهد.
2- بعد مدتها كتابي به دستم رسيد كه از خواندنش به معني واقعي كلمه لذت بردم. اشتباه نكنيد. قضيه مربوط به «هفتهاي يك بار آدمو نميكشه» سالينجر يا ترجمه خوب و جديد يكي از رمانهاي كلاسيك روسي نيست. موضوع درباره «شرلوك هلمز در محلول هفت درصدي» است؛ كتابي كه توسط نيكلاس مهير نويسنده آمريكايي آلمانيتبار در ادامه شاهكار پليسي سرآرتور كاناندويل نوشته شده است. دستمايه اصلي داستان اعتياد خانمانبرانداز شرلوك هلمز به كوكايين و تلاش جانفرساي واتسن و مايكرافت هلمز (برادر نابغه چاق و تنبل شرلوك هلمز) براي ترك اين عادت زشت نابغه انگليسي است. از قضا با تدبير مايكرافت و كوشش واتسن و فداكاري پرفسور موريارتي، قرار بر اين ميشود كه شرلوك هلمز را به وين و نزد دكتر زيگموند فرويد ببرند و در درمانگاه او كه در خانهاش واقع شده او را ترك بدهند. تلاقي دو نابغه قرن (هلمز و فرويد) كه يكي تخيلي است و ديگري تاريخي است، به خودي خود جالب توجه است. ضمن آنكه اتفاقات عجيب و غريب پليسي كه در ديگر قصههاي هلمز ديدهايم، اينجا هم حضور جدي دارند. حدسيات و استنتاجات غريب هلمز به واقع آدم را تحت تاثير قرار ميدهد. حقيقتش مدتها بود كه كتابي نخوانده بودم كه نتوانم آن را زمين بگذارم. آن هم چه كتابي؟ كتابي كه با بدبيني كه هميشه نسبت به قصههاي پستمدرن و ساختارشكن داشتم و دارم، با كلي اكراه خريدم و... حالش را بردم.
3- مصاحبه مفصل من و مهدي با لطفي و پروندهاي كه اوايل هفته درباره كانون چاووش در اعتماد منتشر كرديم، كلي سر و صدا كرده، گويا. تا همين ديشب جزو لينكهاي پربازديدكننده هفتان بود. اين ور و آن ور هم بهش لينك دادند و در حاشيهاش چيز نوشتند. بهخصوص آنكه انتشار آن مصادف شد با مصاحبه مطبوعاتي عليزاده و حرفهايي كه تلويحاً استاد عليه لطفي مطرح كرد. در هر صورت فكر ميكنم كار خوبي از آب درآمد؛ اگرچه بيشتر مصاحبه كار مهدي بود. از هماهنگي گرفته تا طرح محورهاي گفتوگو و... اما اين اصرار خود مهدي بود كه اسم من تنها بالاي مصاحبه بخورد و به جاي «باربد اعلايي-علي رنجيپور» بشود آنچه شد. اما اين را هم بايد بگويم كه سوالهايي كه بهتر و جذابتر بودند، بيشتر كار من بود تا اين باربد اعلايي (مهدي ميرمحمدي) تئاتر ردشده فلانفلان شده.
بالابلندتر از هر بلندبالايي(2) دل در بر و مي در كف و معشوق بكام و...
سركار خانم آميتيس عزيز!
اكنون كه شما در سفر هند به سر ميبريد، پيش از آنكه به وطن برگرديد و احياناً بخواهيد بر اساس ملاحظهكاريهاي معمول زنانه بنده را از اين رويه كه در پيش گرفتهام باز داريد، اجازه ميخواهم تا كمي از مكنونات قلبيام را به صورت عيان بازگو كنم؛ بلكه خواجه حافظ شيرازي هم كه گويا نميداند كه ميان بنده حقير و شما سر و سري است از ماجرا خبردار شود و خيالمان كلهم اجمعين از بابت چگونگي مواجهه ديگران راحت شود. اصلاً چه فرصتي بهتر از اين كه شما به همراه دوستان عزيزم، مريم و مونا و مهسا منباب تفرج در ولايت هفتاد و دو ملت سياحت ميكنيد و ككتان هم از اين همه اتفاق عجيب و غريبي كه در اينجا ميافتد، نميگزد؟ پردهدري كه هم فال است و هم تماشا. هم از اين حس خويشتنآزار مستوري رهايم ميكند مييابم و هم مجالي ميدهد تا ارادت قلبي خود را محكمتر از پيش، با ثبت عمومي در اين فضاي مجازي نشان دهم كه فرمود «چه خوش بود كه برآيد به يك كرشمه دو كار/ زيارت شه عبدالعظيم و ديدن يار»
آميتيس جانم! از اينكه اين كار را كردهآم انديشه بد به خود راه مده، چراكه به رغم همه ملاحظاتي كه هم تو و هم من نيك به آن واقفيم، سخت بر اين گمانم كه حالا كه از خوش ماجرا دست در دست شما، يك متر بالاتر از سطح زمين قدم به پيادهروي گذاشتهايم، چه چيز از اين بهتر است كه دوستان خوبم و خوانندگان اين صفحه بلاگ كذايي را در لذت دانستنش شريك كنيم؟ ميداني عزيز دلم؟ بدنامي و روسياهي نه ازآن ما كه براي كساني است كه از راه انصاف خارج ميشوند، وگرنه كجاي ارتباط عميق انساني ما بد است كه بخواهيم در خفايش نگاه داريم؟ حالا كه جماعتي عادت كردهاند كه بيايند اينجا و نفسنالههاي مرا ببينند و بر آن نقد روانشناسانه بخوانند، چه ايرادي دارد بيايند و ببينند، به چه سبب است كه اين چنين كبك غرغروي من خروس ميخواند؟ يقين دارم كه همه خوشحال هم خواهند شد و از باب سامان گرفتن اين سر شوريده كلي به جان تو كلي دعا هم خواهند كرد كه بالاخره از راه كرم چه كردي كه از زلف ليلي نهايتاً حلقهاي بر گردن اين مجنون افتاد. باور كن خودم هم خسته شدم از بس كه طغيان كردم و زنجير و زندان از هم دريدم! نمونهاش همين ابراز خوشوقتي دوستاني كه شفاهاً، بياجازه شما، شرح حال بر ايشان عرضه كردم و راز خويش فاش. شايد چاره ديگري نداشتم. همانطور كه قبلاً تلويحاً اشاره كردم كه بنده نيز در حضور پري تاب مستوريام نيست و...
آميتيس عزيزم! گاهي عميقاً نسبت به تو احساس دين ميكنم. هيچ وقت گمان نميكردم كه در اوج احساس شوربختي ناگهان ببينم كه پاشنه در به جهتي ديگر بچرخد و روزگار از در ديگري با من درآيد و ايام به كامم گردد. نميدانم در گذشته اشتباه ميكردهام يا نه؟ اما به هر سو بخاطر همه رنجهايي كه از بابت برخي ذهنيات خويش كشيدهام نسبت به گذشتهام و آنچه در آن كردهام، حقيقتاً اداي احترام ميكنم. چراكه به گمانم نهايتاً همين رويه لااباليگري و بيقيدي در ارتباط با انسانها در گذشتهام بود كه دست آخر ختم شد به جايي كه همين حس خوب رهايي و تعليق خوشايندي است كه با تو در آن دست و پا ميزنم. راستش آن اوايل هضمش براي خودم هم سنگين بود، كما اينكه براي تو و چهبسا ساير دوستان. چطور آن همه احساس عجيب و غريب ميتوانست به يكباره رنگ ببازد و آن حال به احسنالحالي كه تو باشي، بگردد؟ اما هر چه بود عجيب رنگ و ردي از واقعيت به خود داشت، گرچه با جهانبينيام در گذشته توفير اساسي ميكرد. عزيز دلم! شنيده بودم كه در پس هر عسرتي، رهايي است و در پي هر گرفتاري تعليق موعود، اما هرگز به آن باور نداشتم. هرگز در مخيلهام هم نميگنجيد كه حتي تا دو سال ديگر حالم خوب شود، چه برسد به اينكه از بابت تو احساس خوشبختي و غرور كنم. آنچنان در ذهنيات بسته و البته ساده و درست خويش غرق شده بودم كه اجازه نداشتم، به واقعيت و به مظاهر خوشي عالم حقيقي توجه كنم و به بهانههاي سادهاي كه دور و برم بود و اين امكان را فراهم ميآورد كه لختي آرام گيرم، فكر كنم. طبع جهان و نهاد هستي بر ناآرامي است. در اين ترديد ندارم. ولي فكر هرگز گمان نميكردم در ميانه غوغاي اين همه حركت، ميشود با دوستي و رفيق همدلي، دمي نشست و چاي خورد و درباره هر چه دوست داشت، از شعر و ادبيات و نقاشي و موسيقي و معماري سخن گفت و آرام گرفت. هرگز اينگونه فكر نميكردم و اكنون كه با تو نشستهام و چاي ميخورم و حرف ميزنم به اين چيزها فكر ميكنم. اصلاً مگر نه آنكه در امنيت عاطفي است كه بازدهي آدم در خلق تاثير –ولو اندك- در جهان بالا ميرود و اميد به بودن بر ميل مبهم به نابودي غلبه مييابد؟ حال آنكه از ديار عدم راندهاندمان و محكوم به بودنمان كردهاند، اصلاً چه دليل دارد كه به اشتياق بودنمان دل نبنديم و روزگار به خوشي نگذرانيم. اصلاً اهميتي ندارد كه اصالت با چيست؟ اكنون كه شرايط اينگونه پيش آمده چرا صبور نباشيم كه جور يار كشيم؟
آميتيس عزيزم! بابت همه اينها و اين تصورات خوشايند است كه ميگويم گاهي عميقاً نسبت به تو احساس دين ميكنم. چراكه تو از جنس ذهنيات نيستي. حتي اگر باشي بسيار بيش از آنچه تاكنون بوده از ساحت عينيات بهره بردهاي. تو را ميبينم و ميشنوم و لمس ميكنم و اين همه اگر به فيلسوفان بدبين برنخورد، نشانهاي است از امور عيني و واقعيات و مظاهر خوشايند و پاك آدميزادي. از بابت اينها است كه علاوه بر حس عميق دوستي و مهر عشق، احساس دين هم ميكنم و دلم ميخواهد كه كاري كنم كه تو نيز از پس هر آنچه كه خوب و بد بوده در كنار من احساس خوشي كني! گمان بد نكن، با من بيا و بيا و بيا و مثل نفس حوا بيا كه «دل در بر و مي در كف و معشوق بكام است/ سلطان جهان را به چنين روز غلام است»
دوستدار هميشگيات/ باعشق/ علي
بالابلندتر از هر بلند بالايي(1) رواق منظر چشم من آشیانه توست
ليلا جان! به تو مينويسم و باز به تو مينويسم تا چشم هر چه ابنالسلام است از حدقه دربيايد! و در ارتفاع شكوهناك يك متري بالاي سطح زمين، در تعليق خندهدار دلپذيري كه توصيف آن مجال مفصلي ميطلبد، به تو مينويسم؛ چه خواستهاي كه بنويسم و من چارهاي ندارم جز آنكه خطاب به تو بنويسم. چه ميشود كرد كه تكليف يار است و تسليم قطعي كه هميشه از آن ما بوده! حكايت همان شب شيرين عيد و چغندر پخته و...
ميداني عزيز بادكنكي من؟ گاهي اوقات نوشتن آنقدر سخت ميشود كه حد و اندازه ندارد. يك جورهايي فكر ميكنم بايد ايراد از من نويسنده باشد كه عادت كردهام به غر زدن و نفسناله سر دادن كه آي چه و چه و چه! عادت كردهام به دلتنگينويسي و ذكر مصيبت؛ آن هم چه مصايبي كه ضرب در هزار، آه از نهاد اين صفحه در ميآورد، چه برسد به من و تو و هر كه گذرش به كوچه دلتنگيهاي جسته و گريخته ما ميافتد... كاش ميگذاشتي كه شرح ماوقع اين يكي، دو ماهه را اينجا عرض كنم و براي خوانندگان خوب صفحهام راحت بنويسم كه روزگار از كدام سوراخ تنگ تقدير، با ما از در مهرباني درآمده و ورق از حكمت دربندش به رحمت گشاينده برگردانده و حال پريشان ما به اقرب الاحسنالحال تحويل كرده است؛ تو گويي مصداق اين آيه شريفه كه «ان معالعسر يسري» و... كاش ميگذاشتي بنويسم چه شد كه رفتي و با صورتي ديگر كه به مانند قبلاًها خسيس نيست بازآمدي: از آن شب باراني يك ماه پيش كه چشمم را توي آن اتوبان شرقي، وقتي بالاي 130تا گاز ميدادم بستم و چيزي نشد، تا آن يكي شب باراني دو، سه هفته پيش كه باز چشمم را بستم، آن هم توي سرعت زير 30تا و توي خيابانهاي غربي بستم و بستيم و چيزي نشد! يعني چيزي نشد كه چيزي شد... به واقع آدم گاهي چارچنگولي در كار دنيا ميماند!
