يکشنبه NaN undefined undefined


dfg

  پنجشنبه NaN undefined undefined

ebi
09144521231

  يکشنبه NaN undefined undefined

پریا
رنگین کمان پاداش کسی است که تا اخرین قطره زیر باران باشد

wwwpari.com

  چهارشنبه NaN undefined undefined

shahram
09188599564

www.shahram.joon1@yahoo.com

  چهارشنبه NaN undefined undefined

shahram
ye 2khtar behem zang bezane montazeram

www.shahram.joon1@yahoo.com

  يکشنبه NaN undefined undefined












  يکشنبه NaN undefined undefined










  يکشنبه NaN undefined undefined








  يکشنبه NaN undefined undefined




  يکشنبه NaN undefined undefined






  يکشنبه NaN undefined undefined

لاله
متن موجود نيست







  چهارشنبه NaN undefined undefined

علي


  چهارشنبه NaN undefined undefined


اگر به عمق اعتقادات نفوذ كنيم، درخواهيم يافت كه تمام ارزش ها بي پايه و عقل ناتوان است. هر اعتقاد به صحت و درستي هر چيز ضرورتاً نادرست است. چون جهان حقيقي وجود ندارد. والاترين ارزش‌ها خودشان را نابود مي‌كنند و هدفي در كار نيست، چرا كه هيچ وقت پاسخي نمي یابند .

a.mboukani@yahoo.com

  چهارشنبه NaN undefined undefined

EM
تا ته خط باهات مسابقه میدم. باور کن... بعدش... نمیدونم... بعدش مهم نیست...

  چهارشنبه NaN undefined undefined

javad
ببینیم شانس من چطوری والا..................

javad_ict_1386@yahoo.com

  چهارشنبه NaN undefined undefined

سیما
نامه به نام اون کسی که منو دیونه تو و تو رو دیونه دیگری. عزیزم سلام . حالا که دارم با کلمات آشفته ذهنم بازی می کنم و باهاشون برای تو نامه می نویسم اینجا شبه نه اینکه فکر کنی حالا شبه ، نه قربونت برم ، برای من از وقتی که تو رفتی و منو با غم هام تنها گذاشتی ، زندگی دیگه برام شبه و تاریک دیگه کسی رو ندارم که بخوام براش زندگی کنم . آره ، خیلی تنهام اونقدر تنها شدم که دوست دارم بمیرم نمی دونم تو چرا و برای چی منو توی غم هام رها کردی و رفتی ، اما اینو خوب می دونم که من عاشق تو بودم نمی دونم تو اصلاْ منو دوست داشتی یا نه همش تظاهر بود ، نمی دونم چت شد که یه دفعه منو بدون اینکه حتی یه خداحافظی کنی تنها گذاشتی حالا بدون تو اینقدر دلم گرفته که دارم هر روز و هر شب زار زار گریه می کنم آخه تو تنها کسی بودی که من دوست داشتمت . آره تو تنها عزیزم بودی ، تنها دلخوشیم به زندگیم بودی . حالا که رفتی دوریت بدجوری دیونم کرده اونقدر دیونه شدم که از درد دوری تو ، دارم با خودم ، با هر چیزی که فکرشو بکنی حرف می زنم . یادته اون وقتا چقدر با مهربونی اسممو صدا می کردی نمی دونی که دلم چقدر واست تنگ شده واسه اون روزا که با هم بودیم نمی دونی که چقدر دوستت دارم ، یادته وقتی صدام می کردی دنیا از این رو به اون رو می شد اون موقع ها که با هم بودیم همه حسرت عشق مقدسمونو می خوردند یک جوری اسم منو صدا می کردی که انگار هزار تا حرف نا گفته لا به لاشه ، شاید اون موقع ها عزیزت بودم اما حالا ....... شاید اون موقع ها یک کم دوستم داشتی یا اینجوری نشون می دادی، همون وقتها که زیاد منتظرم نمی ذاشتی و دلت نمی اومد که غم رو تو چشم هام ببینی اما حالا ام گلی حالا هم عاشقت هستم یادمه یه روز که اومدم ببینمت گفتی..... گفتی باهام قهری آره گفتی قهری تو اون لحظه اصلاْ باورم نمی شد که تنها امیدم باهام قهر باشه آره بورم نمی شد آخه تو اصلاْ بهت نمی یومد که اینقدر بی وفا باشی همیشه از خودم می پرسم از خودم می پرسم که اخه جرا باهام قهر کردی ، چرا تنهام گذاشتی ، چرا دیگه دوستم نداری ، چرا دیگه برات ارزش ندارم ، به من بگو که من مگر چه کار نادرستی کردم که نباید می کردم ..... حالا با اینکه تو دوستم نداری اما برات آرزوی خوشبختی می کنم امیدوارم که اون کسی که الان جای منو گرفته بتونه تو رو خوشبخت کنه . از طرف تنها دیونه تو .....................و تنها عاشق تو...................

azizdordoneh_ghorbon

  چهارشنبه NaN undefined undefined

سیما
salam in mosabeghe ke migoid che mosabeghei hast mishe omidvar bood ke barande mishim

endeshokhi_2222@yahoo.com

  يکشنبه NaN undefined undefined

hichkas
از اولش..... حتی کمی قبل تر!!؛ تو بودی. يعنی...من.... فهميدم که هستی. خواستی قايم بشی؛ بری ته قصه ها.....جايی که گرگه ديگه هيچ وقت پيدات نکنه!! نتونستی اما!؛ چون تمام مدت حواست بود؛ که مبادا من هم گم بشم!!انقدر زير چشمی مرا پاييدی که يادت رفت اونی که قراره چشم بذاره منم!! دوست نداشتم بازی رو هميشه من ببرم اون هم فقط بخاطر اينکه تو حواست به بازی نبود!! بازی اون قدر تکرار شد تا تو اصلا يادت رفت که اين فقط يه بازيه!! يه روز عزمت رو جزم کردی که بيای. بگی پيدات کردم. اما من زير بارون گم شدم و تو برای هميشه قايم شدی!! گم شدی...... حل شدی.......يه گوشه تو يه قصه ديگه برای خودت جا خوش کردی و از دور..........دوباره مواظب بودی؟؟ الان کجايی؟ ته کدوم قصه آروم گرفتی؟ من رو ميبينی؟ از اول چی؟ من برای تو بودم!!؟ اصلا من هم توی بازی بودم!؟ يا اونی که بازی می کرد؛تنهايی من بود و اونی که بازی می کرد؛ تنها تو بودی!؟ من هنوز چشم گذاشتم. می شمارم..... تا صد تا هزار..... تا يک ميليون... تا..... انقدر قصه می گم تا يه روز توی يکی از همين قصه ها پيدات کنم. تا تو بيای و قصه رو تموم کنی. هنوز می شمارم: ده ؛بيست؛ سی؛چهل..........بيام!!؟

ezf6683@gmail.com

  چهارشنبه NaN undefined undefined

مهدي
وقتي كه گريه كرديم گفتن بچه است وقتي كه خنديديم گفتن ديونه است وقتي كه جدي بوديم گفتن مغروره وقتي كه شوخي كرديم گفتن سنگين باش وقتي كه حرف زديم گفتن پر حرفه وقتي كه ساكت شديم گفتن عاشقه حالا ام كه عاشقيم مي گن گناه

md_asport@yahoo.com

  سه شنبه NaN undefined undefined

ardeshir
lotfan be weblogam sar bezanin dostan: www.ardeshir.b.mihanblog.com

pesare_nabeghe14@yahoo.com

  يکشنبه NaN undefined undefined

فردين به نازنين
كجايي fardin_fardinh

  جمعه NaN undefined undefined




  پنجشنبه NaN undefined undefined

علي
وقتي كه كيف مامانش را زدند، فقط به فكر شكلاتايي بود كه اون آقاهه بهش داده بود و اون هم براي اينكه با علي اون ها را بخوره گذاشته بود توي كيفِ مامانش. آخه علي خيلي وقت بود شكلات نخورده. بعدش به اين فكر مي كرد، كه كاش امامزاده داوود پاي علي را شفا داد بود، تا مجبور نباشه پيش محبوبه خانم بمونه و اين جوري بشه. صداي بوقِ ماشين از فكر درش آورد ولي به كما بردش. وقتي به هوش اومد مامان بهش گفت: ناراحت نباش مي ريم امامزاده داوود.