كاش حكم به مستوري نبود و اينجا پردهدري ميكردم و مكنونات خوشايند قلبي و مراتب شوقم را عريان فاش كه در حضور قاطع و بيتخفيف پري، من بيمايه را هم چندان تاب مستوري نيست! ميخواهم سرت غر بزنم كه يعني چه كه هي «سوي من لب چه ميگزي كه مگو؟» ولي علم به مصلحت همين كفايت ميكند كه باز در ساحت خويشتنداري آرام بگيرم حرمت سر مگو را نگاه دارم. ميدانم كه مصلحت به حفظ سر مگو است، لكن پند خواجه را چه كنم كه رند عالم سوزم، توگويي و با مصلحتبينيام كاري نيست. مگر نه اينكه تو خواستهاي «بيا و تصوير وبلاگت را عوض كن! ميدانم پررويي است، اما نميدانم چرا اصرار دارم به خاطر من چيزي اساسي در صفحه وبلاگ تو عوض شود. دلم ميخواهد تغييري عمده به وجود آورم. يك چيزي به خاطر من عوض شده كه صرفاً واژه نيست، بلكه تصوير است...» اما عزيز دلم، اين تغيير از جنس حال است؛ همان حالي كه حالش را برده و ميبريم و در آن خود را مثل احمقها رها كردهايم. اين تغيير حاشا، كه نه از جنس واژه و نه حتي تصوير كه همه در تمامي شئون و احوال ما است: در ديدن، شنيدن، گفتن، رفتن، آمدن و از آن فراتر فكر كردن و احساس! چه بگويم پس؟ يا اصلاً چه نگويم؟ يادت ميآيد آن شب كه [...]! يا آن روز را كه توي ارتفاعات آن كوه كذايي به شبش دوختيم و [...] بيش از اينها به تو بدهكارم و احساس مسووليت ميكنم! آنقدر كه قهرمان كوچك و دوستداشتني شاهكار اگزوپري نسبت به گل سرخش در اخترك «ب612» ميكرد، گل سرخ اهلي من!
عجالتاً همين را داشته باش و باشيم تا بعد ببينيم چه ميشود!
دوستدار هميشگيات/ مجنون
بعدالتحرير: خواننده عزيز! قرار است خير سرم از اين به بعد با اين عنوان «بالابلندتر از هر بلندبالايي بنويسم. راستش از بس گهگيجه گرفتم كه چه بنويسم و چطور بنويسم، كلي طول كشيد و چند وقتي چيزي ننوشتم. قاعدتاً وقتي ديدم خيلي وقت شده و غيبتم موجب كلي سوءتفاهم و شايد حسنتفاهم، عجالتاً به همان قالب قبلي «عشق و نكبت» نوشتم تا هم مراتب خرسندي و خوشحالي و خوشبختي خودم را از كليات وضع موجود حضور دوستان اعلام كنم و هم بعد اين غيبت كذايي چيزي نوشته باشم. بعد اين بيشتر و شايد در قالبي ديگر كه فكرم تركيد از بس دربارهاش فكر كردم، خواهم نوشت. انشاءالله
تقدیم به لیلا با عشق و نکبت (قسمت نمیدانم چندم) ای نامه که میروی به سویش/ از جانب من برین تو روحش
لیلای جانم،
مدتی میگذرد که مرا گذاشته و کوچ کردهای رفتهای آن سر دنیا که چه؟ نمیدانم به خدا! تو خود لابد بهتر میدانی! نمیخواهم بحث تکراری کنم و گله از تو و روزگار. اصلاً قصد مظلومنمایی و ادای مهجوری هم ندارم، اما ای کاش میدانستی که چقدر دلتنگ توام. هر بار که بوق موبایلم بلند میشود...، نه هر بار که تکسبار مونیتور صفحه جیمیلم اعلام میکند که میل جدیدی رسیده، گمان میکنم که تویی. بعد با ترس و لرز صفحه را باز میکنم و خیالم اقلاً راحت میشود که تو نیستی. خیالم راحت میشود که دیگر اقلاً از آن عکسهای مردافکن برایم اتچ نکردهای. از آنها که توی خیابانهای استکهلم دست به گردن آن مرتیکه دیلاق سیاه انداختهای که مرا بسوزانی یا... البته توضیح دادهای که آن نرهخر یک دوست معمولی است که توی غربت کمکت کرده و کارت را روز اول توی فرودگاه راه انداخته که بتوانی فک و فامیلت را پیدا کنی. اما قبول کن که این توضیحات، یا شاید اصلاً توجیهات مرا در توهماتم قانع نکند. شاهکار کوبریک را که حتماً یادت هست. قطعاً تو نیکل کیدمن نیستی و من بهاصطلاح تام کروز و طبعاً آن تن لش کنیاییالاصل هم هرگز آن افسر ملعون نيروي دريايي «آیز واید شات»، اما بیچاره ذهن ملول و بیمار من که باید با حجم متنابهی از تصاویر مستهجن و شنیع رویایی بسازد و بسوزد و بسازد و...
بگذریم. چه میخواستم بگویم؟ اینکه چه شد که عهد شکستم و به خلاف قولی که به تو و به خود و به آن دوستمان که پیشش درد دل میکردیم، داده بودم، دوباره شروع کردم به نوشتن. نوشتن به نام تو و برای تو! راستش شاید خودم هم ندانم. ساده است که دروغ بگویم و مثلاً بنویسم که دیشب خواب غریبی دیدم و در خواب آن پیر فرزانه معروف با دست اشارتم کرد که بیا و این چیزها را ببین و از بر کن و برو برای آن یار کزو خانه تو یک زمانی جای پری بوده، عیناً بنویس، بلکه گره از کارت باز شود و عزیز سفرکرده نزدت باز آید و... اما به واقع این چنین نیست، اما اگر ایرادی ندارد و ناراحت نمیشوی، بگذار اینجوری فرض کنیم. اصلاً چه اشکالی دارد. اینجا که پیش دوستانم، انگشت اتهام لاف و دروغگویی از شش طرف سوی من نشانه رفته، بگذار آنجا هم برود. قبلاً هم گفتهام دروغ برای فرار از وهن حقیقت که باشد، نه مذموم نیست، که مایه نشاط و طیب خاطر است و اساساً فعل مبارکی است. مگر اعتبار حقیقت، که این همه سنگش را به سینه میزدی در چیست؟ در تلخیاش؟ سنگینیاش؟ یا حضور نکبتبار قاطع و بیتخفیفش؟ هر چه هست چه جای نگرانی برای تو که با آن کنار آمدهام، یا درستتر بگویم، مجبور شدهام کنار بیایم. دریغ که «شبهای هجر را گذراندیم و زندهایم/ ما را به سختجانی خود این گمان نبود»
بله آن پیر عزیز فرزانه امر فرمود که برو توی وبلاگت و قاطی دلتنگیهایی که هرازگاهی مینویسی بهر آن لیلا که دوباره قسمت ابنالسلام شده بنویس که مجنون در تب و تاب بیعدالتی میسوزد، اما زبان فعلاً به شکایت بسته نگاه داشته، چراکه هنوز ایمان دارد که عسرتی که در آن گرفتار امده پیش درآمدی است بر «یسری». اینکه از صدهزار تیر دعایی که از هر کرانه رها کرده و در آن نه صلاح او و نه صلاح خویش، بلکه لیلایش را خواسته و امید در آن بسته، که از آن میانه یکی کارگر شود. مگر نه آنکه در بساط تقدیر رسم بر آن است که اولویت با دعای سوتهدلان و ذکر «خدایا مرا ان ده که ان به» است و مجنون را چه بهتر از لیلا در کاسه تقدیرش...
بله، عرض میکردم از آن پیر فرزانه که فرمود برو توی وبلاگت بنویس که مقاومت بیفایده است: «تو را چارهای نیست جز آنکه به تقدیر فریبکار گردن نهی و برگردی به کشورت و به یک کرشمه تلافی صد جفا از من جفادیده کنی.» راستش فرمود که بنویسم: «لیلای جانم، مجنون سرش به سنگ خورده است و راه و رسم رندی را به کل رها کرده. دیگر حتی از خیر آن آهنگی که قرار بود برایت بسازد گذشته، دو، سه غرلی را هم که در فراقت زخمی کرده، کناری نهاده و به طبل بیعاری کوفته و یک چیزی شده مثل همه آدمهای احمقی که صبح تا شب میبینی و فکر میکنی بتوانی دنیایت را با آنها سخاوتمندانه قسمت کنی...»
بله، پیر فرزانه... ولش کن ان پیر سگ فرزانه را. نازنیم، لیلا جان، خسته شدم از این همه رندی و دلم میخواهد مثل آدم در کنار تو باشم. چند وقت پیش توی یک مهمانی در جمع دوستانم عقلم زايل شده بود و بر سبیل راستی قدم میزدم . سهتار میزدم و آواز میخواندم. خودم خوب نمیدانم، اما بچهها میگفتند که کولاک کردم آن شب و هر چه در چنته، از احساس داشتم رو کردم. اما راستش را بخواهی آنقدر گرفتار بندهای مکرری بودم که تو در پایم بستهای که حتی نتوانستم در راه راستی... نمیدانی چقدر جایت خالی بود. آرزو داشتم سر آن آهنگ وزیری و آواز دشتی شهیدی، تو هم بودی وقتی با تنظیم خودم میزدم و میخواندم. آن وقت هم بچهها مسخرهام نمیکردند که «پس کجا است ان زیدی خیالینت؟» و هم شاید چه بسا پیش تو از لبریز احاساس، جانم پر میکشید و متواضعانه آن را به جانآفرین باز پس میدادم، وقتی با تمام وجود میخواندم: «نمیدونی، وقتی چشمات پر خوابه/ به چه رنگه/ به چه حاله/ مثل یک جام شرابه/ نمیدونی چه عمیقه/ چه سخنگو/ مثل اشعار مسیحایی حافظ یه کتابه/ مثل یک جام شرابه/ نمیدونی و به جز من دگری هم نمیدونه/ که یه دنیا توی اون چشم ساهت یه حبابه/ مثل یک جام بلوره/ شایدم چشمه نوره/ نمیدونی و به جز من دگری هم نمیدونه/ راز اون چشم سیاه رو/ کس دیگه نمیدونه/ چشم دیگه نمیخونه/ هر کی گفته/ هر کی میگه/ همه حرفه/ تو رو میخواد بفریبه/ جز دل من که پر از عشق و جنونه...»
بله، پیر.. کله پدر پدرسگ پیر فرزانه. جانم، لیلای جانم، گمان باطل به خود راه مده. بیا، مثل نفس حوا بیا. اندیشه بد مکن بیا، چون نفس حوا بیا تا خفه شود هر او که ادم نیست. باز به هوای آن روزهای خوشبختیمان بلرز و بیا. مانند نفس حوا بیا در این ملالاباد کمآدم که خفه شدم در حجم مخوف برادران ناتنی. آن مرتیکه دیلاق کنیایی را بگذار و بیا. آن آینده بیدغدغه و بیهمه چیز را رها کن و بیا. گذشته و تجربههای عمیق شخصی و مشترکمان را بردار و بیا. مثل نفس حوا بیا... بیا که «دانمی که از دوری خستهای و رنجوری/ سینه کردهام بستر تا بر آن بیاسایی»
البته نخواستی هم، خب نیا! خوش باش و نیا! مثل نفس حوا نیا... توی روحت، خفه شدم! نيا...
دوستدار همیشگیات/ علی
دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم(9) به بهانه آغاز پاييز/ تابستان فصل مرگ من بود
خدا را شكر كه اين تابستان لعنتي به سر آمد. ديگر لااقل خيالمان راحت است كه اينقدر شب دير نميشود و اينقدر زود اين خورشيد خيرهسر پرتو مهرش را –ارواح عمهاش كه چقدر امسال مهربان بود لامصب تابستان امسالي- بيدريغ بر سرمان نميريزد. آري استاد گفته، بگذاريد من هم بگويم: تابستان فصل مرگ من است... تابستان فصل مرگ من... تابستان فصل مرگ... تابستان فصل... تابستان... تا... .
خدا را شكر كه اين تاببستان لعنتي به سر آمد. خيالمان راحت است كه ديگر لااقل از گرما كلافه نميشويم. سرما را ميشود كارياش كرد، اما گرما... اصلاً من از همان بچگي با گرما مشكل داشتم و سرما را دوست ميداشتم، نه اينكه از اول خل بودم. (بچهها ميگفتند كچل كه كردهام بيشتر به خل و چلها ميمانم تا در مواقع مو بلندي!) هميشه دوست داشتم پاييزي... نه! زمستاني باشد و من باشم و كلاه لبهداري سرم باشد و باراني بلندي هم تنم. تازه ريش هم داشته باشم و سيگار بگذارم گوشه لبم و از لاي ريش و پشمهاي يخ بسته دود و بخار نفس را به هم آميخته بيرون دهم و فكر كنم. تازه توي بلوار نيتسكي سنپترزبورگ قدم بزنم، يا لااقل توي ساحل خلوت همين شمال خودمان، راه بروم و دود كنم و فكر كنم. بلكه بتركد عالم امكان از اين همه تفكر، الهي!
خدا را شكر كه اين تابستان لعنتي به سر آمد. تا لااقل اين همه جوان علاف بروند مدرسه و دانشگاه و ميخ چشم من نباشند. راستش اعتراف دردناكي است، ولي حقيقت است و كارياش نميشد كرد. به اين جوانها و بيدغدگي و راحتي و خوشي و زندگي آدميزاديشان حسودي ميكنم. به خصوص تابستانها كه كاري ندارند و خوشي ميكنند. ميدانم حسادت چيز بدي است، اما باور كنيد كه دست خود آدم نيست وقتي دل آدم حسودي ميكند و دل من هم. من هم خب آدمم براي خودم. من هم حسودي ميكنم. به خصوص تابستانها حسودي ميكنم و به آدمهاي موفق حسودي ميكنم. مگر چه چيز ما كم از خيل جماعت موفق است كه... «و هيچ ربطي ندارم به ماشين عروسي كه از من جلو ميزند/ بوق بوق بوق.../ پرانتز را نبندي شاعر/ منم مجنون» تقققق! (صداي بسته شدن پرانتز بود، انگاري) خاموش پسر جان! يادم نبود كه حكمتي دارد اين همه بيهمهچيزي لامصب ما. اما نبايد زياد كارياش داشت.
خدا را شكر كه اين تابستان لعنتي به سر آمد. تا لااقل ما باز تلويزيون خانه دايي جان را بياوريم اينور كه آنور سرد است و آدم پاي تلويزيون يخ ميزند. بعد دور شومينه بشينيم و دايي برايمان تفسير طبري و تاريخ بيهقي و سيرت رسولالله و گلستان و بوستان بخواند و ما گوش كنيم و حال كنيم و به خودمان بباليم از اين همه ادبياتي كه فرا ميگيريم؛ فارغ از اينكه چه ارزشي در عالم واقعي دارد و به چه كارمان ميآيد. همه چيز ما و اصلاً حالمان انتزاعي است، ما را به احوالات انضمامي چه كار... بعد هم نصف شبي يخ كرده زير پتو بخزيم و بخوابيم و خواب ببينيم. و تا لنگ ظهر هم بخوابيم كه ميخوابيم. اصلاً اين كار روزنامهنگاري را براي خواب تا لنگ ظهر خوابيدنش و شبنشينيها و خوابگرديهايش انتخاب كردهام، وگرنه من بيدغدغه افسردهحال پژمردهجان را چه به اين جماعت دغدغهمند و خوشحال و خوشگل... اگرچه خيلي چاكريم!
خدا را شكر كه اين تابستان لعنتي به سر آمد، بلكه داغي كه دست خورشيدش بر سرم و بر دلم گذاشت، كمي خنك شود. لامصب بيخود نبود كه ميگفتم «داغند و پر مهرند و در تابند انگاري/ دستان تو، دستان تو، دستان خورشيدند» دستهايم ميسوزند، مادر جان! ميسوزم...
دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم(8) گفته بودي كه بيايم تو به جان آيي تو/ من به جان آمدم اينك تو چرا مينايي
شب قدر است و طي شد نامه هجر/ سلام هي حتي مطلع الفجر
ديشب نخستين شب قدر ماه غريب رمضان امسال بود و درست به اندازه همه غربت رمضان امسال عجب و غربت و دلتنگي داشت. زود قضاوت نكنيد و روي ترش كه شايد زيادي معنوي شده باشم، اما مذهبي نشدهام و خوشبختانه يا متاسفانه همان گنديام كه بودم و هستم. داشتم عرض ميكردم كه ديشب شب غريبي بود. از همان بعدازظهر داشتم اساسي دلتنگ ميشدم، لذا پيش از هر چيز سريعاً بيرون زدم از روزنامه و پناه بردم به يگانه پناهگاههاي اين روزها و روزهاي ديگرم؛ به خانه علي ميرفتاح كه عجيب بوي مردانگي ميدهد و آدم وقتي غرورش جراحتي برداشته از همه بهتر هم اوست كه ميشود... بگذريم. عرض ميكردم كه رفتم به خانه علي ميرفتاح. راستي نميدانم چرا نمينويسم استاد جان يا دايي جان و با دو بار تكرار اصرار دارم بنويسم علي ميرفتاح، علي ميرفتاح، علي ميرفتا... . شايد بيربط به ديشب نباشد، چراكه حالي كه ما ديشب كرديم و آنچه از سر گذرانديم فراتر از هر چه نسبت شاگردي و استادي و فاميلي و ارادت و اين حرفها بود. حالا عرض ميكنم تجربه موقت چشيدن مزه آرامش را و سرخوشي را كه چه بود و آن مناجات سعدي كه خوانديم و آن مقتل علي طبري و آن قصه رحلت تفسير سورآبادي و آن خواب غريبي كه امروز صبح ديدم و...
پينوشت: نميدانم چرا يكهو تصميم عوض شد و قرارم بر اين كه ديگر ادامه ندهم اين مطلب كذايي را. جان كلام اين بود كه ميخواستم بگويم ديشب تا صبح نشستم و مثل سگ دعا كردم، باشد از آن ميانه يكي كارگر شود. خدا را به محمد و علي و فاطمهاش و به حافظ و سعدي و مناجات عاشقانه و عارفانهاش و به لطفش، نه به عدلش و به روزم و شبم و قسمتم و همه دلتنگيام... كه احساس دلشكستگي و تنهايي و شوربختي ميكنم و دچار احوالات ناخوشايندي شدهام كه هر چه ميخندم به آن فايدهاي ندارد و تو گويي مگر تير دعا كاگر شود... قسم كه... همان ديگر كه... از ديشب تا حالا، نه، از آن شب كه توي مشهد... نه. از آن شب كه ماه كامل شده بود، يك ماه پيش... نه از... از اول... كه «بيا... بيا... بيا... مثل نفس حوا بيا/ تا خفه شود هر آنكه آدم نيست...» نيامدي هم نيامدي. براي خودت كه نه، راستش براي خودم ميگويم.
دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم(7) دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل/ نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویههای غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
خرد ز پیری من کی حساب برگیرد
که باز با صنمی طفل عشق میبازم
بجز صبا و شمالم نمیشناسد کس
عزیز من که بجز باد نیست دمسازم
هوای منزل یار آب زندگانی ماست
صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی
شکایت از که کنم خانگیست غمازم
دلتنگي اين روزها مجال نميدهد كه سر فرصت بنشينم و حاشيهاي بر حالي بنويسم. ليكن همين شعر حافظ را داشته باشيد كه به نوعي آن هم حكايت درماندگي ما است، تا بعد بگويم كه چه شد كه چنين «مثال ذرهاي گردان پريشانم، به جان تو»
پينوشت: يك تصميم جدي هم گرفتهام كه شرح آن را انشاءالله از سفر كه بازگشتم مينويسم. به هر حال بر سر آنم كه گر ز دست برآيد... اگر چه با اين اوضاع و احوال بعيد است كه اين سر شوريده بازآيد به سامان و از اين طامات كه هنگام انباشتگي دلتنگي ميبافند. خدا آخر و عاقبتمان را ختم به خير كند...
دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم(6) به بهانه تولدم/ بسی رنج بردم در این سال سی
«صفحه کهنه یادداشتای من/ گفت دوشنبه روز میلاد منه/ اما شعر تو میگه که چشم من/ تو نخ ابره که بارون بزنه/ آخ اگه بارون بزنه...»
امروز گویا روز تولد من است. آنطور که میگویند، بیست و هشت سال پیش بود که جمعهشبی توی یکی از بیمارستانهای این شهر کذایی چشم به جهان گشودم که کاش مینگشودم، بلکه چون بیشمار آدمیانی که پیش از من از عدم به ساخت وجود آمدند، من نیز تجربه کنم نیک و بد این جهان را و از پس همه این تجربهها بار بندم و... یادم نیست که عدم چطور بود و چه شکلی داشت و آنجا با جماعت ممکنالوجود چه میکردیم و چه میگفتیم و چه میشنیدیم. اما خوب به خاط دارم که توی عالم وجود چه کردم و چه گفتم و چه دیدم و چه شنیدم. بر حسب طالع سعدم چندان بهرهای از مواهب و نعمات و خوشیهای عوالم آدمیزادی نصیب و قسمتم نشد و در این تقریباً «سال سی» جز کولهبار پر و پیمانی از اندوه و حسرت، توشه قابل ملاحظهای برنیندوختم. البته حساب خوشیها و داشتههایم چون خانواده خوب و دوستان عزیزم سوا، اما به واقع از بهانههای ساده خوشبختی چندان بهرهمند نشدم و جز تمتعات گذرا و خوشیهای ناپایدار و عیاشیهای نیمبند که همگی به تلنگری منقص میشد، تجربه دیگری نبود که نکردم آزمونی که نگذراندم...
امروز گویا روز تولد من است. ناراضیام و سخت احساس شرم و گناه میکنم از هجرتم از عدم. روزی هزار بار پیش غرغر میکنم و با خود زمزمه که «غل و زنجیر وجود از چه به پایم کردی/ ای عدم با تو چه کردم که رهایم کردی...». دلتنگم و –علاوه بر شکر خدا- شکایت میکنم از آفریننده دلنوازم، از بابت قسمتی که در کاسه تقدیرم نهاده و به صورتیام آفریده که اکنونم. کماقبال و زشتم شاید، اما بد نبودهام و نیستم. حتی به قول دوستان عزیز و مهربانم، تا حدودی خیر سرم خوب و جذاب و دوستداشتنیام، اما به واقع نه به حد کفایت؛ آنقدر که در کشاکش دهر و در مقام سنگ زیر آسیا بودن، احساس امنیت کنم و از طیب خاطر بهره برم. نا شکری نمیکنم –شاید از ترس دچار شدن به وضعیتی به مراتب بدتر از آنچه اینک گرفتار آنم- اما از تنهاییام گله میکنم و از اینکه یارم، جانم، نازنینم، لیلایم، آرزویم، هم او که میتوانست زندگیام را از این روی نکبتبار غمزده به آن روی نسبتاً خوشش برگرداند، عمیقاً مرا در حسرتش گذاشته و داغ تمتع از وجودش را بر دلم. امیدم را به وادی محال کشانده و روزم را تیره و تصویر فردای روزم را نقش بر آب؛ ناامنتر و هراسناکتر از گذشته سرشار از حسرتم.
امروز گویا روز تولد من است. حال و روزم چندان خوش نیست و دلتنگم. اساساً دلتنگم. دلتنگ دیدار بیدغدغه دوستانم، آغوش آرامبخش بهترین دوستانم. دلم غریب گرفته است. شاید از بابت تولدم احساس شرم و گناه میکنم. در واقع شرمندهام. از این همه وجود تجربهآزمای نکبتبار شرمندهام. پشیمان و سرفکنده و شرمندهام. آنقدر که شرافتمندانه عذرخواهی کنم از خودم و از دوستانم و از بهترین آنها و اعتراف کنم. دلم میخواهد که بگویم: نازنینم، رویم سیاه، بیش از آنچه میبینی، شرمندهام. ببخشم بابت تولد بیست و هشت سالگیام که فرمود «گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ/ تو در طریق ادب باش و گو گناه من است....»
عذر تقصیرم را از سر بزرگواری و لطف بپذیر و بپذیرید و بپذیرم.
دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم (5) زنهار زين بيابان وين راه بينهايت
ديگه عاشق شدن، ناز كشيدن فايده نداره
ديگه دنبال آهو دويدن فايده نداره
چرا اين در و اون ميزني اي دل غافل
ديگه دل بستن و دل بريدن فايده نداره
وقتي اي دل
به گيسوي پريشون ميرسي خودتو نگه دار
وقتي اي دل
به چشمون غرلخون ميرسي خودتو نگه دار
خودتو نگه دار
اي دل ديگه بال و پر نداري
داري پير ميشي و خبر نداري
وقتي اي دل
به گيسوي پريشون ميرسي خودتو نگه دار
وقتي اي دل
به چشمون غرلخون ميرسي خودتو نگه دار
ديگه عاشق شدن، ناز كشيدن فايده نداره
ديگه دنبال آهو دويدن فايده نداره
زمزمه كردن مدام اين ترانه و هي آهنگش رو با سهتار زدن و خوندنش، كمكم دارد ديوانهام ميكند به خدا. مدام توي مغزم صدا ميكند و... دچار عشق شدن و توي اون عشق با سر به زمين خوردن و شكست رو تحمل كردن، چيزي فراتر از اونيه كه بشه براش حد و حصري شناخت. از بيرون خيلي مسخره به نظر ميرسه، اما به واقع همه زندگي آدمو تحت تاثير خودش قرار ميده و همه چيزو به طرز عذابآوري عوض ميكنه. و هر چي سن و سال آدم بالاتر باشه اين تاثير شدت بيشتري داره؛ اونقدر كه فراتر از حد تحمل بشه... من رو عفو كنيد به خاطر اين قيافه مشمئزكنندهاي كه به خودم گرفتم و اينقدر حال به هم زدن شدهام، اما چارهاي ندارم، به خدا؛ كه اساساً دچار شدهام و مثل سگ از شدت سرشكستگي پهن زمين: زوزه ميكشم و ناله ميكنم. از بيرون قضاوت نكنيد و من رو تحقير كه يا بايد بميرم- چيزي كه روزي هزار بار از خدا آبروندانهش و بيدردسرش (براي ديگران) رو تمنا ميكنم- يا اينكه بيام اينجا و توي اين ستون دلتنگيهام نفسناله كنم و شطحيات بنويسم... تحمل كنيد، درست ميشه، اگر خدا بخواهد.
نصيب من كه از زندگي فعلاً ربطي به آرامش و خوشبختي نداره، نصيب شما باشه و آن دوستي كه در آستانه پيري و روي مرز گذشتن از سرزمين جواني و درست موقعي كه ميشد همه چيز به مسير خوبي بره، من رو گذاشت، با حجم متنابهي از دلتنگي و سرشكستگي و نااميدي و درماندگي و پريشانحالي و بيچارگي و... بخند و بگو «صعبروزي بوالعجب كاري پريشان عالمي» زيرك جان من!