ali.samei@yahoo.com

  شنبه NaN undefined undefined

نازنين
لطفا به ما هم كه يه دفعه مثل جن و اجل معلق به اين سايت رسيديم بگين اينجا چه خبره و مسابقه چي چيه تا بلكه ما هم خوشمان بياد و خلاصه دستي به سوي مسابقه و جايزه ببريم اوكي

nazaninbahar2000@yahoo.com

nazaninbahar2000@yahoo.com

nazaninbahar2000@yahoo.com

nazaninbahar2000@yahoo.com

nazaninbahar2000@yahoo.com

nazaninbahar2000@yahoo.com

  شنبه NaN undefined undefined

نازنين
لطفا به ما هم كه يه دفعه مثل جن و اجل معلق به اين سايت رسيديم بگين اينجا چه خبره و مسابقه چي چيه تا بلكه ما هم خوشمان بياد و خلاصه دستي به سوي مسابقه و جايزه ببريم اوكي

nazaninbahar2000@yahoo.com

nazaninbahar2000@yahoo.com

nazaninbahar2000@yahoo.com

nazaninbahar2000@yahoo.com

nazaninbahar2000@yahoo.com

  شنبه NaN undefined undefined

نازنين
لطفا به ما هم كه يه دفعه مثل جن و اجل معلق به اين سايت رسيديم بگين اينجا چه خبره و مسابقه چي چيه تا بلكه ما هم خوشمان بياد و خلاصه دستي به سوي مسابقه و جايزه ببريم اوكي

nazaninbahar2000@yahoo.com

  جمعه NaN undefined undefined

مصطفی
سلام میشه یه نفر برام توضیح بده جریان این مسابقه چیه؟

purmohamady@yahoo.com

  جمعه NaN undefined undefined

محمد رضا زينلي


tv2

  شنبه NaN undefined undefined

محمد
سلام.چطورياه؟ آه ه ه ه ه ه ه ه ه

www.m_nassiri_71@yahoo.com

  دوشنبه NaN undefined undefined

najafpour
سلام. چقدر زیبا و نورانی بودی. نمیدونم چه کار خوبی ازت سرزده بود که اینجوری به خوابم اومدی هر چند کار خوب ازت بر نمی یاد ولی یه چیزی بود که اینجوری اومدی تو خوابم. وقتی خواب دیدم مردیم و همه سر پل صراط جمع شدیم و ترس تو چهره همه موج میزد به دنبال یه ناجی بودم یکی که منو ببره اونور پل به بهشت برسونه . آره اون ناجی تو بودی که با خیال راحت اومدی از روی پل گذشای اونم بصورت لی لی بدون ترس گفتی اینجا چیکار میکنی گفتم میخوام برم اونور میترسم . گفتی ترس نداره بیا رو کولم برسونمت سوار کولت شدم منو بری به در بهشت رسوندی گفتم بیا چرا نمیایی گفتی نمتونم گفتم بابا اینجا بهشته که آرزوشو داشتی نگاه معنی داری کردی و گفتی شرمنده من تو این خط مسافر کشی میکنم.

iliyadin2536@yahoo.com

  چهارشنبه NaN undefined undefined




  سه شنبه NaN undefined undefined

EM
la`nat bar har chi mardom azare...

  يکشنبه 18 آذر 1384

ر - ص
امیر حسین جان سلام چرا نمیشه ،ماهواره که سهله برات ایستگاه فضایی هم راه می اندازم تو بخواه بقیه اش با من

  شنبه 26 آبان 1384

حسین


hosseinaslani2005_zz

  چهارشنبه 16 آبان 1384

amin bakhshesh


amin_bakhshesh1906

  شنبه 12 آبان 1384

معصومه


mp_509@yahoo.com

  پنجشنبه 8 شهريور 1384

مهران
نه فقط برای بخش مسابقه

... سالها بعد در گم راهه های میان مبدا و مقصد، شغالکی لاغر بر مردار کبوتری پیر دندان می کشید که هنوز بند نامه ناخوانده بر پایش استوار بود.

  سه شنبه 6 شهريور 1384

سها
دلم به وسعت همه دلهای غریب گرفته است.ابرهای بی کسی ام هوس گریستن دارند.از آسمان چشمانم ستاره ستاره اشک بر دامان غربتم فرو می ریزد. احساسم دشت ترک خورده را می ماند..تفتیده و تشنه یک سینه باران مهربانی! من امشب یک پروانه سوخته پرم..یک کبوتر دل شکسته.... مثل شمعدانیهای کنار تاقچه منتظر بارش شبنمهای امیدم و مثل گلهای ناز باغچه منتظر رویش دوباره خورشید در مشرق نگاه پژمرده ام! می دانم کسی صدای دلم را نخواهد شنید.....دلی که به یک تار شکسته می ماند:محزون و بیصدا......... سالهاست منتظر دستان سحرآمیزی هستم که بیاید و شور زندگی را با این تار شکسته بنوازد......................

  شنبه 3 شهريور 1384

سها
به تو كه مي انديشم باران ترديد شاليزارهاي ذهنم را خيس مي كند وشبنم ترس قطره قطره بر ئلبرئهاي احساسم مي نشيند براستي ايا در فرداهاي تو جايي براي من هست؟نميدانم مي توان با تو به اسمان انديشيد؟

  شنبه 3 شهريور 1384

نل
(نامه) سلام خوبی ؟ منم خوبم دوست دارم فندق .قربان تو سمیه همین

ل

  يکشنبه 28 مرداد 1384

قوطي كنسرو

به خودم مي گم :
فاصله اين سردي با گرمي به اندازه شكوندن يه غروره
فاصله اش به اندازه زدن به شونه بغل دستيه
فاصله اش خيلي كمه

به خودم مي گم :
خوب گاهي بايد فيتيله شاديامون رو بكشيم پايين تا شاديامون به هم برسه
شايد اگه اين فيتيله همين پايين بمونه گرگرش بيشتر باشه تا اون وقتي كه بالا باشه و دودش بره تو چشم بغل دستي

به خودم مي گم :
اوني كه بايد حالتو عوض كنه بايد به اندازه قبول كردن نتونستن و يه جيغ واسه تونستن باشه

به خودم مي گم :
هميشه بارون نمي زنه . درست اون وقتي كه اين پام رو اون پامه و اين دست روي اون دست يه لگد مي تونه به داد آدم برسه اگه خيلي محكم نباشه

به خودم مي گم :
درست اون وقتي كه دوست داري يكي بزنه رو شونه ات درست اون وقتيه كه باس بزني به شونه بغل دستيت

به خودم مي گم :
اگه شده بايد تا صبح بيدار بمونم تا يه نامه بنويسم . يه چيزي كه بتونه بگه ما بغل هميم

به خودم مي گم :
يه چيزي تو سينه ات هست كه از جنس مقواست . يه چيزي كه بايد هواشو داشته باشي .
يه چيزي كه مثل گلدون بايد بذاري جلوتو ساعتها بهش خيره بشي و بي اينكه چيزي بگي فقط گوش كني

به خودم مي گم :
اين قايق يه هل مي خواد تا بيفته تو آب
وقتي افتاد باد بايد بيفته توش
وقتي باد افتاد بايد يكي بتونه ببرتش
وقتي ببرش پيدا شد تازه مي فهمي كه بايد كسي هم باشه كه تو قايق نشسته باشه

به خودم مي گم :
دست هيچ كس از هيچ كس بلندتر نيست و پاهاي هيچ كس از هيچ كس محكمتر

به خودم مي گم :
همش به خاطر اينه كه ما كنار هم راه بريم بدوييم و گاهي هم بشينيم تا هم بقيه بيان و هم خستگيمون در شه

به خودم مي گم :
چشاتو ببند و به خودت بگو و چشاتو باز كن تا ببيني كه مي بيني

به خودم مي گم :
اگه قرار باشه پنج تا كلمه بگم مي گم : آب . باد . خاك . دوست . دوست

به خودم مي گم :
تموم نمي شه اگه زير هر سنگي رو نگاه كني

به خودم مي گم :
اگه حالتو با تموم جون و وجودت بگي ...