نگفتي بيوفا يارا كه دلداري كني ما را/ الا گر دست ميگيري بيا كز سر گذشت آبم
دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم(4) روز فراق دوستان شبخوش بگفتم خواب را
عرض ميكردم كه بوي بيقراري و پريشاني به شكل عجيبي از اشعار شيخ عطار به مشام ميرسد. البته اين قضيه مختص عطار نيست، بلكه غالب شعرا و حكما و عرفاي ما كه مشهور است دستي در عرفان داشتهاند و بهرهاي از آرامش و سلام بردهاند، مكررا حديث بيقراري و نياز و درماندگي خود را در زيباترين وجوه كلامي بازگو كردهاند. اما به راستي آرامش و بيقراري و سلام و سختي چه دخلي به يكدگر دارند كه شرح يكي، وصف حال ديگري است؟ آيا هر آنچه عرفا و شعراي ما از تعب و رنج و درماندگي گفتهاند همه استعاره و بازي كلامي است يا حقيقتاً حكمتي غريب در جمع اين نقيضين خفته، كما اينكه در اجتماع هر تركيب متضادي؟ آيا تحمل هر سختي آزموني است و طي طريقي براي رسيدن به مقامي كه مقصود و مقصد حقيقي آدمي است؟ آيا كلام بزرگان ما توصيف اين حكم شريف قرآني است كه ان مع العسر يسري و...
اينجا به بعدش هر چه ميگويم مبتني بر تجربيات شخصي است و پايه درست و حسابي ندارد. تجربهام به من نشان داده كه در پس هر رنج و عذابي، به خصوص از آن نوع بيقراريهاي روحي كه همه چيز را از آدم ميگيرد و از شش جهت راه بر او ميبندد و خواب از چشم و هوش از سر ميربايد و احوال آدم را رقتانگيز ميكند و آبرويي را كه به زحمت جمع كرده حيف و هدر و... حكمتي نهفته كه آن را مقام تسليم و در صورت تداوم مقام رضا مينامم. طبيعتاً وقتي كه اوضاعت اساساً به هم ميريزد و چارهاي براي رهايي از اين وضعيت نداري، راهي به جز تسليم پيش رويت نيست و مداومت در اين تسليم نتيجهاي جز رضا به همراه ندارد. نتيجهاي كه شنيدهايم از آخرين مراحل طي طريقت عرفاني است...
پينوشت: حوصله شرح و تفصيل زيادي ندارم، غرض اين است كه در پريشاني مفرط و بيقراري عذابآوري كه اين روزها دچارش شدهام، بايد اعتراف كنم كه نوعي خوشنودي غريب احساس ميكنم كه به گمانم بيربط به اين قضايا كه گفتم نيست. پارادوكس عجيبي است. شايد اگر چارهاي ديگر داشتم و توان بهره بردن از شادي و آرامش حقيقيام بود و ميتوانستم مثل بقيه از مواهب شيرين عوالم آدميزادي –چون عشق- استفاده كنم، هرگز به اين مسايل مجازي فكر نميكردم و خودم را خر كه «چه كنند اگر تحمل نككند زيردستان/ تو هر آن ستم كه خواهي بكني كه پادشاهي» به هر حال خير سر خرم خودم را مرغ زيركي ميدانم كه خاك بر سرش به دام افتاده و چشمش كور تحمل بايدش... الهم اجعل كل عواقب امورنا بالخير.
دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم(3)تاملي در باب درماندگي و عرفان و آرامش
چند شبي است كه تمام فكر و ذكرم موضوع آرامش و تضاد آن با نهاد ناپايدار هستي شده است. نميدانم اين افكار پريشان كه در اين باره ذهنم را به خود مشغول كرده تا چه حد به مسايلي كه اخيراً پيش آمده ارتباط دارد. البته فعلاً بنا بر اين است كه از اين به اصطلاح مسايل چيزي نگويم و همهاش را توي ذهنم، يا لااقل روي كاغذ يادداشتهاي شخصيام نگه دارم، تا در موقعي كه امكانش بود، شرح مفصل آن را منتشر كنم. باري، ميگفتم كه نميدانم كه اين به آن چه ارتباط دارد، اما همين را ميدانم كه انديشه كوران بصيرت عالم ديداري است و سوداي پريشانروزگاران آرامش و سلام عميق رستگاران، يا حتي آرامش نسبي بيخيالان و... و من بيچاره نيز از اين قاعده مستثني نيستم كه اكنون كه «مثال ذرهاي گردان پريشانم به جان تو» بنشينم و در باب آرامش و سلام، انديشه و تامل كنم و روح خويش را ذره ذره در خلوت و تنهايي انزوا بخورم و بخراشم و... نفسناله بس است. ميخواستم بگويم كه ديشب كه براي ضميمه آخر هفته اعتماد تا نيمهشب روزنامه مانده بودم، لختي كه فرصت انديشيدن دست داد، با خود فكر ميكردم:
مشهور است عارفان و اهالي عرفان صاحب آرامش و سلام حقيقياند و از غايت كمال انساني، اگرچه نسبي به فراخور درجه و مرتبهاي كه دارند، از خوشي بهره دارند. بيشك شيخ عطار يكي از قلههاي بزرگ عرفان فارسي است كه خود از صافترين و حقيقيترين انواع عرفان در جهان است. اما كافي است تا مروري به اشعار و آثار او كنيم تا دريابيم كه آنچه نصيب عطار و عطاريان از ساحت آرامش است، تا چه حد عجيب و غريب و متناقض است. به عنوان نمونه در اين دو غزل ناب از جناب شيخ عجالتاً تاملي بفرماييد تا متوجه عرض غريب بنده شويد:
ره میخانه و مسجد کدام است/ که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است/ نه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است/ بجويید ای عزیزان کین کدام است
به میخانه امامی مست خفته است/ نمیدانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امروز/ حریفم قاضی و ساقی امام است
برو عطار کو خود میشناسد/ که سرور کیست سرگردان کدام است
لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من/ زلف تو درهم شکست توبه و پیمان من
بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل/ جان و دل من تویی ای دل و ای جان من
چون گهر اشک من راه نظر چست بست/ چون نگرد در رخت دیدهی گریان من
هر در عشقت که دل داشت نهان از جهان/ بر رخ زردم فشاند اشک درافشان من
شد دل بیچاره خون، چارهی دل هم تو ساز/ زانکه تو دانی که چیست بر دل بریان من
گر تو نگیریم دست کار من از دست شد/ زانکه ندارد کران، وادی هجران من
هم نظری کن ز لطف تا دل درمانده را/ بو که به پایان رسد راه بیابان من
هست دل عاشقت منتظر یک نظر/ تا که برآید ز تو حاجت دو جهان من
تو دل عطار را سوختهی خویشدار/ زانکه دل سنگ سوخت از دل سوزان من
غزل اول حكايت پريشانحالي شاعر شوريده حالي است كه درمانده جان بيقرار خود را كجا برد، كجا رود و در كدام وادي منزل كند كه از دست غم خلاص او آنجا مگر شود. دنياي غزل اول شاعر دنياي بههم ريختهاي است كه همه چيز در آن در هم دگر افتاده و در هم نگران به نظر ميرسد. غزل دوم نيز حكايت بيقراريهاي عاشق سوختهجان و بيچارهاي است كه اگر حضرت محبوب دستش را نگيرد در وادي هجراني فرو ميافتد كه آن را كراني نيست. شايد اگر ميشد غزل دوم شيخ را نقاشي كنم، بيابان بينهايت و هولناكي را در يك غروب غمانگيز عاشقانه نقاشي ميكردم كه مجنون سوختهدل بيابانگرد هراسان و پريشان و درمانده در نقطه صفر آن ايستاده و ميترسد و وامانده كه پاي در آن نهد يا ننهد. به قول شاعر نه در رفتنش حركتي است و نه در ماندنش سكوني. و نهايتاً تصويري به دست ميدادم كه حكايت بلاتكليفي و بيقراري و بيچارگي را توامان نمايانگر باشد...
عجالتاً در باب ارتباط عجيب اين حجم غريب از ناآرامي و بيقراري و پريشانحالي با چيزي به نام آرامش حقيقي و سلام تامل كنيد تا در پست بعدي درباره مكاشفات شبانهام در اين باب بيشتر بنويسم. قول ميدهم خيلي زود و بعد از تعطيلات طولاني و كشدار نيمه شعبان موضوع را حتماً پي بگيرم.
پينوشت: خدا آخر و عاقبت همهمان را ختم به خير كند. اوضاع و احوالم چندان خوب نيست. سعي كردهام خودم را زيادي در كار غرق كنم تا كمتر به چيزي فكر كنم. از اين رو بعضي دوستان شايد از بنده رنجيده باشند كه چرا اينقدر كمرنگ شدهام و محافل دوستي را به ناگاه رها كردهام... درك كنيد و معذورم بداريد كه خود نيك بر آن آگاهم كه «هر چه هست از قامت ناساز بياندام ما است/ ورنه تشريف تو بر بالاي كس كوتاه نيست/ اين چه استغنا است يا رب وين چه قادر حكمت است/ اين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست...»
دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم(2) گفتم كنايتي و مكرر نميكنم
در شرح دلتنگيهاي عميق خويش به همين بيت تكان دهنده از سعدي عليهرحمه اشاره ميكنم و والسلام. فيالواقع اگر عمري بود و شرايط اجازه داد شرحش را مفصلاً خواهم نوشت. عجالتاً همين را داشته باشيد و باشيم تا بعد ببينيم چه ميشود، كه فرمود:
حكايت من و مجنون به يكدگر ماند/ نيافتيم و بمرديم در طلبكاري...
دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم(1) كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند، مثل اينكه
يك سري پستهاي قبليام را پاك كردم. فكر مي كنم براي اين كار دليل قانعكنندهاي داشتم كه شرح آن بماند براي بعد. به هر حال فرمود: خواهي كه سخت و سست جهان بر تو بگذرد/ بگذر ز عهد سست و سخنهاي سخت خويش... و اما حكايت اين يادداشتهاي جديد در باب دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم هم در نوع خود حكايت تكراري است. بعض مردم عادت به دلتنگي دارند و آنقدر با اين حس غريب آدميزادي خو گرفتهاند كه تو گويي خود دلتنگياند. از قضاي روزگار، انگار كه ما هم در زمره اين بعض مردميم و چارهاي نداريم جز تن دادن به عسرت و تنگي دل كه الحمدالله اين روزها بهانه براي آن كم نيست. نميخواهم نفسناله كنم و از روزگار بنالم كه روزگارم چندان ناليدني نيست. اما فيالواقع دلم گاهي سخت ميگيرد و هواي رفتن به سرم ميزند؛ كجا؟ والله كه نميدانم.
كار و كاسبيام به حمدالله بد نيست، بلانسبت مثل سگ كار ميكنم و البته به روال سابق پول نميگيرم؛ دوستان خوبي دارم، همنشيناني به كه مرا عقل و دين بيفزايند؛ در سلامت نسبي به سر ميبرم -به خصوص با تمهيداتي كه اين روزها به طور جدي به كار بستهام و مثلاً مرتب آزمايش خون ميدهم و قرص ويتامين و كوفت و زهرمار ميخورم- ورزش ميكنم، شبها كوه ميروم، ميدوم، مثل احمقها بدمينگتون بازي ميكنم، حتي به سراغ باشگاه بدنسازي هم رفتهام و سخت دنبال جاييام كه صبحها باز باشد و بتوانم آنجا تن نحيف خويش را به دست باكفايت استاد بدنسازي بسپارم، حتي يكي در ميان سيگار را هم كنار گذاشتهام –مگر در مواقعي كه اوضاع دلم زيادي پس است و اعصابم از اساس خراب؛ نسبتاً به دنبال مال دنيا هم افتاده ام و در پي آنم تا كمي پول جور كنم و يك 206 نقرهاي تيپ2 بخرم كه تابستانها از عرق ريختن توي ماشينم، يا استارت نخوردن رنوي قراضهام از خودم خجالت نكشم و... اما در اين ميان دلتنگي جاي خود دارد و شرحش در اين ستون كذايي حال خود.
پينوشت: شايد كمي درباره مسايل روز هم مثل دوستان وبلاگ نويسم بيشتر بنويسم و مرتب بنويسم، مثلاً امروز با فلاني توي روزنامه حرفم شد و بهماني را توي حوزه خبريام ضايع كردم و غيره و ذالك. كسي چه ميداند؟ شايد اساساً اينطوري بهتر باشد و البته دردسرهايش كمتر! توكلت عليالله كه فرمود من يتوكل عليالله فهو حسبه...
ما را به سختجاني خود اين گمان نبود (3 و يحتمل قسمت آخر)
نگفتي بيوفا يارا، كه دلداري كني ما را/ الا گر دست ميگيري، بيا كز سر گذشت آبم
پيري است ديگر و احساس شديد دلتنگي و نياز! حاجتي به توضيح بيشتر نيست، غير از اينكه نبايد خيلي چيزها را چندان جدي گرفت؛ از جمله اين بنده حقير و فرمايشهاي پر و پيچ و تابش را كه به حد كفايت گفته است حكايت و به خلاف آيين رندان مكرر اندر مكرر نميكند...
پيري اقتضائاتي دارد، همانگونه كه جواني اقتضائاتي داشت.
از ويژگيهاي پيري يكي آن است كه گذشته را مرور ميكني و حسرت آنچه كردي و آنچه نكردي، ميخوري. من باب مثال، خيلي شبها افسوس ميخورم كه چرا وقتي كه فرصتش دست داده بود و ميشد گونه افروخته و البته عليه سركار خانم معشوقه سابقه محترمه را بوسيد، من نبوسيدم و اين قول حكيمانه و پند كاري را به كار نبستم كه «بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار». البته بايد اشاره كنم كه شرايط، به رغم مساعدت نسبي، به هيچ عنوان براي بوسيدن لب يار مناسب نبود، اما وضعيت به گونهاي بود كه بشود از منتهااليه شقيقه چپش، آنجا كه قسمتهاي فوقاني لاله اغواگر گوش به پوست نرم و لطيف گونهها ميرسد، بوسهاي ربود و به روي خود نياورد. تازه اگر معشوقه مربوطه احياناً ميخواست كه واكنش قهري نشان دهد، ميشد با حرف آرامش كرد و زير گوشش خواند كه «دزدي بوسه عجب دزدي پرمنفعتي است/ كه اگر بازستانند دو چندان باشد» و چه بسا بوسهاي ديگر از او ربود... بگذريم. منظور اين است كه بسيار پيش ميآيد، آدم در عنفوان پيري، اينگونه انگشت حسرت به دهان ببرد و بگزد؛ كما اينكه من ميبرم و ميگزم.
زندگي حكمت غريبي دارد. وقايع ناگوار و بد بيملاحظهاند. اصولاً چيزهاي ناجور، به هجوم يك طرفه بسنده نميكنند و چون تيغ دو سر –و بلكه هم چند سر- از دو جهت –و بلكه هم از چند جهت- بر سرت فرو ميآيند. و اين يك قاعده است كه از سر تجربه و تحقيق و تدقيق در روزگار مردم، به فراستش دريافتهام. حسرت پيري هم، به همان اندازه تو را به خاطر نكردهها آزار ميدهد، كه به خاطر بعضي كردهها. مثلاً زياد پيش ميآيد كه افسوس مي خورم –يا بهتر بگويم، شرم ميكنم و خجالت ميكشم- كه چرا در شرايطي كه به هيچ عنوان مناسب نبود، كاَنَهُ موجودات احمق از معشوقه سابق و البته شوخ و شيرينكارم، در خواست ازدواج كردم و وقتي رو به من گفت كه پيشنهاد سنگيني به او ميدهم و حتي مثل آدم پيشنهاد دوستي به او ندادهام، كالانعام –مثل گاو- ايستادم و نگاهش كردم و چه احمقانه گفتم: «آمدهام كه سر نهم، عشق تو را به سر برم/ گر تو بگوييام كه ني، نِي شكنم شكر برم». زمان كه ميگذرد آدم متوجه خيلي چيزها ميشود. نه من شرايطش را داشتم و نه او عقلش پارهسنگ بر ميداشت... آي كه حس خجالت و حسرت چگونه فشردهام ميكند. اگر حركت در طول زمان خطي نبود و اول جواني و بعد پيري نبود، و جواني پس از پيري ميآمد، آه! قطع و يقين جور ديگري رفتار ميكردم و يحتمل امروز شرمم نميآمد و دريغ دوستي نميخوردم و در خلوت و انزواي پيريام، بيحوصله نبودم.
ميداني كه؟ بيحوصله كه ميشوي، ابتذال از همه سو سراغت ميآيد و بعد آن سطح سليقهات را پايين ميآورد و شأنت را تنزل ميدهد...
بعدالتحرير: اول اين يادداشت نوشتم كه پيري اقتضائاتي دارد و واقعاً ميخواستم درباره اقتضائات پيري صحبت كنم و اينكه يكي از اين اقتضائات خويشتنداري است و حفظ نيمچه آبرو و... و ميخواستم درباره ارتباط عشق و پيري بنويسم و جدال نفسگير و جانكاه اين دو، در اين برهه غريب زندگي و خيلي از اين چيزها. اما دل آدم كه سنگين ميشود، ديگر قلم –و دكمههاي كيبورد- پايبند چيزي نيستند و به اصطلاح افسارشان به كلي از دست خارج است.
موقعی که خیلی جوان بودم و مشق سهتار میکردم، تازه یاد گرفته بودم آهنگ نوایی را کامل بزنم و بخوانم. آهنگ و ترانهاش سخت به مذاق من خوش میآمد، چه جوانی پرشور بودم و سودای عاشقی در سر داشتم. وقتی آن را زمزمه میکردم از شدت احساس مو بر تنم سیخ میشد؛ وقتی از غمی که به هزار ناز در نهانخوانه دل نشسته به ناز لیلی، میخواندم، یا از نگرانی نشستن غباری به محملی که یار فرضیام در آن نزول اجلال فرموده، آواز سر میدادم، یا شدت غم و هجران خود را به اشکی که شتر در آن به گل مینشیند، تشبیه میکردم. اما یک بیت در این ترانه بود که –آن موقع- فکر میکردم در شأن مابقی ابیات نیست و به فضای عاشقانه ترانه و آهنگ ضربه میزند. هیچ وقت دلم نمیخواست وسط آن همه تواضع و عجز عاشقانه، یک مرتبه نوایی، نوایی کنم و بگویم که جوانی گذشته است و من قدرش را ندانستهام. ترجیح میدادم بگویم که «همه باوفایند، تو گل بیوفایی» و این کار را میکردم. (اگرچه در مورد این بیت هم نظر مساعدی نداشتم و کمی مبتذل و دختر دبیرستانیپسند به نظرم میرسید.) شاعر بیچاره را ملامت میکردم که از پس شاعریاش بهطور کامل کامل برنیامده و ردی پررنگ و البته بیربط به فضای کلی شعر از خود بجا گداشته است. ربط عشق و جوانی را درک نمیکردم. جوانی نکردن شاعر اصلاً چه ارتباطی به ناز لیلی و محمل نشستنش و گریه مجنون داشت، نمیدانستم. با خود میگفتم میخواست بکند، همانطور که ما به زعم خود میکردیم.
باری، باید سالها میگذشت تا بار گذشتن جوانی بر شانههای من هم سنگینی کند. نمیخواهد روی ترش کنید و مرا متهم به اغراق و مظلومنمایی. منظورم از پیری بیحالی است و بیحوصلگی، بیانگیزگی، بیآرزویی و از این دست صفات کسالتبار. اینکه دیگر نمیتوان برای آینده تصور –نمیگویم رویایی- روشنی داشت، اینکه دیگر نمیشود بهآسانی دل به کسی بست، اینکه دیگر نمیشود مثل سابق روی چیزی پای فشرد، اینکه دیگر نمیشود بیآنکه جوانب کار را سنجید دل به دریا زد، کلهخربازی درآورد، برای خود دوست و دشمن تراشید، یکی را به آغوش کشید و دست به گریبان دیگری دراز کرد... و هزار از این «اینکه»ها و «آنکه»ها.
***
پاییز فصل نوستالژی است. وقتی که هوا سر میشود و دستانت موقع پیادهروی یا پشت فرمان یخ میکند و ناخودآگاه جای خالی انگشتان سرد دیگری را لابلای انگشتانش حس میکنی و بیهوا چنگ به هیچ میزنی و تازه میبینی که دیگر کسی نیست که دست به دستش دهی، یا اگر هست، آنطور هست که آرزو میکنی کاش نبود. (اصراری به استفاده از ضمیر دوم شخص ندارم. فقط دوست دارم که احساسات خود را تعمیم دهم. جای نگرانی نیست، خودم را عرض میکنم) وقتی در چنین خلایی قرار میگیری احساس ضعف میکنی و دلت میخواهد که کسی و چیزی را نفرین کنی و اگر –مثل من- همواره از نفرین کردن دیگران ابا داشته باشی، بهخصوص آنهایی که دوستشان داشتهای، خودت و روزگارت را به باد دشنام و نفرین میگیری. حرکتت در طول زمان، از دست شدن جوانیات و پیریات را... . «به شیر بود مگر شور عشق سعدی را/ که پیر گشت و تغیر در او نمیآید»
چند روز پیش به دوستی میگفتم، پیری از وقتی به سراغم آمد که عشقم را از دست دادم. عشقی که پنج، شش سال پیش به همراه جوانیام، رفت. تعبیر قشنگی بود و خودم خیلی با آن حال کردم و تصمیم گرفتم که چند وقتی تحت عنوان «ما را به سختجانی خود این گمان نبود» در باب پیری و شرح حسرتها و ناتواناییهایم بنویسم. البته ناگفته نماند که «میوه ممنوعه» و عشق حاج یونس فتوحی به هستی شایگان و این دست حرفهای به ظاهر مبتذل، در دست گرفتن این سوژه بیتاثیر نبود و اگر عجالتاً خیلی مسخرهام نمیکنید، مفصلاً از آنها خواهم نوشت. ببینیم تا بعد چه میشود.
چه میکند با جان بیقرار ما این صوت ملکوتی ربنایی که تازه معروف است شجریان آن را تمرینی خوانده و بنا نبوده کار نهایی باشد. یقین دارم که اگر ربنا نبود و آن ملودی سحرانگیز دعای سحر (الهم انی اسئلک...) و آن اذان روحانی مرحوم موذنزاده، رمضان چیزی کم داشت و دیگر این رمضان نبود؛ رمضانی که محیطش مملو از امور روحانی است و نمیدانم واقعیت است یا تصور و توهم ذهن خسته از روزمرگی که احساس میکند مجموعه لحظاتی است این ماه، که میشود راحتتر از باقی اوقات به درون مراجعه کرد و خویشتن خویش بازشناخت و آیینه دل، جلا و جان جان را صفا بخشید...
چه میگفتم؟ ها! غرض این بود که مختصراً از ربنا یادی کنم و به حال زار خویش و این سیر احمقانه مدرن شدن تلویزیون مملکتم اجمالاً دریغ بخورم و عجالتاً آهی بکشم. لحظات افطار و صدای نهچندان خوشایند خواننده پاپ بدصدایی (توی کتگوری صدای احسان خواجهامیری و این حرفها) از شبکه سه به جای ربنا و مثنوی افشاری (این دهان بستی دهانی باز شد) و آن آواز غریب «آن کریمی که از خزانه غیب...» و آن اذان بینظیر مرحوم حاج رحیم موذنزاده و... حقیقتاً که مایه تاسف است. واقعاً که این همه قدرناشناسی و ناسپاسی در مورد هنرهایی که تا حد زیادی اصالت و ملات و بنمایه هنر فاخر در آنها بکار رفته و ترجیح دادن یک سری اتفاقات (عامدانه و حتی مذبوحانه سعی میکنم نام هنر را برای آنها بکار نبرم و به به کلماتی نظیر اتفاق بسنده کنم) مایه شرمساری و سرافکندگی است و جای خجالت نه برای تلویزیون و صدا و سیمای ایرانی که برای بنده و شما دارد که ادعای روشنفکریمان زیاد است و مسایل را اصولاً جدی میگیرم/ الهم اجعل عواقب امورنا بالخیر...
دلم از این ستون کاغذی به تنگ آمده. اقلاً دو، سه مرتبه تا پنج، شش سطر درباره بیکاری و بیحوصلگی و این جور دغدغههای فکری و ذهنی و محیطیام نوشتهام، اما هر بار نشد که به دلم بنشیند و لاجرم همه را پاک کردم. مثلاً یک بار نوشتم که از وقتی دوباره بیکار شدم، همه چیز زندگیام به هم ریخته. در واقع جایی برای رفتن ندارم و طبق معمول حوصلهای هم برای ماندنم در خانه نیست. همه نق میزنند و در حالی که سخت سر در امورات روزمره خویش دارند، بهاختصار از برنامه آیندهام میپرسند و من طبق معمول جواب درست و حسابی برای گفتن ندارم. غیر از این هم انتظاری نیست، چرا که ملت بیچاره سرشان به کار خویش است و بنده یکلاقبا عملاً برنامهای برای بهاصطلاح زندگیام ندارم. باور بفرمایید اگر این قدر کمحوصله نبودم و طاقت خانهنشینیام بود، سالها درون کنج دنجی خلوت میگزیدم و سرم را به خواندن و شاید نوشتن گرم میکردم. چند بار شروع کردم یک فقره داستانی را که قرار بود بنویسم، بنویسم (داستانی که در واقع طرح آن را از یکی از ماجراهای عاطفی عجیب و غریب شخصیام برداشتهام) که هر دفعه فقط شروع کردم و حوصلهام نیامد که ادامه بدهم. در صورتی که خودم نیک به این موضوع واقفم که با این حافظه خراب، باید هر چه سریعتر اقلاً بعضی از جزییات را یا کمکم ترتیب بعضی وقایع را که هنوز فراموش نشده و در حقیقت قرار است بار دراماتیک داستان روی آنها باشد، یک گوشهای یادداشت کنم، مبادا که فراموش شوند که قطع قریب به یقین یادداشت نمیکنم و فراموش خواهند شد. خدا شاهد است همین چند روزه مثل چه بگویم، مثل خوره، روی چند کتاب کت و کلفت نیمهتمام افتادم، اما اولی که تمام شد سخت دلتنگ و بیحوصله شدم و مثل احمقها احساس دیدن رفیق شفیقی درم گل کرد تا با او درباره آن کتاب و خیلی چیزهای دیگر حرف بزنم و... غافل از آنکه کو رفیق همدلی که وقت و حوصله همصحبتی با پریشانگویی چون من و همراهی با ذهن در هم ریخته و افکار شلوغ پلوغی چون تراوشات ذهنی مرا داشته باشد و مهمتر از همه اینکه دست آخر نخواهد بگوید که مثل بچه آدمیزاد برو پی رشتهای که خواندی بگیر و کاری بکن که همه میکنند... آخ، اگر حوصلهام سر نمیرفت، یا بهتر بگویم، آخ، اگر حوصلهام اینقدر سر نمیرفت، چه کارها که نمیکردم و چه طرحها که در نمیانداختم که این غصه به سرآید. گفتی این حوصله کذایی پاشنه آشیل پای قراضه ما شده...