به خودم مي گم :
شعر خيلي كمه وقتي حالي مي گيردت كه مي خواي چرخ بزني
اونوقته كه دلت مي خواد حالتو سوار چيزي كني و بفرستيش تو هوا
چيزي كه اين حالو كمي هم كه شده پخش كنه

به خودم مي گم :
از اون ميليونها چيز كوچيك اگه فقط پاهام باشه كه بتونه بزنه به پاي ديگه اي كه بيا بريم چايي بخوريم كافيه

به خودم مي گم :
اگه فهميدي كه هر چقدر تندتر و تندتر بنويسي زودتر به ته دفتر مي رسي مي فهميدي كه فاصله ما تا ته دفتر به اندازه چند تا كلمه اس كه بهتره هر چي باشن اما بلند باشن

به خودم مي گم :
اگه چيزي باشه كه با اون نتوني به اوني كه خيلي دوستش داري بگي كه ما همراهيم اون چيز هر چقدر هم واسه خودش چيز باشه هيچ چي نيست

به خودم مي گم :
واسه امشب بسه اما باد كه مي خوره تو مخم دلم نمي آد ننويسم
دلم نمي آد يه خيال خوبو تا خود صبح بغلش نكنم و نخوابم

به خودم مي گم :
پيچك با اينكه ريشه نداره اگه بوته انگور رو بگيره و تو غافل مونده باشي بوتتو بي خير مي كنه

به خودم مي گم :
جالبه كه روزا با صبح شروع مي شن و آخرش شبه . باس بشه قصه روزا رو واسه دل شب نوشت

به خودم مي گم :
هيچ چي هم كه يار نباشه بگو بي خيال اگه يار باشه

  سه شنبه 23 مرداد 1384


نامه يه بويي مياد ،يه بوي آشنا داره دماغمو قلقلك مي ده .به سرم ميزنه يه نامه بنويسم يه نامه براي نسيمي كه رو پشت بوم كاهگلي مادربزرگ ،خواب منو مي روبيد ،براي تكه آسموني كه قنديل هاي ستاره آونگش بودند ،براي قاصدك هايي كه وقتي مي خواستم بگم چقدر دوستشون دارم بالهاشون مي شكست ،براي خلوتهاي درخت آلو با نهر كوچيك باغ ،براي دلگتنگي هاي پاييزي كلاغ هاي خونه ،مي خوام يه نامه بنويسم و بگم دلتنگ همشونم. لينک مطلب نظرات 3

  يکشنبه 31 تير 1384

مهران
مرا در هر مسابقه اي شركت بدهيد

gol_mohammadi2003

  پنجشنبه 28 تير 1384

امیر کرجی
با سرعت حرکت میکرد خیلی سریع تر از همیشه
کیف رنگ رو رفتش هم عینهو باد بادکی که تو هوای طوفانی بالاش برده باشی گیج میخورد.
موتو رش رو مثل همیشه به دیوار تکیه نداد . باعجله دست کرد تو کیفش و فریاد زد:
چارلی ! چالی کجاست؟
امروزدیگه براش نامه دارم.
چارلی همون طور که مشغول تمیز کردن اسلحه ش بو د پیشونیش از خوشحالی سرخ بود و نیشش تا بناگوش وا شده بود . چشماشو مثل همیشه دوخته بود به زمین و با خودش میگفت :
یالا پسر ! پاشو! دیدی هنوز بعد این همه سال به یادته!


  پنجشنبه 28 تير 1384

بی اتاق

مرا ببخش،
از نا مه ات کلاه درست میکنم.
اینجوری
بازار تو گرمتر می شود ...

...

  پنجشنبه 21 تير 1384

سمیه كشميري
نامه:
امشب دلم گرفت از گريه باران
شايد شوم كنار غربت او مهمان
گفتي درون گلو بي صدا ميگريد
حرفي ميان ورقهاي نامه اي پنهان
با لكنتي هميشگي از ديدن رويت
با اولين سلام و پي اش خنده اي لرزان
مي گويم از دلي كه بهاري نديده بود
يا جاي خالي قلبي به هستي ايوان
اين نامه را به رسم تمام كبوترها
دادم به قاصدي كه خيس شد از باران
اينك دعا ميكنم از صميم اين قلبم
كه نباشد براي تو اين نامه پايان

koochoole117

  پنجشنبه 21 تير 1384

سوشيانس
بيسکويت خورشيد دوباره خود را از زير قبرستان شرقي شهر بالا مي کشيد و صبحي ديگر در آستانه ي تولد بود.شهر کم کم از خواب بيدار مي شد و نسيم ملايم صبحگاهي دوباره خون گرم را در رگهاي خيابان هاي تاريک و خالي مي دوانيد. دوباره پنجره را باز کرد.چقدر سرد بود.دوطرف ژاکت بافتني کهنه ای را که به تن داشت به هم آورد و چند لحظه اي را صرف تماشاي طلوع آفتاب از طبقه ي سوم کرد.خورشيد همانند يک بيسکويت گرد طلايي رنگ مقابل چشمانش قرار داشت.واقعا هر چيز ممکن بود چيز ديگري باشد و همان معني را داشته باشد. سوفيا به سمت اتاق چرخيد.تخت خواب فلزي هنوز از خواب ديشب آشفته مي نمود و ميز چوبي کهنه اي در کنار آن به زحمت سر پا استاده بود.کمي آن طرف تر، پالتوي مندرسي روي جالباسي، انگار ديگر بخشي از ديوار شده بود.کف نمناک اتاق سرمايش را حتي از راه نگاه منتقل مي کرد.در قديمي با ترک هاي بزرگ و گشادش، ابلهانه مي خنديد.زير قاب عکسي کهنه، که در ميان آن منظره ي غروب خور شيد بر فراز يک درياچه ي کوچک ترسيم شده بود، يک آينه، دوسه مداد قد و نيم قد، چند پاکت نامه و دستمالي که معمولا در آن نان نگهداري مي شد، ساکنين هميشگي ميز بزرگ گوشه ي ديوار را تشکيل مي دادند. سوفيا به سمت دستمال روي ميز رفت و آن را گشود.اگر چه از چهره ي افسرده و فرو نشسته ي آن مي توانست در يابد که چيزي در ميان آن نيست.چند تکه ي خشکيده و مقداري خورده نان تنها دارايي دستمال بود.آرام تکه ي کوچکي را در دهان گذاشت و در حالي که با بي ميلي آن را مي جويد در آينه به صورت خود خيره شد.تنها بيست و چهار سال داشت و اندوهي وصف نا پذير در عمق نگاهش شعله ور بود.چشمان آبي اش ديگر آن برق گذشته را نداشتند، اما هنوز مي شد، قسمتي از زيبايي خيره کننده ای را در پس چهره ي افسرده و غم زده اش يافت.آن قدري که توانسته بود از چنگال فقر و غم بگريزد و همين مقدار باقي مانده هم کافي بود تا هر نگاهي را بربايد. سوفيا بر گشت و به سمت ميز کوچک پاتختي رفت.بافتني نيمه کاره ي زرد رنگي با دو ميل و يک گلوله ي کاموا روي ميز بود.ميل ها را بر داشت و به گلوله ي کاموا اجازه داد تا بغلتد و و از بالاي ميز سقوط کند.ميلي را که گره هاي بافتني روي آن قرار داشت تا جلوي صورتش بالا آورد و يک بار آن را بر انداز کرد.بافتني نيمه کاره ي شال گردني بود. مقداري از نخ را دور انگشتش پيچيد و شروع به بافتن کرد.با سرعت مي بافت و بر گره ها مي افزود.انگار نيرويي از سر انگشتان باريکش بيرون مي زد و ميل ها را مي جنباند.اما موجي نو از درونش جريان مي يافت و دوباره دست هايش را پر مي کرد.وقتي بافتن شالگردن را تمام کرد، ديگر نيرويي برايش باقي نمانده بود.نخ دنباله ي بافتني را چيد و آان را يک بار کشيد و بعد ماهرانه تکاند و تا زد.دکمه هاي ژاکتش را بست و پالتويش را پوشيد.پاکيزگي ناشي از باريک بيني زنانه اي مانع از به چشم آمدن کهنگي لباس ها مي شد.کشوي مقابل ميز پاتختي را بيرون کشيد.نه شالگردن ديگر، نظير اين يکي و به رنگهاي مختلف تاشده و مرتب در کشو بود.سوفيا هر ده شالگردن را ميان روزنامه اي پيچيد، پنجره را بست و بعد از اينکه موهاي طلايي رنگش را زير کلاهي پنهان کرد از خانه خارج شد.راه پله را به سرعت طي کرد و خود را به کوچه رسانيد.نور خورشيد روي برف تيره و دودآلود انعکاس عجيبي داشت.چند قدمي را با اين فکر که در مقابل شالگردن ها، مقداري نان و شير و چند گلوله ي کاموا از فروشنده خواهد گرفت گذراند.گرسنگي کم کم داشت خودش را نشان مي داد و سرما از هر فرصتي براي نفوذ استفاده مي کرد.از کوچه ها گذشت و خود را به خيابان اصلي رسانيد.همهمه و غوغاي حاکم بر خيابان او را وادار کرد تا سرش را بالا تر بياورد.ويترين هاي رنگارنگ مغازه ها، مرد هايي که با گرفتن گوشه ي کلاهشان روز به خير مي گفتند و روز نامه فروش هايي که با فرياد زدن تيتر روزنامه ها حس کنجکاوي را از اعماق وجود رهگذران بيرون مي کشيدند.بوي عطر زني که از مقابلش گذشت مشامش را نوازش داد.مسافتي که بايد در خيابان اصلي مي پيمود، با سرعت طي شد.با ديدن تابلوي بزرگ و قرمز رنگ فروشگاه برق شعفي توأم با متانت از چشمان سوفيا گذشت.عرض خيابان را پيمود و خودش را به در فروشگاه رساند.آرام و سنگين وارد شد. فروشگاه در آن ساعت از روز عموما شلوغ بود. مرد جوان و درشت اندامي با شلوار گشاد راه راه و پيراهني دودي رنگ پشت پيشخوان ايستاده بود. - «مي تونم کمکتون کنم؟» - «بله، شالگردن ها رو آوردم.امروز دهم ماهه» - «اوه...بله...شالگردن ها، شالگردن هاي شما.خوب ...» با همان نگاه اول بايد مي فهميد که مشکلي وجود دارد.پنج نوبت بود که هر ده روز شالگردن هايش را براي فروش به اين مغازه مي آورد. - «مشکلي پيش اومده؟» - «مشکل؟...نه...فقط اينکه....يه نگاهي به اون قفسه ي سمت راستي بندازين.» فروشنده با انگشت به يکي از قفسه ها اشاره کرد.سوفيا بر گشت و با ديدن شالگردن هاي رنگارنگ که روي قفسه چيده شده بودند جا خورد.روي برچسبي کنار قفسه با خط سياه و درشت نوشته شده بود : « پنج روبل» سوفيا به سمت فروشنده بر گشت. - «اما پنج روبل خيلي ارزونه» - «بله، اين شالگردنا از يه توليدي برامون مي رسه.مأمور فروشش هر دو روز يه بار بهم سر مي زنه.واقعا ... واقعا متأسفم که ..» - «نه، مسأله اي نيست، روز بخير آقا» سوفيا به سمت در چرخيد.فروشنده خيلي سريع گفت: - « خانوم اگه مايل باشين مي تونم يه مبلغي ...» سوفيا حرف اورا بريد. - « نه، روز خوش آقا» سرش را پايين انداخت و از درب مغازه خارج شد.يکي دو مغازه ي ديگر بودند که هنوز ممکن بود بابت اين شالگردن ها مبلغي به او بپردازند.بي درنگ تصميم گرفت و به راه افتاد.ساعتي بعد، هنگامي که از آخرين مغازه خارج شد، هنوز ده شالگردن رنگارنگ که در ميان برگه اي روزنامه پيچيده شده بودند در دستانش بود.به هر حال، سوفيا اهل التماس کردن نبود. دوباره به راه افتاد.راه هميشگي اش نبود.سوفيا به خانه نمي رفت.خيابان اصلي ديگر آن زيبايي پيشين را نداشت.لباس هاي زيبا و عطر هاي خوش بوي زنان، حرکات مؤدبانه ي جوانان و خنده هاي گاه و بي گاه عابران که بريده بريده به گوش او مي رسيد، نا خودآگاه دنيايي بي جهت و عاري از غم را به رخ سوفيا مي کشيد. وقتي خورشيد کم کم آهنگ غروب مي کرد، در مقابل يک مغازه ي نانوايي، بوي نان گرم و تازه دوباره حس گرسنگي را در وجودش به تکاپو انداخت.ديگر رمقي برايش باقی نمانده بود.به سمت پله ي مغازه اي در دو سه قدمي نانوايي رفت و روي آن نشست.نه تاريک بود و نه روشن.سرما شدت يافته بود.چراغ هاي رنگين روي تابلوي مغازه ها کم کم روشن مي شدند.تکاپوي شبانه ي نور در خيابان هاي ظلمت زده ي شهر، سکون شب را خنثي مي کرد. عرق سردي روي پيشانيش نشسته بود.يک بار ديگر به شالگردن هايش نگاه کرد و تنها داراييش را در دست فشرد.حسي نظير خواب آلودگي سستي ناشي از گرسنگي را شدت مي بخشيد.سرش را به ديوار کناري تکيه داد و تمام وجودش را به ضعف و يأس سپرد.شب از راه رسيده بود و ماه سخاوتمندانه روشنايي اش را با خيابان قسمت مي کرد.احساس سبکي کرد.چشمان آبي اش را بست و به خوابي شيرين و عميق فرو رفت.لحظه اي بعد شالگردن ها از ميان پنجه هايش رها شدند و روي پياده رو افتادند... فردا صبح، خورشيد فارغ از اين که ديگر کسي او را بيسکويت مدور برشته خطاب نخواهد کرد عادت تکراري خود را از سر گرفت و شهر بي توجه از کنار پنجره هاي بسته ي خانه ي سوفيا گذشت.شهري که آفتابش از پس قبرستاني طلوع مي کرد.

syavash_rus@yahoo.com

  شنبه 16 تير 1384

zahra


musavi

  جمعه 15 تير 1384

جمشيد اسمعلي
خوابگاه عدم کلبه اي دهشتناک برلبانش عشق جاري است دستانش پر خون

jam_eas@yahoo.com

  چهارشنبه 16 خرداد 1384

حسن
salam

hamd_hsani2yahoo.com

  شنبه 8 اسفند 1383

صنما به یاد اندرسن
دخترک آخرین کبریت را روشن کرد و به آتش آن خیره شد. کم کم چشم هایش را بست.آخرین چوب کبریت سوخته به انگشت دستش چسبیده بود...

  پنجشنبه 6 اسفند 1383

عابر
درتکاپوی گرگ ومیشِ غروبی سرد
گزنده،
حرفی شنیده شد،
زبوته ی ابری نشانده براین ریشه ی نیلگونِ  لاجورد،
...ومرگ مرد درانتهای حرف درد.



  پنجشنبه 6 اسفند 1383


درتکاپوی گرگ ومیشِ غروبی سرد
گزنده،
حرفی شنیده شد،
زبوته ی ابری نشانده براین ریشه ی نیلگونِ  لاجورد،
...ومرگ مرد درانتهای حرف درد.

  يکشنبه 25 بهمن 1383

نلسون ماندلا
و اینگونه شد که هوارتا برف امد و پای مرا به بازی خود گرفت و ....پایم را سرما زد اینک لنگ لنگانم ای پدر سوخته

ب

  پنجشنبه 15 بهمن 1383

خاله
حالا اكه ما اين مسابقه را برنده شديم اسب را كجا نكهداري كنيم؟يك طويله هم جايره بدين كه جا براي نكهداري اسب داشته باشيم

  دوشنبه 12 بهمن 1383

آرکاداش
وقتی روزانه حدود 70 نفر ، توی این شهر از زور سرما می میرند ، نوشتن یک متن ادبی با موضوع " سرما " ، اونهم کنار ایران رادیاتور و در حال نوشیدن یک فنجان چای شهرزاد ، خب فکر می کنم شرم آوره !
اما باز هم مثل همیشه ، بدون توجه به واقعیت اطرافمون ، مینویسم. اینهم متن من برای مسابقه سرما .
 
 
- چهار شنبه . 5 بهمن . 6 صبح . خیابان مولوی . کارتن خوابها دارند بساطشان را جمع می کنند .
- پنجشنبه . 6 بهمن . 7 صبح . خیابان مولوی . هنوز کارتن خوابی از خواب برنخاسته است.
* لعنتی ، باز هم دیشب هوا زیادی سرد بوده!