القصه، اصل سخن آن بود که میخواستم بگویم که نوشتن در این ستون بیجان کاغذی خیل سختم شده و دست و دلم به نوشتن حتی یکی، دو سه سطری هم نمیرود. نمیخواهم گناه را به گردن ستون بیاندازم و ترجیح میدهم علت آن را به احوال مزخرف درونیام نسبت دهم، اگرچه نباید به برخی از امور سایت هم بیتوجه بود و کلاً فضای افسرده ستون را مدنظر قرار نداد که البته به حکم پارهای ملاحظات و البته نداشتن حس و حال بهتر است این کار را موکول به بعد کنیم. فقط میخواستم بگویم که تا وقتی که یک وبلاگ درست و حسابی برای خودم دست و پا نکردهام که کلی لینک داشته باشد و بازدیدکننده و کامنتگذار جنجالی و در آن درباره موضوعات عام فرهنگی بهخصوص در حوزههای ادبیات و موسیقی و گهگاهی هم مسایل سیاسی و اجتماعی بنویسم، عجالتاً یادداشتهای بیسر و ته خود را در باب همان موضوعاتی که ذکر شد در بخش مهمان سایت www.kargadan.net به رشته تحریر در میآورم تا ببینم چه خواهد شد.
ارادتمند، علی رنجی پور
بعد التحریر: البته گمان نمیکنم وقتی که خیلی دلم تنگ شد و احساسات نوستالژیکم بیش از اندازه گل کرد، جایی بهتر از همین ستون کاغذی با این آهنگهای جواد، برای نوشتن پیدا کنم.
هر که دلآرام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دم است باقی ایام رفت
همین. تقریباً یک هفتهای است که سر حال نیستم. لابد از تبعات نوستالوژی است و عشق است و البته مقدار متنابهی افسردگی بهاری - که در میان انواع افسردگیهای فصلی از همه شدیدتر و بلکه هم خطرناکتر است. گفتم این شعر را بنویسم و مواضعم را شفاف و عیان بیان کنم، اگر چه دق کردن ما قطعی است و لا تغییر و لا تبدیل فیه.
«تنهایی» که میگویم، تنهایی را در نسبتی که با دلتنگی دارد، منظور میکنم و به سبب تعلق خاطری که به دلتنگی دارم، عاشقانه تنهایی را، چون معشوقی کملطف و سختگیر و شیرینکار، در بر میگیرم و سر تا به پایش را غرق بوسه میکنم و در مدح و ثنایش میگویم و میخوانم و –ای- مینویسم. چه، دلتنگ که میشوم، تو گویی جانم را به افکاری که چون خوره روح را میخورد، صیغل میدهم و این افکار روحخوار است که صفای گمگشته و آرامش از دسترفتهام را به من بازمیگرداند و دوباره مانند گذشتهای که غبار روزگار چندان روی آن ننشسته، عینیت حدیث حاضر غایب، آن هم در میان جمع میشوم و زخمهایی که هنوز جای آن بر تن –و علیالخصوص- بر روحم میسوزد، سر باز میکند و به خود میپیچم و مست میشوم و در هم میافتم و پریشان میشوم و... آنگاه میدان، عرصه جولان هنر است و شعر و موسیقی که میدانداری کنند. سهتار میزنم، آواز سر میدهم، شعر میخوانم و فکر میکنم و تنهایی پرهیاهویم را در ذهن مرور میکنم.
«دو یار زیرک و از باده کهن دو منی/ فراغتی و کتابی و گوشه چمنی/ من این مقام به دنیا و آخرت ندهم/ اگرچه در پیام افتند هر دم انجمنی». و این دو یار منم و تنهاییام و آنچه در این تنهایی در ذهن مرور میکنم. قدیمترها تنهاییام که به اوج میرسید –وچهبسیار که این اتفاق میافتاد و میافتد- اول دفترچه تلفنم را ورق میزدم. این روزها با کمی تفاوت Contacts موبایلم را بالا و پایین میکنم. به نامهای آشنا زیاد برمیخورم. نامهایی که آنها را به سبب صاحبانشان دوست میدارم. در این حالات خاص روحی است که دلم میخواهد روی دکمه شمارهگیر با شست فشار بیاورم، تا از دلتنگیام با دوستی حرف بزنم. گاهی میخواهم بیت شعری را که در سرم غوغا میکند برای دوستی SMS بزنم و این آخریها چقدر اشعار سعدی از خاطرم میگذرد. مثلاً «ما خود نمیرویم دوان از قفای کس/ آن میبرد که ما به کمند وی اندریم» یا «ندهد شربت شیرین به کسی/ که در او یافت نگردد مگسی» یا «آن که هلاک من همی خواهد و من سلامتش/ گر بکند ز شاهدی کس نکند ملامتش/ باغ تفرج است و بس، میوه نمیدهد به کس/ جز به نظر نمیرسد، سیب درخت قامتش» یا «سعدی نصیحت نشنود گر جان در این ره میدهد/ صوفی گرانجانی ببر، ساقی بیار آن جام را»... و چون SMSها هم فیالواقع سوءتفاهم ایجاد میکند، اغلب به جُک قناعت میکنم، اگرچه هرگز در جواب مطایبه بیمزهام کسی شعری حوالهام نمیکند- و چقدر دوست دارم که بکند.
و تنها که میشوم خودم را مرور میکنم و در خیالم آنهایی را که روزی گمان میکردم، چه خوب میشود آدم تنهاییاش را با آنها دوره کند. زندگی کردن هم چیز غریبی است و عاشقی هم و فکر کردن و رویا بافتن و در خیال فرو رفتن و متوهم شدن هم. «بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی/ شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی». و وقتی از تنهایی سخن میگویم در ستایش عشق هم گفتهام که این دو قرین یکدیگرند و سبب دلتنگیاند و چهبسا که با هم میآیند و بیهم نمیروند و هر دو خیالانگیزند و رویاییاند... .
و تنها که میشوم دوست دارم که تا دیروقت سر کار بمانم و کار کنم و فکر کنم و اگرچه دیر، اما به خانه بروم و از قفسه محقر کتابخانهام کتابی را بردارم و بخوانم و فکر کنم. اگر کتاب جدیدی یافتم که بهتر، اگر نه کتاب قدیمی را که دوست دارم دوباره میخوانم و قهرمانهای کتاب را با خودم قیاس میکنم. دور تا دور رختخوابم را کتاب میچینم و تا دیر وقت که خواب فرایم نگرفته، از هرکدام که دلم خواست، هر چقدر که دوست داشته باشم میخوانم. این روزها چقدر با گلستان صفا میکنم و کنار حکایتها علامت میگذارم و زیر ابیات را، هر کدام که حال کردم، با مداد خط میکشم. و صبحها هر چقدر که مقدور باشد دیر از خواب بلند میشوم که تنهایی و شبزندهداری و صبح تا لنگ ظهر خوابیدن سه انیس کهن و همدم قدیمی یکدیگرند. «خفته خبر ندارد سر بر کنار یاران/ کین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان»...
...در ستایش تنهایی و در مدح و ثنای دلتنگی و در فواید عشق و در باب جنون و کلاً درباره نحوه تمتع جستن از این مظاهر غیر آدمیزادی، حرفهای زیادی دارم. جای دیگری و کسی را که ندارم. یحتمل همینجا و در صفحه الکترونیکی دلتنگیهایم حدیث مکرر خویش را باز خواهم گفت و احوال مکدرم را دوباره مرور خواهم کرد.
مردان بزرگ به فتوحاتشان در طول زندگي مفتخرند و من به خطاهايم. به خصوص آنهايي را كه در زمان نامناسب و جاي ناجوري مرتكب شدهام. مثلاً همين الآن كه آستانه عيد است، من به بزرگترين خطاي اين چندساله زندگيام فكر ميكنم و چه بسيار از به ياد آوردنش كيفور ميشوم و افتخار ميكنم. خبطي كه درست، بيست و نهم اسفند مرتكب شدم، پنج يا شش سال پيش؛ اگر ذهن ملولم و دست عليلم مرا -و شما را- به خطايي يا حتي به دروغي راهنمايي نكند. چه، دوستان نزديكم به نيكي دريافتهاند كه چگونه آثار پيري هر يك در وقوع بر روح و جسمم با هم به مسابقه برخاستهاند. مثلاً چين و چروك صورتم بر افسردگي سيرتم پيشي گرفته، يا مرض فراموشي و به عبارتي ضعف حافظه كوتاهمدتم در حال سبقت از آلام و رنجهاي جسمانيام است. تو گويي ناملايمات و ناخوشيها هميشه با شتابي فراتر از معمول –يا به عبارت صحيحتر، بالاتر از حد انتظار- در برابرم ظاهر شدهاند. به هر حال روزگار ما، روزگار غريبي است، نازنين.
«ز كوي يار ميآيد نسيم باد نوروزي/ از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي».
هر چه زمستان فصل شيفتگي و دلدادگي و غليان و تبلور لطيفترين احساسات من است، نميدانم به كدامين سبب، بهار كه ميشود، چرا چوب حراج به همه اندوختههاي زمستانيام ميزنم و همه را به دست آن بخشي از سرنوشت ميسپارم كه مرا به آن ربط و دخلي نبوده و نيست و نباشد. بزرگترين خطاهاي من همواره در بهار يا در آستانه آن بوده؛ آن هنگام كه پشت سرم را ناديدهام و فروتنانه احساس غرور كردهام و عزيزترين چيزها و بهترينِ كسانم را سخاوتمندانه و بزرگمنشانه به دست رقيبان سپردهام. و چقدر اين همه احمقانه و از سر توهم بوده و به كذب محض ميماند. ناشكري نميكنم و از بخت خود آنچنان شكايت ندارم. اما فكر ميكنم، سرنوشت به من بدهكار است؛ يك زندگي آدميزدي كه آن را از من دريغ داشته.
***
اين است آن بخش از احساسات نوستالژيك بنده، كه مربوط به عيد و نوروز و اين چيزها ميشود. در آستانه بهار، احوال من اين چنين است. اگر كمي هم عصباني باشم يا در ترافيك گرفتار آيم يا به فعل لغو خانهتكاني گماشته شوم، كمي هم به نوروز –و نه بهار- و نوروز آفرينان تاريخ بد و بيراه حواله ميكنم؛ به كوروش و به جمشيد و به داريوش (و به ابي و سياوش قيميشي) و اين قبيل مزخرفات تاريخي. چه، گمان ميكنم هر چه ميكشيم از فاتحان بزرگ تاريخ اين سرزمين است و از اخلاف خلفشان كه تا به امروز خُلقيات احمقانه ايراني را چون دُري گرانبها نگهبان بوده و از ان در مقابل هر هجوم فرهنگي بيگانه محافظت كرده و ميكنند. سنت بهسان و به مثابه يك مايع كه در ظروف مختلف به شكل و به فرم آن ظرف در آمده، لكن به لحاظ محتوا و ماهيت همان گندي است كه به ذات بوده و هست...
رسم است هر كه داغ جوان ديد دوستان
رأفت برند حالت آن داغ ديده را
يك دوست زير بازوى او گيرد از وفا
و آن يك ز چهره پاك كند اشك ديده را
آن ديگرى بر او بفشاند گلاب و شهد
تا تقويت كند دل محنت چشيده را
يك جمع دعوتش به گل و بوستان كنند
تا بر كنندش از دل خار خليده را
جمع دگر براى تسلاى او دهند
شرح سياه كارى چرخ خميده را
القصه هر كسى به طريقى ز روى مهر
تسكين دهد مصيبت بر وى رسيده را
آيا كه داد تسليت خاطر حسين؟
چون ديد نعش اكبر در خون تپيده را
آيا به غمگسارى و اندُه برى نمود
ليلاى داغ ديده زحمت كشيده را
بعد از پسر دل پدر آماج تير شد
آتش زدند لانه مرغ پريده را
سرگشته بانوان وسط آتش خِيام
چون در ميان آب نقوش ستارهها
اطفال خردسال ز اطراف خيمهها
هر سو دوان چو از دل آتش شرارهها
غير از جگر را دسترس اشقيا نبود
چيزى نماند در برايشان ز پارهها
انگشت رفت در سر انگشترى به باد
شد گوشها دريده پى گوشوارهها
سبط شهى كه نام همايون او برند
هر صبح و ظهر و شام فراز منارهها
در خاك و خون فتاده و تازند بر تنش
با نعلها كه ناله برآرد ز خارهها
دوستان، آقایان و خانم ها! (به خصوص خانم ها!!!)
با توجه به Hack شدن ناجوانمردانه ایمیل این حقیر به دست شکسته و شوم اراذل و اوباش، آدرس ایمیل حقیر به alireza_ranjipour@yahoo.com و همچنین ali.ranjipour@gmail.com تغییر یافته، لذالک خواهشمندم با لحاظ نمودن موضوع، در Freand دانی های مبارک خود، بنده را مانند همیشه مورد لطف و عنایت قرار داده و از تنهایی در این عالم پرهیاهو برهانید.
زیاده عرضی نیست جز التماس دعا!
الاحقر؛ سید علی رضای رنجی پور
خدا شاهد است كه نوستالوژي به اوج خود رسيده. موسيقي سايت جان بي قرارم را به قليان واداشته: «ببار اي بارون ببار/ با دلم گريه كن خون ببار/ در شباي تيره چون زلف يار/ بهر ليلي چو مجنون ببار اي بارون/ دلا خون شو خون ببار/ بر كوه و دشت و هامون ببار/ به سرخي لباي سرخ يار/ به ياد عاشقاي اين ديار/ به داغ عاشقاي بي مزار اي بارون/...». رييسم به حقيقت اعتراف كرده، آن هم در ستون اعتراف كرده، كه «باید در برابر یک کرم قدیمی سر تعظیم فرود آورد انگار...بله ... باید نوشت و بود...». هراس و هذيان، يكي اند يا دوتا يا هر چند تا، نوشته اند... ستون عجيب بوي منادي مي دهد و خوابهايم غريب بوي فلاني را... خدا مي داند، خدايي كه مي داند، هيچكس را به اندازه اين دو، دوست ندارم...