.

  چهارشنبه 7 بهمن 1383

علک ( سرما)
تمام مسیر تا ایستگاه اتوبوس رو تند تند طی کرد که زود به اتوبوس برسه واز سرمای تو خیابون راحت بشه
اما تو ایستگاه یه صف طولانی آدم ایستاده بود . یه اتوبوس آماده حرکت بود ولی آدما ترجیح می دادند که سرما رو تحمل کنند تا بعداً بشینند . اما واسه اون که خیلی لباس نداشت فقط اتوبوس مهم بود نه چیز دیگه
رفت که سرپایی سوار بشه ، هوای اتوبوس از نفس آدمای توش دم کرده بود و گرم بود . یکم ایستاد تا راننده بیاد بالاخره راننده با یه لیوان چای که بخار از روش بلند می شد اومد بالا ، یکم از چایی رو هورت کشید یه نگاه به عقب اتوبوس کرد و گفت : آقا اون ردیف آخر شش نفر می شینند و بعد بهش اشاره کرد که بره و اون ته بشینه تا ته اتوبوس رفت و وسط بقیه یه جوری خودش رو جا کرد . راننده هم بالاخره رضایت داد و ماشین رو حرکت داد
عقب اتوبوس یک بوران کامل بود ، از هر جایی باد می اومد ، لای درعقب ، لای پنجره ها ، کف اتوبوس ، محل چرخ ها ، اتوبوس یک سوراخ بزرگ متحرک بود .
پوست پاهاش مور مور شده بود و کمرش از سرما درد می کرد . نمی دونست چیکار کنه ، جا اونقدر تنگ بود که نمی تونست تکون بخوره ، حتی نمی تونست با دستاش روی پاهاش بکشه تا فقط واسه یه ثانیه گرم بشه .
تو اتوبان ترافیک شده بود و ماشین بخاطر برفی که می آومد با حداقل سرعت حرکت می کردند . هر چند کیلومتر به چند کیلومتر هم یه تصادف . دیگه فکرش کار نمی کرد ، انگار که اون هم یخ کرده بود .
تو جاده یه اتوبوس بین شهری خراب شده بود و مسافراش همه زیر برف مونده بودند ، راننده یه ترمز و تا اونجایی که جا داشت سوار کرد و بعد که می خواست راه بیافته با هزار تا سلام صلوات تکون خورد . هوای اتوبوس دم کرده بود سنگین شده بود ، به سختی میشد نفس کشید اماهنوز سرد بود
راننده خوشحال بود ، حالا یا بخاطر کار خوبی که کرده بود یا بخاطر این همه مسافر سرپایی ، سرما واسه اون که برکت داشت اما واسه دوستش دیگش که باید زیر برف وای میستاد تا یه معجزه بشه ....
اتوبوس حالا داشت یواش تر از قبل حرکت می کرد ، هر چند دقیقه یکبار هم صدای نچ نچ آدمای تو اتوبوس نشون می داد که بازهم تصادف شده و بعد همه کروکی می کشیدند و کارشناسی می کردند.
کم کم حس کرد پلکاش سنگین شده وداره خوابش می بره و بعد ....
صداها رو می شنید اما درک نمی کرد یهو انگار یه چیز آشنا شنیده باشه از خواب پرید و یه نگاه بیرون کرد ، شیشه ها بخار کرده بود و هیچی معلوم نبود اما از اونجایی تنها ایستگاه وسط راه باید پیاده می شده بلند شد و سریع داد که : راننده صبر کن پیاده میشم !
راننده هم با خونسردی کامل گفت : دادش آخر اتوبانی برو پائین عجله هم نکن
خدا خدا می کرد که چیزی جا نگذاشته باشه چون اصلاً حوصله بدبختی بعدش رو نداشت ، از میون اون همه مسافر سرپای رد شدن کار مشکلی بود اما بالاخره به راننده رسید ، پول خورد داشت ، یعنی مثل همیشه اول پول خورد جمع می کرد بعد سوار اتوبوس می شد آخه حوصله نق نق کردن یه مرد سبیل کلفت رو نداشت .
از پله ها که اومد پائین باد سرد کوهها خورد تو صورتش اون یه ذره خواب آلودگی هم داشت رو پاک برد . برف تقریباً تا مچ پاهاش بود . شروع کرد به راه رفتن ، طبق معمول نه کلاه داشت نه دستکش ، دستاش رو کرده بود تو جیباش و تند تند راه می رفت ، کوچه لیز لیز بودند و اما اصلاً سعی نمی کرد مثل بچه ها لیز بخوره فقط به خونه فکر می کرد و شوفاژ داغ ، همین .
فکر می کرد مثل قدیما اگه جیبای شلوارش از توپاره بود و می تونست با دست پاهاش که همیشه گرم تر بود رو لمس کنه ، اما جیباش نو بود سالم ، تو اون لحظه هم حوصله سوراخ کردن جیبش رو نداشت فقط به شوفاژ داغ فکر می کرد .
نفهمید که چی شده ، فقط وقتی از پشت خورد زمین می دونست دیگه بلند نخواهد شد . چند لحظه صبر کرد و بعد دستش رو از تو جیبش در آورد تا از رو زمین بلند بشه . دستش رو که گذاشت رو زمین ، رفت توی یک چاله آب کوچک و خیس شد . از این بدتر چیزی بود که بشه ، نشه .
عصبی شده بود . حالا دیگه به شوفاژ هم فکر نمی کرد . فقط راه می رفت ، یکم که رفت فهمید که داره برعکس میره ، از ان همه گیجی خسته شد . برگشت و حرکت کرد . با خودش میگفت که اگه زمین نخورده بود ، اگه اشتباه نرفته بود الان خونه بود .
رسید خونه ، همه چراغ ها خاموش بود ، نگران شد ، برای یک لحظه سرما فراموش کرد ، فهمید که همه چراغ های کوچه هم خاموشه . کلید رو در آورد ، اما فقل یخ زده بود و کلید سخت توفقل می چرخید ، دستش که خیس شده بود یخ زده بود حس کلید رو چرخوندن رو نداشت ، کلید رو با دوتا کف دست چرخوند رفت تو ، پله ها رو تند تند رفت بالا ، اومد تو خونه اسمش رو که صدا کرد ، با شمع بی جون اومد . ترسیده بود .
گفت ترسیدی ؟ تا خواست جواب بده نفسش اون یه شعله کوچک حرارت رو هم خاموش کرد
حالا هم جا تاریک تاریک بود . سرد سرد آخه شوفاژ هم خاموش شده بود .
بی امید به حتی ذره ای گرما، که ناگهان ....
جذبه دستی گرم ، گرمی بخش دست یخ زده اش شد و بعد دست دیگر و بعد ....


  دوشنبه 5 بهمن 1383

دست در جيبان
هوا خیلی سرد بود . هنوز خورشید هم تو خواب بود . همه اونایی که با من تو ایستگاه اتوبوس بودند دستاشون رو مثل من تا آرنج تو جیباشون کرده بودند و بیر بیر می لرزیدند . اتوبوس مثل همیشه دیر کرده بود .
به نظرم اومد که دیر شده ، مجیور شدم دستم رو از تو جیبم در بیارم و ساعت رو نگاه کنم . دیر شده بود .
دستم رو سریع کردم تو جیبم هوا خیلی سرد بود .
مرد بغل دستی در حالی که سرش رو لای یقه اش قائم کرده بود و کلاه اش رو تا روی ابروهاش کشیده بود پائین و دستاشو تا کتف کرده بود تو جیباش اومد روبروم و پرسید : آقا ببخشد ساعت چند بود ؟!