«صباح الخير زد بلبل، كجايي ساقيا (پدرسگ) برخيز/ كه غوغا مي كند در شب خيال خواب دوشينم»
خواب سركار خانم فلاني را ديدم... مردد مانند آن روزها كه مرا هم به ترديد فرو مي برد و دوست داشتني البته باز براي من!(سعي بيهوده نبايد كرد كه هرگز كسي نمي تواند به قطع گمان برد كه كدام فلاني را مي گويم. چه يادداشت من مانند هميشه آميخته دروغ و واقيعيت و خيال است)... عرض كرده بودم كه، نوستالوژي به اوج خود رسيده... عجيب، كه جوياي احوالم بود و غريب كه، دختركي اثيري پنج ساله و سخت زيبا، از آنهايي كه در فيلم ها، فيها خالدون احساس رقت آدمي را تحريك مي كند، در دامن داشت. و جالب آنكه مدعي بود... ادعايش را نمي گويم. خدا مي داند، همان خدايي كه مي داند، من دست به هيچ... مدعي بود كه ... ادعايش را نمي گويم... مدعي بود که دسته گل من است. از من لاغر تكيده سياه و سوخته و فلاني سرخ و سفيد و گونه گل انداخته... چه كسي باور مي كند...
«سخنم مست ودلم مست و صفت هاي تو مست/ همه در هم دگر افتاده و در هم نگران»
خب چه كسي مي داند... فرار كردم، فرار مي كنم... خدا مي داند، همان خدايي كه مي داند، هنوز هم فرار مي كنم ... از رشت، از تهران و از کرج و از قزوین... فرار مي كنم، به زنجان فرار می کنم ...از ... به ...
نمي توانم... يا مي توانم. قطعا نمي توانم تعريف كنم، خدا مي داند...نوستالوژی به اوج خود رسیده است.
دانمي كه از دوري خسته اي و رنجوري/ سينه كرده ام بستر تا بر آن بياسايي
آنچه مي نويسم صرفا در جهت ثبت اين لحظات است در دفتر الكترونيكي دلتنگي هاي من، كه به خدا كم مانده تا ديوانه شوم. از اين اوضاع كه به رغم مراد من است، دلم به غايت تنگ شده و حوصله ام اساسا به سر شده و نفسم از بيخ تنگ شده و قلبم افشرده شده است و تمام روزم، غرق در نكبت و هذيان شده. مي خواهم به خانه ام برگردم، برگردم به آغوش دوستان و عزيزانم كه ايمان دارم كه ايمان دارند به من، به توانايي هاي جسته و گريخته من، جسته از امور متناهي و گريخته از زندگي آدميزادي.
به درك! صبح تا به حال صد هزار بار با خود گفته ام- به درك! به درك! به درك! راه نبرديم (نبردم) به اكسيژن آب. به درك! به درك كه به من حقوق نمي دهند. به درك كه مي گويند آن قدر مي دهيم و آن پس اين قدر هم نمي دهند... ضمن آنكه خسته شده ام از او كه بالاي سرم نشسته و مدام مي گويد: رنجي پور - اي بميرد اين رنجي پور- صورت وضعيت؟! رنجي پور - اي گور به گور شود اين رنجي پور- دستوركار؟! رنجي پور - اي از وسط دو نيم شود اين رنجي پور - آناليز مصوب قيمت جديد؟! رنجي پور! رنجي پور!... دوستان نزديكم نيك مي دانند كه چقدر ما رنجي پورها در طول تاريخ به نام خانوادگي مان حساس بوده ايم ولي حالم به هم مي خورد از اين كلمه دو بخشيِ شش حرفيِ مرگي پورِ گندي پورِ نكبت پورِ بدبخت پورِ...!
حسب حال: «ره ميخانه و مسجد كدام است/ كه هر دو بر من مسكين حرام است/ نه در مسجد گذارندم، كه رند است/ نه در ميخانه كين خمار خام است/ وراي مسجد و ميخانه راهيست/ بجوييد اي عزيزان كين كدام است/ به ميخانه امامي مست خفته است/ نمي دانم كه آن بت را چه نام است/ برو عطار، آن كو مي شناسد؟/ كه سر بر كيست؟ سرگردان كدام است؟»
فرمايش عطار حسب حال و احوال روزگار ماست، كه چندي است حكما در وضعيت تعليق گرفتار آمده ايم. نه پاي رفتنمان است و نه دلي و دماغي به ماندن داريم. ميان آسمان و زمين، غرق در نكبتي كه اگرچه دلپذير و آرام است، منتهي از تصور گذشته مان از امروز به دورمان نگه داشته... آه از بخت هميشه خفته ام! بحث ماندن در وضعيت تعليق بماند براي روزي كه اين كافي نت كذايي ( كه از قضا گيم نت محله رشتي مان هم است) كمي خلوت تر از اين باشد... ديوانه شدم به خدا از اين همه سر و صدا...
جاي خالي رضا در ميان زنجان به اين بزرگي
براي دلتنگي هاي زندان «رضا عباسي»
«بار فراق دوستان، بس كه نشست بر دلم/ مي رود و نمي رود، ناقه به زير محملم»
نمي دانم سبب دلتنگي غروب جمعه كه بر آدمي حائل مي شود چيست، اما بدان حقيقت نيك پي برده ام كه بار غربت بيشتر و بيشتر است، هر چه خاطرات گذشته آدمي خوشتر و خوشتر باشد.
روزگار زنجان روزگار خوشي بود و زندگي با دوستان دانشگاه زنجاني ام زندگاني خوشتر. دقيقا به همين خاطر غروب جمعه گذشته كه زنجان بودم، حقيقتا هنگام دلگيري و دلتنگي من بود و هنگام فكر كردن به گم كرده هاي زنجاني ام؛ وقت آكنده شدن از ياد دوستانم؛ ياد رضا؛ «رضا عباسي» عزيز دلم...
همه مي دانند غروب جمعه ها چقدر دلگير است، همه مي دانند. همه مي دانند كه غروب جمعه هاي زنجان چقدر دلگير است، همه مي دانند... همه مي دانند، غروب جمعه ها - يكي از همين جمعه هاي كذايي كه يكي اش دو سه روز پيش گذشت... راستي كنج زندان را چه كسي مي شناسد؟ دلتنگي غروب جمعه هاي كذايي اش را مي گويم، كه فراتر از دلگيري غروب هاي مجازي جمعه هاي زندگاني من است...
مي دانم كه رضا در زندان كتاب مي خواند... شرمنده مي شوم... اما مگر چقدر مي شود كتاب خواند؟ حتي اگر كتابخانه محبس صفر آباد زنجان تمامي نداشته باشد... مي دانم كه رضا مي نشيند و فكر مي كند. اما مگر چقدر مي شود فكر كرد، يا اصلا نشست؟ دو زانو، چهارزانو، پا دراز... بنده را مي بخشيد... مگر چقدر مي شود دراز كشيد؟ خوابيد؟ از اين پهلو به آن يكي، دمر به حالت طاقباز... آن بالش چرك كذايي را چقدر مي شود از اين ور به آن ور برگرداند؟ چقدر مي شود قدم ها را يكي در ميان روي بندهاي موزائيك كف زندان ميزان كرد؟ چقدر... آدم حقيقتا دلتنگ مي شود...
جمعه كذايي كه گذشت ياد روزهاي پر شر و شور گذشته ام بودم. روزهاي حركات مدام، از اين ور به آن ور؛ روزهاي پريشانيم: زمهرير زمستان 81، دفتر انجمن و ديدن رضا و... و جاي رضا با همه شيريني هايش چقدر خالي است در ميان نكبت فراگرفته ام. به خير باد ياد آرامش پريشان در بند مانده ام...
از تقدير خودم هم ناراضي ام، و از تقدير مقدر دوستان در ميان راه مانده ام. و در ميان اين جمعه كذايي، كه نكبتش عالمي را فراگرفته، از آن به عدالتي - كه وعده اش لا اقل بر ما بسيار شده - شكايت مي كنم... مي دانم كه اگر زنجان جاي ديگري بود و رضا عباسي شهروند ممالك مترقي تري، امروز به هيچ جرمي و در گوشه هيچ زنداني به بند نمي شد، و دل من اين همه از نديدنش تنگ نمي شد. عجيب دلتنگم و براي رضا سخت دلنگران... الهم اجعل كل عاقبت امورنا بالخير!
می دانم به تظاهر متهم می شوم، ولی این آخرین سطور را هم در پی خواهم آورد...دیگر مسافر ولایت غربت بودن از سرم گذشته و باید دیگر خویش را مقیم در مَقام غربت بخوانم؛ مقام نکبت. «شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد...»
به دوستان که از سر لطف و خیر خواهی جویای احوال حقیر شده اند، عرض کرده ام که: "اگر بگویم احوال و شرایط مطلقا بر باب میلم نیست، بی انصافی کرده ام." که به حقیقت هم چنین می نماید. اینجا صبح ها زودتر از تعریف من از صبح آغاز می شود و بالطبع دیگر مجالی برای دلتنگی شبانه و در انتظار سحر بودن برایم نمی ماند. فی الواقع پیش از این «بسم حکایت دل هست (بود) با نسیم سحر/ ولیک به بخت من امشب سحر نمی آید (نمی آمد)» و اکنون... بگذریم.
...
مجددا بر سبیل طبیعت خویش و بر مدار احساس قرار گرفته ام. چند روزی می شود که به هوای بهترین معشوق گذشته ام شعر زیر را زمزمه می کنم و آواز می خوانم. شاعر «ابوافضل زرویی» است و در اشاره چاپ شعرش در شماره يك "آرمانشهر"، به امثال بنده اجازه داده شده تا این شعر را برای معشوقه هاشان بخوانند و حالش را ببرند. تصدیق خواهید فرمود که شعر زیبا و غریبی است، به غربت عاشقانه های «عاصم»... و من آن را در این صفحه، و دقیقا در وسط این صفحه، برای اویی می خوانم که هر بار، دقیقا سر بزنگاه نوستالوژی، به اینجا سر زده و من به کمک عزیزم مهدی منادی از شماره IP (البته به زعم خود) کشفش کرده ایم. گنجشک من، آنان که پرهای تو را چیدند، ذلیل بشوند الهی!
«گنجشک من آنان که پرهای تو را چیدند/ کاش بودند و پرواز تو را می دیدند/ خرد و خراب و خسته هم باشند زیبایند/ چشمان تو، ویرانه های تخت جمشیدند/ آهوی من چشمان تو، چشمان تو اصلا/ چشمان تو، مستغنی از تعریف و تمجیدند/ داغند و پر مهرند و در تابند، انگاري/ دستان تو، دستان تو، دستان خورشيدند/ دلتنگی من، نازنین، مدرک نمی خواهد/ بر روی کاغذ اشکهایم مُهر تاییدند/ روزی تو را در اوج می بینند می دانم/ گنجشک من آنان که پرهای تو را چیدند»
از این پس با عنوان اعترافات و در ستایش خطاها و خصایل ناپسند خویش خواهم نوشت.
«نماز شام غریبان چو گریه آغازم/ به مویه های غریبانه قصه پردازم/ به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار/ که از جهان ره و رسم سفر براندازم/ من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب/ مُهیمنا به رفیقان رسان بازم»
آه! دلتنگی غریبان چه بسیار به دلتنگی عاشقان می ماند؛ آن هنگام که تا مرز گریه، خراب و خرد و خسته و البته تنها پیش می روند. شنیده اید که غریبی عاشقانه ای را زمزمه کند؟ آیا شنیده اید که عاشقی در میان جمع و آنچنان غریب...
من آن غریبی شده ام که به ناچار اکنون که به زندان غربت گرفتار آمده است، ساعات آخری روزش را در خیابان ها پرسه می زند. درست مثل «سانین» قهرمان داستان «آب های بهاری» تورگینف که سر پیری برای خود -و تنها خود- در خیابان های سن پترزبورگ معرکه می گیرد و عزم فرانکفورت، تنها غربت دوست داشتنی زندگی اش را می کند. نوستالوژی نخستین عشق - آه به حقیقت- چه معرکه ای است! به خصوص اگر آدمی در غربت آن را مرتکب شود. مگر رشت با سن پترزبورگ چه توفیری می کند یا [مدام مثل غریبان به خود می گویم] توگویی که زنجان چقدر به فرانکفورت می ماند... و چقدر زنجان به فرانکفورت می ماند و چقدر زنجان به فرانکفورت می ماند!...
ادامه می دهم.
این غربت حقیقتا که چیز غریبی است. آدمیزاد اسیر غربت که باشد احساس ناامنی می کند، دلش می گیرد، خیال می کند که از جهان و مافیه به بیرون افتاده و از همه جا و از همه کس بی خبر شده. آدمی به دام غربت که می افتد پریشان می شود. سخنش، دلش و صفتهایش همه در هم دیگر می افتد و نگران می شود. «سخنم مست و دلم مست و صفتهای تو مست/ همه در هم دگر افتاده و در هم نگران» آه!که غربت همه اش نگرانی است، و ترس از نگرانی. ترس از فراموش شدن، ترس از نسیان - که ای کاش مرد غریب در نسیان با دوستانش انبازی می کرد... «چه کند اگر تحمل نکنند دوست داران/ تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی»...
دیشب داستان «آسیه» تورگینف را خواندم. وقتی صفحات اول داسان را ورق زدم از خیر تماشای «نرگس»، که عجیب بوی تهران می دهد، گذشتم و تمام مصیبتی را که قرار بود بابت ساعت 6 صبح از خواب بیدار شدن متحمل شوم به جان خریدم. با جرئت می گویم تورگینف بهترین راوی ناب ترین قصه های عاشقانه است. کتاب را در خانه ام - در رشت- جا گذاشتم، وگرنه می خواستم به جای وراجی چند جمله از آن داستان نقل کنم که تا هم به اعتبار خود در پیش دوستانم به خاطر خواندن این کتاب بیفزایم و هم به بهترین نحو ممکن آنهایی را که عاشقانه های تورگینف را نخوانده اند به خواندن این کتاب ترغیب کنم. اگر عمری باقی بود و تتمه پول جیبم کفاف آمدن دوباره به کافی نت های نصفه و نیمه این شهر را داد، به زودی چند سطری از آن را برایتان نقل می کنم...