  دوشنبه 5 بهمن 1383

هراس
من امشب آمدستم وام بگزارم حسابت را كنار جام بگذارم (مهدی اخوان ثالث / زمستان ) باید امشب بروم، بیست و هفت درجه زیر صفر، اردبیل به انتهای زمین نزدیک شده است و امامزاده داوود مرا می خواند . دارم از لذتی که لحظه به لحظه تحلیل می بردم، می گویم، از دشتهای خالی راهروهای ابدی خوابگاه ،از حیاط پشتی ، یله در باد ، در اعماق سرما ، میان پکهای عمیق به وینستون ،با زهره. باید امشب بروم تا بدانم که چقدر کم زنده بوده ام . این زمستان هرچه سردتر ، شانه هایتان برای در آغوش کشیدن خواستنی تر ، شالهامان هرچه در هم تنیده تر ، دوری مان کمتر و من میان دو هجای فریادتان گم شده،کرده ام خود را ، فراموش ،می شود ، بی شرابی یا پیاله ها که بالا می روند به سلامتی ، زمستان، سرما ، برف ، انسانیتی که می دود زیر رگهای ، یخ زده ، رفته ایم ،80 کیلومتر مانده به قم زیر پتوی آشنای خودم ، قهوه ای، در هم، نمی دانم. دارم از لذتی که مرا مدام می خواند و رها نمی کندم تا بروم، بیست و هفت درجه زیر صفر ، کرمانشاه ، برف تا زانو، بوی خون مردگی تیغ درخت پرتقال می آید فرو در دستانم ، خون ، حرف می زنم. می نویسم که بخوانی یا نخوانی که این روزها داری مرا می بری ، می کشی ، می دوم ، بی تاب در میان صور فلکی مغموم که ذوق ذوق ، جبار پاهایش گشاده بر شکار با کمربندی از نور بر اندامش ، خوشه پروین بالای سر ، شهاب ها ، دنباله های گیسو و سر ، زمین به انتهای خودش نزدیک شده و افق چقدر پایین آمده است، زمین دارد از کهکشان راه شیری ، عبور ، نمی کنم ، نمی شود ، رفتنم ، می آید ، نمی آید. از من نخواه که بتوانم ، این داستان به انتهای خودش ، کاش می رسید، می رسیدید ، با سلامی بر لب و نگاهی که از اعماق سالها ،از میان نامه ها و گذشته از طعم این همه سفر،با هم بودنم می آید. دارم از واقعیتی می گویم که در انتزاع این روزها پنهان می کنیم ، از شهد نگاههای که پاسخ می دهند و سوال ، هزار سوال بی پاسخ از میان لبها بیرون می پرند تا به صبحی دیگر ، که چشم باز می شود در چشم. باید امشب بروم ، بیست و هفت درجه زیر صفر ، پاکتهای سیگارت را بگیران ، کاپیتان بلک و طعم شیرینش ، شعرهای سپیده،شیرین باید امشب بروم. نوشتن می آید ، کلمه ها فرار می کنند از من ، هزار جمله بی سنگی ، ستاره ای در مشتم ، طلق طلق ، قطار می شود ، شده است ، قطار می شویم تا امامزاده داوود ، فرحزاد را می پیچیم ، شانه در شانه ، دیوانگی مان را می گویم ، که می آیی کتاب در بغل ، خانه ات جامانده بود، بودم ، کتاب فراموش می شود، بهانه بوده است ، تا تو را به من برساند، دعاهایم چه زود مستجاب می شوند، بهانه های کوچک کودکانه ات. باید امشب بروم ، رفتنم ، می آید ، نمی آید ، از من نخواه که فراموش کنم ؛ والعصر را صدبار از بر می کنم، از حفظ ، نمی توانم ، کافی است ، بروم.َ باید امشب ....

  دوشنبه 18 آبان 1383

فاطمه
یادته می گفتی که هميشه آسمونی بمونيم . منم گفتم باشه . آسمونی بوديم .پامون به زمين نرسيد .خوشحال بوديم . زندگيمونو می کرديم تا اينکه تو اون روز یه دفعه پايينو ديدی نمی دونم چی تو رو به سمت خودش کشيد که از اون روز تا حالا بر نگشتی . حالا من موندم تنها و تو اون قدر سرت شلوغه که حتی بالا سرت رو هم نگاه نمی کنی . عیب نداره همين اندازه که ببینمت کافيه.

fm27092003@yahoo.com

  سه شنبه 9 تير 1383

پايان مهلت ارسال مسابقه با موضوع خانه


  دوشنبه 8 تير 1383

عابر
آدمک دخترک راخواست .
دخترک گفت:خانه ای خواهم برای آسودن.
آدمک رفت .
روزهاوشبها کارکرد وپول درآوردوخانه ای بزرگ ساخت .
دخترک آمدوخانه رادیدوگفت:نه...خانه ای ساده خواهم.
آدمک خانه رافروخت ورفت آنقدرگشت تا ساده ترین وکوچکترین خانه رایافت.
آن را خریدودخترک رابه خانه اش دعوت کرد.
اما دخترک نیامد.
آدمک سخت حیران ماند.
آنگاه فقطگریست ،
گریست وگریست تااشکش خشک شد.
بعدخانه راآتش زدوخوددرون خانه نشست.
وقتی آتش خاموش شد دخترک آمد.
خاکستر آدمک رابرداشت وازآن گِلی ساخت،آن گل راخشت کردوخانه ای بناکرد.
بعدگریست.
 آنگاه چون آدمکی نبودخانه راآتش زدوخوددرمیان خانه نشست.

  دوشنبه 8 تير 1383

نل از طرف جیم
خوش به حال خودم که عرش نشینم از خونه عسلی که دارم اسباب کشی می کنم می خوام برم توی یه خونه عسلی تر که کسی بهش بد نگاه نمی کنه گرمه یه سگ ÷شمالو دم درش نشسته یه شمینه داره که سایه کنارش می گه دوستم داشته باش .....دلت بسوزه خونم نه برج نه آ÷ارتمان یه آلونک که حیاط داره با غچه گل داره که قراره عصرها با اونایی که دوسشون داریم بریم چای و نون ÷نیر سبزی بخوریم ...

ی

  يکشنبه 7 تير 1383

کرگدن تنها
آلبوم عکسها را ورق می زنم. و حافظه ام را می گذارم تا توی یادهای کودکی ام جولان بدهد. تقریباْ از همه جای آن خانه خاطره دارم. از آن حیاط کوچک که سبزی اش توی تمام خاطراتم دویده است. از آن بالکنی که روزها تویش غذا می خوردیم و شبها تویش خواب می دیدیم. اتاق مهمانخانه که بیشتر درش بسته بود، و به بهانه ی نشان دادن ظروف رنگارنگ توی طاقچه اش ما بچه ها را ساکت می کردند. در ِ کشویی بین دو اتاق خواب که باباجون آنجا می نشست و قصه می گفت. آشپزخانه و شلوغی آن تو و سماور ِ همیشه روشن ِ مامان جون. راه پله ی بالکن به حیاط و آن همه بالا و پایین کردن توی آن. اتاق ِ پشت پارکینگ که یک مدتی اتاق خودمان بود. زیرزمینی که بعدازظهرهای تابستان پر می شد از رمز و راز. آن باغچه ی کوچک وسط حیاط، که باباجون بهش می رسید و درخت توت و انجیرش که همیشه پر محصول بود. مخفی گاه هایی که ما بچه ها داشتیم، برای قایم باشک و گاهی هم فرار از خرابکاری هایمان. ... حالا آن روزها چقدر دور به نظر می رسند. کودکی من و قصه های باباجون و شلوغی آن خانه.

باباجون مرد. و خیر و برکت را با خودش برد. و خانه قدیمی اش را هم کوبیدند تا به ارثیه شان برسند.

جای آن خانه حالا یک حفره ی عمیق سیاه دیده می شود. دارند روی کودکی من آپارتمان می سازند. آپارتمانهایی به قدر قوطی کبریت، و بدون خاطره و گذشته، و بدون مهربانی باباجون. آلبوم عکسها را می بندم. چشمهایم را هم.

  يکشنبه 7 تير 1383

کرگدن تنها
آلبوم عکسها را ورق می زنم. و حافظه ام را می گذارم تا توی یادهای کودکی ام جولان بدهد. تقریباْ از همه جای آن خانه خاطره دارم. از آن حیاط کوچک که سبزی اش توی تمام خاطراتم دویده است. از آن بالکنی که روزها تویش غذا می خوردیم و شبها تویش خواب می دیدیم. اتاق مهمانخانه که بیشتر درش بسته بود، و به بهانه ی نشان دادن ظروف رنگارنگ توی طاقچه اش ما بچه ها را ساکت می کردند. در ِ کشویی بین دو اتاق خواب که باباجون آنجا می نشست و قصه می گفت. آشپزخانه و شلوغی آن تو و سماور ِ همیشه روشن ِ مامان جون. راه پله ی بالکن به حیاط و آن همه بالا و پایین کردن توی آن. اتاق ِ پشت پارکینگ که یک مدتی اتاق خودمان بود. زیرزمینی که بعدازظهرهای تابستان پر می شد از رمز و راز. آن باغچه ی کوچک وسط حیاط، که باباجون بهش می رسید و درخت توت و انجیرش که همیشه پر محصول بود. مخفی گاه هایی که ما بچه ها داشتیم، برای قایم باشک و گاهی هم فرار از خرابکاری هایمان. ... حالا آن روزها چقدر دور به نظر می رسند. کودکی من و قصه های باباجون و شلوغی آن خانه.
باباجون مرد. و خیر و برکت را با خودش برد. و خانه قدیمی اش را هم کوبیدند تا به ارثیه شان برسند.
جای آن خانه حالا یک حفره ی عمیق سیاه دیده می شود. دارند روی کودکی من آپارتمان می سازند. آپارتمانهایی به قدر قوطی کبریت، و بدون خاطره و گذشته، و بدون مهربانی باباجون. آلبوم عکسها را می بندم. چشمهایم را هم.


  شنبه 6 تير 1383

جيم از طرف نل
دلم يه خونه ميخواد كه صابخونش اجاره نخواد يادش بره من مستاجرشم يادش بره اول ماه رو و يادش بره شماره موبايلمو وقتي دارم پولاي اجاره تو بانك ميشمرم كه برزيم به حساب يارو غصم ميشه و غصه دار ترميشمه اين روزا كه بايد دنبال خونه باشم اه حالم داره ازتون بهم ميخوره چي ميشد شما برج داشتيد و يه واحدش رو هم به من ميداديد اما يادتون ميرفت كه من مستاجروتم.به جايي اين كارا دنبال خونه باسه من باشي تا وقتي اومدين خونم بهتون جيم جيم بدم راستي چرا تبليغات جيم جيم و تو تلوزيون نمي بينم

  شنبه 6 تير 1383

...
صدای کوبه ی در بود...
نمی دانم به چه هنگام
شايد لحظه ای ميان دو بيداری ، يا نه
نمی دانم به چه گونه
شايد آرزويی درپس رويا ، يا هم
می دانم همگان، چشم به در خواهند دوخت
می دانم همگان، در جواب خواهند گفت
آخرين در بگشا

S_A_M_76@MSN.COM

  شنبه 6 تير 1383

مي دونم كه اونجايي
آقاي خداي عزيز شما را هزاران بار شكر مي كنم كه مرا مثل لاك پشت با خانه اي بر دوشم خلق نكردي . چرا كه در غير اين صورت براي محبوبم جايي نمي ماند ...

  شنبه 6 تير 1383

کرگدن
آلبوم عکسها را ورق می زنم .و حافظه ام را می گذارم تا توی یادهای کودکی ام جولان بدهد.
تقریبا از همه جای آن خانه خاطره دارم.از آن حیاط کوچک که سبزی اش توی تمام خاطراتم دویده است.
از آن بالکنی که روزها تویش غذا می خوردیم و شبها تویش می خوابیدیم.آن اتاق مهمانخانه که بیشتر درش بسته بود .و به بهانه نشان دادن ظروف رنگارنگ توی طاقچه اش ما بچه ها را ساکت می کردند.در کشویی بین دو اتاق خواب که بابا جون آنجا می نشست و قصه می گفت.
آشپزخانه و شلوغی آن تو و سماور همیشه روشن مامان جون.
راه پله بالکن به حیاط و آن همه بالا و پایین کردن توی آن .
اتاق پشت پارکینگ که یک مدتی اتاق خودمان بود.
زیرزمین که بعد از ظهرهای تابستان پر می شد از رمز و راز.
آن باغچه کوچک وسط حیاط ، که بابا جون بهش می رسید و درخت توت و انجیرش که همیشه پر مخصول بود.
مخفی گاههایی که ما بچه ها داشتیم، برای قایم باشک و گاهی هم فرار از خرابکاری هایمان....
حالا آن روزها چقدر دور به نظر می رسند.کودکی من و قصه های بابا جون و شلوغی آن خانه .
بابا جون مرد.و خیر و برکت را با خودش برد.
و خانه قدیمی اش را هم کوبیدند تا به ارثیه شان برسند.
جای آن خانه حالا یک حفره عمیق سیاه دیده می شود.دارند روی کودکی من آپارتمان می سازند. آپارتمانهایی به قدر قوطی کبریت ، و بدون خایره و گذشته ، و بدون مهربانی بابا جون.
آلبوم عکسها را می بندم .چشمهایم را هم.

  جمعه 5 تير 1383

پرهاي لالايي
به دليل اينکه عضو هيأت داوران بودم،مجاز به شرکت در مسابقه نبودم...«خانه ي روي توچال» را چند صباحي پيش نوشته بودم که براي گرم شدن تنور مسابقه آوردمش...البته در لحظات پاياني...

  جمعه 5 تير 1383

[ خارج از مسابقه ]

خانه ی روی توچال
( به بخش کوچکی از بی قراری های فرخنده ی رحیمی )


کجایی بانو ؟!
خواب دیده ام خانه ای ساخته ایم...همان جا که می خواستی...درست روی قله ی توچال...
خانه ای با پرده،با پنجره،با در،با دیوار...هی بخند!
خانه ای باشالوده ای از رفاقت عیار بالا ...استوارتر از هر بتن با عیار 400 ...
یک سقف بی روزن...محکمتر از آهن...یک سقف رویایی...حتا مقوایی...سقفی که تن پوش هراس ما باشه...تو سردی شبها لباس ما باشه...
با 117 ستون کاغذی...با 117 اتاق...
و یک Chat Hall که رفیق هراس،این سلطان بلامنازع همیشه حاضر،با آن حضور قاطع بی تخفیفش،از بوق سگ تا خروسخوان...آن جا حکم براند...و کم نیاورد...
و یک اتاق موسیقی...که صمد- بعد از آن که فرمانده اش را کشت و فرار کرد - شبها گیتار بزند...Nothng else matter بزند...رنجی آواز بخواند...ملیحه فلامینگو بزند...مژگان و فاضل شعر بخوانند...و تو هم شعر و هم آواز بخوانی...دلکش بخوانی...افتخاری بخوانی...و ما گوش بشویم...
و مهران می بزند...هی می بزند...تا فراموش کند...
و من هی بخوابم و هی خواب ببینم...و هی پر شوم از پرهای لالایی...
                                                          
                                                                   * * *

روز این خانه از ظهر آغاز می شود،بانو ! ...چرا که همه تا پاسی از شب بیدار بوده اند و باید تا لنگ ظهر بخوابند...
و هیچکس سر کار نرود...و هیچکس پادگان نرود...و هیچکس سر کلاس نرود...و هیچکس به هیچ کجا نرود...[چه شود؟]

چرخی بزن،بانو!
بیا برویم از چشمه نرگس آب بیاوریم...تا علک چای دم کند روی تفاله چایی های قبل...روی پریموس عتیقه ی سعید...روی برق سینی تابستان...
بساط صبحانه داشته باشیم اینجا ... با بوی نان داغ...اینجا،دور از آبادی...

صدای زوزه ی باد را می شنوی،بانو؟
اینجا سیاه سنگ است...
بیا زیر درختهای دره ی اوسون اتراق کنیم...تا رودخانه برویم و دست و رو بشوییم در صفای خالص آنجا...

 مسیر غارپلنگ هم بد نیست،بانو!
با آن سنگ غول پیکری که زیرش پناهگاهی ست از طوفان...و سایه ساری خنک از ستیغ آفتاب...

ببین! اینجا بند یخچال است...اینجا می توانی تمام سنگها را به نام بخوانی...
از سنگ سلام آغاز کن! ...این سنگ 9 است...این سنگ مریم است...این سنگ آلبرت است...این دیواره ی شروین است...
بیا تجربه کن این سنگ و صخره ها را...چندان سخت نیست...
بیا این تونیک را بپوش...کارابین پیچ را محکم کن...گره ها را بزن...هشت تعقیب را بینداز...
نترس ! به سنگ آغشته شو...چنگ بینداز روی زایده ها و شکافها...پنجه بزن گربه وار...گیره بگیر...
سنگها تو را می فهمند...عاشقانه بالا برو...شاعرانه صعود کن...
نگران نباش! من مسؤول امنیتت می شوم...طناب حمایتی در دستان من است...تو فقط اشاره کن...تا طناب بدهم...و داد بزن : «آهای! طناب بدهید.»
آرامش داشته باش،بانو!
خسته که شدی،بنشین روی طناب...نترس! ...فوقش پاندول می شوی...و آرام فرود می آیی...آن هم لطفی دارد...
سیلان هیجان را در مویرگهای صورتت احساس می کنی ...تعلیق اگرچه سخت است...