هر چه هه بلادی را که پیش از این دیده بودم زشتی کم نداشت، این ولایت غربت ما- رشت- زیبایی کم ندارد. از دختران زیبایش که در تمام محلات شهر به طور یکنواخت توزیع شده اند بگیرید تا طبیعت بی نظیر جنگل های «سیاه مزگی» و «خرمکش» و ... . بنده نه حال دختر بازی دارم و نه استعداد آن را، دیروز به توصیه دوستانم از تعطیلی نصفه و نیمه جمعه استفاده کردم و در رکاب نازنینم «ناصر قارداش» و دوست عزیزم «حسین صافی» به سیاه مزگی و خرمکش رفتم. حکایت همنشینی با این دوستان، که عجیب در غربت به آدم می چسبد بماند تا بعد، تا ان شاءالله در فراغت شرح ملاقاتم با ایشان و کار و بارشان در رشت و ... را باز بگویم...
پیش از خداحافظی باید تشکر ویژه کنم از سرورانم. باور بفرمایید شخص بنده هم بر این گمان می ورزم که خزعبلات حقیر ارزش 17 نظر را، آن هم، همه از سر لطف، ندارد. لکن امیدوارم باز هم شامل حالم شود. ان شاءالله...
و در آخر سپاس ویژه از بزرگ قلندر عالم و روزگار، دایی ام، استادم علی میرفتاح که چراغ بی پیه و نفت خانه حقیرم را به روشنایی وجودش بر افروخت. تهران که رسیدم اول دست بوس به خدمت ایشان خواهم رفت تا با نفس مسیحاییش و صوت داوودی اش شعر غربت شهریار را در گوشم زمزمه کند. (بنده را اگر به پاچه خواری هم متهم کنید باز بر سر آنم «که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم»...
زیاده عرضی نیست. التماس دعا... علی رنجی پور
بنا دارم حالا که در این کنج غربت گرفتار آمدم به این توفیق نایل شوم تا هر روز چند سطری از سر دلتنگی در این ستون بنویسم. گفتم دلتنگی که به حقیقت امانم را بریده، گویا هر وقت به سراغ آدمی می آید، یاد دوستان مثل خوره بر جان آدمی می افتد. هوای دلم پس است و دلم بسی اسیر هوس. هوس نوشتن و فریاد زدن نام دوستانم... «ستاره ها نهفتم در آسمان ابری/ دلم گرفت ای دوست، هوای گریه با من»
دلم برای دایی ام تنگ شده و برای امیر و مجیدم و علی رضای محمودی و یاغچی و ابک و زیبای مغربی ام!!!! (صرفا در جهت زیبا تر شدن نثر از پسوند مالکیت اول شخص استفاده کرده ام). به گمانم چند روزی بود که روزگار رویی خوش به من نشان می داد. از کار و بارم احساس در کنار ایشان احساس رضایت می کردم. اعتماد به نفس گم کرده ام را گویی دوباره کف آورده بودم. افسوس! این کار لعنتی چرا باید در این موقع به من پیشنهاد می شد...
دوباره رییس، که در دفتر تهران پشت میزش به صندلی راحتی تکیه داده و تمام حواسش به حسابهایش فکر می کند، اسمش که می آید دست و دلم می لرزد. آنهایی که امروز در محل کارم بودند گواهی می دهند که من از محاسبه یک جمع و تفریق ساده ناتوان شده بودم...
محل اقامتم آنقدر ها بد نیست. هم خانه ای ها هم همگی از مردمان شریفند. ولی دوست داشتم اگر روزی به کنج غربت گرفتار شوم، که فکر می کنم که شدم، در تنهایی و خلوت باشم. بتوانم کتاب بخوانم و غصه بخورم و ...
از دوستانی که مرا مرهون SMS ها و لطف های تلفنی شان کرده اند سپاسگذارم و البته متوقع که بی حوصلگی ام را در جواب دادن به الطاف الکترونیکی شان، بر من ببخشند که فرمود: «کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد»
از بی نظمی نوشته ام هم از جمیع خوانندگان عذر فراوان می طلبم و عاجزانه مستدعی ام که برایم comment بگذارند. لذت خواندن نظرات دوستان در ولایت غربت «لذتی دارد که در عالم مجوی»!
شیخ مرا بفرمود
که: ای سید آقا!
فی الواقع
حضرت عالی به
نمایندگی از بنده
بر سر کوه
روید و شکایت
و شکرمان را
به آن یار دلنواز
دلنواز عرضه
کنید. که مرا
پیری است و
دلگیری است و
نفسم تنگ است
و دلم در آشوب
جنگ است و آن
یارم شوخاست و
شنگ است.
و شیخ ما
مردی بود گندمگون،
لاغر و تکیده.
قد او به
درازی می زد و
صورتش کشیده
بود. ریش های
او تنک و
موهایش بلوند
و بلند بود و
چرخشش به
هنگام سماع
دلبرانه و
لوند. انگشتان
دستانش و
پاهایش دراز
بود و هر ده
آنها لرزش
خفیفی بداشت و
در کل مردی
میانه می
نمود. تیرویید
شیخ ما پرکار
بود و خوی اش به
نتدی می زد
لیکن نه از
سیرت بد بود،
که شیخ ما را
خداوند صورت و
سیرت نکو
ارزانی بکرده،
که از سر
خیرخواهی
دوستان بود یا
از سر بدخواهی
دشمنان.
امتثال
امر شیخ مان بکردم
و بر سر کوه و
بر سر سنگی بر
در خانه- به
اصطلاح- یار
دلنواز شیخ
مان به فرود
آمدم و فریاد بر
آوردم که: ای
یار دلنواز
شیخ ما! فی
الواقع شیخ ما
فرموده که
وصلش هجران
مکنی و اوضاعش
را از این
وضعیت به
مراتب بدتر مکنی.
یار دلنواز
شیخ ما نهیب
برآورد که:
بیلاخ!
دوباره عرض
کردم که: ای
یار دلنواز
شیخ ما! فی
الواقع شیخ ما
فرموده که
وصلش هجران
مکنی و اوضاعش
را از این
وضعیت به
مراتب بدتر مکنی.
یار دلنواز
شیخ ما دوباره
نهیب برآورد
که: ایضا
بیلاخ و چند باره
عرض کردم و چند
باره بفرمود.
از کوه
به پایین بجستم
و به خدمت شیخ مان
برآمدم. شیخ مرا
بگفت که: ای
سید آقا! فی
الواقع حدیث
بازگو. و من
حدیث با شیخ
مان باز گفتم
و شیخ مان
بسیار بخندید
و مریدان را
امر بکرد که
هم بخندند و باز
ایشان را امر
بکرد که: فی
الواقع دستان
سید آقا را
ببندید و تا
پیش موت هم
بزنیدش. و
مریدان
امتثال امر
شیخ مان بر سر
حقیر کردند.
چون حقیر و
مریدان فارغ
آمدیم حکمت از
شیخ مان
بخواستم و شیخ
مان جواب به
روزی دیگرم
حواله بداد.
چندي مي شود كه نه من به اينجا مي آيم، نه تو. تا كه به دورت بگردم، چون سگي كه به دور استخوان. گفتم سگ؛ ،آه! زندگي سگي ... يا گفتم استخوان؛ كارد به استخوانت...
حوصله ام سر مي رود. نكبت فرايم گرفته. از كوره در مي روم: افو بر زمين و بر زمان! اعم از خوب و بدش. عدم را از سر بي همه چيزي مقدم بر وجود مي پندارم؛ اگر چه از اول هم عدم بوده. و اگر سايتمان را فيلتر نمي كردند وبنده را نيز پذيراي كيفر، مي نوشتم كه: گاهي از كوره در مي روم و خدا و آفريدگانش و بندگان و خاصه بندگان خاصش را چه به باد نفرين مي گيرم. مثلا: اي كه تو ...
چندي مي شود كه نه من به اينجا مي آيم، نه تو. تا كه به دورت بگردم، چون پروانه اي به دور شمع!!! گفتم پروانه؛ كه اصولا از آن بدم مي آيد. يا گفتم شمع؛ كه چقدر هم به تو مي آيد.
من هيچ وقت آن قدر رمانتيك نبودم كه بر خللاف اصول خويش بسوزم و بگردم و بسازم. چه آن موقع كه اوج تمايلات رمانتيسمي داشتم، هرگز حال به هم زن نشدم و به هر صورتي كه بود ژست روشنفكري ام را حفظ كردم و چه الان. اما تو هنوز هم توي زوق مي زني: آخر خرس گنده چرا اشكت اين قدر بر مشكت بود. يا چرا هي با من و با خودت سر جنگ داري. مگر يادت نيست كه گفتمت مرو انجا سگ پدر؟ بمان.
بهتر، بهتر، بهتر. كه نه من مي آيم و نه تو. تا چقدر دورت بگردم، چون ماهي كه با نفرت به دور زمين ميگردد و زميني كه با ذلت به دور خورشيدش.
نه اينكه از تو بدم بيايد. من از همه عالم طلبكارم.
آب حوض را می کشم، فراق یار را نیز هم (به مهدی منادی) - قسمت اول
سلام برادر! احوال شما را می جویم و البته اگر شما نیز از ما جویا شوی، می گویمت: ملالی نیز جز دوری دوستان و همچنین احساس ناخوشایند تکرار دور متسلسل گردون. که شاعر بیچاره آن را گم شدن خیالی دور می پنداشت.
در این میان که زمانه پر از غوغاست و همه جا پرهیاهو، ناخود آگاه به یاد اشپل افتاده ام دلم گرفته.
سخت احساس پریشانی می کنم و خود نیز نمی دانم چاره ای بر این احساس نمی یابم، لیک از بیان احوال درونی ام با شما امید دارم چون پیش از این، فرجی حاصل آید و دلی تازه گردد.
باری فرصت کوتاه است و به تفصیل قضایا و شرح احوال خدمت شما عرض خواهد شد.
لاجرم، خداوند هم از هر دوي ما راضيست.
به خاطر اشك هاي ريشوي تو و
احساس رقت مردانه من.
و از خاطر شادماني پنجاه هزار تومنانه تو و
شانه هاي بوسيده شده من.
"گسنه"گي قطعا مايه دردسر و البته بهانه خوشبختي ماست.
"اينكه آيا آركاداش همان موجالان است يا موجالان همان آركاداش، مسيله اي نيست كه بتوان به سادگي از آن عبور كرد." موجالان - نيمه حقيقي اين ماجرا- در حالي با شدت بر اين نكته تاكيد مي كرد كه همه شواهد و قراين از يكي بودن اين دو شخصيت جنجالي ستون حكايت داشت. انطباق وجودي- شخصيتي اگر چه از سوي وي نفي مي شد اما نيمه (خيالين) ديگر - آركاداش- از اظهار نظر در اين مورد خودداري مي كرد.
قايم شدن پشت اسامي ديگر پديده اي ست كه به واسطه اينترنتي بودن فضا، از همان اوان ستون آغاز شد. شايد اولين بار، مسيله هراس و هذيان بود كه بواسطه هوشمندي نيمه واقعي جريان -هذيان- به سرانجامي نرسيد . او با فرصت طلبي، نيمه مجازي خود را صورت حقيقي بخشيد و با معرفي دروغين يكي از دوستان خود به عنوان - هراس - موضوعيت قضيه را از گردونه خارج كرد. هر دو آنچنان با سماجت بر واقعي بودن خود تاكيد داشتند كه همگان مجاب به تفكيك شخصيتي ايشان شدند. استراتژي تاكيد به همراه فرافكني، توپ را به زمين حريف انداخت و پاي بازيگران حقيقي را از بازي بيرون كشيد.
اما عملكرد موجالان و يا حتي آركاداش به عكس هراس و هذيان از سياسي بازي بري به نظر مي رسد و تصور غالب ستون بر موجالان بودن آركاداش مي چربد. هرچند نمي توان اين امكان را منكر گرديد كه چه بسا دوست ريز اندامي با موهاي روشن كه كاملا حقيقي است و موجالان نمي باشد، در كنج اتاق خود يا محل كارش در حال آپ ديت كردن صفحه آركاداش باشد و يا حتي هراسي كامنت هاي صفحه هذيانش را زير و رو كند!
عادت كرده ام به ننوشتن. براي چه؟! از بس كه احساس حماقت مي كنم.
- نكبت دلپذيري است آقا!:
اگر فقيرم كا مي كنم. و اگر ثروتمندم بازهم كار مي كنم. تازه اگر احساس مي كنم مسيوليتي به ناحق به من تحميل شده، كار مي كنم. و حتي اگر احساس خوشبختي هم مي كنم باز هم كار مي كنم.
واقعا كه! براي حل مشكلاتم، با استقامت و عقيده و ايمان (!!!!) كار مي كنم و باور بفرماييد در هر حالتي فقط كار، كار، كارمي كنم.
عادت كرده ام به فكرنكردن، ننوشتن، فكر نكردن. دور سرم بگردم! كه اين قدر احساس عاشقي هم اصلا نمي كنم.
حقيقتا، اين جديت، اقتدار و خونسردي در نوع خود بي نظير است و بسيار تكان دهنده. كه حداقل بنده را ديوانه كرده ديوانه كردني! از بس كه كار مي كنم.
با احترام فراوان!