از پله های شیرپلا بالا برو...یک،دو...بشمار...آبشار دوقلو را می بینی...
بیا دمی بیاسا...از افغانی های باحال اینجا املت خرما بگیر...می چسبد...با چای و سیگار بعدش،البته...
روی تراس بنشین و کادر Scope تهران بزرگ را تماشا کن...ببین چه شکوهی دارد...

اینجا پلنگ چال است...جان می دهد برای یک بازی فوتبال که مهدی و احسان عصر به عصر راه بیندازند...یارکشی...کرکری...قلم پا...جرزنی...داد و هورا...لایی...پاسگاری...مرده خوری...شوت...گل...امتیاز...برد و باخت...شرط بندی...تیغی...جایزه...مسابقه...

لزون سبز را می بینی،بانو!
از اینجا خط الرأس دارآباد آغاز می شود...نگاه کن...جان پناه پیداست...
عبور کن،بانو!
سخت است،ولی عبور کن...می ارزد...بقایای برفها را ببین...آرام بگیر در سپیدی بی انتها...سر بخور تا پایان جهان...دیوانه وار...تا بوی مرگ...

این راه کلک چال است ،بانو! همان که تا پارک جمشیدیه می رود...
و آن یکی به اسپیلت منتهی می شود...

بیا از این دره پایین برویم...خسته شده ای؟تشنه ای؟...قدری تحمل کن...
اینجا چشمه ی «آب زندگانی»ست،بانو! ...می بینی چه خنکایی دارد اینجا و این آب...
بیا روی تخته سنگ کنار چشمه یادگاری بنویس...اشکال ندارد...مثل «فرامرز قیدی»که نوشته اینجا به یادگار...
از این به بعد شن اسکی ست تا پایین...تا دره ی دارآباد...سر بخور بر شنهای تابستان...گرم و زنده...رها کن خودت را...و از ارتفاع بی پایان پایین برو...

 آن راه به شهرستانک می رود...به عمارت ییلاقی ناصرالدین شاه...
و آنجا دره ی رودبار قصران است...

 پایین بیا،بانو!
این آب خروشان را ببین که وحشیانه از بطن زمین می جوشد...سرچشمه ی شکراب اینجاست...همان که زیر هبوطش دوش آرامش می گرفتی...حظ کن از زلالی و خنکایش در چله ی تابستان...آب تنی کن در حوضچه ی خلوص  زمین...
نگاه کن! چند قدم آن ورتر فرو می رود آب به کام زمین...روی شنها و قلوه سنگها راه برو...جریان سیال را درک کن به زیر پاهایت...نلرز...رعشه نکن...چشمهایت را ببند...به فالاچی بگو حملش را اینجا بر زمین بگذارد...همین جا...بگو...

آن خطوط تله کابین را ببین،بانو!
می خواهی سوار بشوی؟ ...و در تریای هتل گران قیمت آنجا قهوه ترک بخوری...تلخ تلخ...آن هم درست روی قله ی توچال...

دیر شده ست،بانو! هوا دارد تاریک می شود...باید به خانه برگردیم...

شتاب کن،بانو! ...شتاب کن...خانه ی روی توچال منتظر است...

  جمعه 5 تير 1383




  پنجشنبه 4 تير 1383

قوطي كنسرو

ما با هم بزرگ مي شويم

اي جانت آتش نگيرد
انگار سقفها كوتاه مي شوند
در هم مي خواهند بگيرند هم را
وقتي صداي زنگ ميهمان مي آيد
خدا هم نمي تواند برسد پاي ما وقتي با هميم

اتاقم پر مي شود از ترانه هاي كودكان و قار قار هميشه كلاغهاي گوشم
طاقت صداقت پدر از شصت هم مي گذرد
و باز كه مادر تلخ مي شود
پدر هنوز مي گويد :
" باور نمي كنم اين زبان تلخ مال تو باشد "

و من باز ايمان مي آورم كه خدا پيش پاي پدر پشتش خم است

جنگ در مي گيرد باز
ميان من با من
ميان روايت تارزان گونه عشق
با تمام كتابهايي كه عشق را فلسفه مي كنند لاي ورقهاي پوسيده

خواهرم از سفر مي آيد
دستهايش پر است
از يك بسته شكلات
و مژگان نشان مي دهد خانه را برايش
طرحهايي كه كشيده
حرفهايي كه زده
كارهايي كه كرده
چيزهايي كه ديده
اتاقمان را دوره مي كنيم
كلاغهاي روي ديوار را
مي روم روي ميز و پيشاني آن آدم روي ديوار را مي بوسم
ميان كودكاني با پيراهنها و دامنهاي سفيد ايستاده
و انگار نه انگار كه نامش جبار باغچه بان است

هر شب قصه مي خوانيم
با هم
بلند

از تمامي شيرهايي كه ازخرگوشها گول مي خورند
از كوليها
از مشدي گلين خانوم
از بارها خوانده هايم از حسين قلي

جان مي گيرم
هنوز وقتي مي پرم دستم به سقف نمي رسد
مادر همه روزهاي كه خواهرم جايش خالي بوده را پر مي كند
و باز جمعمان جمع مي شود
و من مي دانم اگر هر روز هم يكي از جمعمان كم شود
خانه مان هنوز سقفش بلند است

و من ايمان دارم حتي اگر روزي صداقت پدر روي اشكهايم دست نكشد
حتي اگر مادر نباشد تا اخم كند برايم
گلوي بغضم را مي گيرم و آنقدر فشارش مي دهم تا ايمان بياورد
تا ايمان بياورد دستهاي خدا پيش پاهايمان كوتاه است
تا ايمان بياورد
تا ايمان بياورد
تا ايمان بياورد

اي جانت آتش نگيرد
هر روز آب مي ريزم روي تخمهاي لادن
مادر مي گويد :
خانه ات آباد . اين كه در نمي آيد !
و باز توي گوشم زنگ مي كشد
" اگر پشتمان بر پشتمان "
خواهرم صبح فرياد مي كشد :
" لادن جوانه كرد "

سر مي كنم توي روياهايم و مي گويم :
" اوهوي ! ديدي باز هم شد ؟! "

پشت پنجره پر مي شود از كبوترهاي خواهرم
حتي اگر هزار بار رنگ كنيم ديوارها را
جاي پاهايم از ديوار پاك نمي شود
تا سقف مي رفتم بالا
و نمي توانستم بيايم پايين از وحشت
و هميشه ي آن ترس كه با دماغ بيايم پايين

از پي بيست تا بيست پسر عمه بابك برايم توپ آورد

فحشهاي خار مادرش را با پدر قهقهه مي زديم
همسايه طبقه پايين را مي گويم
وقتي سقف خانه اش را كرده بوديم زمين فوتبال

تمامي قابهاي گلدوزي شده مادر را با پدر شكستيم
مسعود توي كفشهاي همسايه طبقه پايين شاشيد و فرار كرديم
مي گفت حقش اين بود
گذاشتيم كف دستش
گذاشتيم كف دستش

معلم فارسي مي گويد :
" خانه را انشا كنيد تا من بيايم "
و من مي نويسم
" خانه يعني همه پولهاي عيدي كه مادر برايم آش پخت "

و ما با هم بزرگ مي شويم

  چهارشنبه 3 تير 1383

سميه کشمیری
نمی دونم خونه قشنگه یا خانه؟ نمی دونم خونه بهتره یا خانه ؟ اما فرقی نمی کنه . مهم اینه که ضد زلزله باشه (قابل توجه مهندسین ساختمان ). اگه نباشه جفتش بعد از زلزله =( ن و ه خ ) .(ا خ ه ن). خونه مهمتره یا خانه ....کدومش بهتره .مهم اینه علف به دهن بزی شیرین باشه . میدونید .... همیشه از زلزله میترسید . برای همین هیچ وقت خون